محصول: ۲۰۲۶ –کشور آمریکا، کشور انگلستان، کشور فرانسهژانر: فانتزی، کمدی خانوادگی، ماجراجوییردهی سنی: ۱۰+امتیاز: ۰.۵ / ۴کارگردان: Ben Gregor
فیلم درخت جادویی دوردست از همان ابتدا با یک مشکل عجیب روبهروست: پیش از آنکه حتی یک دقیقه از فیلم را ببینیم، پوستر تقریباً تمام چیزی را که قرار بوده اثر دربارهاش باشد به ما نشان داده است. رنگهای پرزرقوبرق، موجودات عجیب، درختی اسرارآمیز، لباسهای فانتزی و حضور چند بازیگر شناختهشده، تصویری از یک فانتزی شلوغ و کودکانه میسازند؛ همان نوع فانتزی بریتانیایی که قرار است مخاطب را از دنیای واقعی جدا کند و به سرزمینی پر از اتفاقهای ناممکن ببرد. اما با شروع فیلم، این تصویر کمکم فرو میریزد.
مسئله اینجاست که فانتزی با جمع کردن چند عنصر عجیب کنار هم ساخته نمیشود. یک درخت بزرگ، چند لباس متفاوت یا تعدادی موجود غیرعادی به خودی خود نمیتوانند جهانی خیالی خلق کنند. برای اینکه یک دنیای فانتزی باورپذیر شود، باید میان تصویر، نور، رنگ، فضا، شخصیتها و قواعد حاکم بر آن جهان ارتباطی شکل بگیرد؛ مخاطب باید احساس کند از جهان آشنای خودش عبور کرده و وارد جایی شده که منطق متفاوتی دارد. اینجا هیچگاه به چنین نقطهای نمیرسیم. حاصل کار بیشتر شبیه تلاشی است برای بازسازی ظاهری یک سنت آشنا در فانتزی بریتانیایی؛ تلاشی که به جای ساختن جهانی مستقل، مدام به نمونههای موفقتر این ژانر چشم دارد.
شخصیتهایی که هنوز به شخصیت تبدیل نشدهاند
ضعف فیلم درخت جادویی دوردست از جایی آغاز میشود که باید سادهترین کار ممکن را انجام دهد: ساختن خانوادهای که قرار است مخاطب از طریق آنها وارد این جهان عجیب شود. سه کودک داستان پیش از آنکه شخصیت باشند، مجموعهای از ویژگیهای تعریفشده روی کاغذند. فیلم درباره هرکدام چیزهایی به ما میگوید، اما کمتر فرصتی فراهم میکند تا این ویژگیها در رفتار، رابطه یا انتخابهایشان دیده شود.
به همین دلیل، وقتی هرکدام از بچهها وارد موقعیتی تازه میشوند، واکنششان اهمیت چندانی پیدا نمیکند. هنوز آنقدر با آنها وقت نگذراندهایم که بدانیم چه چیزی میترساندشان، چه چیزی هیجانزدهشان میکند یا اصلاً چه خواستهای دارند. در نتیجه، فرقی نمیکند کدام کودک وارد کدام سرزمین شود؛ آنها بیشتر شبیه مهرههایی هستند که فیلمنامه برای حرکت دادن داستان از یک نقطه به نقطه دیگر به کار میگیرد.
این ضعف در اثری که مخاطب اصلیاش کودکان هستند، جدیتر هم میشود. سینمای کودک برای ورود به جهان خیال ابتدا به یک شخصیت قابل لمس احتیاج دارد. کودک تماشاگر باید بتواند خودش را جای شخصیت بگذارد؛ شاید به واسطه ترس، کنجکاوی، تنهایی، میل به ماجراجویی یا حتی آرزوی ساده فرار از دنیای واقعی. اما اینجا چنین پلی میان کودک تماشاگر و شخصیتها ایجاد نمیشود. بچههای فیلم بیشتر حامل داستاناند تا موجوداتی زنده با دنیای درونی مشخص.
تقابل زندگی مدرن و طبیعت، یک ایده تزئینی
فیلم درخت جادویی دوردست در ادامه سعی میکند تضاد میان زندگی دیجیتال و زندگی سادهتر روستایی را به یکی از پایههای داستان تبدیل کند، اما این تقابل هم هرگز به یک مسئله واقعی برای خانواده تبدیل نمیشود. چند نشانه از زندگی مدرن در یک سو قرار میگیرد و طبیعت و زندگی روستایی در سوی دیگر؛ سپس انتظار میرود همین تضاد به تنهایی معنایی درباره خانواده و بازگشت آنها به یکدیگر ایجاد کند.
