محصول: ۲۰۲۶ – کشور اسپانیا، کشور انگلستان، کشور هلند، کشور یونانژانر: درام، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۰.۵ / ۴کارگردان: Miguel Ángel Jiménez
نقد «فیلم جشن تولد»
از همان دقایق ابتدایی «فیلم جشن تولد» میتوان حدس زد که میگل آنخل خیمنس قصد داشته چه نوع جهانی را بسازد: مردی ثروتمند که قدرتش از مرز خانواده عبور کرده، خانوادهای که هنوز زیر بار زخمهای قدیمی زندگی میکند، جزیرهای خصوصی که قرار است قلمرو شخصی این مرد باشد و مجموعهای از دوستان، پزشکان، نویسندگان، شرکا و خانوادههای بانفوذ که همگی به شکلی به امپراتوری او وصلاند. در سوی دیگر، دختری قرار دارد که میخواهد خودش را از زیر سایه پدر بیرون بکشد و در مرکز همه این مناسبات نیز جشنی قرار گرفته که قرار است تنشهای پنهان را آشکار کند.
چنین ترکیبی ناگزیر یادآور «فیلم پدرخوانده» است. نه از این جهت که خیمنس بخواهد فیلم کوپولا را مستقیماً تکرار کند، بلکه به این دلیل که او نیز میخواهد خانواده را به تصویری کوچک از ساختار قدرت تبدیل کند؛ جایی که رابطه عاطفی، پول، مالکیت، سیاست و میراث از یکدیگر جدا نیستند. مسئله اما این است که «جشن تولد» بیشتر شبیه طرحی از یک فیلم جاهطلبانه است تا خود آن فیلم. ایدهها وجود دارند، آدمها هم حضور دارند، اما جهان مورد نظر فیلمساز هیچوقت به اندازهای که باید زنده نمیشود.
مرگ پسر خانواده میتوانست بهترین نقطه برای شکل دادن به این جهان باشد. این مرگ فقط یک فقدان خانوادگی نیست؛ باید نظم خانواده را نیز بر هم زده باشد. با از دست رفتن پسر، سوفیا ناخواسته به مهمترین حلقه برای ادامه نام و میراث مارکوس تبدیل شده است. بنابراین سوگ، جانشینی و رابطه پدر و دختر میتوانستند یک گره واحد بسازند. فیلم بارها به این فقدان اشاره میکند و اطلاعات لازم را درباره آن در اختیارمان میگذارد، اما مسئله این است که ما هیچوقت خودِ سوگ را تجربه نمیکنیم.
میدانیم خانواده چه چیزی را از دست داده، اما نمیبینیم این فقدان چگونه رفتارشان را تغییر داده است. نه سکوتی وجود دارد که معنایی از این غیبت در خود داشته باشد، نه شیئی که به خاطره تبدیل شده باشد، نه فاصلهای میان آدمها که از یک مرگ قدیمی آمده باشد و نه عادتی که نشان دهد زندگی این خانواده پس از آن اتفاق دیگر مثل گذشته ادامه پیدا نکرده است. فیلم جشن تولد بهجای آنکه فقدان را در رفتار شخصیتها رسوب دهد، درباره آن اطلاعات میدهد. شخصیتها گذشته را توضیح میدهند و بعد فیلم از تماشاگر انتظار دارد خودش عمق این زخم را تصور کند.
مارکوس بیش از هر شخصیت دیگری قربانی همین ضعف است. ویلم دفو با تسلطی مثالزدنی روی چهره و بدنش بازی میکند؛ تغییرات بسیار کوچک در نگاه، حرکت دهان یا مکث بین دو جمله گاهی چنان دقیق است که احساس میکنیم پشت این مرد تاریخی پیچیده و چندلایه وجود دارد. اما وقتی بازی دفو را از فیلمنامه جدا کنیم، خیلی زود مشخص میشود که بخش بزرگی از این پیچیدگی از خود بازیگر میآید، نه از شخصیتپردازی فیلم.
مارکوس قرار است چند آدم مختلف را همزمان در خود داشته باشد: پدری که هنوز درگیر مرگ پسرش است، سرمایهداری بیرحم، مردی که بهشدت نیازمند کنترل اطرافیانش است، پدری که ظاهراً دخترش را دوست دارد و در عین حال میخواهد برای آینده او تصمیم بگیرد، و صاحب شبکهای از قدرت که حتی میراث خانوادگی را نیز بخشی از قلمرو شخصی خود میبیند. اما کنار هم گذاشتن این ویژگیها بهتنهایی شخصیت نمیسازد. شخصیت زمانی شکل میگیرد که این ویژگیها روی یکدیگر اثر بگذارند و از دل تضاد میانشان رفتارهای مشخصی به وجود بیاید.
