خاموشیِ رنگ روی بومِ بیخاطره
نام انگلیسی: فیلم The Christophers
نام فارسی: فیلم کریستوفرها
محصول: ۲۰۲۶ –کشور آمریکا، کشور انگلستان
ژانر: کمدی، درام
ردهی سنی: ۱۴+
امتیاز: ۱.۵ از ۴
نقد فیلم کریستوفرها
«فیلم کریستوفرها» دربارهی اصالت، جعل، میراث و مرگ هنرمند حرف میزند، اما پیش از آنکه این مفاهیم به تجربهای سینمایی تبدیل شوند، شخصیتهایش را از دست میدهد. یان مککلن تقریباً بهتنهایی از دل این خلأ، پیرمردی عبوس، خودشیفته و همچنان مشتاق میسازد؛ شخصیتی که سودربرگ در پردهی پایانی حتی فرصت ماندگاری غیابش را هم از او میگیرد. فیلمی دربارهی نقاشی که پس از پایان چیزی روی حافظه باقی نمیگذارد؛ مککلن تنها لکهی رنگی است که لحظاتی روی بوم سفید آن دوام میآورد.
استیون سودربرگ طی سالهای اخیر بارها نشان داده که حتی در تجربههای کوچک و کمدامنه نیز میتواند دلیلی برای حضور خودش پشت دوربین پیدا کند. در «روح حاضر» زاویهدید یک روح را به تمام منطق بصری اثر تبدیل کرد و در «کیف سیاه» بدون نیاز به تعقیبوگریز و هیجانهای مرسوم جاسوسی، از میز شام، روابط شش شخصیت، سکوت و حذف بخشهایی از زمان تعلیق ساخت.
حتی «اقدام ناگهانی ممنوع» با آن اعوجاج تصویری و روایت چینخورده نشان میداد که تکنیک سودربرگ زمانی اهمیت پیدا میکند که بتواند خودش را به فرم تحمیل کند. «فیلم کریستوفرها» اما نه تجربهای شکستخورده در امتداد این مسیر است و نه حتی افت دیگری در کارنامهی فیلمساز؛ با فیلمی مواجهیم که ساخته شده، تمام میشود و تقریباً هیچ رد تازهای روی سینمای سازندهاش باقی نمیگذارد.
مادهی خام فیلم اتفاقاً بهاندازهی کافی وسوسهکننده است. جولیان اسکلار، نقاشی سالخورده و زمانی مشهور، مجموعهای از آثار ناتمام با نام «فیلم کریستوفرها» دارد و دو فرزند دورافتادهاش لوری، مرمتگر و جاعل سابق آثار هنری، را به خانهی او میفرستند تا به این تابلوها دسترسی پیدا کند و آنها را به سبکی شبیه پدر کامل کند؛ اقدامی که قرار است ارزش مالی میراث احتمالی آنها را حفظ کند.
فیلم کریستوفرها به کارگردانی سودربرگ، با فیلمنامهی اد سولومون و بازی یان مک کلن، میکلا کوئل، جسیکا گانینگ و جیمز کوردن ساخته شده است. روی کاغذ، همهچیز برای ورود به مسئلهی اصالت، جعل، مالکیت اثر، میراث هنری و نسبت هنرمند با چیزی که پس از مرگش باقی میماند آماده است.
اما مسئله دقیقاً از همین «روی کاغذ» آغاز میشود. «فیلم کریستوفرها» موضوع دارد، ولی بهسختی میتواند آن موضوع را به تجربهی سینمایی تبدیل کند. پرسشهایی دربارهی اینکه چه کسی حق دارد یک اثر ناتمام را کامل کند، آیا تقلید دقیق از سبک هنرمند ادامهی اثر است یا جعل آن، و آیا ارزش یک تابلو متعلق به رنگ و بوم است یا نامی که زیر آن نوشته میشود، در فیلم حضور دارند؛ اما حضور یک پرسش بهمعنای ساختن آن بهعنوان مسئله نیست.
