محصول: ۲۰۲۶ – ایالات متحده، کشور ایتالیا، کشور انگلستانژانر: اکشن، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۰.۵ / ۴کارگردان: Ridley Scot
نقد و بررسی فیلم ستاره های سگی
چند سال پیش میشد تصور کرد مشکل بخش مهمی از سینمای متأخر ریدلی اسکات انتخاب قلمروهای اشتباه است؛ فیلمسازی که هرگاه از جهانهای اساطیری، علمیتخیلی، آخرالزمانی و فضاهای بزرگ بصری خودش فاصله میگرفت، بیشتر گرفتار آشفتگی روایت میشد. «فیلم ستاره های سگی» ظاهراً باید پاسخی به همین انتظار باشد. اسکات دوباره به جهانی پساآخرالزمانی برگشته؛ تمدن تقریباً از میان رفته، بازماندگان در جزیرههای کوچک انسانی زندگی میکنند، طبیعت بخش بزرگی از قلمرو ازدسترفتهی انسان را پس گرفته و مردی تنها میان سوگ گذشته و میلی مبهم برای یافتن دیگری سرگردان است.
مواد اولیه تقریباً همان چیزهاییاند که میتوانستند بهترین ویژگیهای اسکات را دوباره فعال کنند. اما فیلم نشان میدهد مسئله دیگر تنها انتخاب ژانر نیست. نوعی نخوت روایی در سینمای متأخر او شکل گرفته؛ اطمینانی که گویی صرف داشتن چند تصویر بزرگ، چند ستاره و چند نقطهی حادثه کافی است تا باقی اجزای روایت خودشان سر جای مناسب بنشینند.
همین مسئله از برخورد فیلم ستاره های سگی با رمان پیتر هلر آغاز میشود. آنچه میتوانست درامی دربارهی ویرانی باشد، بهتدریج به اکشنی دربارهی بقا تبدیل میشود. تفاوت فقط در افزایش میزان خشونت یا تعداد درگیریها نیست؛ ماهیت تجربه تغییر کرده است. جهانی که باید ابتدا تمامشدنش را حس کنیم به چند لوکیشن تبدیل میشود و انسانی که باید با فقدان جهان، همسر، زندگی گذشته و معنای بودن دستوپنجه نرم کند، به قهرمانی بدل میشود که باید از یک ایستگاه به ایستگاه بعدی برسد. هیگ حرکت میکند، اما سفر نمیکند.
فیلم ستاره های سگی دائماً او را به جلو هل میدهد بیآنکه هر اتفاق چیزی درونش جابهجا کند. جسپر از دست میرود، هیگ پرواز میکند، با آدمهای تازه روبهرو میشود، عاشق میشود، از خطر میگریزد و دوباره به مسیر ادامه میدهد؛ اما پس از هرکدام از این نقاط تنها یک سؤال باقی میماند: خب حالا چی؟
اسکات رد این رفتار را در فیلم نگه میدارد، اما معنایش را از آن میگیرد. هیگ هنوز خیره میشود، آسمان هنوز قاب میشود و لحظاتی از مکث میان حرکتها وجود دارند، اما این خیرگیها دیگر بخشی از فرآیند روانی شخصیت نیستند. اسمساختنها و نگاهکردنهای هیگ به آسمان بهجای اینکه راه او برای بازسازی جهان ازدسترفته باشند، به صحنههای لایی میان اکشنها و اتفاقات تبدیل میشوند؛ چند لحظهی شاعرانه برای پایینآوردن ضربآهنگ پیش از آنکه فیلم دوباره وارد خطر بعدی شود. اسکات نشانه را حفظ کرده، اما کارکردش را کشته است. چیزی که در رمان از دل تنهایی هیگ بیرون میآید، در فیلم به تزئین ریتمیک بدل میشود.
این مسئله در خود شخصیت هیگ نیز ادامه پیدا میکند. استفاده از جیکوب الوردی ذاتاً مسئله نیست. او از آن بازیگرانی است که چهره و فیزیکش میتواند وزن مناسبی برای یک شخصیت خاموش و زخمخورده ایجاد کند، اما بازیگر نمیتواند جای شخصیتپردازی را بگیرد. هیگ در فیلم نه آنقدر فرصت دارد در خلسهی سوگ و ناامیدی فرو برود که امکان پایاندادن به زندگی را در او احساس کنیم و نه آنقدر وارد فرآیند تصمیمهایش میشویم که حرکت بعدیاش نتیجهی چیزی باشد که پیشتر درونش ساخته شده است. اسکات به ما اطلاعات میدهد که این مرد چه چیزهایی از دست داده، اما فقدان را به زیست او تبدیل نمیکند.
بازگشت هیگ به خانهی گذشته نمونهی روشنی از همین مشکل است. خانهای که باید محل برخورد زمان حال با خاطرهی همسر و زندگی نابودشده باشد، به تصویری آماده برای تولید حس تبدیل میشود. قاب زیباست، سکوت وجود دارد و خاطره احضار میشود، اما این زیبایی به فرم روایت تبدیل نمیشود. میان دیدن آن خانه و تغییری که باید در شخصیت رخ دهد رابطهی زندهای وجود ندارد.
