امروز برابر است با :30 خرداد 1400
داستان کوتاه سین جیم

داستان کوتاه سین جیم

داستان کوتاه سین جیم

داستان کوتاه سین جیم : رودیس روفوس ( ۱۹۷۲ – ۱۹۲۴ ) که تا سال ۱۹۶۷ از جمله دیپلمات های یونان بود چندین رمان نیز نوشته است. او پس از کودتای نظامیان در آوریل ۱۹۶۷ از کار کناره گرفت و به شغل نیابت رئیس جامعه مطالعه مسائل یونان اکتفا کرد تا این که به سال ۱۹۷۲ این جامعه نیز توسط رژیم سرهنگ ها منحل شد. روفوس گرچه فعالیت سیاسیش را از محافل محافظه کار آغاز کرد، اما درست مثل قهرمانش در همین داستان کوتاه «نامزد» یا « داستان کوتاه سین جیم » پس از کودتای ۱۹۶۷ به یکی از فعال ترین روشنفکران مخالف رژیم سرهنگ ها تبدیل شد.

قهرمان این داستان او که ماجرایش در کشور خیالی بولیگونی می گذرد فردی است که با عقاید حاد سیاسی میانه نی ندارد همیشه به محافظه کاران رأی داده است ولی فشار اختناق، این مرد سر به راه خانواده را نیز به جبهه گیری تند و سرسختانه ئی سوق می دهد.

بیشتر بخوانید : فیلم زیر درختان زیتون

داستان کوتاه سین جیم

دعوتنامه یی که بالایش «پلیس، دایره امنیت» قید شده بود او را ملزم می کرد که در ساعت ده و سی دقیقه برای اثبات وطن پرستی در دفتر کمیسر «رامون مورالس» در اتاق شماره ۳۵ حاضر شود. دعوتنامه فاقد نشانی بود. البته اگر هم نشانی داشت بی فایده بود: همه می دانند که در شهر آنونسیاسیون، مانند سایر شهرهای بولیگوئی مقر دایره امنیت، به گفته چند نفر بدخواه و مغرض «به نحو پر معنایی» در نبش میدان «انقلاب» (آزادی سابق) و خیابان «لوس استادوس اونیدوس» قرار دارد.

اتاق شماره ۳۵ در حقیقت سلولی بود که روشنایی درست و حسابی هم نداشت. کارمندی پس از آن که نگاه سریع بی اعتنایی به دعوتنامه انداخت گفت:

. سنیورمورالس گرفتار است. نام مأمور پلیس به گوش «خوان» آشنا می آمد ولی او نمی توانست دقیقاً نام را با چهره آشنایی تطبیق بدهد. خوان به بهترین نحوی که می توانست، روی صندلی ناراحت، نشست و قناعت کرد که تماشاگر کندکاری کارمندان باشد،

چیزی که هیچ کدام ازتهدیدهای دارودسته نظامیها نتوانسته بود تغییرش دهد. خدا را شکر که این آخرین تشریفات قبل از وصول او به کرسی استادی شیمی اورگانيك به شمار می آمد. به محض این که «مقامات امنیتی» گواهی وطن پرستی اش را صادر می کردند ـ یعنی نامزدی او مورد تأیید قرار می گرفت – دانشکده عملاً ناگزیر بود کرسی استادی را تحویلش دهد در غیاب آله خو، اویگانه استاد یاری بود که به اندازه لازم مدرك و عنوان داشت. با این عناوین وی می توانست جانشین استاد پیرو برجسته یی شود که در دوران پاکسازی، اندکی پس از «پرونونسیامنتو» و روی کار آمدن دیکتاتوری، از کار برکنار شده بود.

در ساعت یازده و ربع، خوان کم کم احساس کرد که کمیسر دارد زیادی او را معطل می گذارد و اما در طبیعت او نبود که اعتراضی کند: این حجب و حیا که بی شك ميراث چند نسل از پدران روستایی و فقیرش بود گاه سبب می شد که او مورد سرزنش آله خو قرار گیرد: «چرا می گذاری پاروی دمت بگذارند؟ ولشان کن به جهنم بروند!» اگر آله خو به جای او بود مدتها پیش در را محـكم به هـم زده و رفتـه بود. خوان با خود قرار گذاشـت که روش مسالمت آمیزی پیش گیرد. یعنی فقط تا ساعت یازده و سی دقیقه و نه حتی يك دقيقه هم بیشتر از آن، انتظار بکشد. اما نمی توانست از اندیشیدن به «آله خو پره ئی تو» بهترین دوستش منصرف شود، دوستی که با هم بزرگ شده، تحصیل کرده، و کارهای دانشگاهی شان را

شروع کرده بودند. آله خو که محققی درخشان و معلمی برجسته بود چند ماه

پیش تصدی کرسی دانشگاهی را رد کرده بود و سرسختانه ازخوان هم خواسته

بود که همین کار را بکند. بینوا، بی آن که صدایش را پائین بیاورد علیه رژیم

حرف های مخالفت آمیزی می زد که آمیخته بود با مبالغه گوئی هـای بسیـار

احساساتی که مثلاً: «اگر امروزه چنین شغلی بگیری، روحت را فروخته ئی!»

