محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکاژانر: اکشن، انیمیشن، کمدی، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۴+امتیاز: ۳.۵ / ۴کارگردان: Dave Greenاختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم کایوت در برابر اکمی
«فیلم کایوت در برابر اکمی» خیلی زود روشن میکند که قرار نیست صرفاً یک خاطرهی کارتونی قدیمی را از انبار نوستالژی بیرون بکشد و دوباره جلوی چشم مخاطب بگذارد. دیو گرین سراغ یکی از عجیبترین و در عین حال دوستداشتنیترین قراردادهای دنیای لونی تونز رفته است؛ جهانی که در آن شکست نه یک اتفاق، بلکه بخشی از هویت شخصیتهاست.
کایوت باید سقوط کند، منفجر شود، زیر سنگ بماند و دوباره از جا بلند شود. رودرانر همیشه چند قدم جلوتر است. محصولات اکمی قرار است نجاتبخش باشند و تقریباً همیشه نتیجهای معکوس دارند. با این حال، در قسمت بعدی همهچیز دوباره از نو شروع میشود؛ انگار هیچکس حافظهای از فاجعهی قبلی ندارد.
در کودکی این چرخه برایمان صرفاً خندهدار بود. کایوت نقشهای تازه میکشید، محصول جدیدی از اکمی سفارش میداد و ما منتظر میماندیم ببینیم این بار چطور خودش را نابود میکند. حتی اگر ته دلمان امیدوار بودیم بالاخره رودرانر را بگیرد، خوب میدانستیم چنین اتفاقی قرار نیست رخ دهد. اما «فیلم کایوت در برابر اکمی» همین قاعدهی ساده را جدی میگیرد و یک سؤال ناخوشایند مطرح میکند: اگر یک شخصیت برای چند دهه مجبور باشد یک شکست را با شکلهای مختلف تکرار کند، آیا هنوز با یک شوخی بیضرر طرفیم یا موجودی که در چرخهای بیپایان گرفتار شده است؟
افتتاحیهی فیلم کایوت در برابر اکمی پاسخ اولیه و بسیار خوبی برای این پرسش دارد. کایوت در غارش مقابل آینه ایستاده و دندانهای افتادهاش را میشمارد. شاید در نگاه اول صحنهای ساده به نظر برسد، اما همین تصویر کوچک تاریخچهی شخصیت را از نو تعریف میکند. در کارتونهای کوتاه، بدن کایوت هیچ گذشتهای ندارد. انفجار او را سیاه میکند، سقوط بدنش را له میکند و ضربهای دیگر ممکن است او را به شکل آکاردئون دربیاورد، اما چند لحظه بعد دوباره همان شخصیت قبلی را میبینیم. فیلم برای اولین بار فرض میکند که شاید این بدن همهی آن اتفاقات را به خاطر داشته باشد.
دندانهای افتاده در واقع خاطرهی شکستهای او هستند.
این حرکت ساده باعث میشود کایوت از یک کاراکتر کارتونی به یک شخصیت تبدیل شود. گرین برای انسانیتر کردن او صرفاً احساسات و انگیزه اضافه نمیکند؛ چیزی مهمتر به او میدهد: حافظه. بدن کایوت حالا تاریخ دارد و همین تاریخ است که شکستهای قدیمی را از شوخی صرف به تجربهای واقعی تبدیل میکند.
از همینجا مقایسهی کایوت با سیزیف آلبر کامو دیگر چندان دور از ذهن نیست. سیزیف محکوم است سنگی را تا قلهی کوه ببرد و درست در لحظهای که تصور میکند کار تمام شده، دوباره سقوط سنگ را ببیند. کایوت هم هر بار ایدهای تازه پیدا میکند، کالایی از اکمی میخرد، رودرانر را تعقیب میکند و درست زمانی که به هدف نزدیک شده، همهچیز فرو میریزد. تفاوت فقط در شکل ماجراست. منطق هر دو یکی است: تلاش مداوم برای رسیدن به هدفی که قرار نیست هرگز به دست بیاید.
در این نگاه، رودرانر چیزی بیشتر از یک شکار است. او همان سنگ سیزیف است؛ هدفی که بدون آن شخصیت اصلی معنای خود را از دست میدهد. تمام هویت کایوت به تعقیب رودرانر گره خورده است. به همین دلیل یکی از ایدههای هوشمندانهی فیلم زمانی شکل میگیرد که کایوت از بیابان جدا میشود و وارد شهر میشود. او ظاهراً از جهان همیشگی خودش فاصله گرفته، اما همچنان نمیتواند چیزی نسازد. دستهایش مدام دنبال ساختن، امتحانکردن و دستکاریکردن هستند.