برای اینکه چنین مفاهیمی در سینما وزن پیدا کنند، ابتدا باید آدمهایی وجود داشته باشند که آنها را زندگی کنند. سودربرگ پیش از رسیدن به هنر، جعل و میراث، در سادهترین مرحله یعنی ساختن شخصیتهایش متوقف میشود.
اگر بازی یان مککلن را از فیلم کریستوفرها بیرون بکشیم، جولیان اسکلار نیز تقریباً همراه او از فیلم خارج میشود. اینجا نه سودربرگ، بلکه مککلن است که از میان چند خط کلی دربارهی یک هنرمند پیر و خودشیفته، کالبدی انسانی بیرون میکشد. عبوسی جولیان، اعتمادبهنفس افراطی، تحقیر دیگران و در عین حال اشتیاق پنهانش برای دیدهشدن و همچنان هنرمندبودن، بیش از آنکه محصول شخصیتپردازی باشد نتیجهی جزئیات بازی مککلن است. مکثها، نحوهی نگاه، تغییر لحن و آن ترکیب غرور و فرسودگی چیزی به جولیان میدهند که متن و کارگردانی از ساختنش ناتوان ماندهاند.
این تفاوت مهم است، چون یک بازی خوب همیشه نشانهی ساختهشدن یک شخصیت خوب نیست. گاهی بازیگر روی زمینی آماده میایستد و شخصیت را کامل میکند، اما در «فیلم کریستوفرها» مککلن مجبور است زمین را هم خودش بسازد. برای همین هرگاه فیلم از جولیان فاصله میگیرد، فقدان شخصیتپردازی بهشدت آشکار میشود. لوری، دو فرزند جولیان و حتی روابط میان آنها بیشتر حامل کارکردهای فیلمنامهاند تا انسانهایی که بتوانیم تاریخ، رنج، طمع یا شکستشان را لمس کنیم.
انتخاب میکلا کوئل برای لوری نیز هیچگاه به ضرورتی درون فیلم تبدیل نمیشود. کوئل در این فیلم از همان نماهای ابتدایی در پیدا کردن وزن مناسب برای شخصیت دچار مشکل است و هرچه روایت جلوتر میرود، فاصلهی بازی او با مککلن آشکارتر میشود. مشکل فقط تفاوت سطح بازی دو نفر نیست؛ فیلم هیچ پل شخصیتی مناسبی میان آنها نمیسازد که این ناهمگونی بتواند تبدیل به تنش شود.
در نتیجه تقابلی که باید میان هنرمند پیر و زنی شکل بگیرد که قادر به تقلید از هنر اوست، بهجای آنکه میدان برخورد دو نگاه به هنر باشد، اغلب در سطح ردوبدلشدن دیالوگ باقی میماند.
جسیکا گانینگ و جیمز کوردن نیز در نقش فرزندان جولیان از همین خلأ آسیب میبینند. آنها باید محصول سالها زندگی در سایهی پدری مشهور، خودخواه و احتمالاً ویرانگر باشند؛ قرار است طمعشان برای دستیابی به میراث فقط یک شوخی دربارهی پول نباشد و از دل رابطهای خانوادگی بیرون بیاید. اما سودربرگ گذشتهی لازم برای این وضعیت را نمیسازد.
وقتی شخصیتها پیش از ورود به نقشهی جعل شکل نگرفتهاند، خود نقشه هم فقط یک موقعیت باقی میماند. مسئلهی میراث پیش از آنکه اخلاقی یا عاطفی شود، به ابزار حرکت روایت تقلیل پیدا میکند.
در چنین شرایطی، پردهی اول و دوم فیلم مانند نگاتیوهایی سوختهاند؛ تصویر روی آنها افتاده، اما چیزی برای ظهور باقی نمانده است. آدمها وارد قاب میشوند، گفتوگو میکنند، نقشهای پیش میرود و رابطههایی ظاهراً تغییر میکنند، ولی حافظهی بصری و عاطفی فیلم چیزی ذخیره نمیکند. پایان هر سکانس تقریباً پایان اثر همان سکانس نیز هست. این همان نقطهای است که «فیلم کریستوفرها» را از فیلمی صرفاً متوسط به اثری بیاثر تبدیل میکند: نه موقعیت بد ساخته شده که بتوان دربارهی شکستش حرف زد و نه موقعیتی خوب که چیزی را در ذهن نگه دارد.
