نام انگلیسی: فیلمWild Horse Nine
نام فارسی: فیلم اسب وحشی شماره 9
محصول: ۲۰۲۶ کشور آمریکا
امتیاز: ۳.۵ از ۴اختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم اسب وحشی شماره 9
مثل بیشتر آثار مارتین مک دونا، «فیلم اسب وحشی شماره 9» درباره رفاقت میان مردهاست. حتی میشود اسمش را عشق گذاشت، البته نه جلوی گوش شخصیتهای اصلی فیلم، چارلی (جان مالکوویچ) و لی (سم راکول). داستان فیلم اسب وحشی شماره 9 در دورهای حتی کموبیش بیخبرتر از زمانه ما میگذرد: سال ۱۹۷۳.
چارلی و لی مأموران سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا و آدمکشهای کارکشتهای هستند که بهتازگی مقدمات کودتایی را فراهم کردهاند که قرار است به حکومت سالوادور آلنده، رئیسجمهور شیلی و نخستین رهبر مارکسیست آمریکای لاتین که از طریق انتخابات دموکراتیک به قدرت رسیده بود، پایان دهد.
البته چارلی شاید حاضر باشد اسمش را عشق بگذارد، به شرط اینکه بهتازگی مورفین تزریق کرده باشد؛ کاری که هر روز انجام میدهد. چارلی مردی هفتاد و چندساله، تحصیلکرده و اهل تأمل است. درباره هر چیزی که زیر این آسمان پیدا شود، یکریز حرف میزند. گاهی هم افکار و تأملاتش را با ضبط صوت جیبی ضبط میکند. از طرف دیگر، سرطان دارد و در حال مرگ است؛ به همین دلیل مورفین مصرف میکند. مرگ، طبیعتا، آدم را متفکرتر میکند.
گاهی رازها و شرمهای مدفون در گذشته را از زیر خاک بیرون میکشد و به روشنایی میآورد. چارلی هنوز کاملا به آن مرحله نرسیده، اما نشانههایی هست که میگوید زمان حسابکشی نزدیک است؛ مثلا وقتی به لی میگوید دیگر شبپرههایی را که در خانهاش پیدا میکند نمیکشد و ترجیح میدهد آنها را به دام بیندازد و «بیرون بدرقهشان کند». خودش اعتراف میکند: «وقتی یکیشان را زیر باران بیرون میگذارم، حالم بد میشود.»
لی محرم راز چارلی شده است. رئیس مضطربشان، امجی (استیو بوشمی)، که نماینده سازمان اطلاعات مرکزی در فیلم است، هم از این راز خبر دارد. او همچنین میداند که لی به چارلی قول داده آخرین آرزوی مرد در حال مرگ را برآورده کند: اینکه همراه او با هواپیما به راپا نوی (یا جزیره ایستر، چنان که آمریکاییهای سال ۱۹۷۳ صدایش میزدند) برود تا بالاخره «مجسمههای بزرگ» مورد علاقه وسواسگونهاش را ببیند.
سازمان اطلاعات مرکزی همچنین میداند که چارلی اخیرا شروع کرده اسرار دولتی را در ملأعام برای غریبهها تعریف کند، فقط برای اینکه واکنش وحشتزدهشان را ببیند، و ظاهرا مشغول نوشتن خاطراتش هم هست؛ کتابی که قرار است از روی تکگوییهای ضبطشدهاش سرهم شود و پس از مرگش منتشر شود. همه اینها چارلی را به یک خطر امنیتی تبدیل میکند. و همه میدانیم سازمان اطلاعات مرکزی با خطرهای امنیتی چه میکند.
بخش اول فیلم اسب وحشی شماره 9 در کشور شیلی میگذرد؛ جایی که لی و چارلی در ماههای منتهی به کودتا در آن مستقر بودهاند. بعد داستان به راپا نوی منتقل میشود، اما پیش از آن با دو دانشجوی جوان شیلیایی، مونیکا (ماریانا دی خیرولامو) و دوستش آلیسیا (آیلین سالاس)، آشنا میشویم که قرار است با همان هواپیمای لی و چارلی به راپا نوی بروند. مونیکا و آلیسیا گرایشهای چپگرایانه پررنگی دارند و با علاقه از آلنده حرف میزنند. چارلی با پوزخند به آنها میگوید: «تا وقتی میتوانید از وجودش لذت ببرید، خانمها.» حالا سه خطر امنیتی راهی جزیره شدهاند.