در واقع کایوت در شهر شبیه سیزیفی است که سنگش را از او گرفتهاند.
او ظاهراً آزاد شده، اما از همان چیزی که وجودش را تعریف میکرد محروم است. اینجا فیلم نکتهی مهمی را دربارهی مفهوم آزادی مطرح میکند: شاید رهایی همیشه به معنای کنار گذاشتن تکرار نباشد. گاهی انسان به چیزی وابسته است که از بیرون شبیه مجازات دیده میشود، اما بدون آن دیگر نمیداند چه کسی است.
این برداشت به نگاه آلبر کامو به اسطورهی سیزیف نیز نزدیک میشود. برای کامو، مسئله فقط پوچی تکرار نیست؛ مسئله لحظهای است که انسان از پوچی آگاه میشود. سیزیف زمانی به چهرهای قهرمانانه تبدیل میشود که میداند سنگ دوباره پایین خواهد افتاد، اما باز هم به سراغش میرود. او لزوماً از چرخه خارج نمیشود؛ نسبتش با چرخه تغییر میکند.
«فیلم کایوت در برابر اکمی» نیز در بهترین بخشهایش به همین ایده میرسد. کایوت و رودرانر الزاماً نمیخواهند جهانی کاملاً متفاوت داشته باشند. آنها میخواهند بفهمند چرا جهانشان اینگونه ساخته شده است. قواعد را میشناسند، اما برای نخستین بار دربارهی علت وجود این قواعد سؤال میکنند.
به همین دلیل صحنهی لمس رودرانر در حالت سوپراسلوموشن چنین اهمیت زیادی پیدا میکند. تمام آن سالهای تعقیب، تمام نقشهها، انفجارها و شکستها در نهایت به لحظهای منتهی شدهاند که کایوت واقعاً به رودرانر دست میزند. گرین این تماس را آنقدر طولانی میکند که دیگر نمیتوان آن را فقط یک شوخی یا جایزهای برای طرفداران قدیمی دانست. بعد از دههها نرسیدن، کایوت برای اولین بار به سنگ خودش دست پیدا کرده است.
اما مسئله اینجاست که رسیدن کامل به رودرانر هم نمیتواند پاسخ نهایی باشد.
اگر کایوت واقعاً رودرانر را بگیرد، تعقیب تمام میشود و با پایان تعقیب، چیزی از هویت کایوت نیز فرو میریزد. میل او دقیقاً از همین نرسیدن تغذیه میکند. او برای داشتن رودرانر به دنبال او نیست؛ خودِ دنبالکردن، بخش مهمی از وجود اوست.
این همان پارادوکسی است که مخاطب از کودکی با آن زندگی کرده است. دلمان میخواست کایوت بالاخره موفق شود، همانطور که آرزو میکردیم سیلوستر یک بار توییتی را بگیرد. اما اگر این اتفاق رخ میداد، چیزی از جهان مورد علاقهمان از بین میرفت. پیروزی شخصیت، در عین حال میتوانست پایان شخصیت باشد.
از همینجا «فیلم کایوت در برابر اکمی» به شکلی جذاب وارد قلمرو متا میشود. در سطح داستانی، کایوت از شرکت اکمی شکایت کرده است؛ شرکتی که محصولاتش را بارها خریداری کرده و هر بار همان محصولات او را به دردسر انداختهاند. اما در لایهی عمیقتر، انگار یک شخصیت کارتونی برای اولین بار علیه جهانی که برایش طراحی شده اعتراض میکند.
شکایت کایوت فقط دربارهی یک کالای خراب نیست.
او در واقع علیه سرنوشتی اعتراض دارد که از ابتدا برایش نوشته شده است؛ جهانی که در آن قرار است شکست بخورد تا دیگران بخندند. موجودی که سالها به عنوان ابزار سرگرمی ما سقوط کرده، منفجر شده و دوباره بلند شده، حالا از خود میپرسد چرا باید تا ابد همین کار را انجام دهد.
در این نقطه میتوان مفهوم «تشخیص» را نیز در مورد فیلم به کار برد؛ یعنی جانبخشیدن به چیزی که پیش از این صرفاً ابزار یا نشانهای بوده است. کایوت دیگر فقط یک مجموعه حرکتهای فیزیکی نیست. رودرانر هم دیگر صرفاً یک موجود فوقسریع نیست که برای فرار طراحی شده باشد. هر دو به وجود یکدیگر وابستهاند.
