محصول: ۲۰۲۶ –کشور آمریکاژانر: دلهره، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۶+امتیاز: ۱ / ۴کارگردان: Daniel Goldhaberاختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم چهره های مرگ
فیلم چهره های مرگ از همان آغاز با ایدهای وارد میدان میشود که میتوانست دنیل گلدهابر را به یکی از معدود فیلمسازانی تبدیل کند که به شکل جدی سراغ یکی از ترسناکترین مسائل عصر دیجیتال میرود: بیحسشدن تدریجی انسان در برابر تصاویر خشونت. هر روز میلیونها تصویر از قتل، جنگ، شکنجه، تصادف، خودکشی و انواع فجایع انسانی در شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای مختلف مقابل چشم کاربران قرار میگیرد.
پشت این حجم عظیم از محتوا نیز افرادی حضور دارند که شغلشان تماشای همین تصاویر و تصمیمگیری درباره حذف یا باقیماندن آنهاست. همین موقعیت بهتنهایی میتواند ماده خام یک تریلر روانشناختی بسیار هولناک باشد؛ نه صرفاً به این دلیل که امکان نمایش خشونت بیشتری فراهم میکند، بلکه به خاطر پرسش مهمتری که در دل خود دارد: چه زمانی تصویر خشونت دیگر نمیتواند در انسان واکنش انسانی ایجاد کند؟
گلدهابر این ظرفیت را بهخوبی تشخیص داده، اما مشکل اصلی فیلم از همان جایی آغاز میشود که فیلمساز نمیتواند تصمیم بگیرد دقیقاً میخواهد با این ایده چه کند. آیا هدف، ساخت یک اثر ژانری سرگرمکننده است یا قرار است «فیلم چهره های مرگ» از دل یک تریلر درباره اقتصاد تصویر، مصرف خشونت و پلتفرمهایی صحبت کند که رنج واقعی انسانها را به محصولی قابل مصرف تبدیل کردهاند؟ فیلم مدام بین این دو مسیر حرکت میکند، بدون اینکه هیچکدام را تا پایان با اطمینان انتخاب کند.
این سردرگمی را پیشتر هم در «چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم» دیده بودیم؛ با این تفاوت که گلدهابر این بار حداقل یک قدم به سینما نزدیکتر شده است. فیلم قبلی بیش از اندازه به ظاهر رادیکال خود متکی بود و فرم ۱۶ میلیمتری قرار بود بار سیاسی روایتی را به دوش بکشد که شخصیتهایش بیشتر شبیه الگوهایی از پیش طراحیشده بودند تا آدمهایی واقعی. اینجا اما گلدهابر ظاهراً متوجه شده که یک ایده سیاسی یا اعتراضی برای تبدیلشدن به سینما به یک موتور روایی نیاز دارد و دلهره میتواند همان موتور باشد.
او میتواند بهجای آنکه مستقیماً برای مخاطب مانیفست بخواند، ابتدا او را بترساند، درگیر یک تهدید کند و بدنش را در موقعیت اضطراب قرار دهد و سپس از دل همین تجربه، درباره رابطه انسان با خشونت تصویری حرف بزند. ایده درستی است؛ مسئله این است که گلدهابر هنوز به این روش اعتماد کامل ندارد. حرف اصلی فیلم مانند لایهای باریک کنار تعقیبوگریز، خون و تعلیق قرار گرفته و در حالی که همهچیز نشان میدهد همین لایه فرعی در واقع مهمترین دغدغه فیلمساز است، «فیلم چهره های مرگ» هیچوقت جسارت کافی برای قرار دادن آن در مرکز روایت را پیدا نمیکند.
مارگو باید حلقه اتصال میان این دو جهان باشد؛ زنی که در دل دستگاه مصرف تصویر زندگی میکند و قرار است بهتدریج در برابر بیحسی اطرافیانش مقاومت کند. گلدهابر از او یک شورشی تنها میسازد؛ شخصیتی که هنوز در برابر چیزی واکنش نشان میدهد که دیگران آن را صرفاً محتوایی برای تماشا میدانند. چنین شخصیتی برای موفقشدن باید از درون شکل بگیرد. مخاطب باید ترس، خشم، تغییر نگاه و تصمیمهای او را قدمبهقدم تجربه کند تا وقتی مارگو در برابر این جهان میایستد، واکنشش نتیجه طبیعی مسیری باشد که طی کرده است.