بیشتر بخوانید : بهترین فیلم های لارس فون تریه

سخن گفته سرانجام، روزی که آله خو درباره روابطش بايك شاخه مخفی دانشجوئی و خوان سخت ملامتش کرده بود، آن دو، برافروخته تر از همیشه، از یکدیگر جدا شده بودند. این آخرین بحث دو دوست بود. چند روز بعد آله خو همزمان با عزلش از استادیاری به دهکده زادگاه خود در اعماق جبال آند تبعید شده بود. او ظاهراً خواسته بود به دانشجویانی که تحت پیگرد «امنیت» بودند پناه بدهد و این دانشجویان کسانی بودند که با خط درشت در

حیاط دانشگاه شعارهایی نظیر «زنده باد دموکراسی» می نوشتند. خوان با آن که از عاقبت نومیدانه دوستش غصه دار بود بازهم بر تصمیم خود باقی ماند. او کششی به سیاست نداشت در هر رژیمی بالاخره باید کسی وجود می داشت که به دانشجویان شیمی آورگانيك درس بدهد.

البته این هم نکته ای بود که دانشجویان با او هم عقیده نبودند. به محض این که خبر نامزدی اش برای استادی پیچید، جوانهایی که تا آن موقع با صفا و صمیمیت پش لبخند زده بودند دیگر جز احترامی سرد و بی شـور نثـارش نکردند. بی ثباتیهای دوران جوانی! خوشبختانه آله خو به رغم سرسختی غیر قابل بخشش خویش کینه نی از او به دل نگرفته بود. همان روز مسافـری نامه یی از «پوئبلو بیه خو» به دستش رسانده بود و او با نگاهی سریع به نامه دریافته بود که در آن کمترین اشاره ئی به ماجراهای دانشگاه و عدم توافق آن دو نرفته است.

خوان نامه را در جیب گذاشته بود تا بعدها با خیال راحت بخواندش, مسلماً آن لحظه نمی شد. بیجا و حتی خطرناك بود که او به دستگاه امنیت نشان بدهد كه يك دشمن رژیم با او مکاتبه دارد و پیام می فرستد، آن هم پیامهای سانسور نشده. ضمناً به همین دلایل هم برای دیدن آله خو به دهکده او نرفته بود…

ساعت یازده و بیست دقیقه شد که او را وارد اتاق آفتابگیر بزرگی کردند که به نحوی شاد مزین به عکسهای بناهای تاریخی ملی و پرچمهای زرد و سبز بولیگوئی و جملات قصار رئیس مملکت بود. بر سرتاسر يك ديـوار دیوارکوب مشهوری زده بودند که در آن، انقلاب، به صورت دختـری برآشفته که شمشیر و انجیل را بر سر دست گرفته دیده می شد و نیروهای مسلح (يك تانك، يك ناوشكن، يك هواپيما) و ملت (کارگرهایی با لبخندهای شاد و خرسند، و لباس های سنتی پونچو و سومبره رو) دورتادور او را گرفته بودند و مظهر انقلاب يك ديو سه سر را که سرهایش «کاستریسم»، «هرج و مرج» و «فساد» بود گردن میزد و از میان چنگالهای خمیده و تیزش، زنی تقریباً پا به سن نهاده یعنی «کشور کاتوليك بولیگوئی» را آزاد می ساخت.

داستان کوتاه جلوی قانون
بیشتر بخوانید

بالای سر کمیسر تصویر آلوارس رئیس جمهور در لباس تمام رسمی، با سه ردیف نشان و حمایل، و با ظاهری بی خیال، به دیوار زده شده بود، ظواهر عکس نشان می داد که خیلی پیش از تبعید اختیاری رئیس قانونی مملکت که ظاهراً از مونته ویده نو دلزده شده بود، برداشته شده است. رامون مورالس مردی سی و پنج ساله، بلندبالا بود، با هیکلی پهلوان وار؛ لباس غیر نظامی به تنش چنان جلوه می فروخت که بر تن مانکنهای خیاطان تراز اول، موهای سیاهش در زیر قشر ضخیمی از بریانتین میدرخشید.

او با ادب بسیار از خوان استقبال کرد، از این که منتظرش گذاشته عذر خواست، ازاو خواهش کرد که روی مبل بنشیند، سیگاری بش تعارف کرد و از او پرسید چه نوع نوشابه ای میل دارید. خودش هم پشت میزش نشست. و اظهار داشت خیلی متأسف است که اسباب زحمت آقای استادیار شده است اما چه می توان کرد که ناچار این زحمت برای صدور تأییدیه لازم است.

