محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکاژانر: کمدی، ماجراجویی، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۳+امتیاز: ۲.۵ / ۴اختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم پیام اضطراری
«فیلم پیام اضطراری» پیش از آنکه بخواهد از نوستالژی جنگ سرد، هواپیماهای نظامی و نشانههای فرهنگی دههی ۱۹۸۰ برای سرگرمکردن مخاطب استفاده کند، تصمیم هوشمندانهتری میگیرد: فیلم همهچیز را حول تضاد میان دو بازیگر میچیند که تقریباً در دو قطب متضاد بازیگری قرار دارند.
رایان رینولدز با همان سرعت همیشگی در ادای دیالوگ، پرحرفی و میل دائمی به تبدیل هر موقعیت به یک شوخی وارد فیلم میشود و در طرف دیگر، کنت برانا با آرامشی کنترلشده قرار دارد؛ آرامشی که گاهی ناخواسته شمایل پوآروی سالهای اخیرش را به ذهن میآورد. نکتهی جذاب این است که این دو شیوهی بازی نهتنها مزاحم یکدیگر نمیشوند، بلکه از برخوردشان ریتمی شکل میگیرد که بخش قابلتوجهی از لذت فیلم به آن وابسته است.
با این حال، افتتاحیه فیلم پیام اضطراری از همان ابتدا محدودیت این ترکیب را هم نشان میدهد. رینولدز تا زمانی که تنهاست، بیش از آنکه «تروی» باشد، همان چهرهی آشنایی است که بارها در کمدیهای دیگر از او دیدهایم. سرعت دیالوگها، جنس شوخیها، شکل مونولوگها و حتی نحوهی حرکت جملهها، آنقدر به پرسونای تثبیتشدهی او نزدیک است که گاهی تصور میکنیم بخشی از این صحنه را میتوان بدون تغییر چندانی از یکی دیگر از فیلمهای رینولدز بیرون کشید و اینجا قرار داد.
ایراد، ضعف بازی او نیست؛ مشکل این است که شخصیت هنوز نتوانسته بازیگر را از سایهی نقشهای قبلیاش جدا کند. در این دقایق، رینولدز همان رینولدزی است که میشناسیم: پرانرژی، پرحرف و مطمئن به اینکه حضور و انرژی شخصی خودش میتواند بار کمدی صحنه را به دوش بکشد.
اما با ورود برانا، معادله تغییر میکند. سکون نیکلای صرفاً یک شیوهی متفاوت بازیگری نیست؛ تبدیل به نیرویی میشود که انرژی رینولدز را کنترل میکند. هرچه تروی بیشتر حرف میزند، آرامش نیکلای بیشتر به چشم میآید و هرچه برانا کمتر برای گرفتن واکنش از مخاطب تلاش میکند، پرحرفی رینولدز معنای بیشتری پیدا میکند. چیزی که در افتتاحیه میتوانست تکرار یک تیپ آشنا باشد، در کنار کنت برانا تبدیل به بخشی از تضاد میان دو شخصیت، دو زبان و دو فرهنگ میشود. فیلم در بهترین لحظاتش حتی احتیاجی ندارد دربارهی تفاوت میان آمریکاییها و روسها توضیح بدهد؛ بازی این دو نفر خودش این فاصله را میسازد.
در این میان، تحسین اصلی باید نصیب برانا شود. او تقریباً هیچوقت برای دزدیدن صحنه تلاش نمیکند، اما همین خویشتنداری باعث میشود در بسیاری از موقعیتها مرکز ثقل صحنه باشد. رینولدز میتواند پشت سر هم دیالوگ بگوید، حرکت کند و با سرعت موقعیت را جلو ببرد؛ برانا در مقابل گاهی فقط کافی است یک واکنش کوچک نشان دهد تا شوخی کامل شود. «فیلم پیام اضطراری» هر زمان که به این تفاوت اعتماد میکند، دیگر مجبور نیست برای خنداندن مخاطب بیش از حد تلاش کند.