اما فیلم چهره های مرگ برای چنین نقشی باربی فریرا را انتخاب کرده و از نظر من همین انتخاب یکی از اساسیترین مشکلات «فیلم چهره های مرگ» است.
فریرا به هیچ عنوان بازیگر بیاستعدادی نیست. او در آثار کمدی و درام نشان داده که در صورت قرارگرفتن در نقش مناسب و برخورداری از کارگردانی درست، میتواند حضور قابل توجهی داشته باشد. اما مارگو دقیقاً شخصیتی است که به نقطه قوت دیگری از بازیگر نیاز دارد. این نقش باید تغییرات روانی را بدون اتکا به دیالوگ و توضیح مستقیم منتقل کند؛ با نگاه، سکوت، مکث، حرکات بدن و تغییر ریتم واکنشها. فریرا در این بخش بیش از اندازه به فیلمنامه وابسته است. بسیاری از احساسات و مواضع او نه از بازی، بلکه از توضیحاتی که فیلمنامه درباره موقعیت ارائه میدهد قابل تشخیص هستند.
همین موضوع باعث میشود در لحظاتی که باید بیشترین همدلی را با مارگو داشته باشیم، از شخصیت فاصله بگیریم. بازی او در بخشهایی تصنعی به نظر میرسد و فیلم نمیتواند تغییر درونی مارگو را به تجربهای قابل لمس برای مخاطب تبدیل کند.
این مشکل زمانی جدیتر میشود که «فیلم چهره های مرگ» از کشمکش روانی وارد قلمرو خشونت فیزیکی میشود. فیلم چهره های مرگ آشکارا قصد دارد یک تریلر جسمانی نیز باشد. بدنها آسیب میبینند، خون روی پرده جاری میشود، قتلها با توحش همراه هستند و قاتل قرار نیست صرفاً یک تهدید ذهنی باشد؛ او حضور فیزیکی و واقعی دارد.
نمایش خشونت به خودی خود ایرادی ندارد. حتی لازم نیست فیلم چهره های مرگ برای ایجاد ترس حتماً حجم زیادی از خون را به مخاطب نشان دهد. اگر گلدهابر میتوانست با میزانسن، صدا، تدوین، فاصله دوربین و واکنش بدنها خشونت را در ذهن مخاطب بسازد، شاید نتیجه بسیار مؤثرتر میشد. اما وقتی فیلمساز تصمیم میگیرد خشونت را آشکارا نمایش دهد و ذهن بیمار قاتل را از طریق اعمال او به تصویر بکشد، باید تا انتها پای این انتخاب بایستد.
مشکل «فیلم چهره های مرگ» این است که خشونت را نشان میدهد، اما موفق نمیشود وزن آن را به بدن مخاطب منتقل کند. ما ظاهر کنش را میبینیم، اما اثر جسمانی آن را احساس نمیکنیم. فیلم خون دارد، اما خشونتش به تجربهای واقعی تبدیل نمیشود.
در این میان، ضعف فریرا مستقیماً به طراحی صحنههای اکشن نیز سرایت میکند. درگیریهای فیزیکی باید به شکلی طراحی شوند که مخاطب بتواند فاصله میان دو شخصیت، میزان قدرت آنها، سرعت واکنشها و محدودیتهای بدنشان را درک کند. اما وقتی بازیگر نمیتواند بخشی از این کنشها را بهتنهایی پیش ببرد، تدوین مجبور میشود با استفاده از برشهای بیشتر این ضعف را پنهان کند.
