نام انگلیسی: فیلم Noise
نام فارسی: فیلم سر و صدا
محصول: ۲۰۲۴ – کشور کره جنوبی
ژانر: دلهره
ردهی سنی: ۱۵+
امتیاز: ۲ از ۴
نقد فیلم سر و صدا
«فیلم سر و صدا» از همان ابتدا میداند چگونه صدا، کمشنوایی شخصیت اصلی و معماری یک مجتمع مسکونی را به ابزار دلهره تبدیل کند و هرجا به سایه، عمق میدان و حضور مبهم روح زن طبقهی هفتم اعتماد میکند، ترس را با قدرت میسازد. مشکل از جایی آغاز میشود که فیلم به همین ظرفیت اعتماد نمیکند و با افزودن معمای جنایی، روابط پراکنده و جلوهی دیجیتال، ساختمان را زیر بار داستان دفن میکند. لوپ پایانی بهجای غافلگیری، بیشتر حسرت فیلمی را باقی میگذارد که میتوانست فقط به صدا و امر ماورایی اعتماد کند.
سینمای کرهی جنوبی طی سالهای اخیر بارها به یکی از آشناترین اضطرابهای زندگی شهری خودش برگشته است: زندگی در مجتمعهایی که دیوار و سقف، حریم خصوصی را از دیگری جدا میکنند، اما صدا بدون اجازه از همهی این مرزها عبور میکند.
«ساختمان پر سروصدا» از همین مسئله به کمدی و معما رسید و «دیواربهدیوار» آن را به فشار اقتصادی، مالکیت خانه و فروپاشی روانی پیوند زد؛ حالا «فیلم سر و صدا» همان مادهی اجتماعی را مستقیماً وارد جهان وحشت میکند. شورای فیلم کره نیز فیلم سر و صدا را در امتداد مسئلهی اجتماعی صدای میان طبقات قرار داده است. تفاوت مهم اینجاست که کیم سو-جین خیلی زود نشان میدهد دلهره را میشناسد و میداند چگونه نقد اجتماعی را بهجای تبدیلکردن به خطابه، زیر پوست ژانر پنهان کند.
این شناخت از همان انتخاب شخصیت اصلی آغاز میشود. جو-یونگ کمشنواست و بنابراین فیلم پیش از هر چیز ادراک صوتی را به مسئله تبدیل میکند؛ تصمیمی که صرفاً خصوصیتی برای متفاوتکردن قهرمان نیست. «فیلم سر و صدا» از ابتدا اعلام میکند بخشی از تعلیق قرار است میان صدایی که وجود دارد، صدایی که شخصیت قادر به شنیدنش نیست و صدایی که ابزارهای واسطه باید برای او بازسازی کنند شکل بگیرد.
جستوجوی جو-یونگ برای خواهر ناپدیدشدهاش نیز در همین ساختار قرار میگیرد و صداهای توضیحناپذیر مجتمع بهتدریج میان مسئلهای اجتماعی، سرنخی روایی و منشأیی برای ترس حرکت میکنند. این خمیرمایه بهخودیخود آنقدر غنی است که میتواند تمام معماری یک دلهرهی شهری را بسازد.
کیم سو-جین در بخشهایی از فیلم سر و صدا دقیقاً همین کار را میکند. صدا از سقف میآید، از دیوار عبور میکند، در راهرو امتداد پیدا میکند و گاهی منبعش به همان اندازه که شنیده میشود، ناشناخته باقی میماند. خانهای که قرار است قلمرو امن ساکن باشد، ناگهان به فضایی تبدیل میشود که دیگری میتواند بدون ورود فیزیکی به آن تجاوز کند.
در چنین موقعیتی مجتمع مسکونی دیگر فقط یک لوکیشن نیست؛ معماری خودش تبدیل به دستگاه تولید تعلیق میشود. دیوار بهجای ایجاد امنیت، انتقالدهندهی اضطراب است و سقف بهجای مرز میان دو واحد، سطحی است که هر لحظه چیزی ممکن است پشت آن حرکت کند.
سینمای کره و ژاپن در ساختن چنین دلهرههایی سابقهای درخشان دارند؛ دلهرههایی که هیولا را از قلعهای متروک یا خانهای دورافتاده بیرون میآورند و درست وسط روزمرگی شهری میگذارند.
راهرو، آسانسور، پارکینگ، زیرزمین، واحد کناری و سقف مکانهایی کاملاً معمولیاند، اما همین معمولیبودن است که آنها را ترسناک میکند. ترس دیگر از ورود به مکانی ممنوعه نمیآید؛ از این آگاهی میآید که مکان امن روزمرهی تو خودش میتواند حامل چیزی باشد که قادر به دیدنش نیستی. «فیلم سر و صدا» هرجا به همین میراث اعتماد میکند، فیلمی بهمراتب قدرتمندتر از آن چیزی است که در نهایت تحویل میدهد.
