صفحه اصلی > نقد فیلم : نقد فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود 2023

نقد فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود 2023

فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود

فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود از همان ابتدا ما را با زنی روبه‌رو می‌کند که زندگی‌اش، دست‌کم در معنای عمیق کلمه، سال‌ها پیش به پایان رسیده است. قرار نیست در سکانس پایانی شاهد فروپاشی ناگهانی او باشیم؛ اتفاق اصلی در گذشته رخ داده و آنچه اکنون می‌بینیم، ادامه زندگی کسی است که فقط توانسته لحظه نهایی را به تعویق بیندازد. اوا هنوز نفس می‌کشد، سر کار می‌رود، رانندگی می‌کند، برای خواهرش هدیه می‌خرد و سرانجام به روستایی بازمی‌گردد که کودکی‌اش را در آن گذرانده است.

بااین‌حال، این نشانه‌های ظاهری چیزی درباره زنده بودن او به معنای واقعی نمی‌گویند. بخشی از وجود اوا در کودکی متوقف شده است و فیلم ویرله باتنس فاصله میان آن لحظه و پایان جسمانی او را دنبال می‌کند. دو خط زمانی داستان نیز دقیقاً به همین دلیل از یکدیگر جدا نیستند: گذشته، لحظه پایان کودکی اوا را ثبت می‌کند و زمان حال، سرنوشت انسانی را نشان می‌دهد که سال‌ها با بقایای همان کودکی زندگی کرده است.

تحلیل فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود؛ گذشته‌ای که در زمان حال ادامه دارد

برای درک ساختار روایی فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود، می‌توان به یکی از پرسش‌های بنیادی روان‌کاوی بازگشت: گذشته چه زمانی واقعاً به گذشته تبدیل می‌شود؟ فروید در سال‌های آغازین شکل‌گیری روان‌کاوی، هنگام بررسی پیامدهای دیرهنگام تجربه‌های جنسی دوران کودکی، به مفهومی رسید که بعدها با اصطلاح Nachträglichkeit یا «کنش پسینی» شناخته شد. مطابق این ایده، خاطرات گذشته اسنادی نیستند که پس از ثبت شدن برای همیشه در بایگانی ذهن باقی بمانند. تجربه‌های بعدی می‌توانند معنای رویدادهای پیشین را تغییر دهند و آنها را به شکلی تازه در روان فعال کنند. فروید حتی در نمودار معروف مربوط به بیمار «اما»، دو مقطع زمانی را روی هم قرار می‌دهد تا نشان دهد چگونه تجربه‌ای قدیمی در موقعیتی دیگر دوباره فعال می‌شود و معنایی پیدا می‌کند که هنگام وقوعش نداشته است.

«وقتی یخ ذوب می‌شود» همین رابطه پیچیده میان گذشته و حال را به زبان سینما درمی‌آورد. زمان حال صرفاً فرصتی برای یادآوری خاطرات نیست و گذشته نیز قرار نیست مجموعه‌ای از اطلاعات را در اختیار تماشاگر بگذارد تا رفتار امروز اوا را توضیح دهد. هرکدام از این دو زمان، دیگری را از نو معنا می‌کند. آنچه اکنون می‌بینیم، در پرتو گذشته تغییر می‌کند و خاطرات کودکی اوا نیز پس از مشاهده زندگی بزرگسالی‌اش معنای دیگری پیدا می‌کنند. فیلم به‌جای آنکه گذشته را پشت سر شخصیت قرار دهد، آن را درون اکنون نگه می‌دارد.

این رویکرد از همان شیوه تدوین فیلم پیداست. حتی افتتاحیه نیز به معنای دقیق کلمه نقطه شروع خطی داستان نیست. ابتدا تکه‌ای از زندگی امروز اوا را می‌بینیم، اما چند سکانس بعد فیلم به عقب برمی‌گردد و سرانجام دوباره به همان مقطع زمانی می‌رسد. باتنس از بازگشت به گذشته صرفاً برای توضیح اتفاقات قبلی استفاده نمی‌کند؛ ساختار زمانی فیلم را با وضعیت ذهنی شخصیت هماهنگ می‌سازد. گذشته در میان لحظات اکنون حضور دارد و بدون شناخت آن، رفتار اوا تقریباً نامفهوم باقی می‌ماند.

