حماقت در مسیر درست
نام انگلیسی: فیلم Gail Daughtry and the Celebrity Sex Pass
نام فارسی: «فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی»
محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکا
ژانر: کمدی
ردهی سنی: ۱۵+
امتیاز: ۳ از ۴
نقد فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی
بسیاری از کمدیهای آمریکایی پیش از آنکه بخواهند مخاطب را بخندانند، ابتدا تلاش میکنند جهانی کموبیش واقعی بسازند؛ شخصیتها را درون یک رابطهی عاشقانه، بحران خانوادگی یا مسئلهای اجتماعی قرار میدهند و بعد، هر وقت نوبت خنداندن میرسد، همان منطق ابتدایی را کنار میگذارند و آدمها را به موجوداتی احمق تبدیل میکنند.
مشکل چنین آثاری نه حماقت، که بیاعتقادی به همان جهانی است که خودشان ساختهاند. «فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی» مسیر کاملاً معکوسی را طی میکند. دیوید وین از همان ابتدا هیچ ادعایی دربارهی واقعگرایی ندارد. او جهانی میسازد که حماقت، اغراق و تصادف نه انحراف از قواعد آن، که خودِ قواعد هستند.
شخصیتها احمقانه رفتار میکنند چون فیلم از همان ابتدا به ما گفته قرار است در چه زمینی بازی کنیم؛ و شاید مهمترین دلیل مفرحبودن فیلم نیز همین صداقت باشد.
همهچیز از یک قرارداد بهاندازهی کافی احمقانه شروع میشود. گیل، آرایشگری از کانزاس، همراه نامزدش یک «مجوز سکس با سلبریتی» دارد؛ همان توافق خیالی میان زوجها که هرکدام میتوانند در صورت فراهمشدن فرصتی تقریباً محال با سلبریتی محبوبشان رابطه داشته باشند. وقتی این امکان محال برای نامزد گیل به واقعیت تبدیل میشود، منطق فیلم نیز بدون کوچکترین تردیدی فعال میشود: حالا گیل باید به لسآنجلس برود و جان هم را پیدا کند.
این ایده در فیلمی دیگر میتوانست بهانهای برای ساختن اثری دربارهی خیانت، حسادت، بحران اعتماد یا حتی انتقام عاطفی باشد. وین اما هوشمندانه از همهی این مسیرها فاصله میگیرد. مجوز سکس قرار نیست موضوع اصلی فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی باشد؛ فقط ماشهای است که یک دختر کانزاسی را به دل ماجراجوییای میاندازد که هرچه جلوتر میرود نسبتش با واقعیت کمتر و نسبتش با کارتون بیشتر میشود.
این انتخاب برای فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی حیاتی است. وین میداند اگر لحظهای بخواهد دربارهی اخلاق رابطه، معنای خیانت یا حق گیل برای انتقام سخنرانی کند، تمام ساختمان کمدیاش فرو میریزد. او بهجای فرامتن، به خود فرم روایی کمدی میچسبد. گیل مقصدی دارد و باید به آن برسد. باقی فیلم مجموعهای از ایستگاهها، موانع، همراهان، دشمنان، تعقیبوگریزها و اتفاقاتی است که در مسیر این سفر به وجود میآیند.
ساختار از این جهت بیشتر به همان داستانهایی شبیه است که در کارتونها میبینیم؛ قهرمان از خانه خارج میشود، در هر مرحله آدم تازهای پیدا میکند، ویژگی خاص او را میشناسد و گروه کوچک سفر آرامآرام شکل میگیرد. تفاوت فقط این است که اینبار کارتون در دل خیابانها، ساختمانها و آدمهای واقعی لسآنجلس اتفاق میافتد.
زویی دویچ مهمترین عامل برای زندهشدن همین جهان است. او در بسیاری از فیلمهایی که پیشتر از او دیدهام بازیگری متوسط بوده، اما اینجا شاید دقیقاً همان نقشی را پیدا کرده که تواناییهایش میتوانند درون آن آزاد شوند. بازی در چنین کمدیای اتفاقاً کار سادهای نیست. وقتی پیرامون شخصیت از ابتدا واقعگرایانه طراحی نشده، بازیگر نمیتواند برای طبیعی به نظر رسیدن به قواعد زندگی روزمره متوسل شود.