اگر تا به حال چیزی از مکدونا ندیده یا نخوانده باشید، خلاصه داستان «فیلم اسب وحشی شماره 9» ممکن است شبیه نسخهای قرن بیستویکمی از آن درامهای عجیب و مالیخولیایی دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به نظر برسد؛ همان فیلمهایی که اغلب با مرگ یکی از شخصیتهای اصلی تمام میشدند و موسیقیای حسرتبار روی تصاویرشان پخش میشد، احتمالا با یک سازدهنی هم در پسزمینه.
اما اگر با کارنامه این کارگردان آشنا باشید، بهتر میدانید. جاذبه اصلی، مثل همه آثار او، کاوش در رابطه یک زوج مرکزی است؛ رابطهای که به بستری برای کندوکاو در احساسات تاریکتر و پرسشهای فلسفی و الهیاتی بدل میشود: حسرت شکست، عذاب گناه، ترس از مرگ و ناتوانی از روبهرو شدن با زشتترین حقیقتهای وجود خود.
بخش زیادی از این آخری را میشود زیر عنوان «مسائل کاتولیکی» بایگانی کرد؛ چیزی که مکدونا، با اینکه کاتولیکِ معتقد و پایبندی نیست، بهخاطر بزرگ شدن در ایرلند و تحصیل در مدرسه کاتولیک همراه برادرش، خوب میشناسد و با همان شوخطبعی بیپروا و خودتحقیرگرانه همیشگیاش با آن برخورد میکند.
مکدونا پیش از این هم درباره آدمکشهای اجیرشده داستان ساخته، اما هرگز آدمکشهایی به این پرکاری و اثرگذاری. لی هشت قتل در کارنامه دارد که یکی از آنها ترور یک هدف ویتکنگی بوده؛ قتلی که لی هنگام خوردن ساندویچ مرتکب شده است. چارلی از این ساندویچ خوردن بهشدت منزجر است، با اینکه شمار قتلهای خودش به ۶۸ میرسد. البته، ظاهرا. هرچه بیشتر با چارلی آشنا میشویم، بیشتر به این شک میکنیم که تعداد اجساد روی دستش خیلی بیشتر از اینها باشد. امید چندانی به بهشت نیست.
اما یکی از بحث برانگیزترین آموزههای تاریخی کاتولیسیسم، و مسیحیت به طور کلی، این است که حتی پلیدترین گناهکار هم از رستگاری محروم نیست. اکراه ناگهانی چارلی از کشتن شبپرهها پیشاپیش نشان میدهد که احتمالا زیاد به این موضوع فکر کرده است. او به لی میگوید: «گاهی بیشتر نگران شبپرههای شیلی هستم تا مردم شیلی.»
این یکی از معدود دفعاتی است که فیلم اسب وحشی شماره 9 به ما اعتماد نمیکند تا خودمان قطعات اخلاقی پازل را کنار هم بگذاریم. الیزابت کوبلر-راس، روانشناس سوئیسی-آمریکایی که نظریه پنج مرحله مواجهه با مرگ را مطرح کرد، نوشته است: «در انکار، رحمتی وجود دارد. این راه طبیعت است برای اینکه فقط به اندازهای اجازه ورود بدهد که توان تحملش را داریم.»
وقتی چارلی سفره دلش را درباره دوران کاریاش باز میکند، ممکن است به یاد همین جمله بیفتید. هرچه یک عملیات سازمان اطلاعات مرکزی و پیامدهای سیاسی و تاریخی بینالمللیاش ویرانگرتر باشد، چارلی آشکارتر نقش خودش را پنهان میکند یا از زیر بارش شانه خالی میکند. چارلی اعتراف میکند که در نوامبر ۱۹۶۳ در دالاس بوده، اما جزئیات را مبهم نگه میدارد.