کایوت بدون رودرانر چیزی برای تعقیب ندارد و رودرانر بدون کایوت صرفاً موجودی سریع است که در بیابان میدود.
رابطهای که سالها موتور اصلی کمدی بوده، حالا شکل نوعی وابستگی وجودی پیدا کرده است. آنها دشمن یکدیگرند، اما در عین حال یکدیگر را تعریف میکنند. اگر یکی حذف شود، دیگری نیز بخش مهمی از معنای خود را از دست میدهد.
این نگاه حتی باعث میشود شکستهای قدیمی دیگر همان معنای سابق را نداشته باشند. سقوط کایوت از ارتفاع دیگر فقط یک gag نیست. انفجار بعدی صرفاً یک شوخی بصری نیست. پشت همهی این اتفاقات، شخصیتی قرار دارد که مجبور شده بارها و بارها از صفر شروع کند.
البته فیلم این تغییر نگاه را با نوستالژی اشتباه نمیگیرد. اگر قرار بود «فیلم کایوت در برابر اکمی» تنها مجموعهای از ارجاعات به لونی تونز باشد، خیلی زود خستهکننده میشد. ارزش فیلم کایوت در برابر اکمی در این است که چیز آشنایی را از زاویهای تازه نگاه میکند. ما همان کایوت را میبینیم، اما برای نخستین بار به این فکر میکنیم که زندگی او از داخل چه شکلی است.
یکی از تصمیمهای درست فیلم کایوت در برابر اکمی برای رسیدن به این هدف، ساختن جهانی مشترک میان انسانها و شخصیتهای کارتونی است. آلبوکرکی نه یک دنیای کاملاً واقعی است که چند کاراکتر انیمیشنی تصادفاً وارد آن شده باشند و نه محیطی کارتونی که بازیگران واقعی در آن غریبه به نظر برسند. انسانها و شخصیتهای کارتونی از ابتدا در یک جهان زندگی میکنند و حضور هیچکدام برای دیگری عجیب نیست.
این تصمیم به ظاهر ساده، بار زیادی را از دوش فیلم کایوت در برابر اکمی برمیدارد. نیازی نیست داستان زمان زیادی را صرف توضیح دادن قوانین جهان کند. مخاطب خیلی زود قرارداد را میپذیرد و فیلم میتواند انرژی خودش را روی رابطهی شخصیتها و ایدهی مرکزی متمرکز کند.
ویل فورته و جان سینا نیز در همین ساختار جایگاه مناسبی دارند. حضورشان آنقدر پررنگ نیست که داستان از کایوت جدا شود و به یک درام انسانی تبدیل شود، اما در عین حال آنقدر هم حاشیهای نیست که بخش لایواکشن صرفاً نقش پسزمینهای برای نمایش شخصیتهای کارتونی داشته باشد.
فورته نقش واسطهای را دارد که کایوت را وارد فضای انسانی دادگاه میکند و سینا نیز با بازی اغراقشدهاش کاملاً با منطق لونی تونز هماهنگ میشود. نکته مهم این است که فیلم هیچوقت اجازه نمیدهد حضور بازیگران واقعی فراموشمان کند که قهرمان اصلی داستان موجودی است که حتی برای بیان احساساتش به دیالوگ نیاز ندارد.
کمدی فیلم کایوت در برابر اکمی هم زمانی موفقتر است که به جای بازسازی مستقیم شوخیهای قدیمی، منطق همان شوخیها را وارد جهان واقعی میکند. انفجار، سقوط، ضربه و خشونت فیزیکی همچنان وجود دارند، اما چون فیلم از ابتدا قوانین کارتونی خودش را تعریف کرده، این اتفاقات در چارچوب جهان اثر پذیرفتنی به نظر میرسند.
تفاوت مهم اینجاست که فیلم کایوت در برابر اکمی فقط یک شخصیت کارتونی را به محیط واقعی منتقل نکرده؛ بلکه بخشی از واقعیت را هم با منطق کارتون تغییر داده است.
دادگاه در ابتدا دقیقاً به اندازهای عجیب به نظر میرسد که باید. چرا یک کایوت کارتونی باید بتواند از یک شرکت شکایت کند؟ چرا کسی باید مسئول شکستهایی باشد که اساساً بخشی از ماهیت این شخصیت بودهاند؟ اما فیلم بهتدریج همین پرسش غیرمنطقی را به مسئلهای قابل لمس تبدیل میکند.