دفو گاهی این تضاد را خودش ایجاد میکند. ممکن است در یک لحظه خشم مارکوس با ترسی پنهان همراه شود؛ در سکوتش هم میل به مالکیت دیده شود و هم نوعی شکنندگی؛ حتی گاهی این حس به وجود بیاید که شاید خود او نیز قربانی ساختار قدرتی است که در طول سالها بنا کرده است. اما فیلم جشن تولد نمیتواند این لایهها را به اندازه کافی بسازد. دفو از کمبودهای متن استفاده میکند و با بازی خود به آنها عمق میدهد، اما وقتی حضورش از قاب حذف میشود، قدرت مارکوس نیز تا حد زیادی از جهان فیلم محو میشود.
تفاوت این وضعیت را میتوان با «ماریا» بهتر درک کرد. در آن فیلم، آریستوتلیس اوناسیس حتی در غیاب فیزیکی نیز بر جهان شخصیت اصلی سایه میاندازد. قدرت او در رفتار دیگران، روابط، تصمیمها و ساختار روایت حضور دارد. لازم نیست کسی دائماً درباره نفوذش توضیح بدهد، چون خود جهان فیلم تحت تأثیر او تغییر کرده است.
اما در «جشن تولد»، قدرت مارکوس بیشتر شنیده میشود تا دیده. گفته میشود او آدمها را میخرد، روابط را کنترل میکند، برای دیگران تصمیم میگیرد و شبکهای از نفوذ اقتصادی و سیاسی ساخته است، اما این شبکه هیچوقت واقعاً در تصویر شکل نمیگیرد. آدمها درباره قدرت او حرف میزنند، ولی حضور این قدرت به ندرت ساختار صحنه را تغییر میدهد. فیلم میگوید مارکوس مردی قدرتمند است، اما کمتر فرصتی فراهم میکند تا ما این قدرت را احساس کنیم.
سوفیا قرار بود نقطه مقابل او باشد؛ دختری که در دل همین ثروت و مناسبات قدرت بزرگ شده اما اکنون میخواهد از آن فاصله بگیرد. این شخصیت میتوانست تضاد نسلی بسیار جالبی ایجاد کند. کسی که از یک طرف تمام امکانات زندگیاش را از پدر گرفته و از طرف دیگر از نظمی که پدر ساخته بیزار است؛ کسی که به این جهان تعلق دارد اما همزمان میخواهد از آن فرار کند.
فیلم جشن تولد برای سوفیا نیز مسیر مشخصی نمیسازد. نمیبینیم چگونه وابستگی او به پدر شکل گرفته، عصیانش از کجا آمده و رابطه میان این دو در طول سالها چگونه تغییر کرده است. حتی بسیاری از برخوردهایشان بیشتر شبیه قطعاتی از یک رابطه قدیمی هستند که باید خودمان تاریخچهشان را حدس بزنیم. فیلم به جای ساختن این گذشته، چند نشانه در اختیارمان میگذارد و انتظار دارد خودمان میان آنها ارتباط برقرار کنیم.
ویک کارمن سونه نیز مانند دفو از فیلم جلو میزند. در بازی او نوعی مقاومت فروخورده وجود دارد که میتوانست بهتنهایی برای سوفیا تاریخ بسازد. نگاهش به پدر، سکوتهایش و لحظاتی که خشم را بدون فوران بیرونی نگه میدارد، ظرفیت شکل دادن به زنی را دارد که سالها در سایه چنین مردی زندگی کرده است. اما بازیگر نمیتواند گذشتهای را که فیلمنامه نساخته، بهتنهایی خلق کند. به همین دلیل، بسیاری از صحنههای میان پدر و دختر بیشتر شبیه رویارویی دو بازیگر توانمند هستند تا مواجهه دو انسانی که تاریخ مشترکی پشت سرشان قرار دارد.
این ضعف در تصمیم مارکوس درباره بارداری دخترش بهشدت خودش را نشان میدهد. اینکه پدر تا جایی پیش میرود که درباره بدن دخترش نیز حق تصمیمگیری برای خود قائل است، میتوانست نتیجه منطقی مسیری باشد که از سالها پیش آغاز شده است. اگر فیلم قبلاً نشان میداد که مارکوس چگونه استقلال سوفیا را محدود کرده، روابطش را زیر نظر گرفته، آیندهاش را کنترل کرده و او را بخشی از میراث خودش دانسته، این لحظه میتوانست واقعاً هولناک باشد. آنجا عشق پدرانه بهطور کامل به مالکیت تبدیل میشد.