او باید منطق احمقانهی جهان فیلم را بپذیرد، درونش غرق شود و در عین حال شخصیت را از تبدیلشدن به یک کاریکاتور بیجان نجات دهد. دویچ دقیقاً همین کار را میکند. گیل برای خودش مضحک نیست؛ مأموریتش را کاملاً جدی گرفته و همین جدیت است که حماقت موقعیت را خندهدارتر میکند.
اگر دویچ هر چند دقیقه یکبار با بازیاش به مخاطب یادآوری میکرد که خودش نیز از مسخرهبودن ماجرا آگاه است، فیلم خیلی زود به مجموعهای از اسکچهای پراکنده تبدیل میشد. اما او گیل را از ابتدا تا انتها در یک خط نگه میدارد. برای این زن، رسیدن به جان هم همانقدر جدی است که برای یک قهرمان ماجراجو رسیدن به گنج یا نجات جهان.
اینجاست که فیلم میتواند هر اندازه که میخواهد جهان پیرامون او را اغراقآمیز کند، چون مرکز سفرش را پیدا کرده است. مخاطب قرار نیست هدف گیل را منطقی بداند؛ فقط باید بپذیرد که خود گیل به آن باور دارد.
خوشبختانه شخصیتهای فرعی نیز فقط موانعی بینام در مسیر این سفر نیستند. هرکدام با یک امضای روشن وارد میشوند؛ ویژگیای که شاید از نظر روانشناختی پیچیده نباشد، اما برای چنین کمدیای بهاندازهی کافی شخصیت تولید میکند. اوتو با آن کلهی پر از فلز، کیلب با قدرت عجیب مذاکرهاش و آدمهای دیگری که یکییکی به این کاروان اضافه میشوند، هرکدام چیزی دارند که حضورشان را از دیگری متمایز میکند.
کمدی کارتونی دقیقاً به چنین آدمهایی احتیاج دارد. قرار نیست برای هرکدام پروندهی روانشناختی نوشته شود؛ کافی است وقتی دوباره به قاب برمیگردند بدانیم با چه موجود عجیبی طرف هستیم و چه نوع آشوبی ممکن است همراه خودشان بیاورند.
فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی در همین مسیر حتی از حضور سلبریتیها نیز بهتر از بسیاری از کمدیهای پرستاره استفاده میکند. کامئو قرار نیست فقط لحظهای باشد که مخاطب چهرهای مشهور را تشخیص دهد و از همین شناخت ذوق کند. خودِ سلبریتیها نیز باید قواعد جهان فیلم را بپذیرند. جان هم از این نظر مهمترین نمونه است.
او فقط جایزهی انتهای مسیر گیل نیست؛ آرامآرام تبدیل به بخشی از خود ماجراجویی میشود. فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی از او نه بهعنوان «جان هم واقعی»، که بهعنوان نسخهای متعلق به همین جهان خیالی استفاده میکند.
حتی حضور کوتاه پل راد و شکستن دیوار چهارم در میانهی خطبهی عقد، با آن چشمک مستقیم به مخاطب، بهجای اینکه چیزی بیرون از فیلم باشد، امتداد همان آزادیای است که وین از ابتدا برای اثرش تعریف کرده است. وقتی تمام جهان چند قدم از واقعیت فاصله دارد، نگاهکردن مستقیم به دوربین هم خیانت به قواعد نیست؛ یکی دیگر از همان قواعد است.
از این منظر، پایان فیلم نیز نمیتوانست به شکل دیگری رقم بخورد. اگر بعد از این همه ماجراجویی، گیل دوباره به نامزدش بازمیگشت و فیلم با چند جمله دربارهی عشق، بخشش و ارزش رابطه به ازدواج آن دو ختم میشد، تمام آنچه پیشتر ساخته شده بود به یک کمدی رمانتیک آبکی تقلیل پیدا میکرد. کاتهای مداوم به جان هم عملاً از مدتها قبل مسیر پایان را مشخص کردهاند.
فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی هیچ علاقهای ندارد در لحظهی آخر از رؤیای خودش بیدار شود. زیبایی اثر دقیقاً در همین سرمایهگذاری کامل روی خیال است. وین از ابتدا وارد جهانی غیرواقعی شده و تا آخرین لحظه حاضر نیست برای کسب اعتباری عاطفی یا اخلاقی ناگهان ادعا کند همهی اینها مقدمهای برای رسیدن به یک نتیجهی جدی دربارهی زندگی بودهاند.
این همان نقطهای است که فیلم را از تعداد زیادی از کمدیهای پرستارهی هالیوودی جدا میکند. آن آثار گاهی از مخاطب میخواهند شخصیتها و مناسباتشان را جدی بگیرد، اما در میانهی راه برای ساختن چند شوخی تمام قواعدی را که ایجاد کردهاند فراموش میکنند. «گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی» چیزی برای فراموشکردن ندارد؛ چون قراردادش از ابتدا روشن است.
جهان احمقانه است، آدمها اغراقشدهاند، تصادفها آزادانه اتفاق میافتند و سفر میتواند هر لحظه وارد مسیری شود که در زندگی واقعی غیرممکن به نظر برسد. این انسجام، حماقت را از ضعف روایی جدا میکند. فیلم احمقانه نیست چون نمیتواند منطقی باشد؛ احمقانه است چون منطقش را بر حماقت بنا کرده است.
این کمبود باعث نمیشود ریتم «فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی» از کار بیفتد، اما مانع آن میشود که ماجراجویی به همان اندازهای که ظرفیت دارد متراکم شود. تفاوت میان یک رشته موقعیت خوب و روایتی که آن موقعیتها دائم یکدیگر را تغذیه میکنند، همینجاست. فیلم اولی را با مهارت انجام میدهد و گهگاه به دومی نزدیک میشود، اما همیشه تا انتها پیش نمیرود.
شاید اگر شخصیتهایی چون رئیس مافیا و نوچههایش فقط متعلق به یک ایستگاه نبودند و مانند دشمنان یک کارتون دوباره و دوباره سر راه گیل ظاهر میشدند، همان منطق اغراقشدهی فیلم امکانهای کمیک بسیار بیشتری پیدا میکرد.
بااینهمه، مهمترین دستاورد دیوید وین این است که میداند چه فیلمی ساخته است. این گزاره سادهتر از آن است که به نظر میرسد. تعداد زیادی از کمدیها دقیقاً به این دلیل از هم میپاشند که در میانهی راه از ماهیت خودشان خجالت میکشند؛ ناگهان میخواهند عمیق شوند، پیام بدهند یا به مخاطب ثابت کنند پشت تمام شوخیها سخنی جدی دربارهی عشق و زندگی پنهان بوده است. «فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی» نیازی به چنین دفاعی از خودش نمیبیند. هدفش خنداندن است و در بیشتر دقایق دقیقاً همین کار را انجام میدهد.
در نهایت با فیلمی طرفیم که بیش از هر چیز آزادی را میشناسد؛ آزادی در اغراق، آزادی در تصادف، آزادی در ورود و خروج سلبریتیها، آزادی در شکستن دیوار چهارم و حتی آزادی در اینکه داستانی دربارهی رسیدن یک آرایشگر کانزاسی به جان هم را بدون شرمندگی تا انتها جدی بگیرد. وین حماقت را وسیلهای برای پوشاندن ضعف روایت نمیکند؛ آن را مادهی اصلی روایت میسازد.
شاید اگر گرههای بیشتری میان آدمها و ایستگاههای این ادیسه شکل میگرفت، ماجراجویی گیل ظرفیت خندههای بیشتری هم پیدا میکرد. اما همین که یک کمدی در بیشتر دقایقش بداند چرا مضحک است، چگونه باید مضحک بماند و در چه لحظهای نباید از این مضحکبودن عقب بکشد، این روزها خودش دستاورد کمی نیست. «فیلم گیل داتری و مجوز سکس با سلبریتی» یک کمدی کارتونی با آدمهای واقعی است؛ فیلمی که تا انتهای خیال میرود، چون از همان ابتدا میداند واقعیت مقصدش نیست.

