محصول۲۰۲۶ – کشور آمریکاژانراکشن، دلهره، علمی-تخیلی، هیجانانگیزردهی سنی۱۶+امتیاز۰.۵ / ۴کارگردانAdam Wingard
بررسی «فیلم یورش» | وقتی فیلمساز راهش را گم میکند
تماشای «فیلم یورش» تجربهای شبیه انتظار کشیدن برای شروع فیلمی است که مدام شروع شدنش را به تعویق میاندازد. آدام وینگارد در هر سکانس دری تازه به روی داستان باز میکند، اما پیش از آنکه فرصت کنیم بفهمیم قرار است از آن در به کجا برویم، مسیرش را عوض میکند. گاهی نشانههایی از یک درام شخصیتمحور میبینیم، گاهی فیلم به کمدی سیاه نزدیک میشود و گاهی هم قرار است با اثری از جنس سینمای گروه ب طرف باشیم؛ بعد نوبت به اکشن، وحشت، اسلشر، توطئههای سیاسی و آزمایشهای نظامی میرسد.
مسئله این نیست که فیلم چند ژانر را با هم ترکیب میکند؛ مسئله این است که هیچکدام را به اندازهای جدی نمیگیرد که بتواند از دل آنها هویتی مستقل بسازد. وینگارد گفته است با این فیلم به ریشههای سینمایی خودش برگشته، اما حاصل کار بیشتر به فیلمسازی شباهت دارد که میان سینمای گروه ب و تولیدات جریان اصلی گرفتار شده و دیگر نمیداند از هرکدام چه چیزی میخواهد.
اتفاقاً نخستین تناقض «فیلم یورش» همینجاست: فیلم میخواهد حالوهوای سینمای گروه ب را احیا کند، اما از پذیرش ویژگیهایی که به این سینما هویت میدهند، طفره میرود. یک فیلم گروه ب لازم نیست ظریف، واقعگرا یا حتی از نظر داستانی بینقص باشد. میتواند پر از اغراق، خون، خشونت، شوخیهای زمخت و موقعیتهای نامعقول باشد؛ اما باید بداند چطور از همین عناصر جهان خودش را بسازد.
چنین فیلمی باید به بیپرواییاش اعتماد داشته باشد و از لذت بردن از افراطهای خودش نترسد. «یورش» ظاهراً همه این مؤلفهها را دارد، ولی در عمل هیچکدام را به سرانجام نمیرساند. میخواهد خون و خشونت را به رخ بکشد، اما نمیتواند از آنها زبان تصویری بسازد؛ به افراط علاقه نشان میدهد، ولی همچنان اسیر محدودیتهای سینمای جریان اصلی باقی میماند؛ و سراغ ابزورد میرود، بیآنکه حاضر باشد منطق معمول روایت را واقعاً کنار بگذارد. حاصل، فیلمی معلق میان دو قلمرو است که نه جسارت سینمای گروه ب را دارد و نه انسجامی که بتواند آن را به محصولی موفق در جریان اصلی تبدیل کند.
تیتراژ آغازین از همان ابتدا نشانههای این آشفتگی را بروز میدهد. وینگارد با کنار هم قرار دادن تصاویر و نشانههایی از تاریخ معاصر آمریکا، از دوران اوباما تا میانه قرن بیستم عقب میرود و به سیاست، دانشمندان و پروژههای نظامی اشاره میکند. این شروع میتواند چنین انتظاری ایجاد کند که فیلم در قالب یک اکشن اغراقآمیز، دستکم نگاهی انتقادی به تاریخ مداخلهگری کشور آمریکا، صنعت نظامی یا میراث آزمایشهای محرمانه داشته باشد.
اما این نشانهها خیلی زود کارکرد خود را از دست میدهند. فیلم هیچیک از مسیرهایی را که در آغاز پیش پای تماشاگر گذاشته، دنبال نمیکند و تاریخ معاصر به پسزمینهای تزئینی تبدیل میشود. گویی وینگارد فهرستی از ایدههای جذاب را پیش روی ما میگذارد، اما درست زمانی که باید آنها را به بخشی از روایت بدل کند، بیخیالشان میشود.
