ژان پیر ملویل

ژان پیر ملویل : « آنان به چرا مرگ خود آگاهانند…» / ژان پی پر ملویل سینمای ملویل از دریچه ی «دایرهی سرخ»

با مقاله ژان پیر ملویل همراه ما باشید

۱ ) ژان پیر ملویل نخست، هرمن نویسنده، خالق «موبی دیک»، شخصیت ناخدا ایهب را چونان عاشقی شیدا و دریند می آفریند که مسیر جنون آمیزش، تنها باید به ماندن در کنار معشوق بینجامد؛ به بهای مرگ هر دو، یعنی ایهب و موبی دیک. جان هیوستن فیلم ساز با وانهادن مایه ی عاشقانه ی رمان، آن را به فیلم برمی گرداند و دستاوردش چیزی می شود در حد «دیوانه ای به دنبال نهنگ سفید».

بیشتر بخوانید: فیلم عروس

اما فیلم سازی دیگر، بی آنکه خواسته باشد داستانی از هرمن ملویل را به فیلم برگرداند، جانمایهی نوشته های او را در می یابد و عاشقانه و آگاهانه در فیلم هایش به کار می گیرد (آیا جف کاستلوی سامورایی، به یک معنا بیلی باد دنیای گنگسترها نیست؟). پیش تر با خواندن موبی دیک، شیفته وار نام خالق آن را بر خود گذاشته و به سینما کشانده است؛ ملویل دوم، ژان پی پر فیلم ساز، خالق سامورایی، کلاه، خاموشی دریا، ارتش سایه ها، دایرهی سرخ و… ۲ ) ژان پیر ملویل فیلم ساز به هیچ رو دست و پا بستهی اندیشه های ملویل داستان نویس نیست.

شخصیت های ژان پیر ملویل به جنتلمن های رمانتیک و تلخ اندیش فرانسوی اواخر قرن نوزدهم می مانند که با آگاهی کامل از سرنوشتشان در دنیای جدید، به اواسط قرن بیستم پرتاب شده اند (و چه زیبا و درست، ژانر از مد افتادهی گنگستری در دههی شصت به مدد همین شخصیتهای مهجور و منزوی احیا می شود). آنها در فرصت کوتاهشان برای ادامهی حیات، تنها به نمایش آیینهایی می پردازند که از باور فردیشان ناشی می شود.

بر همین اساس، شخصیتهای آسیب پذیر ژان پیر ملویل به یاری آرمان آسیب ناپذیرشان به نوعی تعالی می رسند؛ هر چند که تضاد آرمان گرایی فردیشان با واقع گرایی پیرامون، به خلق تصاویر غربی منجر شود: آدمکش حرفه ای خونسردی که با هفت تیر حالی به قتلگاه می رود (سامورایی)؛ گنگستری که در لحظه ی گریز از چنگ پلیس، بدون سلاح حالت هفت تیر کشیدن را به خود می گیرد (پلیس)؛ سارق سابقه داری که در روز آزادی اش، سارق گریزان دیگری را پناه می دهد (دایرهی سرخ) و … اما نمونهی مشخص و غافلگیر کنندهی چنین تفکری را در ارتش سایه ها می بینیم:

فیلیپ (لينو ونتورا) به ماتیلد (سيمون سينيوره) – زن استثنایی و متفکری که در غیاب او، رهبری گروه مقاومت را به عهده داشته – تذکر می دهد که عکس دخترش را پیش خودش نگه ندارد، اما ژان پیر ملویل چنین نمی کند و به همین دلیل کشته می شود. واژه ی «بی احتیاطی» در این مورد، صفتی از سر ساده انگاری است (ناخدا ایهب از فرط بی احتیاطی نیست که سر در پی موبی دیک گذاشته است). فارغ از هر دغدغهی سیاسی و امنیتی و اجتماعی، ماتیلد عاشق تصویر دخترش است و تضاد این آیین کوچک فردی با شرایط پیش رو، دستاوردی جز تراژدی ندارد.

بیشتر بخوانید : نقد فیلم دلشدگان

به این معنا ، آیا فیلمهای ژان پیر ملویل را می توان عاشقانه و احساساتی دانست؟ آیا احساساتی ترین فیلمها با ما از احساسات پنهان شده ی آدمها سخن نمی گویند؟ پاسخ بی شک مثبت است، شخصیت های خویشتن دار و کم حرف ژان پیر ملویل با منطق انحصاری شان که در قیاس با حسابگری محیط چیزی جز بی منطقی نیست، مسیر آییلی خود را به نحوی پیوسته و با دقت برروی جزئیات هر حرکت و گفتار تا رسیدن به نقطهی نهایی (مرگ) طراحی می کنند و فیلم ساز در نقش ناظری آگاه و تلخ اندیش با فاصله گرفتن از موقعیت آنها، همدلی بیشتری را بر می انگیزد.