یکی از بهترین نمونهها، ماجرای ورود تروی و نیکلای به ویلای یکی از مقامات کشور روسیه برای بهدستآوردن بیسیم است. ماجرای کمد شراب، روبهروشدن با دوستدختر صاحبخانه و بعد بازشدن در توسط خود او، بدون آنکه فیلم به دیالوگهای اغراقآمیز یا واکنشهای نمایشی متوسل شود، به کمدی تبدیل میشود.
شخصیتها برای چند لحظه موقعیت نامعقولی را که در آن گرفتار شدهاند، همانطور که هست میپذیرند. کسی لازم نیست با چشمان گرد و چهرهای متعجب به دیگری نگاه کند تا به تماشاگر بفهماند «این صحنه خندهدار است». اتفاقاً همین پذیرش سرد و عادی شرایط است که خنده را واقعیتر میکند. فیلم پیام اضطراری در این لحظات به خود موقعیت اعتماد دارد و بهجای توضیحدادن شوخی، اجازه میدهد شوخی خودش کارش را انجام دهد.
همین خویشتنداری در نحوهی استفاده از نوستالژی دههی هشتاد هم دیده میشود. «تاپگان» بهراحتی میتوانست به بار اضافی فیلم تبدیل شود. کافی بود سازندگان وسوسه شوند چندین صحنه را به بازسازی یا شوخی مستقیم با یکی از مهمترین نمادهای سرگرمی آمریکایی آن دوران اختصاص دهند؛ در آن صورت «فیلم پیام اضطراری» خیلی زود هویت خودش را زیر سایهی فیلمی دیگر از دست میداد. اما ارجاع فیلم پیام اضطراری بیشتر در حد یک بازی فرهنگی میان شخصیت روس و نشانهای آمریکایی باقی میماند و بعد کنار گذاشته میشود.
مک دونالد نیز تقریباً همین کارکرد را دارد. یک گاز کافی است تا فیلم جهان فرهنگی موردنظرش را به مخاطب منتقل کند. نیازی نیست فیلم برای اطمینان از فهمیدهشدن شوخی، همان نشانه را بارها تکرار کند. این اعتماد به مخاطب، یکی از نقاط قوت فیلم است.
همین رویکرد به بخشهای اکشن نیز کمک میکند. پروازها و جلوههای ویژه قرار نیست فیلم را متوقف کنند تا سازندگان چند دقیقهای توانایی فنی خود را به رخ بکشند. سکانسهای هوایی به اندازهای ادامه پیدا میکنند که یک اکشنـکمدی برای حفظ ریتم خود نیاز دارد. «فیلم پیام اضطراری» نه میخواهد در نمایش هواپیماها با «تاپگان» رقابت کند و نه اجازه میدهد پروازها آنقدر کش پیدا کنند که رابطهی دو شخصیت اصلی به حاشیه برود.
حتی در مواقعی که تصاویر هوایی فیلم چیز تازهای به ژانر اضافه نمیکنند، همین کوتاهی باعث میشود از مسیر روایت خارج نشوند. فیلم در بیشتر دقایقش میداند مهمترین چیزی که در اختیار دارد، نه تجهیزات نظامی و نه جلوههای ویژه، بلکه تضاد میان تروی و نیکلای است.
مشکل از جایی شروع میشود که خود فیلم این اصل را فراموش میکند. بخش مربوط به رژهی نظامی مسکو نمونهی واضح این تغییر مسیر است. موقعیت ظرفیت زیادی برای ایجاد تعلیق دارد و حتی میتواند یادآور تعقیب و سوءقصد معروف « سریال روز شغال» در دههی هفتاد باشد؛ جایی که نظم یک رژه و حضور جمعیت به بستری برای ساختن تنش تبدیل میشد.