در میان این همه مسیر نیمهکاره، بخشهای ابتدایی زندگی سلست از معدود قسمتهایی است که واقعاً ظرفیت تبدیل شدن به فیلمی دیدنی را دارد. حضور دخترش دیزی، همسر سابقش و آدمهایی که در این اجتماع کوچک زندگی میکنند، امکان شکلگیری یک کمدی سیاه را فراهم میآورد؛ حتی میشد از دل همین روابط، کمدی ابزوردی ساخت که بهتدریج وجه تاریکتری پیدا کند.
سلست مادری عصبی، بیحوصله و گرفتار مشکلات خودش است و تضاد میان شخصیت او و محیط اطرافش بهخودیخود موقعیتهای جذابی میسازد. رابطه او با دیزی نیز در همین بخشها جان دارد، چون فیلم هنوز آدمها را صرفاً به ابزارهایی برای پیشبرد یک عملیات اکشن تبدیل نکرده است. شخصیتها میتوانند در برخوردهای روزمره، واکنشها و اختلافهایشان شکل بگیرند و همین زندگی معمولی، زمینهای برای ساختن یک درام متفاوت فراهم میکند.
بهترین تصمیمی که وینگارد میتوانست بگیرد، این بود که همین جهان کوچک را جدی بگیرد و داستان را در همان محدوده گسترش دهد. تصور کنید فیلم درباره مادری خسته، عصبی و آسیبدیده باشد که در جامعهای کوچک با دخترش، همسر سابقش و آدمهای اطرافش دستوپنجه نرم میکند و روابط این شخصیتها بهتدریج به کمدی سیاهی تلخ و نامتعارف تبدیل میشود. چنین مسیری میتوانست به فیلم هویت بدهد و حتی زمینهای برای ورود تدریجی عناصر غریبتر فراهم کند. اما وینگارد همهچیز را کنار میگذارد و بهسراغ حمله میرود.
این حمله نه نتیجه طبیعی اتفاقاتی است که تا آن لحظه دیدهایم و نه ادامهای خلاقانه بر فضای ابتدایی؛ بلکه عملاً آن فضا را از بین میبرد. آدمهایی که پیشتر امکان داشت در روابط و تضادهایشان به شخصیتهایی زنده تبدیل شوند، ناگهان به مهرههایی برای حرکت در صحنههای تعقیبوگریز و تیراندازی بدل میشوند. در نتیجه، اندک زندگیای که در بخش اول فیلم جریان داشت، جای خود را به سلسلهای از فرارها و درگیریهایی میدهد که نه جغرافیای روشنی دارند و نه از نظر دراماتیک چیزی به داستان اضافه میکنند.
سلست بیش از دیگران قربانی این چرخش ناگهانی میشود. فیلم او را بهعنوان تکتیراندازی سابق معرفی میکند و با اشاره به اضطراب ناشی از تجربههای نظامی گذشته، از همان کلیشه آشنای سرباز بازگشته از جنگ بهره میگیرد. چنین پیشینهای باید در رفتار و کنش شخصیت اثر بگذارد. انتظار داریم تجربه نظامی سلست بر شیوه مواجههاش با خطر، تصمیمهایی که میگیرد، واکنشهایش به تهدید و حتی نحوه استفادهاش از محیط تأثیر بگذارد.
اما درست زمانی که موقعیت داستان باید فرصتی برای بهکارگیری این ویژگیها فراهم کند، فیلم آنها را فراموش میکند. سلست در میانه درگیریها عمدتاً از یک کانکس به کانکس دیگر میگریزد و بهندرت به نیرویی فعال در پیشبرد ماجرا تبدیل میشود. میان زنی که فیلم در معرفی اولیهاش ترسیم میکند و شخصیتی که در جریان حمله میبینیم، شکافی اساسی وجود دارد.
این مسئله وقتی تأسفبارتر میشود که آدریا آرجونا انتخاب مناسبی برای نقش به نظر میرسد. او هم توانایی اجرای زنی سرسخت را دارد و هم میتواند در لحظات آرامتر، خستگی و آشفتگی یک مادر عصبی را منتقل کند. بااینحال، فیلم هیچگاه اجازه نمیدهد این دو وجه در وجود سلست به یک شخصیت واحد تبدیل شوند.
