محصول: ۲۰۲۶ – کشور انگلستانژانر: دلهره، رازآلود، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۵+امتیا: ز۲ / ۴کارگردان: Peter Howittاختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم حبس
پیتر هویت در «فیلم حبس» از همان دقایق نخست مسیر متفاوتی را انتخاب میکند. قصه در ظاهر همهچیز برای تبدیلشدن به یک داستان گوتیک کلاسیک را دارد: زنی جوان، عمارتی خانوادگی، مرگ شوهر و خانوادهای که رفتارشان از همان ابتدا عادی به نظر نمیرسد. اما هویت بهجای آنکه خانه را در تاریکی فرو ببرد و از سایهها برای ساختن تهدید استفاده کند، اتفاقاً قابهایش را تا جای ممکن روشن نگه میدارد.
خبری از راهروهای بلعیدهشده در تاریکی یا خانهای که صرفاً با سکوت و نورپردازی تیره ترسناک شود نیست. فیلم حبس بعد از مرگ همسر استلا، بیشتر به سمت نوعی کمدی-دلهرهی فولک حرکت میکند؛ جهانی که در آن مناسک خانوادگی، تأکید بر اصالت، مهربانیهای غیرعادی و باورهای عجیب، نه در دل تاریکی، بلکه زیر نور روز اتفاق میافتند.
این انتخاب در بخش قابل توجهی از فیلم حبس نتیجه میدهد. تهدید دیگر از چیزهایی که دیده نمیشوند نمیآید؛ برعکس، همهچیز تقریباً آشکار است و همین آشکاربودن رفتار خانواده را مشکوکتر میکند. هویت با کنارگذاشتن سایههای گوتیک، فضای بیشتری برای شنیدهشدن کمدی ایجاد میکند و در همین نقطه است که فرم و لحن فیلم برای مدتی واقعاً در یک مسیر قرار میگیرند.
کمدی «فیلم حبس» هم بیشتر از آنکه متکی بر شوخیهای مستقیم یا دیالوگهای از پیش طراحیشده برای خنداندن باشد، از اختلاف اطلاعات میان استلا و خانوادهی همسرش شکل میگیرد. استلا هنوز نمیداند چرا این آدمها تا این اندازه دربارهی خون، تولد و اصالت فرزند حساس هستند. بنابراین چیزی که برای آنها کاملاً جدی و طبیعی است، برای استلا و در نتیجه برای مخاطب، عجیب و حتی خندهدار به نظر میرسد.
مثلاً وقتی خواهرشوهر دربارهی آمادگی برای بارداری صحبت میکند یا خانواده با وسواس خاصی دربارهی اهمیت داشتن فرزند حرف میزنند، کمدی از همین عدم تناسب بیرون میآید. آنها به مسئلهای با چنان جدیتی نگاه میکنند که استلا هنوز نمیتواند معنایش را بفهمد.
حتی مهربانی بیش از اندازهی خانواده هم در ابتدا میتواند شبیه رفتاری باشد که برای آمادهکردن قربانی انجام میشود؛ اما فیلم حبس بهتدریج نشان میدهد بخشی از این رفتار نه حاصل نقشهای شیطانی، بلکه نتیجهی ترس است. همین تغییر زاویه میتوانست پایهی یک کمدی ابزورد بسیار جذاب باشد، اما هویت خیلی زود از این امکان عبور میکند.
افتتاحیهی فیلم حبس از همان ابتدا به ما میگوید که در این خانواده مشکلی وجود دارد. بنابراین سؤال اصلی دیگر نمیتواند این باشد که «آیا اتفاق مشکوکی در جریان است یا نه؟» پاسخ را از قبل میدانیم. مسئلهی واقعی باید کشف ماهیت این اتفاق باشد. به همین دلیل، در بخش نخست پردهی دوم، تماشاگر شروع میکند به خواندن رفتارها و جملههای اعضای خانواده بهعنوان نشانه و سرنخ. این قسمت از فیلم یکی از روانترین بخشهای آن است، چون روایت هنوز عجلهای برای افشای راز ندارد و اجازه میدهد مدتی با این آدمها زندگی کنیم.