هرچه تدوین بیشتر برای پوشاندن مشکل وارد عمل میشود، اعتبار تهدید نیز کاهش پیدا میکند. مسئله فقط این نیست که درگیریها بهخوبی دیده نمیشوند؛ مشکل بزرگتر این است که فیلم پیشتر قاتلی ساخته که دقت، وسواس و احتیاط بخشی از هویت اوست. چنین شخصیتی نباید در مواجهه با مارگو ناگهان تمام قواعد رفتاری خودش را کنار بگذارد. اما دقیقاً همین اتفاق رخ میدهد و قوانین شخصیت شرور به تدریج قربانی نیاز فیلمنامه برای زنده نگه داشتن قهرمان میشوند.
این اتفاق از این جهت تأسفبار است که قاتل یکی از بهترین عناصر فیلم محسوب میشود. دیکر مونتگومری بهخوبی ظرفیت شخصیت را درک کرده و حضوری متناسب با ذهن حسابگر و وسواسی او میسازد. تا زمانی که فیلم چهره های مرگ اجازه میدهد قاتل طبق قواعد خودش رفتار کند، با شخصیتی مواجهیم که میتوانست مدتها پس از پایان فیلم نیز در ذهن مخاطب باقی بماند.
قدرت این شخصیت در این است که برای ترسناکبودن نیازی به فریاد زدن یا نمایش اغراقآمیز خشونت ندارد. احتیاط و کنترل او به اندازه کافی تهدیدکننده هستند. وقتی مخاطب مطمئن باشد یک قاتل اشتباهات احمقانه مرتکب نمیشود، حتی حضور کوتاه او در قاب هم میتواند اضطراب ایجاد کند. چنین منطقی برای ساخت یک شرور موفق در ژانر تریلر ضروری است.
اما گلدهابر در نهایت قاتل خودش را از نظر دراماتیک نابود میکند. نه اینکه او را بکشد؛ بلکه اعتبارش را از بین میبرد. لحظهای که پلاتآرمور مارگو آشکار میشود، تمام دقت و وسواسی که فیلم تا آنجا برای شخصیت قاتل ساخته بود، فرو میریزد. قاتلی که تا آن لحظه با حسابگری و احتیاط حرکت میکرد، ناگهان شروع به اشتباهاتی میکند که صرفاً برای زنده ماندن قهرمان ضروری هستند.
از اینجا دیگر دو شخصیت در یک جهان مشترک نداریم. یک طرف قاتلی قرار دارد که قواعدش مدام تغییر میکند و طرف دیگر قهرمانی که فیلمنامه به هر شکل ممکن از او محافظت میکند. در منطقی که خود فیلم چهره های مرگ تا آن لحظه ساخته، مارگو باید یکی از قربانیان بعدی قاتل باشد. اما ناگهان همهچیز تغییر میکند؛ گویی او یکشبه تواناییهایی را پیدا کرده که هیچ زمینهای برایشان وجود نداشته است و قاتل نیز همزمان تصمیم میگیرد تمام احتیاطی را که تا آن لحظه تعریفکننده شخصیتش بوده کنار بگذارد.
پلات آرمور فقط پایان فیلم را غیرقابلباور نمیکند؛ بلکه تمام سرمایهگذاری قبلی روی شخصیت شرور را نیز از بین میبرد. دلهره زمانی معنا دارد که مرگ واقعاً امکانپذیر باشد. مخاطب باید باور کند که فیلم حاضر است برای قواعدی که خودش تعیین کرده هزینه بدهد. وقتی مشخص شود قهرمان تنها به دلیل جایگاهش در فیلمنامه از مرگ مصون است، دیگر مهم نیست قاتل تا چه اندازه خطرناک معرفی شده یا چه جنایتهایی مرتکب شده است.
در چنین شرایطی تهدید از یک واقعیت به یک نمایش تبدیل میشود. «فیلم چهره های مرگ» درست در لحظهای که باید تمام خشونت و اضطراب انباشتهشده را به نقطه اوج برساند، عقب مینشیند و از شخصیت اصلی محافظت میکند؛ نه به دلیل هوش یا مهارت مارگو و نه به خاطر اطلاعاتی که فیلم قبلاً درباره او به ما داده، بلکه صرفاً چون روایت به زندهماندن او احتیاج دارد.