مشکل از بازیگر نیست، بلکه از فیلمنامهای است که پیشینه شخصیت را مطرح میکند، اما حاضر نیست تأثیر آن را در رفتار و انتخابهایش نشان دهد. سلست باید نقطه اتصال میان گذشته نظامی، زندگی خانوادگی و وضعیت بحرانی امروز باشد؛ اما این سه بخش هیچوقت به هم نمیرسند. او در حد همان معرفی اولیه باقی میماند و فیلم از ظرفیتی که برای شخصیتش ساخته، استفاده نمیکند.
دیزی نیز به سرنوشت مشابهی دچار میشود. در آغاز، او کودکی است که رابطهاش با مادر میتواند مرکز عاطفی فیلم باشد؛ اما با شروع اکشن، دیگر از او شخصیت مستقلی نمیبینیم. حضورش تابع نیازهای فیلمنامه است: هرجا داستان به او احتیاج داشته باشد، ظاهر میشود و هرجا لازم باشد از خطر جان سالم به در ببرد، روایت راهی برای نجاتش پیدا میکند.
ترس، واکنش و رفتار او دیگر از موقعیت یک کودک سرچشمه نمیگیرند، بلکه تابع سازوکارهایی هستند که باید داستان را از یک صحنه به صحنه دیگر برسانند. حتی میتوان تصور کرد که حذف سلست و دیزی و فرستادن همان سه ابرسرباز به مکانی محدود، مثلاً یک پمپبنزین، به فیلم نتیجه منسجمتری میداد. دستکم در آن صورت، وینگارد مجبور نبود بار درام خانوادگی و شخصیتپردازیای را به دوش بکشد که بعداً هیچ تلاشی برای حفظشان نمیکند.
ضعف فیلم یورش در طراحی ابرسربازها نیز آشکار است. آنها ابتدا موجوداتی تقریباً شکستناپذیر به نظر میرسند که برای کشتار ساخته شدهاند، اما کمی بعد ضربههایی پیشپاافتاده، از جمله برخورد سر با داشبورد، برای از پا درآوردنشان کافی است. این تناقض صرفاً به قدرت بدنی آنها محدود نمیشود؛ مشکل اصلی این است که فیلم نمیتواند برایشان هویتی بصری و رفتاری بسازد. وینگارد از نشانههای آشنای سینمای اسلشر استفاده میکند: ماسک، ارهبرقی، تبر، سایههای تهدیدآمیز و ورودهایی که قرار است وحشت ایجاد کنند.
اما کنار هم قرار دادن این ابزارها بهخودیخود شخصیت نمیسازد. شمایلهای ماندگار سینمای وحشت، از جمله مایکل مایرز، صرفاً بهخاطر لباس و سلاحشان در ذهن نمیمانند؛ شیوه حرکت، مکث، ایستادن، نزدیک شدن به قربانی و قرار گرفتنشان در قاب است که آنها را به حضوری سینمایی تبدیل میکند. «یورش» از ساختن چنین حضوری ناتوان است و ابرسربازهایش در نهایت به بدنهایی درشت و کموبیش بیشکل تقلیل پیدا میکنند.
هانس کاملر و همسرش نیز گرفتار همین سرنوشتاند. معرفی آنها و ورود به آزمایشگاه، دستکم در ظاهر، امکان گسترش دنیایی متفاوت را فراهم میکند. برای لحظاتی چنین به نظر میرسد که شاید ریشه شرارت و اتفاقات عجیب فیلم را باید در مناسبات این دو نفر و آزمایشهایی جستوجو کرد که در آن محیط انجام میشوند. دن استیونز هم بازیگری است که میتواند از پس نقشهای اغراقآمیز و نامتعارف بربیاید.