مقام امنیتی در حالی که دوستانه لبخند می زد توضیح می داد: می دانید، فقط تشریفات ساده است. ضمناً من از بابت فرصتی که نصیبم شده تا با دانشمندی از طبقه شما آشنا شوم خوشوقتم.

خوان تحت جاذبه رفتار مقام امنیتی (مسلماً بدگویان به رژیم نسبت به این افراد قضاوت غير عادلانه نی داشتند!) در جواب گفت که اونیز به سهم خود خوشوقت است و آماده است تا تمام اطلاعاتی را که پلیس سودمند بداند، در اختیارشان بگذارد.

بیشتر بخوانید : فیلم تعطیلات موسیو اولو

در ابتدا صحبت از سوابق او، کار و سفرهایش به خارجه بود. گاهی مورالس به پرونده قطوری مراجعه می کرد. خوان، اندکی خوابالود، تأسف می خورد، که به جای قهوه چرا کوکاکولا خواسته است. – به این ترتیب شما تحصیلات عالیه تان را از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱ در پرینستون ایالات متحده آمریکا گذرانده اید. در این فاصله آیا به جای دیگری

رفته اید؟
نه
– عجیب است. بنابر اطلاعات ما شما در سال ۱۹۶۰ از هفتم تا یازدهم اکتبر در هاوانا بوده اید. تغییر مختصری که در لحن کمیسر پیدا شد خوان را

ناگهان بیدار کرد و او قد راست کرد.

– آه، بله، درست است! برای شرکت در کنگره بان آمریکن شیمی بود. ببخشید، فراموش کرده بودم.

ـ مسلماً، مسلماً. خوب، درباره کوبا چه احساسی دارید؟ خوان شانه بالا انداخت:

– می دانید، من مدت کمی آن جا بوده ام، خیلی هم گرفتار بودم. از آن گذشته، مرتب ضیافتهای رسمی بود و شب نشینی های فولكلوريك… خیلی مجال نداشتم به بررسی وضع بپردازم، و برای این که صادق باشم باید بگویم که چندان توجهم را به خود جلب نکرده است.

مأمور پلیس دستی به موهاش کشید و موج عطر آگینی به سوی خوان فرستاد. بعد با لحنی متفکر و تقریباً اندوهناك گفت:

– روی هم رفته احساس نامساعدی نداشته اید؟

خوان اندکی ناراحت شده بود، با این همه به نظرش محتاطانه تر رسید که رعایت حال مخاطبش را بکند از این رو با احتیاط گفت: ـ نه تا این حد، در آن جا اجناس زیادی پیدا نمی شد و سرویس هتل هم

نقصهایی داشت. مورالس با لحنی تأیید آمیز، و مثل این که به او نمره خوبی بدهد، نجواکنان گفت:

– آه! کمبود مواد مصرفی، کمبود رفاه. اینها خصوصیات کشورهای کمونیستی است. اما اصل؟ فقدان مذهب و آزادی؟ خوان اندکی به خشکی جوابداد: – اگر مدت طولانی تری آن جا مانده بودم شاید متوجه می شدم. اما چرا روی این سفر کوتاه این قدر انگشت می گذارید؟ امیدوارم این امر مرا مظنون جلوه نداده باشد؟

موقع ادای کلمات آخری خندید تا نشان بدهد که چنین فکری چقدر پوچ است. اما خنده اش به آن صورت که خودش می خواست طنین نینداخت و مقام امنیتی هم در شادی او شرکت نجست. در آن لحظه کوکاکولای خوان را آوردند و این تنوع برای او در حکم تسکینی بود. سپس، مقام امنیتی دستی به روی موهای مرتب خود کشید و درحالی که آهی سرمی داد دنباله حرفش را

گرفت:

ـ شما خیلی به آقای آله خو پریه تو نزديك هستيد، نه؟ خوان احساس کرد سرخ می شود و از این لحاظ دلخور شد. به کنـدی سیگاری افروخت و به خود فشار آورد که راست به چشمهای پلیس نگاه کند. و جواب داد:

– سالهای سال است که ما یکدیگر را می شناسیم و روابط ما همیشه خوب بوده است. و ساکت شد و سپس با احساس ناموجهی از گناه و محکومیت اضافه کرد: مسلماً درباره همه مسائل توافق نداشتیم. امیدوار بود که این حرف کفایت خواهد کرد، اما زود نومید شد. پلیس فوراً

به عبارت آخر حسبید: – اختلاف های شما درباره مسائل سیاسی بود؟ خوان با تردید جواب داد:

– بله.

۔ دیگر چه؟

– من به محافظه کارها رأی می دادم و او به لیبرالها.