تماشاگر در آغاز، درست مانند اطرافیان اوا، نمی‌تواند به‌راحتی با او ارتباط برقرار کند. سکوت‌های طولانی، اضطراب، فاصله گرفتن از صمیمیت و حتی ناتوانی در پیش بردن یک مکالمه ساده، همگی بدون علت مشخصی به نظر می‌رسند. فیلم عجله‌ای برای رفع این ابهام ندارد، زیرا همین فاصله بخشی از موضوع آن است. مسئله این نیست که چرا اوا برای دیگران زنی نامفهوم به نظر می‌رسد؛ پرسش این است که چگونه رفتارهای ظاهراً نامفهوم او در زنجیره تجربه‌هایی که پشت سر گذاشته، منطق پیدا می‌کنند. فیلم از مخاطب می‌خواهد پیش از قضاوت درباره شخصیت، به گذشته‌ای دسترسی پیدا کند که دیگران از آن بی‌خبرند.

در سال ۱۹۲۰، فروید پس از مواجهه با پیامدهای روانی جنگ جهانی اول، پرسشی اساسی را مطرح کرد: چرا انسان بارها به تجربه‌های دردناک بازمی‌گردد، حتی وقتی این بازگشت هیچ لذتی برایش ندارد؟ مفهوم «اجبار به تکرار» که در کتاب ورای اصل لذت مطرح شد، تلاشی برای پاسخ دادن به همین مسئله بود. بااین‌حال، بازگشت اوا به روستای کودکی‌اش را نمی‌توان صرفاً نمونه‌ای از تکرار یک تجربه آسیب‌زا دانست. او به‌طور تصادفی یا منفعلانه دوباره وارد موقعیتی قدیمی نمی‌شود. این بازگشت را خودش ترتیب داده، قالب یخ را با خود آورده و آگاهانه به مکانی قدم گذاشته که قرار است آخرین محل زندگی‌اش باشد.

به این ترتیب، فیلم میان تکرار گذشته و تلاش برای در اختیار گرفتن پایان آن تمایزی تراژیک ایجاد می‌کند. اوا دیگر فقط کسی نیست که حادثه‌ای قدیمی همچنان در زندگی‌اش تکرار می‌شود؛ او می‌خواهد برای آخرین بار درباره سرنوشت خودش تصمیم بگیرد. این وضعیت یادآور بازی مشهور fort-da در اندیشه فروید است؛ بازی‌ای که در آن کودک با تبدیل تجربه منفعلانه فقدان به کنشی ارادی، می‌کوشد نوعی تسلط بر غیبت و جدایی به دست آورد. اما تفاوت تعیین‌کننده اینجاست که اوا دیگر نمی‌تواند از این تلاش برای تسلط، راهی به ادامه زندگی پیدا کند. او می‌خواهد پایان را از آنِ خودش کند، زیرا تمام راه‌های دیگر برای تغییر سرنوشتش از دست رفته‌اند.

برای فهمیدن اینکه این بن‌بست چگونه شکل گرفته، باید به سال‌های پیش از تجاوز بازگردیم. زندگی اوا در خانواده‌ای می‌گذرد که بیشتر به خوابگاهی برای هم‌زیستی چند نفر شباهت دارد تا خانه‌ای که در آن اعضای خانواده واقعاً یکدیگر را ببینند. صحنه جشن تولد و رفتار مادر با دختر کوچک‌تر، از جمله کوتاه کردن موهای او با قیچی، بدون نیاز به توضیحات اضافی کیفیت این محیط را آشکار می‌کند. در این خانواده خبری از گفت‌وگو درباره زندگی بیرون از خانه، دوستی‌ها، نگرانی‌ها یا فشارهای اجتماعی کودکان نیست. اوا در این فضا حضور دارد، اما حضورش به معنای دیده شدن نیست.