بااینحال، حتی او هم برای جان بخشیدن به کاملر به چیزی بیش از چند رفتار عجیب و حرکات نمایشی نیاز دارد: شخصیتی که درون جهانی مشخص قرار گرفته باشد و قواعد آن جهان، رفتارهایش را معنادار کنند. اگر «یورش» از ابتدا تا انتها بهعنوان اثری ابزورد عمل میکرد، میشد درباره کاریکاتوری بودن کاملر بحث کرد و آن را بخشی از منطق فیلم دانست. اما وینگارد نه جهان ابزوردی میسازد و نه حاضر است قواعد معمول داستانگویی را کنار بگذارد. بنابراین، کاملر هم به یکی دیگر از ایدههایی تبدیل میشود که معرفی میشوند و پیش از آنکه به نتیجه برسند، کنار گذاشته میشوند.
اگر شخصیتپردازی یکی از مشکلات اساسی «فیلم یورش» باشد، اکشن آن را باید شکست بزرگتر فیلم دانست. این یکی از ناخواناترین نمونههای اکشن در کارنامه وینگارد است. دوربین بهندرت در جایگاهی قرار میگیرد که بتوانیم موقعیت را بهدرستی درک کنیم؛ نسبت بدنها با محیط روشن نیست و تدوین بهجای جبران ضعف میزانسن، آشفتگی آن را تشدید میکند.
برشها گاه چنان بیمنطقاند که تشخیص موقعیت شخصیتها و جهت حرکتشان دشوار میشود. از همان لحظه آغاز حمله، ضربآهنگ فیلم از دست میرود و دیگر نمیدانیم دشمن از کجا وارد شده، شخصیتها نسبت به هم کجا ایستادهاند یا مسیر احتمالی فرارشان به کدام سمت است. محیطی که در ابتدا میتوانست به فضایی قابلفهم برای درگیری تبدیل شود، خیلی زود هویت مکانیاش را از دست میدهد. خود فیلم نیز انگار دیگر نمیداند آدمهایش را از کجا به کجا میبرد.
در نتیجه، مفهوم محاصره هم هیچگاه به تجربهای ملموس تبدیل نمیشود. برای ساختن حس محاصره، کافی نیست چند مهاجم را در اطراف شخصیتها قرار دهیم؛ باید بتوانیم حرکت آنها را در فضا دنبال کنیم و ببینیم چگونه مسیرهای فرار یکی پس از دیگری بسته میشوند. در «یورش»، دشمنها هر زمان که فیلمنامه به حضورشان نیاز داشته باشد ظاهر میشوند و وقتی دیگر کارکردی ندارند، به همان سادگی از موقعیت کنار میروند. حلقه محاصره نه بهتدریج تنگتر میشود و نه فشارش در طول صحنهها افزایش پیدا میکند.
از سوی دیگر، فیلم آنقدر هم میزانسن را آشفته و متراکم نمیسازد که این سردرگمی بتواند به انتخابی آگاهانه در زبان بصری تبدیل شود. همهچیز میان چند کانکس و مسیر رفتوآمد میکند، بیآنکه تماشاگر بتواند نقشهای روشن از محیط در ذهن بسازد. وقتی نمیدانیم خطر دقیقاً از کجا میآید، نمیتوانیم حضورش را در فضا احساس کنیم؛ در چنین شرایطی، اکشن به مجموعهای از تصاویر پراکنده تبدیل میشود که رابطه روشنی با یکدیگر ندارند.
وینگارد همچنان به خون و خشونت علاقهمند است، اما به نظر میرسد تجربه پروژههای عظیم هیولایی در سالهای اخیر، نگاه تصویری او را تغییر داده است. «فیلم یورش» میخواهد خشن و خونآلود باشد، ولی دیگر آن نزدیکی فیزیکی به بدن، ضربه و درد را ندارد که بتواند خشونت را به تجربهای ملموس تبدیل کند. در عوض، با نوعی ذهنیت بزرگمقیاس روبهرو هستیم که گویی تصور میکند هرچه حادثه بزرگتر و شلوغتر باشد، اثرگذاری آن نیز بیشتر خواهد شد.
اما افزایش حجم اتفاقات نمیتواند جای طراحی دقیق صحنه را بگیرد. شاید شکست بازگشت ادعایی وینگارد به سینمای کوچکتر و شخصیترش نیز از همینجا ناشی میشود: اندازه تولید را کاهش داده، اما نگاه بصریاش هنوز زیر سلطه همان منطق پرخرج و بیوزنی است که در فیلمهای بزرگترش دیدهایم.