مقام امنیتی لبخند پر حرارتی حواله او کرد: – خوشوقتم که این را از دهان شما می شنوم. محافظه کارها حامیان طبیعی

انقلاب هستند. شما حتماً میدانید که آقای پریه تو فرد خطرناکی است؟

ـ فقط میدانم که او به این اتهام تبعید شده است.

افسر نگاه تندی به او انداخت: – چه فرقی دارد؟ خیال می کنید که ما در این موارد اشتباه می کنیم؟

بیشتر بخوانید : سریال راه آهن زیرزمینی

خوان که سرخورده بود به دنبال جواب مناسب گشت. و گفت: ـ من حتم دارم که شما حسابی دقت می کنید تا دچار اشتباهی نشوید. مقام امنیتی با تندی ناگهانی گفت: – لطفاً این قدر این شاخ و آن شاخ نپرید آیا قانع شده اید که دوستتان مخل امنیت عمومی است یا نه؟ خوان، همراه با حرکتی مثل این که بخواهد پرچم تسلیم را برافرازد، اندوهگین گفت:

بهترین داستان های کوتاه جهان
بیشتر بخوانید

– باشد. فرض می کنیم که او همچه آدمی باشد. چه ارتباطی با من دارد؟ افسر مهربانی قبلی را بازیافت. و بعد لبخندزنان گفت:

– این را خواهیم دید، حالا بگوئید که درباره حکومت كاتوليك ما چه

نظری دارید؟

خوان منتظر این سؤال بود. می دانست که کمترین تردید برای او زبان بار است، پاسخی تهیه دیده بود که لودهنده نبود، اما دروغ هم نبود: ـ من خوب درك می کنم که قصد این حکومت، هدایت کشور به سوی دموکراسی واقعی است. و من این برنامه را در بست تأیید می کنم. کمیس اخمی کرد. ببینید سینور! این جواب شایسته شما نیست.

خوان حیرتزده سؤال کرد: – شوخی می کنید؟

– شما خوب می دانید که من چه می خواهم بگویم. چیزهایی را که در روزنامهها خوانده اید فراموش کنید بیائید با صراحت صحبت کنیم. آیا شما طرفدار ما هستید یا نه؟ خوان احساس ناراحتی کرد. گفت و گو در خطی که او تصور کرده بود

نمی رفت. من من کنان گفت: – متوجه نمی شوم. خیال می کردم صحبت ما فقط مربوط به يك كنترل ساده درباره وطن پرستی است. خودتان هم گفتید که تشریفات است. مأمور پلیس که دیگر لبخندی نمی زد گفت: – بعد؟

ـ من تا به حال شهروندی بوده ام که قوانین را محترم شمرده است. خودم را وارد سیاست نمی کنم، اما مخالف کمونیسم هستـم. بیشتر ازاین چه می خواهید؟

مورالس حالت پدر اندوهناکی را به خود گرفت که می خواهد فرزندی عزیز ولی بی انضباط را گوشمالی بدهد. کاغذی از پرونده برداشت و گفت: – گزارشی درباره شما دارم.

و به صدای بلند شروع به خواندن کرد. با همان عبارات اول خوان از جا پرید و نگاهش را به او دوخت، اول حیرت کرد، سپس کم کم دچار غیظ و ناراحتی شد و بالاخره نومیدی و سرخوردگی آمد. به او اطلاع می دادند که «دست چپی» است وتمایلات «آنارشیستی» دارد و دولت کوبا را می ستاید و به رژیم اهانت می کند و به ارتش افترا می زند بعضی از اتهامات اساس واقعی داشت ولی به نحوی پوچ و غیر طبیعی بزرگ جلوه داده شده بود. خوان می پنداشت که دارد خود را در یکی از آئینههای محدب «لوناپارك» تماشا می کند: آیا می خواستند متقاعدش کنند که به راستی صاحب این چهره مخوف است؟ درست است که او چون از برکناری سلف خود آگاه شد، مؤدبانه اظهار تأسفی کرده بود و پرسیده بود که آیا می شود برای او کاری صورت داد، ولی همین امر بی اهمیت، «کوشش به منظور تحريك كاركنان دانشگاه به اعتصاب و تظاهرات خرابکارانه» قلمداد شده بود. او در یکی از درس هایش تئوریهای يك دانشمند لهستانی را ستوده بود. این اقدام او «تبلیغ به سود به اصطلاح پیروزیهای محققان کمونیست» عنوان شده بود و مطالبی از این قبیل.

کمیسر وقتی کار خواندن را به پایان رساند نگاه مرگباری به او افکند و

گفت:

– خوب؟

خوان کمیسر را برانداز کرد و به خود گفت که اگر مسائل با منطق و دقت با او در میان گذاشته شود شاید حقیقت را درك كند. از این رو حواسش را کاملاً جمع کرد و اتهامات را نکته به نکته رد کرد. آرام حرف می زد، بر اعصاب خود اندك اندك، وقتی میدید که مأمور پلیس قیافه پذیرائی بخـود گرفته، دوباره امیدوار می شد.