نقد فیلم کیک لیمو و تخم خشخاش | Lemon and Poppy Seed Cake 2021
بیشتر بخوانید

رابطه او با خواهر کوچکش نیز همین تناقض را آشکار می‌کند. اوا توانایی دوست داشتن دارد و این محبت در رفتار او با خواهرش دیده می‌شود، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که این احساس به رابطه‌ای متقابل تبدیل شود. او می‌تواند دیگری را دوست داشته باشد، بی‌آنکه خودش تجربه دوست داشته شدن و دیده شدن را به همان اندازه دریافت کند. در نتیجه، حتی عاطفی‌ترین پیوند زندگی‌اش نیز نمی‌تواند به‌تنهایی خلأیی را پر کند که در محیط خانوادگی شکل گرفته است.

خانواده اوا درست در نقطه مقابل چنین محیطی قرار دارد. مسئله این نیست که والدینش در تمام لحظات زندگی او را مستقیماً آزار می‌دهند؛ فاجعه عمیق‌تر در غیبت مداوم مراقبتی است که باید به او احساس امنیت بدهد. اوا جایی ندارد که در آن اضطراب، طردشدگی و نیاز به تعلق را تجربه کند و برای این احساسات پاسخی دریافت کند. او باید با این وضعیت کنار بیاید، بی‌آنکه کسی به او کمک کند آن را بفهمد یا در رابطه‌ای امن از فشارش بکاهد.

از همین رو، دوستی اوا با تیم و لورنس را نباید صرفاً انتخابی معمول در زندگی یک کودک دانست. او به این دو پسر نزدیک می‌شود، چون از اعتمادبه‌نفس لازم برای برقراری رابطه‌ای برابر با دختران دیگر برخوردار نیست و برای حفظ جایگاهش در جمع، حاضر است قواعدی را بپذیرد که به زیان او تمام می‌شوند. گاهی حتی دختران دیگر را به طعمه بازی‌هایی تبدیل می‌کند که به او اجازه می‌دهند در کنار تیم و لورنس باقی بماند. این رفتار از بیرون شاید نشانه همراهی و شوخ‌طبعی به نظر برسد، اما فیلم به‌تدریج بهای عاطفی آن را آشکار می‌کند.

یکی از تلخ‌ترین ویژگی‌های «وقتی یخ ذوب می‌شود» این است که طردشدگی را بیشتر از دل خنده‌ها و همراهی‌های ظاهری بیرون می‌کشد تا گریه و انزوای آشکار. اوا می‌خندد، در بازی‌ها شرکت می‌کند و رفتار دیگران را همراهی می‌کند تا چند دقیقه بیشتر در جمعی بماند که از ابتدا توازن قدرت در آن به زیان اوست. او برای پذیرفته شدن مجبور است مدام چیزی از خودش هزینه کند، بی‌آنکه این همراهی تضمینی برای برخورداری از جایگاهی برابر باشد.

باتنس مناسبات قدرت در این گروه را پیش از آنکه خشونت اصلی داستان رخ دهد، با میزانسن نشان می‌دهد. در یکی از نماهای بیرونی ابتدای فیلم، اوا در پیش‌زمینه قرار دارد و پسرها در پس‌زمینه با بدن دختر دیگری بازی جنسی می‌کنند. این ترکیب‌بندی صرفاً جزئی از فضای کودکی شخصیت‌ها نیست؛ فیلم از طریق آن، پیشاپیش قواعد جنسیتی این اجتماع کوچک را مشخص می‌کند. بدن دختران می‌تواند به موضوع بازی، آزمایش و اعمال قدرت تبدیل شود و پذیرفته شدن در جمع نیز مستلزم کنار آمدن با همین قواعد است.