این وضعیت در مقایسه با «بگذار همهی آنها حرف بزنند» بیش از پیش آشکار میشود. آن فیلم نیز وابسته به گفتوگو و روابط میان آدمها بود و هیچ نیازی نداشت سودربرگ مدام تکنیک خودش را به رخ بکشد. اما آنجا خردهپیرنگها همان پیرنگ اصلی بودند و هر گفتوگو قطعهای از تجربهی زیستهی شخصیتها را آشکار میکرد.
«فیلم کریستوفرها» نیز ظاهراً میخواهد از آدمهایی که در اتاقها مینشینند و دربارهی هنر، گذشته و زندگی حرف میزنند معنا استخراج کند، اما وقتی خود آدمها شکل نگرفتهاند، دیالوگ دیگر نمیتواند خلأ شخصیت را پنهان کند.
از آنسو حتی نمیتوان مانند «کیمی» دربارهی سودربرگی سخن گفت که هنوز برخی تکنیکهایش را در یک روایت کمجان خرج کرده است.
در «کیمی» حداقل میشد وریلوانگلها، دوربین روی دست و برخی انتخابهای تصویری را به حافظهی فرمی فیلمساز وصل کرد. «آخرین رقص مایک جادویی» نیز با تمام سقوطش هنوز فیلمی بود که میشد از خلال همان شکست دربارهی نسبت سودربرگ با بدن، رقص، اروتیسم و سینمای تجاری حرف زد. «کریستوفرها» حتی چنین امکانی نمیدهد. نام سودربرگ را میبینیم و بهجای اینکه بفهمیم چرا او باید این فیلم را بسازد، از حضور نامش متعجب میشویم.
بدترین اتفاق برای فیلمسازی مانند سودربرگ الزاماً ساختن یک فیلم بد نیست. فیلم بد میتواند محصول ریسک، تجربه یا تصمیم فرمی اشتباه باشد و اتفاقاً همین شکست بخشی از مسیر یک فیلمساز تجربی است. اتفاق بدتر، ساختن اثری است که حضور فیلمساز را به مسئله تبدیل نکند. اگر نام سودربرگ از تیتراژ «فیلم کریستوفرها» حذف شود، تقریباً چیزی از تجربهی فیلم کم نمیشود. نه میزانسن، نه ریتم، نه طراحی زاویهدید و نه ساختار روایت ما را وادار نمیکنند که پشت این تصاویر دنبال همان فیلمسازی بگردیم که حتی در آثار متوسطش نیز معمولاً دلیلی برای انتخاب روش اجرایی خودش داشت.
فیلم کریستوفرها در پردهی پایانی فرصت دیگری برای نجات خودش پیدا میکند. وصیت جولیان، مرگ، سکوتی که باید پس از حذف این کالبد بزرگ در خانه ایجاد شود و رخدادهای بعد از مرگ میتوانستند بالاخره جایگاه شخصیت را در نسبت با آثارش روشن کنند. این همان لحظهای است که غیاب یک هنرمند میتواند از حضورش سنگینتر شود؛ تابلوها باقی ماندهاند، آدم مرده و اکنون مسئلهی مالکیت، اصالت و ادامهی اثر معنایی کاملاً متفاوت پیدا میکند.
اما سودربرگ درست در همین نقطه به بهترین عنصر فیلم نیز خیانت میکند. برشها و تدوین وصیت، مرگ و وقایع بعد از آن نهتنها فیلم را فشرده نمیکنند، بلکه آن را مچاله میکنند. مککلن تا این لحظه تقریباً بهتنهایی چیزی شبیه یک شخصیت ساخته، اما فیلم حتی فرصت نمیدهد غیاب او در قاب رسوب کند. مرگ بهجای آنکه وقفهای در روایت ایجاد کند و وزن جولیان را بعد از حذفش آشکار سازد، به یکی دیگر از مراحل عبور به پایان تبدیل میشود. بازی خوب مککلن نیز بهجای آنکه پس از مرگ شخصیت در حافظهی فیلم بزرگتر شود، زیر سرعت جمعکردن روایت دفن میشود.