ریدلی اسکات تصویری را میچیند که میداند بهظاهر اندوهناک است و بعد منتظر میماند معنای لازم را مخاطب خودش به آن اضافه کند. این همان تفاوت میان زیباییشناسی کلیشهای و زیباییشناسی فرمی است؛ اولی تصویر اندوه را نشان میدهد، دومی اندوه را در ساختمان روایت و میزانسن جاری میکند.
پرواز نیز به همین سرنوشت دچار میشود. وقتی هواپیما از زمین جدا میشود، مه، جنگل، سکوت و خاموششدن موتور میتوانند لحظهای میان زمین و آسمان بسازند که وضعیت برزخی هیگ را به تصویر تبدیل کند. برای چند ثانیه حتی چنین امکانی احساس میشود. موسیقی آرام میگیرد، صدای موتور کنار میرود و طبیعت جای جهان انسانی را میگیرد. اما اسکات به تصویر خودش اعتماد ندارد.
آن چیزی که باید از رابطهی هیگ با این سکوت بفهمیم سرانجام باید از طریق حرفزدنش روشن شود. تصویر بهجای اینکه حامل معنا باشد به مقدمهی دیالوگ تبدیل میشود. فیلمسازی که زمانی میتوانست جهان را پیش از آنکه کاراکتر دهان باز کند تعریف کند، اینجا برای توضیح معنای قابهای خودش به کلمات متوسل میشود.
جسپر نیز قربانی همین تغییر ماهیت اقتباس است. فیلم در پردهی نخست تلاش میکند سگ را از یک همراه ساده فراتر ببرد و به تنها موجودی تبدیل کند که هیگ هنوز با او شکل خالصی از رابطه دارد. این انتخاب ظرفیت عاطفی زیادی دارد؛ بهویژه برای مردی که بسیاری از پیوندهای انسانیاش از بین رفتهاند. اما فیلم پیش از آنکه این رابطه آنقدر زیسته شود که فقدان جسپر به شکستن بخشی از هیگ منجر شود، از مرگ او بهعنوان محرک روایی استفاده میکند. جسپر باید حذف شود تا هیگ حرکت کند. در نتیجه حتی فقدانی که میتوانست یکی از مهمترین زخمهای فیلم باشد، تبدیل به دکمهای برای رفتن به سکانس بعدی میشود.
رابطهی هیگ و بنگلی نیز بیش از آنکه از همزیستی دو انسان در پایان جهان شکل بگیرد، از تضادی ساخته میشود که فیلمنامه مرتب با دیالوگ و خشونت یادآوری میکند. یکی هنوز میخواهد به دیگری اعتماد کند و دیگری هر موجود ناشناختهای را تهدید میبیند. اما فیلم کمتر اجازه میدهد این دو آدم واقعاً در کنار یکدیگر زندگی کنند. جاش برولین حضور مناسبی برای چنین شخصیت خشنی دارد، ولی بنگلی بیشتر «هست تا بکشد».
او کارکردی در فیلمنامه دارد: ایجاد قطب مقابل هیگ و واردکردن خشونت در ضربآهنگی که هر وقت بیش از اندازه آرام میشود، اسکات احساس میکند باید کمی خون روی آن بپاشد. چیزی که کم داریم نه تضاد میان این دو، بلکه رفاقت، عادت، وابستگی و همان روزمرگیهای کوچکی است که باعث میشود رفتن یکی واقعاً دیگری را خالی کند.
حملهی وحشیها به بنگلی شکل افراطی همین ضعف است. فیلم میخواهد ناگهان به یادمان بیاورد این جهان خطرناک است، پس گروهی از آدمهای بینام وارد قاب میشوند تا هدف قرار بگیرند. نه از جهانی آمدهاند که پیشتر ساخته شده، نه مناسباتشان را میشناسیم و نه خشونتشان به شرایطی اجتماعی یا انسانی وصل میشود. آنها صرفاً مواد مصرفی یک سکانس اکشناند. نتیجه نیز اکشنی نیست که از ویرانی تمدن برآمده باشد؛ بیشتر شبیه سکانسی از یک فیلم گروه ب است که شخصیتهای مهاجم را وارد میکند، چند برش سریع میزند و با حذفشان دوباره به مسیر اصلی بازمیگردد. حتی خشونت نیز در این فیلم صاحب جهان نیست.
همین الگو تقریباً دربارهی تمام آدمهای مسیر هیگ تکرار میشود. شخصیتها در ایستگاههای خود منتظرند تا فیلمنامه به آنها برسد. بنگلی برای ساختن تضاد و کشتن آماده است، وحشیها برای کشتهشدن، سیما برای شکلگیری عاشقانه، جک برای ایجاد مانعی موقت و دارلین برای آن بخش کلیشهای هراس. هیچکدام پیش از ورود هیگ زندگیای ندارند که حضور او آن را مختل کند. انگار دوربین که از یک مکان بیرون میرود، آدمهای آن مکان نیز خاموش میشوند تا دوباره نوبتشان برسد. این دیگر دنیای پساآخرالزمانی نیست؛ مجموعهای از دکورهای متوالی است که بازیگران در آنها منتظر علامت ورود کارگرداناند.