خوان در آن لحظه بی آن که خود بداند تصویری واقعی از خویشتن عرضه می کرد: تصویر مردی خود آموخته و کاملا وابسته به علم؛ و نیز تصویر شهروندی با وجدان، طرفدار نظم، بدگمان به جنبههای نوآوری در زمینههای اجتماعی، مردی که همچون کامل مردان شایسته رأی می دهد و آماده است تمام اظهارات مقامات دولتی را بپذیرد.

البته به شرطی که این اظهارات، زیاد از حدود واقعیت تجـاوز نکند. دندانهای طلای مورالس به لبخندی دوستانه نمایان شد. موقعی که خوان برای نفس تازه کردن مسلط بود، و به تدریج ساکت شد افسر رشته حرف او را برید: – خوب است. می دانستم که تمام این اتهامات ابلهانه است.

بیشتر بخوانید : فیلم زیبایی ربوده‌ شده

 دهان خوان بازماند. قطرات عرق مانند مروارید روی پیشانی اش نشسته بود.زمزمه کنان گفت:

-پس چرا برای چه؟

و چون جوابی فوری دریافت نداشت بهت  و حیرتش به خشم بدل شد. با

حرارت گفت:

۔ شما که می دانستید اینها همه دروغ است! چه کسی اینها را به شما

گفته؟ اسمش را می خواهم تا از او شکایت کنم.

به نظر می رسید که کمیسر دارد کیف می کند. با لحنی آرام کننده گفت:

– خیلی خوب سنيور. ولی ما که منابع خودمان را در اختیار شما

نمی گذاریم. اما دلیل این که چرا اینها را برایتان خواندم همین الان آن را

می فهمید، حالا به من بگوئید، فعلا خودتان را شهروند صادقی می دانید، یا نه؟

خوان با اطمینان جواب داد:

مسلماً عصبانیتش برطرف شده بود. با خود گفت: «اين يك آزمون روانشناسی بود و من آنرا با موفقیت گذراندم. مورالس بی آن که به او نگاه کنـد داشـت آدمكهائی روی کاغذ رسم می کرد و در همان حال پرسید: – آها! ولی صادق… نسبت به چه کسی؟ – خوب… به کشور… قانون اساسی… مأمور پلیس مثل استادی که ازجواب مدافع رساله ئی راضی نباشد سر

تکان داد.

– سنیور، از زمان انقلاب مفهوم وطن پرستی تا حدودی عوض شده است. نقاشی هایش را رها کرد و آمد در کنار میز، نزديك خوان نشست. و ادامه

داد:

ـ بله، این مفهوم عوض شده است. در گذشته هر کس که کمونیست نبود به عنوان شهروندی خوب، از نظر ما برای تدریس دانشگاه قابل قبول بود نتیجه: دانشگاه انباشته شد از افرادی که خودشان را محافظه کار، لیبرال یا از نظر سیاسی بدون عقیده می دانند، اما خصوصیت مشترکی دارند، اگر بخواهید بدانید می گویم که این خصوصیت عبارت است از ناچیز شمردن انقلاب.

اشتباه می کنم؟

۔ ولی پاکسازی؟

– پاکسازی فقط به چند نفری از وراج ترین رقبای ما ضربه زده است. حتی امروزه اکثر استادان ـ منظورم استادیارها و مربیها نیست – بی تفاوت هستند. (صدای افسر خشن شده بود، کلمات مانند ضربات شلاق صفیر می کشید. ) شما روشنفکرها همه مثل هم هستید! برای این که سانسور را دوست ندارید.

داستان کوتاه یک پیام شاهنشاهی
بیشتر بخوانید

برای این که خطر پیروی از عقاید کاسترو را درك نمی کنید، دائم حسرت بی نظمی های گذشته را می خورید. اما برای ما (هجاها همانند ضربات بنك فرود می آمد) قبول این وضع اصلا مطرح نیست. بی تفاوتی، بی طرفی دیگر کافی نیست، متوجهید؟ نه در دانشگاه و نه در هرجای دیگر. (صـورت سرخش را به سوی خوان پائین آورد.) از این پس هر کس که بامانیست مخالف ماست. امروزه من به همچو آدمهایی هم گواهینامه وطن پرستی نمی دهم.

