محصول: ۲۰۲۶ – کشور استرالیاژانر: اسپلتر، دلهرهردهی سنی: ۱۶+امتیاز: ۲ / ۴کارگردان: Mia’Kate Russell
نقد فیلم پنی لین مرده
«فیلم پنی لین مرده» از همان ابتدا تکلیف خودش را با مخاطب روشن میکند؛ قرار نیست فیلمی باشد که بیش از اندازه نگران منطق دقیق رخدادهایش باشد. میاکیت راسل بیشتر علاقه دارد دست در جعبهی اسپلترهای دههی ۱۹۸۰ کند، هرچه خون، خشونت، آدمهای آزارگر، دختران گرفتار و موقعیتهای اغراقشده پیدا میکند بیرون بریزد و از آنها یک شب خونین بسازد.
این انتخاب تا زمانی که فیلم پنی لین مرده به همین منطق وفادار میماند، نهتنها آزاردهنده نیست، بلکه بخش مهمی از جذابیت اثر را شکل میدهد. مشکل از جایی آغاز میشود که راسل میخواهد زیر این خونافشانیها شخصیت، عشق، اخلاق و حتی نوعی وحشت جسمانی هم پیدا کند؛ چیزهایی که روایتش برای ساختن آنها آماده نشده است.
فضای فیلم پنی لین مرده بیش از هر چیز تداعیکنندهی همان اسپلترهای اولیهای است که در دههی هشتاد میلادی بدون خجالت از افراط خود لذت میبردند. حادثه قرار نیست همیشه محصول یک زنجیرهی روانشناختی پیچیده باشد. یک اشتباه، حسادت، ورود چند مرد آزارگر و مجموعهای از تصمیمهای بد کافی است تا همهچیز به سمت خون حرکت کند. راسل این بخش را میشناسد و مهمتر اینکه از خشونت خودش عقب نمینشیند. فیلم وقتی وارد مرحلهی تعقیب، ضربه و خونافشانی میشود، انرژی لازم را برای نگهداشتن مخاطب دارد.
محدودیتهای تولید را نیز میتوان در میزانسنهای بیرونی دید. جهان خارج از خانه گاهی بیش از اندازه خلوت است و فیلم پنی لین مرده نمیتواند تصویری پرجزئیات از فضای اجتماعی سال ۱۹۸۶ بسازد. اما این محدودیت الزاماً به نابودی هویت دوره منجر نشده است. طراحی لباسها، رفتار آدمها و جنس کنش و واکنش میان دختران و مردان، دوره را تا اندازهای درون خود شخصیتها نگه میدارند. سال ۱۹۸۶ صرفاً عددی برای حذف تلفن همراه نیست؛ نشانههایی از آن در شیوهی ارتباط آدمها با یکدیگر وجود دارد.
اما بزرگترین امتیاز فیلم پنی لین مرده نه دورهی تاریخی و نه خونافشانی، بلکه کت است. سوفیا رایت-مندلسون شخصیتی در اختیار دارد که مدام از یک وضعیت عاطفی به وضعیت دیگری حرکت میکند. کت گاهی مظلوم است، لحظهای بعد حسود، سپس حقیر و در نقطهای دیگر متوحش. این تغییرها بهجای آنکه شخصیت را متناقض کنند، او را زنده نگه میدارند. اتفاقاً همین تناقض است که اجازه نمیدهد کت خیلی زود به تیپ آشنای دختر حسود و دیوانه تقلیل پیدا کند.
رایت-مندلسون بار بزرگی از فیلم پنی لین مرده را به دوش میکشد. در صورت و رفتار او چیزی وجود دارد که باعث میشود حتی زمانی که روایت برای تصمیم شخصیت منطق کافی ایجاد نکرده، خود کت همچنان قابل تماشا باقی بماند. او میتواند در یک لحظه ترحم مخاطب را جلب کند و چند دقیقه بعد رفتاری انجام دهد که همان ترحم را پس بزند. این نوسان دائمی میان قربانیبودن و تبدیلشدن به عاملی برای خشونت، پیچیدهترین چیزی است که «فیلم پنی لین مرده» در اختیار دارد.
همین قدرت باعث میشود ضعف شخصیتهای دیگر بیشتر دیده شود. مردان قصه تقریباً همان کلیشههای آشنای آزارگر در چنین فیلمهایی هستند. مشکل کلیشه بهخودیخود نیست. تاریخ سینما بارها نشان داده که حتی آشناترین تیپها اگر در جهان یک فیلم هویت پیدا کنند میتوانند به شخصیتهایی ماندگار تبدیل شوند. «مسخرهبازی» میشائیل هانکه نمونهی کمالیافتهای از همین امکان است؛ مهاجمانش از مواد آشنایی ساخته شدهاند، اما رفتار، منطق بازی و کیفیت حضورشان متعلق به همان فیلم است.
راسل به چنین نقطهای نمیرسد. آنگوس و مردان اطرافش مجموعهای از ویژگیهایی هستند که پیشتر بر تن شخصیتهای موفقتر سینمای اسلشر، اسپلتر و هوماینویژن دیدهایم. آنها برای انجام خشونت وجود دارند، نه برای اینکه به جهان فیلم هویت بدهند. راسل لباس ژانر را درست انتخاب کرده اما نتوانسته آن را به اندازهی خودش درآورد.