مارگارت کوالی و گای پیرس در همین فضای محدود نیز بازیهای خوبی دارند. حضورشان با نقشها تناسب دارد و اگر شخصیتپردازی وجود داشت، هر دو ظرفیت ساختن رابطهای بسیار غنیتر با هیگ را داشتند. اما سیما و جک نیز بیش از آنکه ساکنان جهانی زخمخورده باشند نقاطی روی مسیر قهرماناند. سیما قرار است امکان عشق دوباره را فعال کند و جک قرار است ابتدا مانعی مقابل این نزدیکی باشد.
مشکل عاشقانهی هیگ و سیما نیز دقیقاً همین است: رابطه از دل جهان رشد نمیکند، بلکه فیلمنامه به آن احتیاج دارد. دو انسان سوگوار در جهانی تمامشده میتوانستند در سکوت، ترس، نیاز و خاطره به یکدیگر برسند؛ اما وقتی خود سوگ ساخته نشده، رسیدن به «سوگ مشترک» نیز چیزی بیشتر از دستور بعدی روایت نیست. همهچیز برش خورده؛ حتی خود انسان.
بخش دارلین این ساختار ایستگاهی را به آشکارترین شکل نشان میدهد. فیلم به جغرافیای تازهای میرسد، تعدادی آدم را معرفی میکند، خیلی زود ماهیت هولناک آن محیط را آشکار میکند و تقریباً بلافاصله با چند نارنجک پروندهاش را میبندد. این الگوی آشنای بسیاری از روایتهای سطحی پساآخرالزمانی است: هر اجتماع تازه باید یک راز داشته باشد و آن راز نیز اغلب به آدمخواری یا جنون جمعی ختم میشود. اسکات حتی حوصله ندارد این جامعه را آنقدر بسازد که کشف ماهیتش هولناک باشد. آدمها هنوز فرصت نکردهاند به بخشی از جهان تبدیل شوند که باید حذفشان کنیم و برویم سراغ ایستگاه بعدی.
به همین دلیل فیلم نمیتواند دربارهی اجتماع، اعتماد، همدلی یا تفاوت میان «زندهماندن» و «زندگیکردن» حرف معناداری بزند. برای رسیدن به چنین مفاهیمی ابتدا باید شکلهای متفاوت زندگی پس از فاجعه ساخته شوند. باید بفهمیم آدمها چگونه غذا پیدا میکنند، چه چیزی از مناسبات گذشته را حفظ کردهاند، از چه میترسند، چه قواعدی ساختهاند و چرا هنوز به دیگری نیاز دارند. در «فیلم ستاره های سگی» کلونیهای انسانی بیشتر برچسباند تا جامعه. فیلم از ما میخواهد معنایی را که در رمان از دل زندگی روزمره، فقدان و تنهایی بیرون آمده از روی چند موقعیت سریع استخراج کنیم. نتیجه این است که مفهوم پیش از تجربه به ما داده میشود.
حتی موسیقی، که یکی از معدود عناصر واقعاً مؤثر فیلم است، گاهی بیشتر به یادمان میآورد چه چیزی در روایت وجود ندارد. هرجا موسیقی هری گرگسن-ویلیامز روی سکوت و چشماندازها مینشیند، برای لحظهای شبح فیلم دیگری ظاهر میشود؛ فیلمی دربارهی تنهایی، جهان ازدسترفته و آدمی که نمیداند چرا هنوز ادامه میدهد.
اما بهمحض قطع موسیقی و ورود اکشن یا یک شخصیت تازه، این کیفیت فرو میریزد. موسیقی اندوهی را حمل میکند که خود قصه نتوانسته در آدمهایش بسازد. نمیتوان از فرم بصری منسجم حرف زد وقتی ظرف فرم از محل روایت سوراخ است. قاب زیبا، نور مناسب یا چشمانداز گسترده بهتنهایی فرم نمیسازند؛ فرم زمانی شکل میگیرد که همهی این اجزا در خدمت تجربهای واحد باشند.
پایان فیلم ستاره های سگی نیز به همین دلیل پایان هیگ نیست. اتفاقی در دکوپاژ اسکات است. شخصیت مسافت زیادی طی کرده اما سفری نکرده است. چیزی در طول راه آنقدر عمیق در او شکسته یا ساخته نشده که تصمیم نهایی را به نتیجهی تجربهاش تبدیل کند. فیلم فقط به آخرین نقطهای میرسد که فیلمنامه برایش تعیین کرده بود. شاید این مهمترین تفاوت میان «فیلم ستاره های سگی» و فیلمی باشد که میتوانست از دل رمان هلر ساخته شود: آنجا پایان باید حاصل زیستن در جهانی تمامشده باشد؛ اینجا پایان فقط آخرین برش فیلمی است که از ابتدا همهچیز را برش زده بود، حتی انسان را.