به همین دلیل، تجاوزی که بعدتر رخ می‌دهد، حادثه‌ای جداافتاده و بی‌مقدمه نیست. فیلم از مدت‌ها قبل سازوکار آن را در شوخی‌ها، خنده‌ها، بازی‌ها و روابط قدرت میان کودکان نشان داده است. خشونت نهایی در محیطی شکل می‌گیرد که بدن دختران پیش‌تر به موضوعی برای آزمودن قدرت پسران تبدیل شده و مرزهای میان بازی و تحقیر بارها جابه‌جا شده‌اند. حادثه زمانی به اوج می‌رسد که این مناسبات از شکل ظاهراً بازیگوشانه خود خارج می‌شوند و ماهیت واقعی‌شان را آشکار می‌کنند.

مقایسه تیم و لورنس با جیک در «فیلم طاعون» نیز از همین منظر اهمیت پیدا می‌کند. جیک هنوز کودکی است که خشونت گروهی را از محیط اطرافش می‌آموزد و لزوماً از پیامدهای کامل رفتارش آگاهی ندارد. اما تیم و لورنس، در جهان «وقتی یخ ذوب می‌شود»، خیلی زود متوجه‌اند که در چه ساختاری زندگی می‌کنند. آنها نه‌فقط از قدرتی که بر بدن دیگری دارند آگاه‌اند، بلکه احتمال سکوت و پنهان ماندن ماجرا پس از خشونت را نیز درک می‌کنند.

در جامعه کوچکی که پاکدامنی دختران به معیاری برای ارزش‌گذاری آنها تبدیل شده، همین قواعد می‌توانند از مهاجمان محافظت کنند. قربانی نه‌تنها باید با خودِ خشونت کنار بیاید، بلکه با نظمی اجتماعی روبه‌روست که می‌تواند اعتبار او را زیر سؤال ببرد و به مهاجم امکان دهد از پیامدهای عملش فرار کند. در اینجا شر دیگر فقط محصول تصمیم فردی نیست؛ از شناخت و استفاده آگاهانه از قواعدی سرچشمه می‌گیرد که به سود مهاجم و به زیان قربانی عمل می‌کنند.

در چنین بستری، اندیشه‌های ساندور فرنتزی برای خواندن فیلم اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. فروید در دهه ۱۸۹۰، با طرح «نظریه اغوا»، نقش تجربه واقعی آزار جنسی در کودکی را در شکل‌گیری رنج روانی برجسته کرد، هرچند بعدها بخش مهمی از آن الگو را کنار گذاشت. این تغییر همچنان یکی از بحث‌های مناقشه‌برانگیز تاریخ روان‌کاوی است. فرنتزی در دهه ۱۹۳۰ بار دیگر با صراحت به واقعیت خشونت بازگشت و در مقاله «آشفتگی زبان‌ها میان بزرگسال و کودک» بر تفاوت میان زبان عاطفی کودک و زبان مبتنی بر میل و قدرت بزرگسال تأکید گذاشت.

معرفی و نقد و بررسی فیلم درمان | Cure 1997
بیشتر بخوانید

از نظر فرنتزی، کودک در برابر خشونت ممکن است چنان درمانده شود که توان مقاومتش را از دست بدهد. پیامد چنین تجربه‌ای فقط آسیب ناشی از خود حادثه نیست؛ شکافی در احساس، ادراک و اعتماد فرد به واقعیت تجربه‌شده‌اش نیز شکل می‌گیرد. کودک ممکن است با جهانی روبه‌رو شود که آنچه را تجربه کرده، به رسمیت نمی‌شناسد و در نتیجه، حتی اعتمادش به برداشت خودش از واقعیت آسیب می‌بیند.

صحنه تجاوز در «وقتی یخ ذوب می‌شود» ترجمه‌ای سینمایی و بی‌رحمانه از همین فروپاشی است، بی‌آنکه فیلم بخواهد شخصیتش را به مجموعه‌ای از نشانه‌های روان‌پزشکی تقلیل دهد. دوربین روی صورت اوا می‌ماند. بدن او تا لحظه‌ای مقاومت می‌کند، اما بعد گردنش فرو می‌افتد؛ گویی تماس دیگری با بدنش دیگر حتی واکنشی برنمی‌انگیزد. قطره اشکی روی صورت کودک باقی می‌ماند و تصویری شکل می‌گیرد که در آن انگار بخشی از وجود او برای همیشه خاموش شده است.