مشکل از جایی آغاز میشود که کارگردان به همین مادهی اولیه اعتماد نمیکند. بهجای آنکه ساختمان را عمیقتر کند، داستان را عریضتر میکند و هر چند دقیقه مسئلهای تازه روی آن میگذارد. ناپدیدشدن خواهر، روابط میان ساکنان، زن طبقهی هشتم، مدیر ساختمان، پسرش، مرد طبقهی پنجم، زیرزمین، وجه جنایی و در نهایت امر ماورایی یکی پس از دیگری وارد روایت میشوند. هیچکدام لزوماً عنصر بدی نیستند، اما کنار هم قرارگرفتنشان باعث میشود مرکز ثقل فیلم آرامآرام از «آدمها درون ساختمان» به «رازهای آدمها» منتقل شود. مجتمع که میتوانست شخصیت اصلی فیلم باشد، زیر آوار پیرنگ ناپدید میشود.
زیرزمین نمونهی روشنی از همین مشکل است. بوی نامطبوع، تاریکی و تأکید تصویری فیلم از همان ابتدا تقریباً فریاد میزنند که اینجا محل مهمی است و دیر یا زود بخشی از گره اصلی روایت در آن باز خواهد شد. بنابراین مکانی که میتوانست بخشی طبیعی و ناشناخته از بدن ساختمان باقی بماند، خیلی زود تبدیل به صندوقچهای میشود که فیلمنامه پاسخهایش را در آن قایم کرده است. مخاطب بهجای آنکه از خود فضا بترسد، منتظر بازگشت روایت به همان نقطه میماند و همین پیشآگاهی بخشی از قدرت دلهره را از بین میبرد.
ورود پررنگتر زن طبقهی هشتم نیز فیلم را از محور جذاب اولیه دورتر میکند. تا این نقطه میشد انتظار داشت رابطهی میان افراد و خود معماری مجتمع مسئلهی مرکزی باقی بماند؛ صدا از واحدی به واحد دیگر منتقل شود، سوءظن بسازد و دیوارها روابط را تغییر دهند. اما هرچه وجه جنایی شخصیتها پررنگتر میشود، ماجرا از رابطهی انسان و ساختمان به رابطهی انسان با انسان تغییر ماهیت میدهد. صدا دیگر بخشی از وجود ساختمان نیست؛ تبدیل میشود به سرنخی برای یافتن کسی که پشت آن ایستاده است.
اتفاقاً چند نمای مربوط به ابزار تولید سروصدا یادآور همان چیزیاند که پیشتر در «دیواربهدیوار» دیده بودیم. تفاوت در این است که فیلم کیم تائه-جون، با همهی شلوغی پردهی سومش، مدت بیشتری صدا را به مالکیت خانه، بدهی، همسایگی و فروپاشی روانی ساکن وصل نگه میداشت. «فیلم سر و صدا» اما خیلی زود شیفتهی ترکیب دلهرهی ماورایی، معمای جنایی و رازگشایی میشود و در این ازدحام، همان عنصری را گم میکند که میتوانست هویت مستقلش باشد. چیزی که ابتدا زبان فیلم بود، کمکم به یکی از چند ابزار پیشبرد داستان تنزل پیدا میکند.
این پراکندگی به شخصیتهای فرعی نیز جفا میکند. مدیر ساختمان، پسرش و مرد طبقهی پنجم هرکدام میتوانستند یکی از وجوه مختلف زیستن در این مجتمع باشند؛ آدمهایی که رابطهشان با صدا، ترس، انکار، همسایگی و حریم خصوصی، لایهای تازه به ساختمان اضافه کند. اگر فیلم سر و صدا مجتمع را واقعاً به یک بدن اجتماعی تبدیل میکرد، این آدمها میتوانستند اعصاب مختلف همان بدن باشند. اما روایت آنقدر مشغول بازکردن گرههای تازه است که بسیاری از آنها پیش از آنکه وزن پیدا کنند مصرف میشوند و کنار میروند.
رابطهی دو خواهر نیز قربانی همین پراکندگی است. ناپدیدشدن جو-هی باید موتور عاطفی جستوجوی جو-یونگ باشد، اما رابطهی آن دو هرگز به اندازهای عمق پیدا نمیکند که فقدان یکی را در دیگری به زخمی محسوس تبدیل کند. انگیزهی جستوجو قابلفهم است، اما بیش از آنکه از پیوندی عاطفی تغذیه کند، از نیاز روایت به حرکت جلو میآید. فیلم سر و صدا آنقدر درگیر معما، صدا، همسایهها، زیرزمین و عناصر ماورایی است که فرصت نمیکند چیزی را که باید مرکز احساسی تمام این جستوجو باشد بهاندازهی کافی بسازد.
بااینحال هر بار که «فیلم سر و صدا» از این شلوغی فاصله میگیرد و دوباره به امر ماورایی اعتماد میکند، کیفیت فیلم ناگهان بالا میرود. روح سرگردان زن طبقهی هفتم تا زمانی ترسناک است که فیلم از نشاندادنش امتناع میکند. صدا، سایه و حضور دوردستی که فقط مخاطب در عمق میدان متوجه آن میشود، بسیار مؤثرتر از هر توضیحی عمل میکنند.