این عقب نشینی ارتباط مستقیمی با موضع اخلاقی فیلم نیز پیدا میکند. گلدهابر همچنان فیلم سازی است که علاقه دارد وارد قلمروهای افراطی شود، اما درست پیش از آنکه کاملاً درون این قلمروها قرار بگیرد، فاصلهای اخلاقی میان خودش و موضوع ایجاد میکند.
البته فیلمی که درباره عادیشدن خشونت حرف میزند، طبیعتاً باید موضع اخلاقی داشته باشد. مشکل این نیست که «فیلم چهره های مرگ» چرا اخلاقگراست؛ مشکل این است که این موضع اخلاقی نمیتواند وزن ایده مرکزی فیلم چهره های مرگ را تحمل کند. فیلم چهره های مرگ هم میخواهد از تماشای خشونت بهعنوان سرگرمی استفاده کند و هم همزمان از مخاطب بخواهد نسبت به همین میل انتقادی باشد.
این تناقض در ذات خود اتفاقاً میتوانست تبدیل به جذابترین بخش فیلم چهره های مرگ شود. گلدهابر میتوانست از مخاطب بخواهد از تماشای خشونت لذت ببرد و در همان حال او را وادار کند به این لذت مشکوک شود. اما به جای ورود جدی به این تناقض، میان دو سوی آن معلق میماند.
همین مسئله باعث میشود بخش مربوط به پلتفرمها و تعدیل محتوا بیش از هر چیز حس یک فرصت ازدسترفته را ایجاد کند. موضوعی که فیلم انتخاب کرده هنوز آنقدر در سینما مورد استفاده قرار نگرفته که ظرفیتهایش تمام شده باشد. آدمهایی وجود دارند که هر روز مجبورند تصاویر وحشتناک را ببینند تا کاربران عادی مجبور به دیدن آنها نباشند. همین شغل میتواند دریچهای به پرسشهای مهمی درباره سلامت روان، اقتصاد توجه، کار، مسئولیت پلتفرمها، مالکیت تصویر و تبدیل رنج انسان به داده باز کند.
از طرف دیگر، کاربران نیز در چرخهای گرفتار شدهاند که هرچه تصویر افراطیتر و تکاندهندهتر باشد، احتمال دیدهشدن و دستبهدستشدنش بیشتر میشود. گلدهابر تمام مواد اولیه لازم را برای ساخت یک تریلر درباره این مناسبات در اختیار دارد، اما درست زمانی که باید وارد قلب این موضوع شود، روایت را به تعقیب قاتل و سازوکارهای معمول ژانر بازمیگرداند.
مارگو قرار است نمایندهای در برابر این جهان باشد؛ انسانی که هنوز نمیخواهد در برابر خشونت بیحس شود. اما شورش او هیچوقت به اندازه کافی عمق پیدا نمیکند. فیلم چهره های مرگ نشانهها را ارائه میدهد، موضع خودش را اعلام میکند و سپس دوباره سراغ تعقیب قاتل و نمایش خشونت میرود.
به نظر میرسد گلدهابر از یک طرف نگران است تمرکز بیش از اندازه بر ایده اصلی، جذابیت سرگرمکننده فیلم را کاهش دهد و از طرف دیگر نمیخواهد آنقدر در ژانر غرق شود که حرف سیاسی و اجتماعیاش فراموش شود. نتیجه، اثری است که هر دو مسیر را نیمهکاره طی میکند. نه انقلاب مارگو وزن لازم را پیدا میکند و نه دلهره تا جایی پیش میرود که واقعاً بدن و ذهن مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد.
با این حال، «فیلم چهره های مرگ» نسبت به «چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم» یک پیشرفت مهم دارد. گلدهابر در فیلم قبلی هنوز نمیدانست چطور ایده سیاسی خود را به زبان سینما ترجمه کند و بیش از اندازه به ظاهر رادیکال، فلشبکها و ساختار عملیاتمحور اثرش وابسته بود. اینجا حداقل متوجه شده که ژانر میتواند حامل ایده باشد.