استلا در این مرحله هنوز تبدیل به همان شخصیت کلیشهای «زن در خطر» نشده است. ناتالی امانوئل هم در همین محدوده عملکرد خوبی دارد و شخصیت را در مرز قابلباور نگه میدارد. او نه بیش از اندازه وحشتزده است و نه آنقدر بیتفاوت که واکنشهایش مصنوعی به نظر برسد. استلا در این مقطع هنوز زنی است که وارد محیطی ناآشنا و عجیب شده، نه مهرهای که صرفاً باید داستان را به سمت افشاگری نهایی هل بدهد.
با این حال، همین بخش آرامتر، یکی از مهمترین ضعفهای «فیلم حبس» را نیز آشکار میکند. فیلم شخصیتهای فرعیای دارد که میتوانستند جهان خانوادگی داستان را بسیار گستردهتر و زندهتر کنند، اما هویت عملاً تصمیم میگیرد همهچیز را دوباره به استلا برگرداند. این در حالی است که خود فیلم چند بار ثابت میکند میتواند از زاویهی دید استلا فاصله بگیرد و سراغ شخصیتهای دیگر برود. بنابراین محدودشدن روایت به استلا بیشتر از آنکه یک ضرورت فرمی باشد، انتخابی است که جهان فیلم را کوچکتر میکند.
خواهرشوهر و مادربزرگ در این زمینه نمونههای روشنی هستند. هر دو شخصیت آنقدر نشانههای شخصیتی دارند که احساس میکنیم پشت رفتارهایشان چیزی بیشتر از آنچه میبینیم وجود دارد. آنها میتوانستند هم به گسترش فضای فولک فیلم کمک کنند و هم کمدی ابزورد آن را پررنگتر کنند. اما درست در لحظهای که روایت میتواند اجازه دهد این شخصیتها کمی مستقل شوند، دوباره آنها را کنار میزند تا استلا مرکز باقی بماند.
خواهرشوهر بهخصوص ظرفیت زیادی داشت. رفتار او میتوانست همزمان میان کمدی، ترس و باورهای خانوادگی در حرکت باشد. صحبتهای مداوم دربارهی بارداری، آمادگی و اصالت میتوانست در ابتدا مضحک به نظر برسد و بعد کمکم به بخشی از یک نظام اعتقادی یا آیینی تبدیل شود. مادربزرگ نیز میتوانست وجه تاریخیتر این باورها را نمایندگی کند؛ بدون آنکه فیلم مجبور باشد برای توضیح گذشتهی خانواده به دیالوگهای طولانی متوسل شود. چنین جزئیاتی همان چیزهایی هستند که یک کمدی-دلهرهی فولک را از یک مجموعه موقعیت عجیب فراتر میبرند و به آن جهان میدهند. «حبس» اما تقریباً همیشه درست پیش از شکلگیری این جهان، ترمز میکند.
یکی دیگر از فرصتهای ازدسترفتهی فیلم حبس، تفاوت میان «بارداری» و «تولد» است. فیلم هویت در نهایت علاقهی چندانی به خود دوران بارداری ندارد؛ آنچه برایش اهمیت دارد، رسیدن به لحظهی تولد است. این نکته مهم است، چون اگر قرار بود فیلم واقعاً دربارهی کنترل بدن زن، مالکیت، تداوم نسل یا سلطهی خانواده بر استلا باشد، باید بارداری و تغییرات بدن او را به بخش اصلی تجربهی دلهره تبدیل میکرد.
بدن باردار باید در طول فیلم حبس به منبع اضطراب تبدیل میشد؛ آسیبپذیری، تغییرات جسمی، وابستگی و نگاه خانواده به بدن استلا میتوانستند درام را شکل دهند. اما چنین چیزی اتفاق نمیافتد. بارداری بیشتر شبیه وسیلهای برای رساندن داستان به نقطهی پایانی است تا تجربهای که فیلم واقعاً بخواهد آن را واکاوی کند. بنابراین اگر بخواهیم مفاهیمی مانند مالکیت بدن یا سلطهی خانوادگی را به «حبس» نسبت دهیم، در واقع بیش از آنچه خود فیلم ارائه میدهد از آن انتظار داشتهایم.