وقتی کایوت از یک کاراکتر شوخیمحور به شخصیتی با درد، حافظه و گذشته تبدیل میشود، شکایت او نیز معنای تازهای پیدا میکند. اگر شرکتی بارها محصولی را با وعدهی مشخصی بفروشد و مصرفکننده هر بار به خاطر همان محصول آسیب ببیند، مسئولیت بر عهدهی چه کسی است؟
اکمی در این میان فقط یک شرکت خیالی نیست؛ بخشی از چرخهای است که کایوت را برای همیشه در وضعیت شکست نگه میدارد. هر بار محصول تازهای وعده میدهد که این یکی متفاوت خواهد بود. کایوت هم بعد از هر فاجعه دوباره اعتماد میکند و محصول بعدی را میخرد.
این چرخه شباهت عجیبی به منطق مصرفگرایی دارد: نیاز ساخته میشود، محصول راهحل خودش را پیشنهاد میدهد، راهحل شکست میخورد و محصول تازهای برای جبران شکست قبلی عرضه میشود.
حتی از این زاویه، شکست کایوت برای اکمی یک ضرورت اقتصادی است. اگر او یک بار برای همیشه رودرانر را بگیرد، دیگر دلیلی برای خرید محصول بعدی وجود ندارد. شکست، چیزی است که هم تعقیب را ادامه میدهد و هم چرخهی فروش را زنده نگه میدارد.
به این ترتیب، حلقهی سیزیف و چرخهی اقتصادی اکمی به هم میرسند. کایوت باید شکست بخورد تا دوباره تلاش کند؛ باید دوباره تلاش کند تا دوباره محصول بخرد؛ و باید محصول بخرد تا دوباره شکست بخورد.
همین لایه است که «فیلم کایوت در برابر اکمی» را از یک فیلم خانوادگی ساده فراتر میبرد. کودکان میتوانند از سرعت رودرانر، انفجارها و شوخیهای فیزیکی لذت ببرند و فیلم هم چیزی از این سرگرمی کم نمیکند. اما برای مخاطب بزرگسال، زیر این سطح سرگرمکننده پرسشهایی دربارهی تکرار، شکست، اختیار، پوچی و معنای وجودی شخصیتها شکل میگیرد.
خندهی ما نیز در نتیجه کمی تغییر میکند.
در کودکی از سقوط کایوت میخندیدیم چون میدانستیم چند ثانیه بعد دوباره سالم خواهد بود. حالا فیلم کایوت در برابر اکمی از ما میخواهد تصور کنیم شاید او هرگز واقعاً از آن سقوطها عبور نکرده باشد. شاید هر انفجار در بدن و ذهن او باقی مانده باشد. شاید هر شکست بخشی از گذشتهای باشد که هیچوقت فرصت فراموشکردنش را نداشته است.
در نهایت، فیلم کایوت در برابر اکمی راهحلش را در نابودکردن این چرخه پیدا نمیکند. کایوت قرار نیست ناگهان از جهان خودش بیرون بیاید و زندگی تازهای را شروع کند. رودرانر هم قرار نیست برای همیشه از دست او فرار نکند. مسئله بیشتر به آگاهی مربوط میشود تا رهایی.
کایوت باید بفهمد در چه چرخهای گرفتار شده است.
و شاید این همان تفاوت اصلی او با گذشته باشد. اگر قرار باشد دوباره بدود، این بار میداند که چرا میدود. اگر دوباره محصولی از اکمی بخرد، میداند چه چیزی در انتظارش است. اگر دوباره شکست بخورد، دستکم شکست دیگر برایش اتفاقی ناشناخته نیست.
«فیلم کایوت در برابر اکمی» بیش از آنکه دربارهی پیروزی بر رودرانر یا شکست دادن اکمی باشد، دربارهی پیدا کردن معنا در چرخهای است که ظاهراً هیچ راه خروجی ندارد.
گرین شخصیتها را از حلقهی همیشگیشان بیرون نمیکشد؛ فقط برای چند لحظه آنها را متوقف میکند تا بتوانند به این حلقه نگاه کنند. سپس همهچیز دوباره شروع میشود.
رودرانر دوباره خواهد دوید. کایوت دوباره نقشه خواهد کشید. اکمی دوباره محصولی خواهد فرستاد که احتمالاً نتیجهای فاجعهبار خواهد داشت. سنگ دوباره از قله پایین خواهد افتاد.
اما یک تفاوت وجود دارد.
این بار کایوت میداند که سنگ دوباره سقوط میکند.
و شاید همین آگاهی، تنها شکل پیروزیای باشد که این شخصیت در فیلم کایوت در برابر اکمی میتوانست به دست بیاورد.