اما فیلم جشن تولد مسیر رسیدن به این نقطه را نمیسازد و مستقیماً ما را به خود موقعیت میرساند. در نتیجه، اتفاقی که باید حاصل انباشت چندین سال رابطه و کنترل باشد، ناگهان به یک بحران بزرگ تبدیل میشود. شدت موقعیت بهتنهایی نمیتواند جای خالی آن مسیر دراماتیک را پر کند.
رابطه سوفیا و ایان نیز از همین مشکل رنج میبرد. ایان ابتدا نویسندهای است که وارد حلقه مارکوس میشود، بعد به رابطه عاطفی سوفیا راه پیدا میکند و در ادامه گاهی به نظر میرسد قرار است شاهدی بر مناسبات این خانواده باشد و گاهی فقط ابزاری برای ایجاد بحران میان پدر و دختر است. فیلم هیچ مرکز ثابتی برای شخصیت او پیدا نمیکند.
رفتارش بیشتر تابع نیازهای فیلمنامه است تا تحولی که از درون شخصیت آمده باشد. یکجا عاشق است، جای دیگر ناظر، زمانی مست و بیقید و در موقعیتی دیگر وسیلهای برای ایجاد تنش. وقتی خود شخصیت هویت مشخصی ندارد، رابطه او با سوفیا نیز نمیتواند وزن پیدا کند. در نتیجه، سوفیا حتی در رابطه عاطفیاش نیز چیزی ندارد که از دست دادن آن بتواند معنای عصیانش را پررنگ کند.
شخصیتهای فرعی هم کمابیش در همین وضعیت قرار دارند. پزشک میتوانست مرز اخلاقی مشخصی در برابر مارکوس ایجاد کند؛ کسی که حاضر نیست قدرت و پول او را بپذیرد. اما فیلم این مقاومت را آنقدر نمیسازد که ایستادن یا عقبنشینی او اهمیت پیدا کند. همسر سابق مارکوس نیز ظرفیت زیادی داشت. زنی که سالها در کنار چنین مردی زندگی کرده و حالا میتوانست با شناختی عمیقتر از دیگران به او نگاه کند. اما حضور او بیشتر یادآور یک شخصیت آشنا در درامهای خانوادگی کلاسیک است تا فردی که نقش مشخصی در ساختار قدرت خانواده دارد.
همین مسئله درباره خاندانهای ثروتمند، دوستان، شرکا و روابط سیاسی نیز وجود دارد. آدمها وارد فیلم میشوند تا اهمیت مارکوس را تأیید کنند، اما خودشان تبدیل به شبکهای نمیشوند که این قدرت را ملموس کند. در سینما کافی نیست شخصیتها درباره نفوذ یک نفر حرف بزنند؛ باید ببینیم این نفوذ چگونه رفتار آدمها را تغییر میدهد، چه چیزهایی را ممکن یا ناممکن میکند و چه کسی در برابر آن هزینه میدهد.
به همین دلیل، شباهت «فیلم جشن تولد» به «پدرخوانده» بیشتر در سطح جاهطلبی باقی میماند. در فیلم فرانسیس کاپولا، خانواده فقط یک واحد عاطفی نیست؛ خودش یک ساختار قدرت است. هر گفتوگوی خانوادگی میتواند پیامد سیاسی داشته باشد و هر رابطه شخصی در دل خود مسئلهای اقتصادی یا حتی خشونتآمیز حمل کند. در «فیلم جشن تولد»، خانواده بیشتر ظرفی است که شخصیتها داخل آن قرار گرفتهاند. پیوند میان پول، سیاست، خانواده و فساد بیشتر در نشانهها دیده میشود تا در کنشهای شخصیتها.
جزیره هم میتوانست یکی از مهمترین عناصر فیلم باشد، اما تبدیل به یکی از فرصتهای ازدسترفته آن میشود. چنین مکانی باید قلمرو مارکوس باشد؛ فضایی جدا از جهان بیرون که در آن قوانین، آدمها و حتی روابط، تا حد زیادی تحت کنترل او قرار دارند. خود جغرافیای جزیره میتوانست احساس محصورشدن را تقویت کند. فاصله میان ساختمانها، دریا، مسیر رفتوآمد و نسبت جزیره با جهان بیرون میتوانستند به بخشی از درام تبدیل شوند.