هویت اساساً قصد ساختن چنین فیلمی را ندارد. «حبس» در درجهی اول میخواهد یک کمدی-دلهرهی ماورایی باشد و نباید به خاطر اینکه تبدیل به یک بیانیهی نظری دربارهی بدن و جنسیت نشده، سرزنش شود. هر فیلمی قرار نیست دربارهی ساختارهای اجتماعی یا مالکیت بر بدن مانیفست صادر کند. مسئله جای دیگری است: فیلم حتی در چارچوب همان داستان ساده و سرگرمکنندهای که برای خودش انتخاب کرده نیز بخشی از ظرفیتهایش را کنار میگذارد.
از همان ابتدا یک دوگانهی جذاب میان «فرقه» و «واقعیت» شکل میگیرد. خانوادهی استلا در منطقهای قرار میگیرند که رفتارهایشان را میتوان هم نتیجهی باورهای عجیب دانست و هم واکنشی به نوعی ترس یا اضطراب واقعی. فیلم در پردهی دوم تقریباً به رئالیسم خودش وفادار میماند و با نمایش مستقیم موجودات ماورایی یا نشانههای آشکار، پاسخ را زود لو نمیدهد. این تصمیم کاملاً قابل دفاع است و حتی میتواند تعلیق را افزایش دهد؛ چون مخاطب مجبور میشود به جای تکیه بر جلوههای ترسناک، رفتارهای آدمها را بررسی کند.
اما وفاداری به این قرارداد، یک تعهد هم به همراه دارد. وقتی فیلم تا این اندازه بر منطق واقعگرایانهی خود پافشاری میکند، نمیتواند در نقطهی حساس داستان ناگهان قواعد را عوض کند و انتظار داشته باشد مخاطب بدون مقدمه وارد قلمرو ماورایی شود. ابهام با تغییر قانون متفاوت است. اگر قرار است عنصر ماورایی در پایان اهمیت پیدا کند، باید پیش از آن نشانههایی هرچند کوچک در بافت واقعیت کاشته شده باشد؛ نشانههایی که راز را فاش نکنند، اما به تماشاگر بفهمانند جهان فیلم شاید چیزی بیشتر از آنچه تاکنون دیدهایم در خود داشته باشد.
«فیلم حبس» چنین زمینهسازیای را به اندازهی کافی انجام نمیدهد. نتیجه این میشود که درست در زمانی که فیلم بیش از همیشه به گسترش قواعد خودش نیاز دارد، قرارداد قبلی را کنار میگذارد و از مخاطب میخواهد وارد زمین تازهای شود.
این تغییر ناگهانی روی شخصیت استلا نیز تأثیر مستقیم میگذارد. ناتالی امانوئل تا وقتی شخصیت از منطق رفتاری مشخصی برخوردار است، عملکرد مناسبی دارد. واکنشهای او در بخشهای ابتدایی اندازه دارند و همین باعث میشود استلا انسانی قابلباور باقی بماند. اما بعد از نقطهای، مسئله دیگر به بازی امانوئل مربوط نمیشود. فیلمنامه کمکم شخصیت را از درون خالی میکند.
استلا به تدریج از زنی با واکنشهای قابلفهم به همان تیپ آشنای «قربانی گرفتار» تبدیل میشود. تصمیمهایش دیگر لزوماً از شخصیت او بیرون نمیآیند و بیشتر تابع نیازهای داستان برای رسیدن به گرهگشایی هستند. در پردهی سوم این مشکل شدیدتر میشود و بازیگر مجبور است شخصیتی را پیش ببرد که فیلمنامه دیگر پایههای منطقی لازم برایش فراهم نمیکند.
حسرت اصلی «فیلم حبس» دقیقاً از همینجا شروع میشود. به نظر میرسد هویت بخش عمدهای از لذت فیلم را برای پایان نگه داشته است. همهچیز باید به لحظهای برسد که تولد، افشاگری و عنصر ماورایی همزمان به اوج برسند. اما برای رسیدن به این نقطه، فیلم قدمبهقدم از امکاناتی که در طول مسیر ساخته فاصله میگیرد.