نه از شیوهی تئوری پردازانه ی برسون به گلی فاصله گرفته ایم و نه راه «فیلم – نوار» آمریکایی را چشم بسته پیموده ایم؛ در موقعیتی شبیه حفرهی ژاک بگره بی پروای سرنوشت، تنها شاهد مغازله ی تراژیک آدم ها با آرمان هایشان هستیم ۳ ) شاید غم خوار گنگسترها» عنوان کامل و مناسبی برای نشان دادن دیدگاه منویل نسبت به شخصیتهای خاموش و منزوی اش نباشد، کمیسر ماتئی دایره ی سرخ گنگستر نیست؛ اما کم وبیش نشانه هایی مشترک میان ژان پیر ملویل و سه گنگستر فیلم وجود دارد. رابطه ی علت و معلولی تنگاتنگ و پیچیده ای که نشان پیرنگ فیلم را سامان می دهد، از ماننی هم شخصیتی سمپاتیک ساخته است.

شخصیت ژان پیر ملویل ، از سویی با اندیشه های بازرس کل در تعارض قرار می گیرد و از سوی دیگر، در زندگی شخصی اش نیز همدمی جز جانوران خانگی ندارد. تنگنایی که او پس از فرار ووگل (جان ماريا ولونته) در آن گرفتار می شود، به درستی در گفت و گو با بازرس کل آشکار می شود [رئیس: همه معصوم به دنیا می آیند، اما به مرور همه چیز تغییر می کند. ماتتی اگر ووگل بدشانسی بیاورد، دستگیرش می کنیم. رئیس… ما همه تغییر می کنیم. بد می شویم… ماتنی: من می توانم استعفا بدهم / رئیس: این که خیلی راحت است. بر عکس، من شما را مأمور می کنم که ووگل را پیدا کنید.

با این منطق، ماتنی را می توان در کنار شخصیت کمیسر (آلن دلون) در فیلم پلیس قرار داد؛ قهرمانی که شکار تبهکاران، در نظرش از مفهوم «موفقیت» فاصلهی زیادی دارد. از رابطهی علت و معلولی خاصی گفتیم که در دایره ی سرخ جلوهی آشکار و فراگیری دارد. ظرافت کار ملویل در ایجاد این پیوند، چنان بطنی و غیر مؤکد است که با کمترین عفلتی پنهان می ماند.

بیشتر بخوانید : فیلم خاکستر سبز

در صحنه ی پایانی، جانسن (ابو مونتان) – پلیس سابق و سارق فعلی – پیش از مرگ از ماتنی می پرسد: «احمق هایی مثل تو، هنوز هم توی پلیس فرانسه هست؟ و بازرس کل پس از مرگ جانسن می گوید: «احمق همه جا هست آقای ماتئی!» پیش تر، جانسن به کوری (آلن دلون) گفته است که فرمول ساختن گلوله را در زمان خدمتش در پلیس از شخصی آموخته که اکنون «رئیس رؤسااست! در حقیقت، بازرس کل با جملهی پایان فیلم به نوعی خود و آموخته هایش را مخاطب قرار می دهد. از سوی دیگر، پیوند میان پلیس و گروه گنگسترها، اصلا ربطی به جدال «قانون و بی قانونی» ندارد.

نگهبان زندان پیشنهاد سرقت از جواهر فروشی را به کوری می دهد؛ ووگل و کوری برای سرقت نیازمند جانسن (پلیس سابق)اند؛ ماتثی خود در اعتراف گرفتن از سانتی به دروغ متوسل می شود؛ از پسر سانتی به عنوان طعمه استفاده می شود و… سیر روابط، به نوعی در تضاد با معیارهای فردی شخصیت هاست و می بینیم که در این مسیر، جزئیات نمایشی و به تعبیری «آیینی»، بیش از تعلیق های دراماتیک معمول اهمیت پیدا می کنند؛

جزئیاتی که تأکید بر آنها، گاه در حد نشانه هایی تفکیک ناپذیر و ماندگار جلوه می کند (مرتب کردن لباس در سامورایی، کلاه فلیکس در ارتش سایه ها که پیش تر در فیلم کلاه به شیوه ای مشابه مورد استفاده قرار گرفته بود) و گاه با نزدیک تر شدن به سبک برسون، خاموشی مؤکدی را بر مجموعهی تصاویر حاکم می سازد، صحنه ی سرقت از جواهر فروشی، نمونه ای از این دست است که به نظر می رسد تأکید فیلم ساز بر استفاده از سکوت بیش از کاربردی بودن، به نوعی فاصله گرفتن از «سیستم هیجان سازی» سینمای آمریکا را برجسته می سازد.