در میان این آشفتگی، نورپردازی تنها عنصری است که گاهی به فیلم هویت بصری میدهد. نورهای نئونی قرمز و ترکیب رنگهای روشن در بعضی فضاها نشان میدهند که هنوز امکان ساختن تصاویری چشمنواز وجود دارد. صحنه رسیدن سلست و دیزی به پمپبنزین نمونه مناسبی است. دوربین در نماهای بسته میان چهرههای آنها حرکت میکند و نور نرم روی صورتشان، در کنار رنگهای متنوع فضای فروشگاه، برای لحظاتی ترکیبی خوشایند میسازد.
در اینجا رنگ و نور فقط برای زیباتر کردن تصویر به کار نرفتهاند؛ دستکم برای لحظهای، محیط و شخصیتها در یک قاب هماهنگ قرار میگیرند. چنین لحظاتی نشان میدهند که فیلم میتوانست با تکیه بر یک زبان بصری سادهتر و کنترلشدهتر، به هویتی مشخص برسد. مشکل این است که وینگارد به این ظرفیت اعتماد نمیکند. نور و رنگ در حد جلوههایی تزئینی باقی میمانند و به عناصر مؤثر در سازماندهی فضا و طراحی اکشن تبدیل نمیشوند.
موسیقی هم بهجای کمک به ساختن جهان فیلم، بر آشفتگی آن میافزاید. مسئله این نیست که جنس موسیقی انتخابشده نامناسب است؛ تقریباً هر نوع موسیقی میتواند در صورت استفاده درست، بخشی از زبان فیلم شود. مشکل به نحوه قرار گرفتن آن روی تصاویر برمیگردد. موسیقی بهندرت کنار میرود و دائماً میکوشد هیجان و انرژیای ایجاد کند که تصویر بهتنهایی قادر به ساختنش نیست. در نتیجه، صدای محیط، حرکت مهاجمان، شلیکها و حتی سکوتهای کوتاه پیش از وقوع حمله زیر حجم موسیقی گم میشوند.
انگار وینگارد از این میترسد که اگر برای چند لحظه صدا را فروبنشاند، ضعف طراحی اکشن و بیهویتی قابها بیشتر به چشم بیاید. اما این راهحل نتیجه معکوس دارد: بهجای پوشاندن نقصهای تصویر، آشفتگی صوتی توجه ما را بیشتر به بینظمی کلی فیلم جلب میکند.
ربکا هال و درو استارکی نیز نمیتوانند از محدودیتهایی که فیلم بر آنها تحمیل میکند، فراتر بروند. هر دو بازیگر توانایی لازم برای ساختن شخصیتهایی باورپذیر را دارند، اما فیلمنامه نه در بخش ابتدایی و نه در جریان محاصره، جایگاه مشخصی برای آنها تعریف نمیکند. شخصیتهای فرعی نه به شناخت ما از اجتماع کوچک کمک میکنند، نه در موقعیت بحرانی نقش روایی مؤثری پیدا میکنند و نه حضورشان به میزانسن و فضای فیلم عمق میبخشد.
حتی بازیگران شناختهشدهتر هم بیشتر به قطعاتی شبیهاند که برای مدتی وارد قاب میشوند، کارکردی موقت پیدا میکنند و بعد از داستان کنار میروند. در چنین شرایطی، استعداد بازیگران نمیتواند جای خالی ایده و پرداخت را پر کند.
به همین دلیل، مدت زمان فیلم یورش را نباید علت اصلی شکست آن دانست. اگر «یورش» پانزده دقیقه بود یا دویستوپانزده دقیقه، باز هم با این میزان بیهدفی به بنبست میرسید. مشکل اصلی کمبود زمان برای گسترش شخصیتها یا پرداختن به ایدهها نیست؛ مشکل این است که فیلم از ابتدا نمیداند کدام ایده را باید دنبال کند. بخش نخست صرفاً به این دلیل قابلتحملتر است که هنوز روابط انسانی و موقعیتهای دراماتیک در آن وجود دارند. با آغاز حمله، فیلم بهسرعت انسجامش را از دست میدهد و هرچه پیش میرویم، افزودن حادثه، خشونت و شخصیتهای تازه، نهتنها چیزی را اصلاح نمیکند، بلکه آشفتگی روایت را بیشتر میکند.