این ضعف وقتی بیشتر توی ذوق میزند که در سوی دیگر کت تا این اندازه چندوجهی است. انگار یک شخصیت واقعی مقابل مجموعهای از کارکردهای ژانری قرار گرفته است. کت میتواند حسادت، تحقیر، خشم و ضعف خودش را حمل کند، اما مردان بیشتر باید کار مشخصی انجام دهند تا روایت وارد مرحلهی بعد شود. به همین دلیل حتی قساوت آنها نیز بهاندازهای که باید شخصیت پیدا نمیکند.
ایمی نیز یکی از فرصتهای ازدسترفتهی فیلم است. او از ابتدا شکنندهتر از کت بهنظر میرسد و حسادت یا خودخواهی خودش را نمیتواند به همان شکل عیان کند. نوعی اخلاقمداری ضعیف و ناپایدار در شخصیت وجود دارد که میتوانست تضاد جذابی ایجاد کند؛ انسانی که میخواهد خودش را اخلاقی بداند اما وقتی نوبت به بقا میرسد منفعت شخصی بر تصمیمش غلبه میکند.
انتخاب او هنگام فرار میتوانست لحظهای باشد که تمام این تناقضها در آن جمع شوند. اما فیلم پیش از آن مواد کافی برای ساختن ایمی فراهم نکرده است. در نتیجه نابودیاش بیشتر پایان یک امکان شخصیتپردازی است تا پایان یک شخصیت کامل. راسل ایدهی آدمی را دارد که اخلاقش تا زمانی کار میکند که هزینهی واقعی نداشته باشد، اما باز هم بهجای پرورش آن، فقط به این ایده اشاره میکند.
رابطهی پنی و تونی مشکل بزرگتری دارد؛ چون فیلم پنی لین مرده ظاهراً تصور میکند این رابطه باید بند تسبیح تمام روایت باشد. قرار است خون، وحشت و تلاش برای بقا در نهایت ما را دوباره به این دو نفر برگرداند و پایان از سرمایهی عاطفی رابطهی آنها استفاده کند. اما این سرمایه تقریباً هیچوقت اندوخته نمیشود.
پیش از آنکه مهمانی دختران حتی بهدرستی آغاز شود، رابطهی پنی و تونی بهاندازهای نامطمئن و کمپرداخت است که نمیتوان آن را قلب عاطفی فیلم دانست. ما اطلاعاتی دربارهی این دو داریم، اما هنوز چیزی را زندگی نکردهایم که بعداً بخواهیم برای حفظش نگران باشیم. وقتی چنین پایهای وجود ندارد، هرچه فیلم در پایان برای بازگرداندن رابطه تلاش کند، نتیجه زورکی باقی میماند.
اگر قرار بود عشق این دو موتور پنهان داستان باشد، فیلم باید پیش از شروع جهنم شب اجازه میداد بفهمیم چه چیزی میانشان وجود دارد که ارزش عبور از این همه خون را دارد. در آن صورت تمام خشونت بعدی میتوانست معنای تلاش برای حفظ چیزی از پیش ساختهشده را پیدا کند. حالا پایان بیشتر میخواهد رابطهای را احیا کند که فیلم خودش هنوز فرصت خلقکردنش را نداشته است.
این مسئله به یکی دیگر از تفاوتهای مهم فیلم با وحشت جسمانی میرسد. «فیلم پنی لین مرده» فیلمی پرخون است، اما خون فراوان به معنای بادیهورر نیست. بدن در اینجا مسئلهی اصلی وحشت نیست؛ سطحی است که خشونت روی آن ثبت میشود. بریدگی، ضربه و خونافشانی داریم، اما فیلم وارد اضطراب ناشی از خود تن، تغییرشکل آن یا از دسترفتن مالکیت انسان بر بدنش نمیشود.
حتی بدن زنانه در بخشهایی بیشتر از دریچهی اروتیسم دیده میشود تا از منظر وحشت جسمانی. راسل از تجربهی فنی خودش در جلوههای عملی استفاده میکند و در نمایش اثر ضربه روی بدن مهارت دارد، اما میان «خوب نشاندادن جراحت» و «ساختن وحشت از خود بدن» فاصلهی بزرگی وجود دارد. فیلم در همان سوی اول باقی میماند.
یکی از واضحترین نمونههای محدودیت فرمی فیلم در نحوهی مواجهه با صحنهی آزار جنسی دیده میشود. تصمیم به نشانندادن مستقیم چنین اتفاقی بهخودیخود میتواند انتخابی بسیار مؤثر باشد. گاهی چیزی که خارج از قاب باقی میماند، بهواسطهی صدا، واکنش شخصیت، فضای خالی و تخیل مخاطب بسیار هولناکتر از تصویر مستقیم عمل میکند.