اما «فیلم پیام اضطراری» بهجای استفاده از خود رژه و نزدیکشدن دوبارهی تروی و نیکلای برای افزایش فشار، بیش از اندازه جذب اسباببازیهای خودش میشود. لانچرها، تجهیزات نظامی و نشانههای آشنای اتحاد جماهیر شوروی یکی پس از دیگری وارد قاب میشوند و داستان به شکلی طراحی میشود که در نهایت مسیرش به ناو آمریکایی برسد.
در اینجا برای نخستین بار به نظر میرسد فیلم پیام اضطراری اکشن را از خود زوج مرکزی جذابتر فرض کرده است؛ درحالیکه تا پیش از این دقیقاً عکس آن صادق بود. فیلمی که بهترین لحظاتش را از برخورد یک واکنش کوچک برانا با پرحرفی رینولدز میگرفت، ناگهان تصور میکند افزایش خطر، تجهیزات و حرکت میتواند همان انرژی را تولید کند. نتیجه، سکانسی است که از کلیت اثر جدا میشود، چون فیلم برای مدتی فراموش میکند در چه مقیاسی بهترین عملکرد را داشته است.
همان فیلمی که توانسته بود «فیلم تاپ گان» را با یک اشاره و مکدونالد را با یک گاز کنار بگذارد، اینجا دیگر نمیتواند از کنار انبار اسباببازیهای جنگ سرد بهسادگی عبور کند.
نیروهای کاگب هم تقریباً همین مسیر را طی میکنند. در بخشهای ابتدایی هنوز میتوان نوعی تهدید واقعی در آنها دید. حضورشان این امکان را ایجاد میکند که با نیرویی روبهرو باشیم که اقتدار، قواعد و خشونت مخصوص خودش را دارد. اما با پیشرفت داستان، این ویژگی کمکم از بین میرود و مأموران بیشتر به زنبورهای کارگری تبدیل میشوند که وظیفهشان رساندن شخصیتها به شوخی یا موقعیت بعدی است.
البته قرار نیست در یک اکشنـکمدی، دشمنان تا پایان با هیبت یک تریلر سیاسی ظاهر شوند. مسئله جای دیگری است: وقتی کیفیت تهدید این نیروها افت میکند، صحنههایی که بعدتر به فشار، تهدید و شکنجه متکی هستند نیز بخشی از اثرگذاری خود را از دست میدهند.
این ضعف در نحوهی استفاده از دختر نیکلای آشکارتر است. رابطهی او با دختر دیگری در ابتدا با همان ایجاز دوستداشتنی بخشهای خوب فیلم پیام اضطراری معرفی میشود. فیلم توضیح اضافه نمیدهد و اجازه میدهد رابطه از دل رفتار شخصیتها شکل بگیرد. اما ایجاز زمانی ارزشمند است که پشت آن یک شخصیت واقعی وجود داشته باشد.
دختر نیکلای هیچوقت آنقدر پرداخت نمیشود که بتواند مستقل از نقش رواییاش بهعنوان بخشی از زندگی پدرش وجود داشته باشد. در نتیجه، رابطهای که میتوانست بخشی از هویت و زندگی او باشد، بهتدریج به یکی از نقاط ضعف نیکلای تبدیل میشود؛ چیزی که کاگب بتواند در ادامه برای اعمال فشار بر او از آن استفاده کند.
اینجاست که باید میان «ایجاز» و «ناقصبودن» تفاوت گذاشت. وقتی فیلم مکدونالد را با یک گاز کنار میگذارد، ایجاز جواب میدهد، چون همان یک لحظه تمام کارکرد موردنظرش را انجام داده است. وقتی «تاپگان» را به یک شوخی فرهنگی محدود میکند نیز همین اتفاق رخ میدهد. اما وقتی شخصیتی بهاندازهای ساخته نمیشود که زندگیاش مستقل از نیاز فیلمنامه احساس شود، دیگر نمیتوان این حذف را ایجاز دانست.