اما درام را نمیتوان با چسباندن چند نشانه به یکدیگر ساخت. اگر قرار است فاصله میان زندگی دیجیتال و زندگی طبیعی مضمون فیلم باشد، باید این اختلاف در رفتار اعضای خانواده، روابطشان و تصمیمهایی که میگیرند خودش را نشان دهد. باید ببینیم زندگی مدرن چه چیزی از آنها گرفته و جهان تازه چه چیزی را به آنها بازمیگرداند. اینجا چنین فرآیندی وجود ندارد.
فیلم نه زندگی دیجیتال را آنقدر جدی میگیرد که بتواند نقدی واقعی به آن داشته باشد و نه زندگی روستایی را چنان میسازد که واقعاً به عنوان بدیلی زنده و ملموس مطرح شود. در نهایت، این تضاد بیشتر شبیه برچسبی است که روی داستانی کمجان چسبانده شده تا اینکه از دل خود داستان بیرون آمده باشد.
درختی که هیچ رازی ندارد
با ورود داستان به جهان فانتزی، انتظار میرود فیلم بالاخره به قلمرو اصلی خودش برسد؛ جایی که قرار است تمام ضعفهای بخش واقعگرایانه با تخیل جبران شود. اما درست در همین نقطه هم اتفاق خاصی نمیافتد.
درخت جادویی خیلی زود معرفی میشود و کارکردش نیز تقریباً بلافاصله روشن میشود. فیلم هیچ زمانی را صرف ساختن حس کشف نمیکند. قرار نیست مخاطب مدت زیادی درباره ماهیت درخت کنجکاو بماند، منتظر کشف راز آن باشد یا حتی آرزو کند خودش روزی چنین درختی پیدا کند. همهچیز آنقدر سریع و سرراست پیش میرود که درخت، به جای اینکه مرکز یک جهان اسرارآمیز باشد، صرفاً به وسیلهای برای جابهجایی شخصیتها تبدیل میشود.
در واقع اگر این درخت را با یک در، تونل یا هر وسیله دیگری که شخصیتها را از یک جهان به جهان دیگر منتقل کند عوض کنیم، چیز چندانی در ساختار داستان تغییر نمیکند. این مسئله نشان میدهد عنوان اثر هم نتوانسته عنصر مرکزی خودش را به یک عنصر روایی زنده تبدیل کند. درخت نه راز دارد، نه هویت، نه حضور و نه حتی نوعی شخصیتمندی که بتواند بر تجربه کودکان اثر بگذارد.
جهان فانتزی بدون قانون، بدون خطر و بدون شگفتی
سرزمینهای خیالی نیز از همین مشکل رنج میبرند. هر بار که فیلم وارد یکی از این دنیاها میشود، باید احساس کنیم قوانین تازهای بر آنجا حاکم است؛ باید چیزی درباره این جهان کشف کنیم، خطری را جدی بگیریم یا با موجوداتی روبهرو شویم که حضورشان امکانات تازهای برای داستان ایجاد میکند.
اما تقریباً هیچکدام اتفاق نمیافتد. سرزمینهای فانتزی بیشتر مجموعهای از دکورها و رفتارهای عجیباند. موجودات تازه ظاهر میشوند، چند حرکت متفاوت انجام میدهند و بعد کنار میروند، بدون اینکه فرصت کنند به شخصیتهایی واقعی تبدیل شوند.
اثر ظاهراً تصور میکند کافی است چیزی عجیب به نظر برسد تا فانتزی شکل بگیرد. در حالی که تخیل زمانی جذاب میشود که امر ناممکن برای خودش قاعده داشته باشد. حتی عجیبترین جهانها هم وقتی موفقاند که مخاطب بتواند منطق درونیشان را بفهمد. اینجا هیچوقت چنین منطقی ساخته نمیشود و به همین دلیل اتفاقهایش نیز وزن پیدا نمیکنند.
ما از هیچ خطری واقعاً نمیترسیم، از هیچ کشفی به معنای واقعی شگفتزده نمیشویم و میان کودکان و موجودات این جهانها نیز رابطهای شکل نمیگیرد. فانتزی تبدیل میشود به رفتوآمدی میان چند فضای تزئینی.
وقتی فرم هم نمیتواند جهان خیال را نجات دهد
مشکل فقط به فیلمنامه محدود نمیشود. فیلم از نظر بصری نیز زبان مشخصی برای تفکیک جهان واقعی از جهان خیال پیدا نکرده است. دوربین، لنز، قاببندی و نورپردازی هیچکدام به اندازهای هویت پیدا نمیکنند که بتوانند خودشان بخشی از تجربه فانتزی باشند.