همین شکست پردهی پایانی نشان میدهد که مشکل «کریستوفرها» کمبود محتوا نیست. سودربرگ مواد مفهومی زیادی روی میز گذاشته است، اما محتوا پیش از فرم وجود سینمایی مستقلی ندارد. نمیتوان ابتدا دربارهی جعل، میراث، اصالت و مرگ هنرمند حرف زد و بعد امیدوار بود خود این مفاهیم فیلم را بسازند. سینما باید این پرسشها را در کالبد، فضا، رابطه، میزانسن و زمان به تجربه تبدیل کند. وقتی چنین اتفاقی نمیافتد، مفاهیم فقط موضوعاتی هستند که شخصیتها دربارهشان حرف زدهاند.
از همین منظر حتی عنوان «فیلم کریستوفرها» نیز ظرفیت استفادهنشدهی فیلم را یادآوری میکند. مجموعهای از تابلوهای ناتمام میتوانست استعارهای از خود شخصیتها باشد؛ آدمهایی که رابطههایشان نیمهتمام مانده، هنرمندی که هنوز چیزی در او تکمیل نشده و فرزندانی که پس از مرگ پدر میخواهند جای خالی را با تقلید پر کنند. جعل میتوانست از سطح تکنیک نقاشی بیرون بیاید و به مسئلهی جعل هویت، خاطره و حتی رابطهی خانوادگی برسد. اما فیلم هیچکدام را آنقدر پرورش نمیدهد که موتیفی واحد شکل بگیرد. بومهای ناتمام میمانند و آدمها هم تقریباً به همان اندازه ناتمام باقی میمانند.
وقتی «روح حاضر» را میدیدیم، زاویهدید اولشخص یک روح کافی بود تا سودربرگ تمام کلیشهی خانهی تسخیرشده را از نو سازمان دهد. در «کیف سیاه» یک میز شام و چند رابطهی بینافردی برای ساختن یک اثر هیجانانگیز کافی بودند. این دو فیلم نشان میدادند ارزش سودربرگ لزوماً در بزرگی ایده نیست؛ در توانایی او برای تبدیل یک ایدهی کوچک به سازوکاری سینمایی است. در «فیلم کریستوفرها» ایدهها کم نیستند؛ آن حلقهی تبدیل ایده به فرم غایب است.
در پایان چیزی که از فیلم باقی میماند بیش از آنکه تصویر، میزانسن یا پرسشی دربارهی هنر باشد، بازی یان مککلن است؛ بازیگری که از دل بیشخصیتی، پیرمردی عبوس، ازخودراضی، فرسوده و در نهایت مشتاق بیرون میکشد. تراژدی کوچک فیلم این است که حتی همین دستاورد نیز از آنِ سودربرگ نیست و کارگردان در پایان با تدوینی شتابزده فرصت ماندگاریاش را محدود میکند. «فیلم کریستوفرها» نه سقوط سودربرگ است و نه بازگشتش؛ چیزی خنثیتر و شاید ناامیدکنندهتر است: فیلمی که حضور او را حتی به مسئله تبدیل نمیکند.
شاید برای فیلمی دربارهی نقاشی هیچ شکست بدتری وجود نداشته باشد که پس از پایان، چیزی از آن روی حافظه نماند. «فیلم کریستوفرها» بوم خودش را پیش روی مخاطب میگذارد، دربارهی اصالت و جعل حرف میزند، چند خط روی آن میکشد و در نهایت بیآنکه تصویری کامل یا حتی زخمی ماندگار بسازد، قاب را جمع میکند. مککلن تنها لکهی رنگی است که لحظاتی روی این سطح سفید دوام میآورد؛ باقی فیلم پیش از آنکه خشک شود، از روی بوم پاک شده است.