با يك حركت نمایشی، مدادش را دراز کرده، تصویر آلوارس را نشان می داد. خوان یکه خورده بود و ساکت ماند. احترام نسبت به رئیس قانونی مملکت جزئی از اعتقادات محافظه کارانه او بود. کمیسر مثل این که بر اثر این انفجار تسکین یافته باشد با لحنی آرامتر ادامه داد: – ما از استادان از خودگذشتگی بی قید و شرط نسبت به دولت كاتوليك می خواهیم، ممکن است این توقع ما دانشگاه را از داشتن معلمهای تراز اول محروم کند. به درك! اگر افراد تراز اول از نظر سیاسی قابل اعتماد نباشند ما افراد درجه دوم و حتی درجه سوم پیدا خواهیم کرد. برای کسانی که مأمور تعلیم نسل جوان شده اند ایمان به انقلاب بیش از هر درجه و مقام علمی اهمیت دارد. شما به عنوان نامزد کرسی استادی باید این امر را درك كنيد و

نتایجش را هم بپذیرید. دهان خوان خشك شده بود. بعضی از حرف های آله خو در آخرین گفت و گویشان، مانند حشراتی نیش زن در سرش می چرخید: « لطمه به حیثیت انسانی، فروختن روح…» دو یا سه بار آب دهانش را فرو داد. بالاخره موفق شد با صدایی محکم بپرسد: – چه نتایجی؟

– همین الان می گویم. چون می خواهم با شما صادق باشم. شما اگر استاد بشوید ملزم هستید که همیشه مطابق با اصول سالم هدف های «بولیگوئی» كاتوليك و انقلابی درس بدهید.

بیشتر بخوانید : بهترین کتاب های ادبیات سوئد

خوان چند سال پیش همراه آله خو به ديدن يك نمايش آوانگارد فرانسوی رفته بود. از نمایش به علت فقدان هرگونه منطق در ماجرا و به سبب عدم همآهنگی گفتگوها سخت جاخورده بود. و حالا ناگهان درهمان فضای پوچی فرو می رفت. تقریباً فریاد زنان گفت: ـ اما من شیمی اورگانيك درس میدهم! متوجه نیستید که این علم اصلاً جانی برای ایده ئولوژی ندارد؟

کمیسر خیالش را راحت کرد: ۔ اصلاً اهمیت ندارد. شما فرصتهای دیگری پیدا می کنید. وظیفه شما به تدریس تخصصتان محدود نیست. مثلاً شما به روستاها خواهید رفت تا ذهن مردم روستایی را درمورد معنای انقلاب روشن کنید. گذشته از این، در مواقعی که مناسب تشخیص بدهید با دانشجوهایتان درباره انقلاب ما حرف خواهید زد.

ـ اما من نطق سیاسی بلد نیستم. ـ منظورتان نطقهای ملی است؟ نگران نباشید، آنها را آماده در اختیارتان خواهند گذاشت، کار شما فقط خواندن آنها است. گذشته از آن قبلا به شما آموزش های لازم داده می شود تا اشتباه نکنید، مثلا شما به اخراج تمام عواملی که ما نامطلوب تشخیص بدهیم رأی خواهید داد.

– چطور؟ نامطلوب؟ خوان می دانست که سؤالش ساده لوحانه است. فقط می خواست وقت پیدا کند. کمیسر نگاه سردی به او انداخت:

این مربوط به ما است. متوجهید، جای بحثی باقی نخواهد ماند. خوان درسکوت پذیرفت. اکنون او بسیار چیزهـا درك می كرد. ناگهـان روشنائی کورکننده ای بر دنیای مه آلودی می گسترد، دنیایی که او همیشه خواسته بود از آن بی خبر بماند. دیگر صحبت وقت پیدا کردن نبـود. می توانست راحت عضلاتش را شل کند کمیسر ادامه داد: ـ طبعاً ازهر عمل غیرقانونی که اطلاع پیدا کنید به ما گزارش خواهید داد.

– دزدی، قتل، حريق؟

خوان خیلی کم کسی را دست می انداخت. قیافه اش عادتی به تمسخـر نداشت، از این رو نیازی نداشت در این جور مواقع برای جدی وانمودن زحمتی بکشد. در این موارد اغلب مخاطبانش فریب می خوردند. اما مورالس يك لحظه فریب نخورد ، چهره اش ارغوانی شد و غرید: ۔ شما خوب می دانید که منظور من چیست. بعد خونسردی اش را بازیافته بود و حتی توانست لبخندی بزند. واضافه کرد:

– خرابکاری به همان اندازه قتل و دزدی مضر است، و در محیط دانشگاهی هم بیشتر احتمال وقوع دارد. وظیفه شما است که موارد خرابکاری ها را به اطلاع ما برسانید در غیر این صورت مثل دوستتان آقای پریه تو همدست آنها شناخته خواهید شد. راستی به من گفته اند که خیلی از شاگردها ازاخراج اوناراضی اند. شما باید درباره ماهیت ضدملی رفتار دوستتان دانشجویان را روشن کنید کلمات آخر را بدون آب و تاب به کار برد، اما چشم از مخاطبش برنداشت، گوئی می خواست او را ملزم به تفکر کند. سپس به آرامی اضافه کرد: – امروزه، معنای وطن پرستی، برای ما یعنی این! آیا حاضرید این شرایط را بپذیرید؟ خوان بلافاصله به او نگاه کرد. در سکوت بارؤیای استادی که در درازنای آن همه سالهای دشوار دانشجویی در سر پرورانده بود، رؤیای این که روزی استاد دانشگاه آنونسیاسیون شود، وداع کرد.