این یکی از همان تواناییهای شناختهشدهی دلهرهی کرهای ـ ژاپنی است: چیزی در انتهای قاب ایستاده و شخصیت هنوز از حضورش خبر ندارد. اختلاف اطلاعات میان مخاطب و شخصیت کافی است تا تمام فضای تصویر آلوده شود.
در چنین لحظاتی کیم سو-جین نشان میدهد برای ساختن ترس به جامپاسکرهای پیاپی یا نمایش مستقیم موجود ماورایی احتیاجی ندارد. کافی است چیزی در سایه حرکت کند، صدایی از نقطهای نامعلوم بیاید یا شبحی در عمق تصویر برای چند لحظه حضور داشته باشد. ذهن مخاطب باقی تصویر را خودش کامل میکند و دقیقاً همین ناتمامبودن است که ترس را زنده نگه میدارد. ناشناخته تا زمانی قدرت دارد که بخشی از آن ناشناخته بماند.
به همین دلیل نمایش دیجیتالی روح روی سقف یکی از ناامیدکنندهترین تصمیمهای فیلم است. چیزی که تا پیش از آن با صدا، سایه و فقدان تصویر کامل ساخته شده بود، ناگهان به یک موجود کامپیوتری تبدیل میشود که باید خودش را به رخ بکشد. فیلم سر و صدا با چند صدای نامعلوم و سایه توانسته بود حضور را گران بسازد، اما با یک جلوهی بصری آشکار آن را ارزان میفروشد.
از لحظهای که شبح شکل مشخص دیجیتال پیدا میکند، تخیل مخاطب از کار میافتد و ترسی که در فضای نامعلوم میان سقف و دیوار شکل گرفته بود، به تماشای یک افکت تقلیل پیدا میکند.
این ضعف بیشتر آزار میدهد چون سکانس پایانی دوباره یادآوری میکند فیلمساز چه ابزار قدرتمندی در اختیار داشته است. لوپ پایانی و خندههای مرموز شخصیت اصلی میتوانستند نتیجهی طبیعی فیلمی باشند که از ابتدا به حضور ماورایی، صدا و چرخهی پایانناپذیر ساختمان اعتماد کرده است.
پایان این امکان را پیش میکشد که آنچه دیدهایم واقعاً تمام نشده و چیزی همچنان در میان طبقات، دیوارها و صداها باقی مانده است. اما بهجای رضایت، این پایان بیشتر حسرت ایجاد میکند، چون نشان میدهد فیلمی بسیار خالصتر در تمام مدت کنار همین روایت وجود داشته و کارگردان خودش تصمیم گرفته از آن دور شود.
اگر «فیلم سر و صدا» از ابتدا واسطهی انسانی را تا این اندازه وارد دلهرهی خود نمیکرد و به روح زن طبقهی هفتم، صدای میان واحدها و معماری مجتمع اعتماد بیشتری داشت، شاید امروز با یکی از دلهرههای شهری بسیار قدرتمند سالهای اخیر کره روبهرو بودیم.
مادهی لازم همهجا حاضر است: شخصیت اصلیای که ادراک صوتی متفاوتی دارد، ساختمانی که صدا در آن حریم خصوصی را میشکند، روحی که میتواند بدون نمایش مستقیم در عمق قاب زندگی کند و جامعهای که مسئلهی صدای بین طبقات برایش صرفاً یک اختراع ژانری نیست، بلکه معضلی واقعی است. شورای فیلم کره نیز بر همین پیوند میان هیجان ژانری و مسئلهی اجتماعی در فیلم تأکید کرده است.
اما کیم سو-جین بهجای اعتماد به این عناصر، مدام چیزی به آش اضافه میکند. جنایت را کنار ماوراء میگذارد، رازهای بینافردی را روی مسئلهی ساختمان سوار میکند، شخصیتهای فرعی را وارد میکند و پیش از آنکه از آنها استفادهی کامل کند کنارشان میگذارد و سرانجام موجودی را که با سایه و صدا ترسناک کرده بود، با جلوهی دیجیتال نشان میدهد. نتیجه فیلمی است که دلهره را بلد است، اما به دلهرهی خودش اعتماد ندارد.
«فیلم سر و صدا» هرجا کم میگوید، بیشتر میترساند و هرجا بیشتر توضیح میدهد، کوچکتر میشود. بهترین لحظاتش زمانیاند که فقط صدایی پشت دیوار شنیده میشود، سایهای در راهرو رد میشود یا چیزی در عمق میدان ایستاده که تنها ما حضورش را فهمیدهایم؛ بدترین لحظاتش زمانیاند که برای هرکدام از این ترسها توضیح، عامل انسانی یا تصویر دیجیتال پیدا میکند.
لوپ آخر به همین دلیل بیش از آنکه یک غافلگیری موفق باشد، یادبود فیلم دیگری است که میتوانست وجود داشته باشد: فیلمی که از ابتدا فقط به صدای داخل دیوارها و روحی که در انتهای قاب ایستاده اعتماد میکرد و اجازه میداد ساختمان خودش داستان را تعریف کند.