اما فیلم هرگز این فضا را بهطور واقعی نمیسازد. نمیدانیم آدمها دقیقاً کجا هستند، فاصله میان مکانها چقدر است یا چرا این جزیره تا این اندازه باید متعلق به مارکوس به نظر برسد. در نتیجه، جزیره بیشتر یک لوکیشن گرانقیمت و زیباست تا قلمرویی که قدرت صاحبش در آن محسوس باشد.
جشن نیز گرفتار همین مسئله است. فیلم ظاهراً میخواهد تصویری از زندگی اشرافی، مصرفگرایی و لذتگرایی افراطی طبقهای مرفه ارائه کند؛ آدمهایی که در میان دریا، آفتاب، نوشیدنی و ثروت زندگی میکنند و به نظر میرسد هیچ محدودیتی برایشان وجود ندارد. اما افراط صرفاً با زیاد کردن آدمها، لباسها، نوشیدنیها و موسیقی ساخته نمیشود.
برای اینکه جشن واقعاً به تصویری از پوسیدگی یک طبقه تبدیل شود، باید مرزهای رفتاری و اخلاقی شخصیتها آرامآرام از بین برود و خود مهمانی از یک مراسم اجتماعی به فضایی بیمار و کنترلناپذیر تبدیل شود. «جشن تولد» کمتر به این مرحله میرسد. حتی خود جشن نیز گاهی در قاب پراکنده میشود و فیلم نمیتواند تصویری منسجم از این جهان به دست بدهد.
از نظر بصری، مشکل فیلم کمبود امکانات نیست. دریا، معماری، نور، لباسها و چهره بازیگران همگی ظرفیت بالایی برای ساختن یک جهان مشخص دارند. اما عناصر تصویری به یک زبان واحد تبدیل نمیشوند. فیلم گاهی قابهای چشمنوازی دارد، اما زیبایی بصری لزوماً به معنای داشتن فرم نیست. یک قاب زیبا زمانی اهمیت پیدا میکند که چیزی درباره شخصیت، قدرت، رابطه یا وضعیت دراماتیک بگوید.
در «فیلم جشن تولد» بارها احساس میشود که فیلم مجموعهای از عناصر زیبا را کنار هم گذاشته، بدون آنکه این عناصر در خدمت یک منطق بصری مشترک قرار گرفته باشند. در نتیجه، میزانسن بیشتر ظاهر یک حماسه خانوادگی را دارد تا ساختار درونی آن را.
تقابل مارکوس و سوفیا نیز نمیتواند از این ضعف فرار کند. فیلم گاهی با تغییر زاویه دوربین یا جایگاه شخصیتها در قاب میکوشد رابطه سلطه و مقاومت میان آنها را نشان دهد، اما میزانسن زمانی میتواند چنین معنایی بسازد که رابطه شخصیتها از قبل شکل گرفته باشد. اگر ندانیم چرا یک نفر بر دیگری مسلط است، قرار گرفتن او در موقعیتی بالاتر در قاب صرفاً یک انتخاب بصری باقی میماند.
تدوین نیز در نهایت به جای ایجاد انسجام، پراکندگی را پررنگتر میکند. مشکل از تعداد خطوط داستانی نیست؛ یک فیلم چندلایه میتواند با جابهجایی میان شخصیتها بسیار همبسته باشد. اما هر خط روایی ابتدا باید وزن مستقل داشته باشد. وقتی رابطه سوفیا و ایان ناقص است، گذشته مارکوس و خانوادهاش ساخته نشده، پزشک کارکرد مشخصی ندارد و شبکه قدرت اقتصادی نیز فقط در حد اشاره باقی مانده، رفتوآمد میان این عناصر نمیتواند تنش ایجاد کند.
حتی زمانی که فیلم به ذهن مارکوس نزدیک میشود، بیشتر به توضیح متوسل میشود تا تجربه. نوارهای ضبطشده و دیالوگها قرار است چیزهایی را به ما بگویند که تصویر نتوانسته منتقل کند. مارکوس به جای اینکه از طریق رفتار و فضای اطرافش شناخته شود، درباره خودش توضیح میدهد. سوفیا به جای آنکه عصیانش را زندگی کند، درباره عصیانش حرف میزند و خانواده به جای اینکه فروپاشی را در رفتار خود نشان دهد، درباره گذشتهاش اطلاعات میدهد.