از نظر مسلکش هنوز می توانست انتخاب کند. اماعملاً يك «من» دیگر که ناگهان بیدار شده بود بجای او تصمیم می گرفت: يك خوان دیگر، موجودی ناشناخته، که هوای غرور و آزادی را فرو میداد. این نو رسیده زیر گوشش زمزمه می کرد: «بگذار به جهنم بروند. حالا یا هیچ وقت». برخاست و مصممانه به مفتش رو کرد. مورالس هم برخاست. ولی با بی حالی بیشتر. گوئی با تفننی پنهان در انتظار واکنش مخاطبش بوده است. اما در آن لحظه بحرانی، خوان دریافت که جرأتش راناگهان از دست می دهد، درست مثل وقتی که در دوران نوجوانی اش پیشکار «کمپانی متحده گوجه فرنگی» درمقابل چشم اهالی دهکده به او اهانت کرده بود. این پیشکار هم آدمی از نوع مورالس بود: گستاخ، بی نقص و مطمئن از قدرت خود. خوان در مقابل مقامات عالی قدر و قیمتی نداشت خنده دار می نمود که بخواهد به مردی كه يك سر و گردن ازاو بالاتر است طعنه بزند.

رفتار نرم مأمور پلیس، در زیر آن موهای روغن خورده، قطعاً یکی از آن خروس جنگیهای سابق دهکده را به یاد می آورد، که فعلا برای ارضای غرایز خود ابزاری قانونی یافته بود ـ چرا خوان از همان اول متوجه این نکته نشده بود؟ ناگهان به خاطر آورد که چرا نام مورالس به نظرش آشنا بوده است: شنیده بود که لبهانی وحشتزده، به مناسبت توقیف ها، تعقیبها، شکنجه ها و مواردی وحشتناك تـر، یعنی خودکشی استادگیاه شناسی، نام او را آهسته در دانشگاه نجوا می کنند… خوان رنجور ازترس و نفرت، و در همان حال که برسست عنصری خود نفرین می کرد، قادر نبود کلمهئی ادا کند. مقام امنیتی به یاری اش آمد؛

بیشتر بخوانید : فیلم کسانی که آرزو دارند من بمیرم

– به این ترتیب جواب شما منفی است؟ فکرش را می کردم. سرش را حکیمانه تکان داد: ۔ حتی پیش از آشنایی با شما این را میدانستم. ولی ناگزیر بودم برای رعایت اصول هم که شده شانسی به شما بدهم. براى يك لحظه خوان غیظ خود را از یاد برد، اندیشه ناگوار برباد رفتن شغل استادیاری اش را فراموش کرد. و ساده لوحانه از کجا می دانستید؟ پرسید:

داستان کوتاه کودک با استعداد من
بیشتر بخوانید

مفتش که آشکارا از خود راضی بود لبخندی زد و دستی دوستانه به شانه او

گفت: کوبید و

– تجربه به ما آموخته است که گزارش هایی از آن نوع که برایتان خواندم، اگر در جزئیات غلط هم باشند در نتیجه گیریهای کلی کمتر خطا امکان دارد که در مورد کلیه اتهاماتی که بر شما وارد شده بی تقصیر باشید، اما این مانع نیست که شما برای ما غیرقابل استفاده باشید از این رو من شرایطی دشوارتر از آن واقعاً تا وجـود دارد برای شما مطرح کردم بلافاصله جواب منفی بدهید. این شیوه ما را از هرگونه پیچیدگیهای احتمالی می کنند.

بعدی معاف می دارد. لازم نیست که شما فعالیتهای خرابکارانه دانشجویان را لو بدهید. ما کاملا آنها را می شناسیم. چیزی که اهمیت دارد این است که شما اهل خبر چینی نبودید و همین امر نشان میدهد که شما از ما نیستید. و بعد مؤدبانه اضافه کرد: ـ حیف.

دانشجوها استادی خواهند داشت که تخصص اش مقداری کمتر از شماست. خداحافظ. خوان ندانست چطور خود را در يك بار سرگرم نوشيدن يك تكيلاى قوى یافت، کاری که هرگز در چنین ساعتی نکرده بود. اندکی بعد وقتی در میدان شهرداری می گشت، چون دریافت که چیزی عوض نشده است آمیزه یی از سك پوچ و تنهایی تلخ درخود احساس کرد: جماعت، بی فکر و خیال، در حرکت بودند بازنشستهها هواخوری می کردند؛ مادران بچه هایشان را شیر می دادند، عشاق نجواکنان در چشمان یکدیگر می نگریستند.