شاید آنچه در سامورایی به نحوی آشکار و کاربردی، شخصیتش را جهان پیرامون مجزا می ساخت، یا همان نکته ای که ماهیت فردی ارتش سایه ها را در کشاکشی پایان ناپذیر با هویت جمعی نشان می داد، در سرخ (و بیشتر، در پلیس) در سطحی پایین تر تکرار شده سطحی که نه بدعت گذاری اش (مانند خاموشی دریا) آن را کاملا از نمونه های مشابه متمایز می نه محدوده ای برای تکرار موفق پیشین به وجود می آورد.

۴ ) عنوان سرخ، بیش از هر کس به شخصیت جانسن اشاره دارد؛ یک تیرانداز حرفه ای که پس اخراج از ی پلیس به شخصیتی منفعل و معتاد و وازده تبدیل شده است. در تنها صحنهی کابوس جانسن را در محاصرهی جانورانی می بینیم که از بالا آمده اند. تلفن کوری مبنی بر پیشنهاد گویی ژان پیر ملویل را از دنیای متعفن و منفعلانه اش می رهاند و به زندگی اش شکل و پویایی تازه ای می بخشد.

بیشتر بخوانید : فیلم زیر درختان زیتون

در واقع، غلبه بر ضعف و ناتوانی پیشین، آزمونی آیینی است که جانسن باید از سر بگذراند و نقطهی اوجش، از کار انداختن زنگ خطر جواهر فروشی است. بر همین اساس، «موفقیت» ژان پیر ملویل در متجلی می شود که اعتماد به نفسش را به دست آورده و تفنگ را از روی سه پایه اش دارد و در عین غافلگیری ووگل کوری، به سمت دایره ی سرخ (هدف) شلیک می کند تا ثابت کند که دستانش دیگر نمی لرزد. از این دیدگاه فیلمی جانسن است.

همان گونه که ریو براووی هاکس، فیلمی تغییر ماهیت دود (دین مارتین) از موقعیت ناگوار به وضعیت پایدار محسوب می شود. تفاوت در اینجاست که در دنیای آرمانی ریو براوو، قهرمانان آرمانی هاکس به راحتی دنیای پیرامون را زیر نفوذ خود گرفته اند (و تفسیرها را که کنار بگذاریم، یافتن عزت نفس در چنین دنیایی اساسا کار دشواری نیست). اما در دنیای ژان پیر ملویل ، موفقیت تنها در بازیابی فردی معنا می یابد. به همین جهت، جانسن پس از پیروزی در کارش، آشکارا به کوری می گوید که نه می خواهد از پولها سهمی بردارد و نه قصد دارد از پاریس خارج شود.

موضوع خیلی ساده تر و در نهایت، عمیق تر از آن است که تصور می کنیم؛ برای جانسن، سرقت تنها بهانه ای برای گریز از دنیای خویش است. با درک این موقعیت، صحنهی ساختن گلوله با وایپهای متعددش، نشاط آور و تغزلی می یابد؛ تجسمی دیگر از مفهوم «آیین» در سینمای ژان پیر ملویل . ۵ ) «آدم هیچ وقت نمی تونه مطمئن باشه…» این جمله را همان آغاز، هنگامی که نگهبان زندان پیشنهاد سرقت را می دهد، از زبان کوری می شنویم. ژان پیر ملویل در عین بی اعتمادی به دنیا، به دلیل باورهای فردی اش ناچار پذیرش وضعیت متزلزل و ناپایدار پیش روست.

گفت و گوی ژان پیر ملویل با دوستش پس از رهایی از زندان را مرور می کنیم: …. اگه تو این چهار ساله سراغت کوری… پنج سال. ـ بله، ببخشید پنج سال … علتش این بود که نه توی بازپرسی و نه توی دادگاه، اسمی از من نبردی… کوری: یه کم پول بهم قرض بده. بعدا بهت می دم. ـ … صبر کن بانک باز بشه. می خوام پول حسابی بهت بدم./ کوری: … تو هیچ دینی به من نداری.