در اینجا شخصیت کمکم تحلیل میرود و رابطه از یک تجربهی انسانی به یک ابزار روایی تبدیل میشود. دختر نیکلای حتی میتوانست ضلع سوم بخشی از کمدی فیلم باشد، اما در نهایت بیشتر به نشانهای از خطوط ممنوعه در جهان شوروی و ابزاری برای فشار روانی بر پدرش تقلیل پیدا میکند.
پردهی پایانی و ماجرای دادگاه نیز بخشی از خونسردی اولیهی فیلم پیام اضطراری را از دست میدهد. اثری که پیشتر میتوانست از یک کمد شراب بدون اغراق کمدی بسازد، در پایان به سمت حلوفصلهایی آشناتر و قراردادهای معمولتر سرگرمی آمریکایی حرکت میکند. همهچیز بیش از حد مرتب میشود و احساسات نیز بیش از اندازه از پیش تعیینشده به نظر میرسند. انگار فیلم در لحظات پایانی دیگر به همان خویشتنداریای که تا اینجا نجاتش داده اعتماد ندارد و مجبور میشود پایان را با تأکیدهای درشتتری ببندد.
با این حال، سکانس رستوران بعد از دادگاه دوباره رگهای از همان فیلم بهتر را زنده میکند. تروی و نیکلای دیگر در مرکز یک عملیات سیاسی یا ماجرای جاسوسی نیستند؛ برای چند دقیقه فقط دو آدم معمولیاند که کنار یکدیگر نشستهاند. تضاد فرهنگی میان آنها همچنان وجود دارد، اما دیگر لازم نیست مدام به رخ کشیده شود.
همین آرامش حتی امکان ادامهی رابطهی این دو شخصیت را در فیلمی دیگر مطرح میکند. اگر «پیام اضطراری» موفق شود و دنبالهای برای آن ساخته شود، مهمترین سرمایهی قسمت بعدی نه هواپیماها، نه لانچرها و نه خاطرات جنگ سرد، بلکه همین زوج بازیگری خواهد بود.
«فیلم پیام اضطراری» در مجموع هرجا اندازهی خودش را میشناسد، یک اکشنـکمدی خوشریتم و سرگرمکننده است. فیلم میفهمد یک شوخی چه زمانی تمام شده، یک ارجاع تا کجا باید ادامه پیدا کند و یک صحنهی اکشن چه زمانی باید کنار برود تا شخصیتها دوباره به مرکز روایت برگردند.
بهترین لحظات فیلم پیام اضطراری حتی تلاش آشکاری برای خنداندن مخاطب ندارند. موقعیت ساخته میشود و بازیگران اجازه پیدا میکنند آن را اجرا کنند. مشکل زمانی آغاز میشود که فیلم از همین اعتماد فاصله میگیرد؛ دشمنانش را به ابزار کمدی تبدیل میکند، شخصیت فرعی را به اهرم فشار تقلیل میدهد، شیفتهی تجهیزات جنگ سرد میشود و در پایان به قراردادهایی پناه میبرد که پیشتر با خونسردی از کنارشان عبور کرده بود.
با این حال، چیزی که در نهایت از «فیلم پیام اضطراری» در ذهن میماند، همان زوج مرکزی است. رینولدز به برانا احتیاج دارد تا از تکرار خودش فاصله بگیرد و برانا آنقدر به سکون و کنترل اجرای خود مطمئن است که لازم نیست برای رقابت با انرژی همبازیاش صدایش را بلند کند. یکی صحنه را با کلمات پر میکند و دیگری با سکوت به همان کلمات شکل میدهد.
وقتی فیلم پیام اضطراری به این نسبت اعتماد میکند، تروی و نیکلای فقط دو شخصیت نیستند؛ دو فرهنگ، دو زبان و دو شکل متفاوت از کمدیاند که کنار هم قرار گرفتهاند. حسرت اصلی «فیلم پیام اضطراری» هم دقیقاً همینجاست: فیلم گاهی فراموش میکند جذابترین اسباببازیای که در اختیار دارد نه لانچر است و نه هواپیما؛ خود این دو نفرند.