خردهروایتهای شخصیتهای فرعی حذف میشوند، بارداری از یک تجربه به یک ابزار روایی تبدیل میشود، کمدی ابزورد خانواده دیگر آنطور که باید گسترش پیدا نمیکند و حتی منطق واقعگرایانهای که فیلم حبس با دقت ساخته بود، بیش از حد کش داده میشود. در نتیجه وقتی فیلم سرانجام به مقصد موردنظرش میرسد، واکنش طبیعی تماشاگر الزاماً لذت از تحقق وعدهی پایانی نیست؛ بخشی از ذهن او همچنان درگیر چیزهایی است که فیلم برای رسیدن به آن پایان از دست داده است.
و این دقیقاً همان چیزی است که «فیلم حبس» را از یک فیلم کاملاً شکستخورده جدا میکند. مشکل این نیست که هویت از ابتدا ایدهی بدی داشته یا چیزی برای ارائه نداشته است. اتفاقاً برعکس. چند انتخاب ابتدایی فیلم بسیار درست هستند: فاصلهگرفتن از گوتیک کلاسیک، استفاده از نور فراوان، بیرونکشیدن کمدی از نادانی استلا، تبدیل مهربانی افراطی خانواده به رفتاری که ریشه در ترس دارد و حفظ ابهام دربارهی ماهیت واقعی اتفاقات.
مسئله این است که فیلم حبس به ایدههایی که خودش ساخته، فرصت رشد نمیدهد. هر بار که یکی از این عناصر میتواند به چیزی جذابتر تبدیل شود، روایت آن را رها میکند و دوباره به سمت خط اصلی داستان میرود.
«فیلم حبس» در بهترین لحظاتش یک کمدی-دلهرهی روشن، غریب و تا حدی ابزورد است؛ فیلمی که میفهمد برای ترساندن همیشه لازم نیست چراغها را خاموش کرد. خانوادهای دارد که رفتارهایشان میتواند در یک لحظه خندهدار و در لحظهای دیگر نگرانکننده باشد. شخصیتهای فرعیای دارد که با کمی توجه بیشتر میتوانستند جهان فیلم را گسترش دهند و بازیگری در مرکز که تا زمانی که فیلمنامه سد راهش نمیشود، نقش را بهدرستی پیش میبرد.
اما درست زمانی که باید از مجموع این امکانات استفاده کند، فیلم همهچیز را کنار میزند تا هرچه سریعتر به تولدی برسد که از همان ابتدا مقصد نهاییاش بوده است.
در نهایت، برای هویت «تولد» از خود «بارداری» مهمتر است؛ «افشا» از شناخت تدریجی شخصیتها اهمیت بیشتری پیدا میکند و «امر ماورایی» در نهایت از وفاداری به قواعدی که فیلم خودش بنا کرده، جلو میزند. به همین دلیل بخشهایی از مسیر «فیلم حبس» از مقصد آن جذابترند.
فیلم حبس میتوانست با همان نورپردازی روشن، همان خانوادهی عجیب و همان کمدی ابزورد، به اثری منسجمتر و کاملتر تبدیل شود. اما هویت بیش از اندازه درگیر رسیدن به لذت پایانی است و در این مسیر، بخش مهمی از جهان خودش را قربانی میکند.
«فیلم حبس» را نمیتوان یک شکست تمامعیار دانست؛ بیشتر فیلمی است که خودش جلوی ظرفیتهایش را میگیرد. روشنایی را بهدرستی انتخاب میکند، اما در مواجهه با تاریکیای که در پایان وارد داستان میکند، چندان موفق نیست. خانواده را جذاب معرفی میکند، اما فرصت زندگیکردن به آنها نمیدهد. استلا را بهعنوان یک شخصیت میسازد و بعد او را به یک تیپ تقلیل میدهد. و مهمتر از همه، تا آستانهی پایان به قرارداد واقعگرایانهی خودش وفادار میماند، اما درست در لحظهای که باید بیشترین استفاده را از آن بکند، رهایش میکند.
شاید بزرگترین حسرت «فیلم حبس» همین باشد: هویت تقریباً تمام عناصر لازم برای ساختن یک کمدی-دلهرهی فولک متفاوت را در اختیار داشت، اما درست وقتی این جهان میتوانست واقعاً جان بگیرد، خودش زودتر از مخاطب حوصلهاش را سر برد.