بهت پس می دم. – … می دونم. فیلم ساز، آیین گفت و گونویسی موقعیت ناپایدار را تمام و کمال به جا می آورد؛ بویژه که دوست کوری شخصیت پیچیده و متناقضش، فکر کشتن کوری را هم در سر می پروراند (لو رفتن ماجرای سرقت هم کار اوست). همین گفت و گو، به تمامی نمایانگر وضعیت کوری است.

بیشتر بخوانید : فیلم دیده بان

ژان پیر ملویل باز طبق باور فردی اش، نامی از دوستش نبرده و پس از آزادی هم بیش از نیازش نمی خواهد. شیوهی آشکارا «نمایشی» درگیری در سالن بیلیارد هم رویگردی مشابه را نشان می دهد؛ اینکه ساختار سنجیده و تدوین دیالکتیکی فیلم هم به نحوی تکمیل کننده، پیش برنده و متقارن در همین مسیر عمل می کند.

نمونه ی موفق قرینه سازی، صحنهی گرفتاری گوری و حضور ووگل است که معادلی برای فصل نجات ووگل از دست پلیس توسط کوری محسوب می شود (و باز یک عمل آیینی دیگر: گوری اسکناس خون آلود را بر نمی دارد). اما شاید دوستی این دو، تنها صحنه ای باشد. که فرم تکنیکی اش، حالا دیگر کارکردی بیش از حد متعارف و معمولی یافته است. فصلی که در عین جذابیت نسبی گفت و گونویسی، به خاطر مکتهای بی جهت و زوم برروی چهرهی دو شخصیت، چندان که باید، موفق نیست.

از سویی، منطق پازل گونهی فیلم به شکلی تقسیم بندی شده، مرز تماس هر شخصیت با جهان خارج را مشخص می کند. جواهر فروشی، پایگاه جانسن است و ووگل به این دلیل که فراری است، طبعاً راهی به بیرون ندارد. بنابراین، کوری واسطهی ارتباط آن دو با دنیاست. به همین جهت است که نقشهی ماننی و الهورش در نقش خریدار جواهرات، منطقی می نماید. اما نارضایتی مانتی از اجرای دقیق و کامل نقشه اش، ظاهرا دلیل دیگری دارد.

ژان پیر ملویل در ماجرای به حرف آوردن سانتی، ناخواسته به مسیری خلاف آیین فردی خود پا گذاشته است؛ یعنی تحت فشار قرار دادن پسر ماتشی از طریق توفندی که در آغاز، بلوف ساده ای است و در انتها، به بازی خطرناکی بدل می شود. حالا رابطهی علت و معلولی شخصیت های فیلم را بیشتر باور می کنیم؛ اینکه در دنیای بی آرمانی که ژان پیر ملویل قهرمانان آرمان خواهشی را به آن پرتاب کرده، در هر دو سوی رابطه – چه سارق و چه پلیس – پافشاری بر «آیین» فردی، بارها دشوارتر از گمان ماست. ۶ ) است اگر تا لحظه ی آخر مرگ را باور نکنم، هرگز نخواهم مرد.

بیشتر بخوانید :سریال Vincenzo

چه مکاشفهای…» فیلیپ در ارتش سایه ها این کلمات را با خود واگویه می کند و به سوی مرگ می رود؛ اما نمی میرد تا بعدها با کشتن ماتیلد که نجائش داده بود، پافشاری کند. آگاهی شخصیت های ژان پیر ملویل از چرایی مرگشان، آنها را چنین گوشه گیر وضعیت شان را چنین تلخ و اندوهبار ساخته است. هرچند که پای فشردن بر آیین فردیشان، مایه ی سرخوشی شان باشد آنها را از – به قول احمد شاملو – مابی چرا زندگانیم» جدا سازد.

مقاله ژان پیر ملویل

اینترنت استارلینک

10 فروردین 1400
فیلم احضار 3

نقد فیلم احضار 3

14 خرداد 1400

چایکوفسکی کیست؟

28 اردیبهشت 1400
فیلم پرده

نقد فیلم پرده

17 خرداد 1400
کتاب های آلبر کامو

کتاب های آلبر کامو

21 اردیبهشت 1400
هاوارد هاکس

هاوارد هاکس

29 اردیبهشت 1400