حتی رنگها نیز مسیر روشنی ندارند. طراحی لباس و نورپردازی گاهی تلاش میکنند تصویری فانتزی خلق کنند، اما این انتخابها بیشتر به مجموعهای از جزئیات پراکنده شبیهاند تا اجزای یک جهان منسجم. ممکن است هرکدام از این عناصر در یک تصویر تبلیغاتی جذاب به نظر برسند، اما وقتی کنار هم در طول یک فیلم قرار میگیرند، کلیتی شکل نمیدهند.
و همین ما را دوباره به پوستر برمیگرداند. عجیب آنکه پوستر میتواند رنگها، بازیگران، موجودات و درخت را در یک قاب کنار هم قرار دهد و توهم وجود یک جهان فانتزی را ایجاد کند. خود فیلم حتی از پس همین کار ابتدایی هم برنمیآید.
بازیگرانی که درون تیپها گرفتار شدهاند
بازیگران نیز از فقدان جهتگیری مشخص فیلم آسیب میبینند. اندرو گارفیلد شاید آشکارترین نمونه باشد. او تلاش میکند با اغراق در حرکات بدن، حالتهای صورت و لحن صدا، نوعی انرژی کمدی و کودکانه به شخصیت بدهد؛ اما چون شخصیت اساساً آنقدر پرداخت نشده که این انرژی را در مسیر مشخصی قرار دهد، بازی به جای آنکه بامزه باشد، بیشتر تصنعی و گاهی حتی احمقانه به نظر میرسد.
بقیه بازیگران نیز کموبیش در همین وضعیت قرار دارند. گویی از هرکدام خواسته شده یک تیپ مشخص را اجرا کنند و همان تیپ را تا پایان فیلم حفظ کنند؛ بدون اینکه ظرافتی در اجرا، تغییری در رفتار یا ریتمی در رابطهها شکل بگیرد.
حضور بازیگران شناختهشده هم کمکی به فیلم نمیکند. قرار نیست این چهرهها به جهان داستان عمق بدهند و حتی نمیتوانند ضعف روایت را با کمدی مؤثر برای مدتی بپوشانند. مشکل اینجاست که فیلم اساساً ریتم کمدی ندارد. شوخیها یکی پس از دیگری وارد صحنه میشوند، اما هیچکدام به جریان طنزآمیزی که در سراسر فیلم امتداد داشته باشد تبدیل نمیشوند.
«برای کودکان است» نمیتواند فیلم را نجات دهد
شاید مهمترین مشکل فیلم درخت جادویی دوردست این باشد که حتی نمیتوان ضعفهایش را با این استدلال کنار گذاشت که برای کودکان ساخته شده است. سینمای کودک قرار نیست سادهتر از سینمای بزرگسال باشد؛ اتفاقاً ساختن فیلمی که واقعاً کودک را با خود همراه کند، به شخصیتپردازی، ریتم، تخیل و حس کشف بسیار دقیقی نیاز دارد.
کودک باید بتواند یکی از شخصیتها را دوست داشته باشد، از موجودی بترسد، با شخصیتی دیگر بخندد و برای مدتی کوتاه هم که شده باور کند آن سوی این درخت جهانی وجود دارد که ارزش کشف کردن دارد. این فیلم تقریباً هیچیک از این تجربهها را به مخاطب نمیدهد.
حتی ممکن است کودک زودتر از بزرگسالی که کنارش نشسته حوصلهاش سر برود؛ چون مسئله فقط سرعت یا پیچیدگی داستان نیست. فیلم چیزی برای تخیل کردن باقی نمیگذارد. جهانی که باید ذهن کودک را به حرکت دربیاورد، خودش پیش از آنکه فرصت شکلگیری پیدا کند، تمام شده است.
جمع بندی؛ فانتزیای که هرگز ساخته نمیشود
فیلم درخت جادویی دوردست بیشتر از آنکه درباره یک جهان خیالی باشد، درباره تصویری تبلیغاتی از جهانی خیالی است؛ تصویری که قرار بوده جای خود جهان را بگیرد.
درخت در عنوان هست، شخصیتها روی پوستر هستند، لباسهای فانتزی و رنگهای پرزرقوبرق در تصاویر تبلیغاتی دیده میشوند و وعده یک ماجراجویی خیالانگیز از همه طرف به مخاطب داده میشود. اما با شروع فیلم، مشخص میشود که پشت این ظاهر، جهان منسجمی ساخته نشده است.
فانتزی باید در تصویر، شخصیت، فضا و قواعد یک جهان اتفاق بیفتد؛ نه اینکه صرفاً در طراحی پوستر وعده داده شود. «فیلم درخت جادویی دوردست» دقیقاً در همین نقطه شکست میخورد. پیش از آنکه درخت بتواند ریشه بدواند، پیش از آنکه کودکان فرصتی برای کشف جهان تازه پیدا کنند و پیش از آنکه تخیل بتواند جان بگیرد، فانتزی میان پوستر و نخستین نماهایش از نفس میافتد.