باتنس نه دوربین را عقب می‌کشد تا از مواجهه با خشونت بگریزد و نه با برش‌های سریع، رنج را به مجموعه‌ای از شوک‌های بصری تبدیل می‌کند. او همان‌جا می‌ماند و تماشاگر را نیز وادار می‌کند بماند. این ماندن، تماشای منفعلانه خشونت نیست؛ فیلم اجازه نمی‌دهد مخاطب به‌آسانی فاصله بگیرد و آنچه را رخ می‌دهد به حادثه‌ای گذرا تقلیل دهد. تمام روایت، به معنایی، از همین لحظه سرچشمه می‌گیرد؛ نقطه‌ای که گذشته و آینده اوا را هم‌زمان شکل می‌دهد.

بااین‌حال، نظریه فرنتزی به خود حادثه محدود نمی‌شود. یکی از مهم‌ترین نکات در اندیشه او، نقشی است که واکنش محیط پس از خشونت در تثبیت تروما پیدا می‌کند. انکار یا disavowal زمانی رخ می‌دهد که بزرگسالان تجربه کودک را نادیده می‌گیرند، اهمیتش را کوچک می‌شمارند یا از پذیرفتن واقعیت آن سر باز می‌زنند. در چنین شرایطی، کودک علاوه بر خشونتی که تحمل کرده، با جهانی مواجه می‌شود که به تجربه و رنج او اعتبار نمی‌دهد.

زن قصاب تجسم دردناک همین شکست است. او نمره‌های خوب اوا را می‌بیند، از بی‌توجهی خانواده‌اش خبر دارد و برای مدتی می‌تواند در چشم کودک به تصویری از مادری تبدیل شود که در خانه وجود ندارد. اما درست در لحظه‌ای که باید نقش یک پناه امن را ایفا کند، از انجام آن بازمی‌ماند. زن صورت خون‌آلود پسرش و خون میان پاهای اوا را می‌بیند، اما به‌جای حمایت از کودک، او را از مغازه بیرون می‌کند و به خانه می‌فرستد.

برای نشان دادن این انکار، فیلم نیازی به دیالوگی صریح ندارد. رفتار زن به‌تنهایی معنای تصمیمش را منتقل می‌کند: نظم مغازه، حفظ خانواده و ادامه یافتن روال عادی زندگی، از پذیرفتن واقعیتی که درست مقابل چشمانش قرار دارد مهم‌تر می‌شوند. اوا بار دیگر با این پیام روبه‌رو می‌شود که حتی وقتی رنجش دیده می‌شود، ممکن است هیچ‌کس حاضر نباشد آن را به رسمیت بشناسد.

او به خانه برمی‌گردد، اما خانه از ابتدا نیز مکانی نبوده که بتواند چنین فاجعه‌ای را در خود نگه دارد و به آن پاسخ دهد. باتنس لازم نمی‌بیند واکنش تک‌تک اهالی روستا به تجاوز را نمایش دهد، زیرا پیش‌تر زمینه سکوت را ساخته است. در زمان حال، کافی است پدر و مادر اوا را محو در پس‌زمینه ببینیم و متوجه شویم که او حتی حاضر نیست به آنها نگاه کند. فاصله‌ای که در قاب شکل می‌گیرد، دیگر فقط فاصله مکانی نیست؛ تاریخ رابطه‌ای است که هیچ‌گاه امکان ترمیم پیدا نکرده است.

وینیکات بر اهمیت محیط تأکید می‌کرد، زیرا نمی‌توان فرد را جدا از روابطی فهمید که شخصیتش درون آنها شکل گرفته است. باتنس نیز اوا را موجودی منزوی و مستقل از اجتماع تصویر نمی‌کند. آنچه او را به این نقطه رسانده، مجموعه‌ای از شکست‌هاست: خانه‌ای که مراقبت لازم را فراهم نکرده، روستایی که قواعدش به سود مهاجمان عمل می‌کنند و آدم‌هایی که می‌توانستند شاهد باشند و حمایت کنند، اما از این مسئولیت شانه خالی کرده‌اند.

