محصول: ۲۰۲۵ – کشور آمریکا، کشور انگلستانژانر: درامامتیاز: ۲ / ۴کارگردان: Chloé Zhaoاختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم همنت
فیلم همنت از همان نخستین لحظات، مضمون اصلی خود را پیش روی مخاطب قرار میدهد. دوربین درختی عظیم را به تصویر میکشد که زنی جوان میان ریشههای بیرونزده آن، درست مانند جنینی در آغوش رحم مادر، به خلسه فرو رفته است. در میان تنه درخت نیز حفرهای تاریک دیده میشود؛ تصویری که میتوان آن را خلاصهای از تمام آن چیزی دانست که فیلم در ادامه دنبال میکند: رویارویی درختِ زندگی با حفره مرگی که در دل آن جا خوش کرده است. همین تقابل قرار است اگنس را بهعنوان زن و مادر با پرسشی بنیادین درباره مرگ و پوچی آن مواجه کند.
با این حال، کلویی ژائو در تازهترین ساخته خود چنان گرفتار سردرگمی است که حتی حضور مگی اوفارل، نویسنده رمان «همنت»، نیز نتوانسته به فیلم در رسیدن به درکی روشنتر از زیستن، رنج، مرگ و جایگاه پوچی در تجربه انسانی کمک کند. نتیجه، روایتی است که نه توانسته ارتباط معناداری با ویلیام شکسپیر و میراث تراژیک او برقرار کند و نه موفق شده اگنس را به شخصیتی تبدیل کند که مخاطب بتواند با زندگی آشفته و درونیاتش همراه شود.
مشکل اصلی اینجاست که در «فیلم همنت» بهسختی میتوان شخصیتهایی واقعی پیدا کرد. انگار کاراکترها پیش از آنکه انسانهایی با گذشته، انگیزه و جهان درونی مشخص باشند، صرفاً ابزاری برای انتقال ایدههای فیلمساز هستند. دوربین ژائو نیز نمیتواند آن ریتم آرام و کنترلشدهای را که فیلم به آن نیاز دارد ایجاد کند. این آشفتگی از نخستین لحظات شکلگیری رابطه ویلیام و اگنس آغاز میشود و تا مواجهه آنها با فقدان و پذیرش مرگ ادامه پیدا میکند.
ژائو در فیلم همنت به سراغ مفاهیمی انتزاعی میرود که بازنمایی آنها نیازمند شناخت عمیقتری از تجربه انسانی است؛ اما مسئله این است که فیلم هیچ تعریف مشخص و منسجمی برای این مفاهیم پیدا نمیکند. نه پوچی مرگ به شکلی قانعکننده ساخته میشود و نه اراده انسان برای ادامه دادن زندگی پس از فقدان به جایگاه درستی میرسد.
حتی سخنان جسی باکلی هنگام دریافت اسکار بهترین بازیگر زن نیز میتواند نشانهای از همین فاصله میان بازیگر و عمق واقعی روایت باشد؛ گویی خود بازیگران نیز نتوانستهاند کاملاً به لایههای تراژیک داستان دست پیدا کنند و نتیجه، اثری شده که همزمان میخواهد جدی و فلسفی باشد و به سمت ملودرام نیز کشیده میشود.
ژائو بیش از آنکه اجازه دهد شخصیت اگنس از دل روایت شکل بگیرد، او را تابع تصمیمهای خود کرده است. در یک صحنه میتواند از اگنس شخصیتی تقریباً قدیسگونه بسازد و لحظهای بعد، همان زن را ناتوان، منفعل و حتی خودخواه نشان دهد. همین نوسان باعث میشود شخصیت اصلی فیلم همنت هیچگاه به هویت مشخصی دست پیدا نکند. اگنس نه به زنی تبدیل میشود که در برابر مرگ عصیان میکند و نه تصویری باورپذیر از مادری است که برای حفظ کوچکترین نشانههای زندگی فرزندانش حاضر است همه چیز خود را فدا کند.
بازیگران فرعی نیز بیش از آنکه بخشی طبیعی از جهان فیلم باشند، شبیه عروسکهایی بیجان هستند که هر بار از پسزمینه بیرون میآیند، دیالوگی میگویند، واکنشی احساسی نشان میدهند و دوباره ناپدید میشوند. وضعیت بازی بازیگران کودک و نوجوان حتی نگرانکنندهتر است و در بسیاری از لحظات به حدی ضعیف میشود که این تصور شکل میگیرد که آنها بدون یک فرایند جدی انتخاب و آزمون جلوی دوربین قرار گرفتهاند.
برای دیدن ضعف فیلم همنت در برقراری ارتباط میان ایده و روایت، کافی است به حضور همنت در مواجهه با مفهوم انتزاعی مرگ توجه کنیم. ژائو نه در این صحنه و نه در بسیاری از لحظات دیگر نمیتواند پیوندی ارگانیک میان مفاهیم فلسفی مورد نظرش و اتفاقات داستان برقرار کند. حتی استفاده از برشهای زمانی و صفحههای سیاه نیز به جای آنکه به روایت عمق بدهد، بیشتر حس گسست و سردرگمی را افزایش میدهد.
با این حال، آنچه اجازه میدهد «فیلم همنت» به اثری کاملاً شکستخورده تبدیل نشود، بیش از هر چیز به بازی و درک درست پل مسکال از ساختار تراژدی شکسپیر مربوط است. مسکال در یکی از مهمترین لحظات فیلم، در مونولوگ هملت و در اسکلهای تاریک، تمام درد ناشی از فقدان، رنج ادامه دادن زندگی پس از مواجهه با مرگ و در نهایت میل به زنده ماندن در دل سوگ را به نمایش میگذارد. این لحظه از معدود بخشهایی است که فیلم همنت واقعاً به چیزی فراتر از بازنمایی سطحی اندوه نزدیک میشود.
شاید برای درک بهتر ضعفهای روایی «فیلم همنت» و فاصلهای که میان ایدههای بزرگ آن و اجرای نهایی شکل گرفته است، بد نباشد بار دیگر «فیلم محکم مرا در آغوش بگیر» را تماشا کنیم؛ اثری که در مواجهه با فقدان و سوگ، بسیار منسجمتر و دقیقتر از آنچه ژائو در اینجا ارائه میکند، عمل میکند.