هیچ کس، آری هیچ کس ظاهرش نشان نمی داد که نگران کشور بولیگوئی باشد و حدس بزند که در آن چه می گذرد ـ حتی آن گروه جوانانی که آهسته ترانه می خواندند و گردش می کردند. خوان ناگهان دریافت که پاهایش ازاو فرمان نمی برند. روی نیمکتی نشست و در جیبش به دنبال سیگاری گشت، اما به جای پاکت سیگار نامه آله خو از جیبش بیرون آمد. با حرص شروع به خواندن کرد: «… روستائیها از نگهبان مزارع می ترسند و جلوی او با من صحبت کنند. اما او هم مرد خوبی است، گرچه ازترس خبرچینها جرئت نمی کند همدردی اش را با من ظاهر کند. من اينك هجوم وحشت را می شناسم، وحشتی که به مشتى شريك جرم اجازه میدهد ملتی را یکدست، گوش به فرمان نگه نمی دارند…»

«اما زندگی در پوئبلو بیه خو وجه دیگری، سیمای گیراتری از این ملت را به من نشان داده است. این مردم نیکدل، به رغم هراسی که دارند، هر کار که بتوانند . کنند تا به طور پنهان همبستگی شان را با من ابراز دارند: يك لبخند، چ بج می کنند هدیه کوچکی که شب جلوی در خانه ام می گذارند… و خدا می داند که آنها چقدر فقیرند! چند تا میوه، قدری گوشت شکار، برای آنها و نیز برای من، هدیه ئی گرانبها است! می چند کلمه تند که «بینواترین آنها پدرو، خل دهکده است. او با خرده کاریهایی که این جاو آن جا می کند زندگیش را می گذراند.

او دیروز برایم کارت پستالی از «شیکيتا» البته مخفیانه آورد که فقط اشعاری از لوئیس سرنوداء داشت: «انقلاب، سمندر شعله خیز، پیوسته از قلب محرومان زندگی می گیرد…» و در زیر آن امضای «شهامت!» حسابی به هیجان آمدم. زیرا پدرو به من گفت: «آقا، لطفی به من يكن» خیال کردم تقاضای پولی دارد وناراحت شدم زیرا فقط ده پسوس در جیبم بود. اما او ادامه داد: «دون آله خو، لطفى به من يكن و غمگین نباش! همه چیز می گذرد!» و با اشاره ئی پرمعنی به من فهماند که «همه چیز» عبارت از تبعید من، دیکتاتوری، و سرنوشت سیاه کشور است…

بیشتر بخوانید : فیلم خاکستر سبز

«خیال می کنم قبلا با تو درباره شيكيتـا صحبت کرده ام (همان شب ژانویه نی که با هم دعوا کردیم.) اگر او را دیدی ـ حتم دارم با وجود اختلافات میان شما ازاو خوشت خواهد آمد ـ او را از طرف من يبوس و سفارش کن محتاط باشد. من شهامتم را از دست نمی دهم. پدرو حق دارد. ملت ما در طول تاریخ خود خیلی از این چیزها دیده است! این نیز بگذرد…»

خوان با دقت عینکش را پاك كرد و لبخند زد. مسلماً به یاد می آورد که شیکیتا چه کسی است. اکنون بی صبرانه منتظر آشنایی با او بود. اما فقط آله خو می توانست به او بگوید که شیکیتا را کجا می تواند پیدا کند. بایستی بی درنگ برای ملاقاتش به پوئبلو می رفت. هرگونه خستگی، هرگونه مرارت، هنگامی که او با گامهای شتابناك به سوى نزدیکترین بنگاه مسافرتی می رفت وجودش را ترك كرد. در راه باز به همان گروه جوانان شاد رسید. این بار محبتی ناشناخته، امیدی کاملاً نو، قلبش را گرم می کرد: از کجا معلوم که این جوانهای خندان هم به شیکیتا تعلق نداشته باشند؟ شیکیتا، لقب محبت آمیزی بود که به شاخه مخفی دانشجویان دموکرات

داده شده بود…

ترجمه قاسم صنعوی

۱ – به زبان اسپانیایی: ایالات متحده ۲ ـ کلمه اسپانیایی به معنای کودتای نظامی، یا سرکشی آشکار ارتش در برابر دولت قانونی (م)

۳ ۔ پیروی از نظرات فیدل کاسترو

۴ ـ لوئیس سرنودا، شاعر اسپانیایی، ۱۹۶۳ – ۱۹۰۲

پایان داستان کوتاه سین جیم

نویسنده و منتقد سینما