پایان فیلم یورش نیز آخرین تلاش وینگارد برای رسیدن به فضایی ابزورد است. پس از پایان روایت، عکسهایی در تیتراژ پایانی ظاهر میشوند که نشان میدهند ماجرا هنوز ادامه دارد و افرادی که نامشان در دنیای واقعی در فهرست گمشدهها ثبت شده، اکنون در مکانی دیگر یا آزمایشگاهی تازه قرار گرفتهاند. ایده بهخودیخود میتواند بامزه و بازیگوشانه باشد؛ نوعی گسترش جهان داستان پس از آنکه فیلم ظاهراً به پایان رسیده است. اما این تمهید یک پیشنیاز ساده دارد: باید پیش از آنکه بتوانیم داستان را ادامه دهیم، داستانی شکل گرفته باشد.
عکسهای پایانی قرار است به ما بگویند هنوز اتفاقات دیگری در راهاند، اما در تمام مدت فیلم، روایت حتی نتوانسته بود مسیر اولیهاش را به سرانجام برساند. بنابراین، این تصاویر بیشتر به وعدهای تازه شباهت دارند؛ وعدهای که قرار است بالاخره چیزی را به ما بدهد که فیلم در طول نود دقیقه مدام از ارائهاش طفره رفته است.
«فیلم یورش» در نهایت به فیلمی تبدیل میشود که ظرفیتهایش را یکی پس از دیگری هدر میدهد. مشکل این نیست که ایده اولیه ضعیف است یا هیچیک از عناصر فیلم قابلیت استفاده ندارند. برعکس، درام خانوادگی ابتدای داستان، فضای اجتماع کوچک، آزمایشگاه، شخصیت هانس کاملر، ابرسربازها و حتی نورپردازی نئونی، هرکدام میتوانستند نقطه شروع اثری متفاوت و جذاب باشند. مسئله این است که وینگارد نمیخواهد از میان این امکانها دست به انتخاب بزند. میخواهد همه را یکجا داشته باشد، اما نمیتواند آنها را در قالب یک کل منسجم کنار هم قرار دهد. حاصل کار فیلمی است که از ایدههای مختلف انباشته شده، ولی هیچکدام را به اندازه کافی پرورش نمیدهد تا به بخشی ضروری از روایت تبدیل شوند.
اگر در «فیلم گودزیلا علیه کونگ» هنوز میشد از کارگردانی حرف زد که جای دوربین را میشناسد و میتواند موجوداتی غیرواقعی را درون قاب به حضوری باورپذیر تبدیل کند، در «فیلم یورش» این توانایی تقریباً از بین رفته است. فیلم حتی به افراط بصری «امپراتوری جدید» هم نمیرسد، چون پیش از آنکه فرصتی برای افراط پیدا کند، در ساختن تصاویر، طراحی اکشن و سر و شکل دادن به روایت شکست میخورد.
مسئله را نمیتوان صرفاً به بودجههای کلان یا محدودیتهای ماشین استودیویی نسبت داد. به نظر میرسد مشکل به خود نگاه فیلمساز نیز رسیده است؛ گویی وینگارد در میان تجربههای مختلفش، آن وضوح و تسلطی را که زمانی در تصویرگری داشت، از دست داده است.
از نخستین دقایق تا پایان «فیلم یورش»، یک انتظار مدام در ذهن تماشاگر شکل میگیرد: شاید سکانس بعدی بالاخره فیلم را به مسیر اصلیاش برگرداند. سکانس بعد از راه میرسد، اما بهجای آنکه وعده قبلی را به نتیجه برساند، وعده تازهای مطرح میکند. این چرخه تا پایان ادامه دارد؛ درست وقتی تصور میکنیم دیگر فرصتی برای شروع باقی نمانده، تیتراژ و عکسهای پایانی هم از ادامه ماجرا حرف میزنند. اما مسئله همین است: چیزی را که هرگز بهدرستی آغاز نشده، نمیتوان با چند تصویر پس از تیتراژ ادامه داد.