با این حال، به نظر میرسد بیش از هر چیز دیگری از عملیات دالاس منزجر است، چون میگوید بعد از مرگ جان اف. کندی، «دنیا به گند کشیده شد». شاید معنادار باشد، شاید هم نباشد، که چارلی درست همان روز از تنها برادرش جدا شد. بعد از اینکه برادرش یک سیبزمینی به سمتش پرت کرد، دیگر با هم حرف نزدند. لی با ناباوری میپرسد: «سیبزمینی چه ربطی میتواند به ترور جان اف کندی داشته باشد؟» میتوانیم جوابش را حدس بزنیم.
«فیلم اسب وحشی شماره 9» به معنای متعارف کلمه تعلیق چندانی ندارد، مگر اینکه پای این پرسش در میان باشد که سرطان چارلی را از پا درمیآورد یا لی، خودش یا کس دیگری کارش را تمام میکند. و گرچه فیلم بیدلیل طولانی نیست، برای رسیدن به پایانی که از همان ابتدا اجتنابناپذیر به نظر میرسد، عجلهای ندارد و از مسیری پرپیچوخم به آن میرسد؛ مسیری که پر است از صحنههایی که ظاهرا فرعیاند اما خندهدار و تأثیرگذار از آب درمیآیند، و صحنههای دیگری که فرعی به نظر میرسند اما در خفا اطلاعاتی را در دل داستان میکارند که بعدها به کار میآیند.
دیالوگها ریتم منقطع، نیشدار و پرپیچوتابی دارند که هم از ویژگیهای کار مکدوناست و هم یکی دیگر از ایرلندیهای محبوب، ساموئل بکت. بکت نیز، مانند مکدونا، کاتولیکِ پایبندی نبود (او پروتستان بزرگ شده بود)، اما یک عمر به کاتولیسیسم فکر کرد، چون این همان آکواریومی بود که تمام هموطنانش ناچار بودند در آن شنا کنند. بکت هم به همین شکل مجذوب کمدیهای تلخی بود درباره آدمهای دلبسته و اهل جر و بحثی که در جهانی ظاهرا بیمعنا تقلا میکنند سر از کار زندگی دربیاورند؛ داستانهایی که در چشماندازی با سادگی هراسانگیز رخ میدادند.
فیلم اسب وحشی شماره 9 همه اینها را در اختیارتان میگذارد، بهعلاوه یکی از بهترین بازیهای عمر مالکوویچ، راکول و بوشمی (که حالا دارد به شکلی تماشایی وارد دوره بازی در نقشهای مکملِ نقرهمو و صحنهدزدش میشود) و پشت سر هم جملههایی که به شکلی شیطنتآمیز ماندگار و نقلکردنیاند.
بیشتر این جملهها را چارلی بر زبان میآورد؛ شیطنتی موخاکستری که عاشق سربهسر گذاشتن با لیِ کلافه و جدی است. در فیلمنامهای به این غنا، انتخاب یک دیالوگ محبوب کار سختی است. برای من، رقابت بین این دو جمله است: «من آدمهایی را در کشورهایی کشتهام که حتی نمیتوانی اسمشان را هجی کنی» و «فقط یک بار کافی است پنیرهای آمریکایی را بچشی تا بفهمی چرا جنگ کشور ویتنام را باختیم.»
یکی از طنزهای تلخی که فیلم اسب وحشی شماره 9 میان جریان دارد، این است که عشق میان چارلی و لی، و این باور روزافزونشان که عمرشان را صرف خشونتی پوچگرایانه کردهاند، شاید تمام چیزی باشد که خدا برای گشودن دروازههای بهشت لازم دارد؛ حتی اگر فقط برای این باشد که به آنها بهشتی را نشان دهد که آنقدر از کرده خود پشیمان نیستند که شایستگی تجربه کردنش را داشته باشند.
در نهایت، این داستانی بهشکلی موذیانه قدرتمند است؛ تأملات مارپیچ و پرپیچوخم آن سرانجام به چیزی شبیه سطرهای آغازین «دعای طلب فیض» میرسد: «ای خدای من و همهچیز من، به لطف و رحمتت، عطا فرما که پیش از مرگ بتوانم همه فیضهایی را که از سر بیمبالاتی و حماقتم از دست دادهام، دوباره به دست آورم.»