اما حذف تصویر نیازمند یک آلترناتیو است. اگر دوربین از اتفاق کنار میکشد، چیزی دیگر باید جای آن را بگیرد و ذهن مخاطب را مجبور کند آن فضای غایب را کامل کند. در «فیلم پنی لین مرده است» چنین قرینهای ساخته نمیشود. صداها، فریادها، واکنشها و نماهای جایگزین آن نیروی لازم را ندارند. بهجای اینکه غیاب تصویر به خود تصویر تبدیل شود، بیشتر احساس میکنیم کارگردان با زحمت دنبال راهی است تا چیزی را نشان ندهد.
این تفاوت بسیار مهم است. «نشانندادن» همیشه مترادف با «ایجاز» نیست. همانطور که نمایش مستقیم همیشه مترادف با جسارت نیست. آنچه اهمیت دارد این است که آیا فیلمساز توانسته فقدان یک تصویر را در ذهن مخاطب زنده کند یا نه. راسل در این بخش موفق نمیشود و نتیجه بیشتر شبیه یک جای خالی باقی میماند.
همین ناکامی بخشی از مشکل عمومی فیلم پنی لین مرده است. راسل اسپلتر را بهتر از درام میشناسد. وقتی باید ضربه بزند، خون بپاشد و آدمها را وارد موقعیتی شدیدتر کند، فیلم زنده میشود. وقتی باید رابطهای را بسازد، یک شخصیت فرعی را عمق بدهد یا معنایی فراتر از خشونت بیرون بکشد، روایت شروع به لنگیدن میکند.
این الزاماً برای اولین فیلم بلند یک فیلمساز فاجعه نیست. اتفاقاً «پنی لین مرده است» در بخشهایی نشان میدهد راسل میداند مخاطب اسپلتر برای چه چیزی آمده است. فیلم آنقدر جدی نیست که از سرگرمی خودش خجالت بکشد و آنقدر محافظهکار هم نیست که درست در لحظهی خشونت عقب بنشیند. همین ویژگی باعث میشود با وجود مشکلات فراوان بتواند مخاطب را درگیر نگه دارد.
اما وقتی فیلم پنی لین مرده قرار است از سطح همان سرگرمی عبور کند، ضعفها آشکار میشوند. کت یک شخصیت است؛ بسیاری از آدمهای دیگر هنوز تیپاند. خشونت وجود دارد؛ وحشت جسمانی نه. رابطهی عاشقانه ادعا میشود؛ ساخته نمیشود. نشانههای سال ۱۹۸۶ حضور دارند؛ اما جهان بیرونی گاهی بهشدت خلوت و محدود است. صحنهای حذف میشود؛ اما غیاب آن به فرم تبدیل نمیشود.
در نتیجه فیلم پنی لین مرده دائماً میان چیزی که واقعاً بلد است و چیزی که دوست دارد بلد باشد در حرکت است. وقتی به اولی وفادار میماند، یک اسپلتر کمبودجه، پرانرژی و خونین داریم که به ریشههای دههی هشتادی خودش آگاه است. وقتی دنبال دومی میرود، روایت ناگهان بیش از ظرفیتش معنا طلب میکند.
پایان رابطهی پنی و تونی شاید روشنترین نمونهی همین وضعیت باشد. فیلم پنی لین مرده میخواهد پس از تمام آن هرجومرج، عشق را به نقطهی اتصال ابتدا و انتهای روایت تبدیل کند. اما تسبیحی که راسل ساخته دانههای فراوان دارد و بندی که قرار بوده آنها را به هم وصل کند از همان ابتدا پاره بوده است. پایان نمیتواند چیزی را جمع کند که روایت پیشتر پراکنده رها کرده.
بااینحال یک چیز از فیلم پنی لین مرده باقی میماند و آن کت است. هر بار که سوفیا رایت-مندلسون وارد قاب میشود، برای لحظاتی میتوان دید فیلم اگر همین میزان پیچیدگی را به آدمهای دیگرش هم میداد چه ظرفیت بیشتری پیدا میکرد. کت هم قربانی است، هم عامل، هم حسود است، هم تحقیرشده و هم در نقطهای هولناک. همین چندگانگی او را از جهانی که اطرافش بیش از اندازه با تیپها ساخته شده بیرون میکشد.
«فیلم پنی لین مرده» در نهایت بیشتر از آنکه یک شکست باشد، فیلمی محدود به تواناییهای فعلی کارگردانش است. میاکیت راسل خونافشانی را میشناسد، ریتم موقعیتهای اسپلتری را تا حد قابلقبولی حفظ میکند و جسارت لازم برای ورود به خشونت را دارد. اما هنوز فاصلهی زیادی میان پاشیدن خون روی پوست و رفتن به زیر آن وجود دارد.
فیلم پنی لین مرده در سطح تن باقی میماند؛ جایی که خون دیده میشود، زخم جلوه میکند و ضربه مخاطب را برای لحظهای تکان میدهد. آنچه کم است چیزی است که باید زیر این سطح شکل بگیرد: شخصیت، رابطه و معنایی که اجازه دهد وقتی خون خشک شد، چیزی از آن شب همچنان باقی مانده باشد.