تریلر میتواند مخاطبی را که شاید هیچ علاقهای به بحث درباره مسخشدگی انسان در عصر اینترنت ندارد، ابتدا با تهدید و ترس وارد جهان فیلم کند و سپس او را مقابل همان پرسش قرار دهد. این کشف، قدمی رو به جلو است. اما مشکل اینجاست که گلدهابر هنوز نمیتواند ایده را آنقدر با ژانر ترکیب کند که دیگر نتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد.
در «فیلم چهره های مرگ» همچنان میتوان خط داستانی تریلر را از مانیفست اجتماعی فیلم جدا کرد؛ یک طرف تعقیب قاتل قرار دارد و طرف دیگر حرفهایی درباره مصرف خشونت و اقتصاد تصویر. همین جدایی نشان میدهد پیوند میان این دو هنوز کامل نشده است.
در نتیجه، شکست «فیلم چهره های مرگ» بیش از آنکه شکست یک ایده باشد، شکست در اجرای ایدهای است که اتفاقاً ارزش پرداختن دارد. قاتل ظرفیت تبدیلشدن به یک شخصیت ماندگار را دارد، دیکر مونتگومری نقش را بهخوبی فهمیده، موضوع اصلی فیلم مهم است و انتخاب ژانر نیز نسبت به اثر قبلی گلدهابر تصمیم هوشمندانهتری به نظر میرسد.
مشکل این است که هیچکدام از این عناصر در نهایت در یک ساختمان منسجم قرار نمیگیرند. باربی فریرا برای نقش اصلی انتخاب مناسبی نیست، مارگو بیش از اندازه از سوی فیلمنامه محافظت میشود، خشونت فیزیکی فیلم فاقد وزن لازم است و خط انتقادی مربوط به شبکههای اجتماعی و پلتفرمها نیز آنقدر سطحی باقی میماند که بیشتر به توضیحی درباره فیلم شبیه است تا بخشی جداییناپذیر از آن.
تمام این ضعفها در پرده سوم به یکدیگر میرسند. قاتلی که میتوانست مهمترین سرمایه فیلم باشد، برای حفظ جان مارگو مجبور میشود از منطق شخصیتی خودش فاصله بگیرد. قهرمان ناگهان تواناییهایی از خود نشان میدهد که روایت زمینهای برای آنها فراهم نکرده و فیلم نیز به جای وفادارماندن به قواعد جهان خودش، پایان امنتری را برای شخصیت اصلی انتخاب میکند.
از آن لحظه به بعد، دیگر خون و فریاد و درگیری نمیتوانند چیزی را نجات دهند؛ چون مهمترین عنصر فیلم پیش از آن از بین رفته است: اعتماد مخاطب به قواعدی که خود فیلم وضع کرده بود.
گلدهابر این بار فهمیده برای رساندن مخاطب به ایدههای اعتراضی خود باید ابتدا او را وارد جهان ژانر کند، اما هنوز یاد نگرفته که پس از ورود به ژانر باید به قواعد آن اعتماد داشته باشد. تریلر نمیتواند صرفاً پوششی برای پنهانکردن یک مانیفست باشد و مانیفست هم نباید هر زمان که قواعد ژانر برای قهرمان خطرناک میشوند، وارد عمل شود و او را نجات دهد.
«فیلم چهره های مرگ» دقیقاً در میان همین دو خواسته گرفتار شده است. فیلم چهره های مرگ میخواهد درباره بیحسی انسان در برابر خشونت تصویری حرف بزند و همزمان از همان خشونت برای سرگرمکردن مخاطب استفاده کند، اما جسارت کافی برای مواجهه مستقیم با تناقض میان این دو را ندارد.
شاید بزرگترین حسرت فیلم چهره های مرگ نیز همین باشد: گلدهابر یک قاتل بالقوه ماندگار، یک موضوع بسیار مهم و ژانری کاملاً مناسب در اختیار داشته، اما هنوز به اندازه کافی به فیلم خودش اعتماد نکرده است. او قاتلش را با دقت میسازد، اما برای نجات قهرمان، همان شخصیت را از درون تخریب میکند. در پایان، مسئله دیگر این نیست که مارگو چگونه از دست قاتل جان سالم به در میبرد؛ مسئله این است که روایت خیلی زودتر از مارگو، قاتل خودش را کشته است.