موسیقی و صدا نیز با وجود ظرفیت فراوان، بیشتر در کنار تصویر قرار میگیرند تا اینکه خودشان بخشی از روایت باشند. صدای دریا، فاصله میان آدمها، همهمه مهمانی و تغییرات تدریجی موسیقی میتوانستند فضای جزیره را به چیزی خفهکننده تبدیل کنند؛ جایی که ظاهر آرامشبخشش با خشونت زیرپوستی خانواده در تضاد باشد. اما فیلم کمتر اجازه میدهد صدا چنین نقشی پیدا کند.
حتی عنوان «فیلم جشن تولد» میتوانست معنای بسیار غنیتری پیدا کند. تولد در برابر مرگ پسر، مسئله ادامه نسل، جانشینی و نگرانی مارکوس درباره آینده دخترش قرار میگیرد و از همین تضاد میتوانست ایدهای درباره زندگی، مرگ و میراث شکل بگیرد. اما چون خود سوگ به اندازه کافی دراماتیزه نشده و مسئله جانشینی نیز بیشتر در سطح دیالوگ باقی مانده، جشن نمیتواند به استعارهای فراتر از یک مهمانی تبدیل شود.
سرنوشت سوفیا نیز از همین خلأ آسیب میبیند. برای اینکه پایان یک شخصیت معنایی داشته باشد، باید بدانیم آن شخصیت از چه نقطهای حرکت کرده، چه چیزی میخواسته و در طول مسیر چه چیزهایی را از دست داده است. سوفیا بیشتر در فیلم حضور دارد تا اینکه در جهان آن زندگی کند. بنابراین تصمیمهای نهایی او نیز بیشتر شبیه آخرین اتفاقهای یک خط داستانی هستند تا نتیجه طبیعی تحول یک شخصیت.
در نهایت، «جشن تولد» فیلمی است که تقریباً تمام اجزای لازم برای یک درام خانوادگی بزرگ را در اختیار دارد، اما نمیتواند آنها را به یک جهان منسجم تبدیل کند. جزیره میتوانست قلمرو قدرت مارکوس باشد، جشن میتوانست تصویر پوسیدگی طبقه ثروتمند شود، مرگ پسر میتوانست سوگ را به مرکز خانواده بیاورد، سوفیا میتوانست نماینده نسلی باشد که میخواهد از نظم قبلی جدا شود و شبکه مهمانان میتوانست قدرت اقتصادی و اجتماعی پدر را در عمل نشان دهد.
اما این عناصر بیشتر کنار هم قرار گرفتهاند تا اینکه واقعاً روی یکدیگر اثر بگذارند. فیلم بارها به چیزی اشاره میکند که میتوانست بسیار قدرتمند باشد، ولی کمتر پیش میآید که آن را واقعاً به تجربهای سینمایی تبدیل کند.
شاید مهمترین تناقض «فیلم جشن تولد» همین باشد که بازیگرانش دائماً وعده فیلم بهتری را میدهند. دفو و کارمن سونه در بعضی لحظات چنان عمقی به شخصیتهایشان میدهند که احساس میکنیم پشت این آدمها گذشتهای پیچیده و پر از زخم وجود دارد. اما وقتی دوربین از صورت و بدن آنها فاصله میگیرد، خلأ دوباره خودش را نشان میدهد.
خیمنس میخواهد تراژدی یک پدر قدرتمند، خانوادهای در آستانه فروپاشی و جهانی آغشته به پول و مالکیت را روایت کند، اما بیشتر از آنکه قدرت، سوگ، عشق، فساد و مالکیت را در ساختار فیلم جاری کند، نشانههای آنها را کنار هم میچیند.
«فیلم جشن تولد» میخواهد حماسهای خانوادگی در مقیاس «پدرخوانده» باشد، اما برای ساختن چنین حماسهای چند شخصیت ثروتمند، یک جزیره و مجموعهای از رازهای خانوادگی کافی نیست. قدرت باید در رفتار آدمها جریان داشته باشد، گذشته باید در بدن و تصمیمهای شخصیتها باقی مانده باشد و خانواده باید پیش از آنکه فروبپاشد، واقعاً بهعنوان یک خانواده وجود داشته باشد. در این فیلم، تقریباً همه این عناصر بهصورت بالقوه حاضرند، اما کمتر چیزی فرصت پیدا میکند به یک جهان زنده و مستقل تبدیل شود.

