محصول: کشور آلمان
ژانر: جنایی, درام
نمره: 2 از 4
فیلم استعداد قتل؛ وقتی تام ریپلی بدون تام ریپلی به پرده می آید
آلدن ارنرایک در فیلم استعداد قتل به کارگردانی آنتون کوربین این فرصت را پیدا می کند که یکی از مهم ترین شخصیت های ادبی قرن بیستم، تام ریپلی، را بازی کند؛ البته بدون اینکه در واقع نقش تام ریپلی را بازی کند. فیلم که جوآنا موری-اسمیت آن را بر اساس نمایشنامه خودش، «سوئیس»، اقتباس کرده، مستقیماً از رمان های پاتریشیا هایاسمیت اقتباس نشده، بلکه بیشتر از آنها الهام گرفته است. نتیجه چیزی شبیه یکی از آن داستان های تازه ای است که در جهان های آشنای داستانی شکل می گیرند؛ از «فیلم فارگو» گرفته تا حتی «بیگانه: رومولوس»: آثاری که می گویند «با الهام از» و نه «اقتباس از».
فیلم استعداد قتل آشکارا شیفته هایاسمیت و قتل های ظریف و حساب شده اوست، اما نمی تواند آن معمای اصلی را حل کند که چگونه باید چیزی را که هایاسمیت به این خوبی انجام می داد، دوباره خلق کرد. برای اینکه متوجه شوید چیزی در اینجا درست سر جایش نیست، لازم نیست حتماً از آن کتاب خوان های وسواسی باشید.
هر کسی که «ظهر ارغوانی» و «آقای ریپلی بااستعداد» را دیده باشد، یا حتی سریال درخشان «سریال ریپلی» نتفلیکس را، احتمالاً با این نظر موافق است که این فیلم بیشتر به داستانی شبیه است که یک هوادار نوشته تا اثری که خود هایاسمیت می توانست خلق کند یا حتی تأییدش کند. البته فیلم به اندازه کافی لحظه های معمایی و شیک دارد که تماشایش را جذاب نگه دارد، اما در نهایت به چیزی تبدیل می شود که هایاسمیت تقریباً هیچ وقت نبود: اثری که به راحتی فراموش می شود.
ارنرایک در این فیلم در واقع نقش ادوارد ریجوی، یک کارگزار ادبی، را بازی می کند؛ کسی که مأمور شده با قطار خودش را به اعماق آلپ سوئیس برساند، جایی که پاتریشیا هایاسمیت، یکی از مشهورترین نویسندگان تاریخ ادبیات، در خانه ای دورافتاده زندگی می کند. ادوارد در مسیر عبور از کوهستان با زن جوان و زیبایی به نام کلمنتین هریت بالفور آشنا می شود و میان این دو غریبه، همان رابطه بازیگوشانه و پر از کششی شکل می گیرد که معمولاً در داستان های «غریبه ها در قطار» سراغ داریم. ادوارد به او می گوید که مأموریتش متقاعد کردن هایاسمیت برای نوشتن ششمین رمان ریپلی است.
در واقعیت، آخرین رمان هایاسمیت، «اسمال جی: یک خوشی تابستانی»، از سوی ناشرش رد شده بود. موری-اسمیت از همین برهه واقعی تاریخی استفاده می کند؛ لحظه ای که می شد تصور کرد هایاسمیتِ گرفتار مشکلات حرفه ای، شاید حاضر شود برای آخرین بار به سراغ ریپلی برود. فیلم از این موقعیت، زمینه ای می سازد برای یک نبرد اراده میان شخصیتی که نماینده دنیای تجارت ادبیات است و یکی از مهم ترین چهره های آن.
البته ریجوی همه داستان ها را درباره هایاسمیت شنیده است. او فقط یک آدم عجیب و غریب نیست؛ کارگزار ادبی قبلی که به خانه اش فرستاده شده بود، حتی تصور کرده بود که هایاسمیت ممکن است نقشه قتل او را کشیده باشد.
روی دیوار خانه مجموعه ای از چاقوها و اسلحه ها به نمایش گذاشته شده که شاید حتی پر هم باشند. در ابتدا به نظر می رسد فیلم استعداد قتل قرار است صرفاً داستان پیرزنی عنکبوت صفت باشد که مگس هایی را که بی خبر وارد تارش می شوند، شکنجه می کند. اما شباهت عجیب نام ریجوی به ریپلی بی دلیل نیست. او هم چند سورپرایز برای رو کردن دارد؛ از جمله علاقه اش به همان معماهایی که هایاسمیت خلق کرده است.
این دو در اصل وارد یک بازی ادبی می شوند و طرح کلی داستان تازه ای درباره ریپلی را با هم می سازند. همین موقعیت به ارنرایک اجازه می دهد ظاهر کتابخوان و ساده لوح خود را کنار بگذارد و در قالب خود ریپلی ظاهر شود؛ حتی زن زیبایی را که در قطار دیده بود، به عنوان قربانی داستانش انتخاب کند. البته هدف واقعی او خود زن نیست، بلکه ثروت خانوادگی اوست. بنابراین باید دلش را به دست بیاورد و وارثان املاک عظیمی را که سر راهش قرار گرفته اند، یکی یکی از میان بردارد.
ارنرایک و کوک در این فیلمِ درون فیلم، هم جذاب اند و هم پرکشش؛ اما درست همین جاست که فیلم استعداد قتل یکی از ضعف های اصلی اش را نشان می دهد. مشکل این است که نیمی از یک فیلم ۱۰۹ دقیقه ای زمان کافی برای فضاسازی یک داستان جعلی از ریپلی را ندارد. در نتیجه، موری-اسمیت و کوربین ناچارند با عجله از جزئیات و سازوکار داستان عبور کنند تا به نقطه اوج چالش برانگیز فیلم برسند: هایاسمیت به ریجوی می گوید اگر بتواند یک قتل نهایی و استادانه طراحی کند، کتاب را خواهد نوشت. فیلم تصور می کند او از پس این کار برآمده است؛ من چنین اطمینانی ندارم.
این مسئله به خوبی نشان دهنده همان شمشیر دولبه ای است که بر فراز این فیلم آویزان است. فیلم استعداد قتل به لطف قدرت و اعتبار آثاری که از آنها الهام گرفته، کار می کند؛ اما در عین حال نمی تواند از سایه آنها بیرون بیاید. اگر فیلم را صرفاً یک اثر متکی بر دیالوگ بدانیم که سه بازیگر قدرتمند آن را پیش می برند، می توان گفت به اندازه کافی سرگرم کننده است. اما اگر قرار باشد ادای دینی به یکی از بهترین نویسندگان داستان های معمایی تاریخ و مشهورترین مخلوق ادبی او باشد، فیلم کم می آورد.
اوضاع از این هم بهتر نمی شود وقتی فیلم استعداد قتل حاضر نیست کاملاً به همان نمایش محدود و جمع وجوری تبدیل شود که اساساً برایش طراحی شده است و بخش قابل توجهی از حس خفقان و محصور بودن نسخه نمایشی را کنار می گذارد؛ حسی که تقریباً حتماً باعث می شده داستان روی صحنه تأثیرگذارتر باشد. ریجوی به شهر می رود و بار دیگر با کلمنتین واقعی روبه رو می شود؛ اتفاقی که آغاز یک رابطه عاشقانه میان آنهاست، رابطه ای که بازتاب همان عشقی است که او و هایاسمیت در داستانی که با هم می نویسند، شکل داده اند.
البته این تصمیم فرصت نمایش مناظر چشم نواز، طراحی لباس زیبا و شیمی واقعی میان کوک و ارنرایک را فراهم می کند، اما در عین حال بیشتر شبیه یک حواس پرتی است و در نهایت باعث می شود نقش میرن برای بخش های طولانی فیلم به حاشیه برود.
این هم یکی دیگر از همان جاهایی است که فیلم استعداد قتل نمی تواند دقیقاً تصمیم بگیرد چه فیلمی می خواهد باشد؛ آیا قرار است ادای احترامی بلندپروازانه به نویسنده ای باشد که خودش اغلب مرزهای ژانری را درهم می شکست، یا اینکه صرفاً با یک فیلمنامه شلخته طرفیم؟ حل کردن این معما را به خودتان واگذار می کنم.