در میان این عناصر، معمای پدر جایگاه ویژه‌ای دارد. مردی در اتاق حلق‌آویز شده و تنها چیزی که روی زمین باقی مانده، آب است. پرسش ساده به نظر می‌رسد: او بدون چهارپایه چگونه توانسته خودش را حلق‌آویز کند؟ پاسخ به قالب یخی برمی‌گردد که مرد روی آن ایستاده و پس از مدتی ذوب شده است.

این معما ابتدا برای اوا وسیله‌ای برای نزدیک شدن به تیم و لورنس است. او از آن استفاده می‌کند تا وارد جمعی شود که به پذیرفتنش تمایل چندانی ندارد. اما همان شیئی که در کودکی امکان پیوند اجتماعی را برایش فراهم کرده، سال‌ها بعد به بخشی از معماری مرگ خودش تبدیل می‌شود. قالب یخ در اینجا نمادی نیست که صرفاً برای زیبایی یا تأکید بر مضمون وارد فیلم شده باشد؛ شیئی است که داستان آن را از کودکی اوا برمی‌دارد، از دل تجاوز و سال‌های بعد عبور می‌دهد و در پایان به شکلی عینی به سرنوشت او پیوند می‌زند.

در این نقطه می‌توان بار دیگر به فروید و مفهوم اجبار به تکرار بازگشت، اما باید در کاربرد این نظریه محتاط بود. اوا صرفاً حادثه گذشته را دوباره اجرا نمی‌کند. او معمایی را که زمانی وسیله‌ای برای ارتباط با دیگران بود، از نو تصاحب می‌کند و به آخرین کنش ارادی زندگی‌اش تبدیل می‌سازد. توضیح این تصمیم با مفهوم «رانش مرگ» نیز به‌تنهایی کافی نیست؛ این فرضیه از بحث‌برانگیزترین مفاهیم فرویدی است و خود فروید نیز درباره میزان اطمینانش به آن تردیدهایی را بیان کرده بود.

فیلم کلمنتین (2019) عشقی ممنوعه که نفس‌تون رو بند می‌آره
بیشتر بخوانید

مهم‌تر از چسباندن یک برچسب نظری به رفتار اوا، دیدن مسیری است که او را به این بن‌بست رسانده. فیلم نشان می‌دهد راه‌های ارتباط او با زندگی چگونه یکی پس از دیگری از میان رفته‌اند. هر رابطه‌ای که می‌توانست فرصتی برای ترمیم باشد، یا از ابتدا به شکلی ناقص وجود داشته یا در لحظه‌ای حساس به روی او بسته شده است. در نتیجه، تصمیم نهایی اوا را نمی‌توان جدا از این تاریخ طولانی فقدان و طردشدگی فهمید.

آخرین پیوندی که اوا می‌کوشد حفظ کند، در ظاهر چیزی بسیار ساده است: یک ماگ. او تصویر خودش و خواهرش را روی آن چاپ کرده تا هدیه‌ای به او بدهد؛ تلاشی کوچک برای زنده نگه داشتن رابطه‌ای که هنوز امیدوار است بخشی از آن سالم مانده باشد. اما خواهر هدیه را نمی‌پذیرد و اوا ماگ را عمداً می‌شکند.

این لحظه از آن جهت دردناک است که با نابودی یک شیء ساده، آخرین تلاش اوا برای برقراری ارتباط نیز از بین می‌رود. ماگ فقط هدیه‌ای برای خواهرش نیست؛ ابزاری است که او از طریق آن می‌خواهد رابطه‌ای متقابل بسازد، رابطه‌ای که در آن احساسش دیده و پذیرفته شود. وقتی این تلاش هم شکست می‌خورد، بازگشت به روستا دیگر شبیه سفری موقت یا فرصتی برای مواجهه با گذشته نیست. مسیر اوا به‌تدریج معنای بازگشت به آخرین نقطه زندگی‌اش را پیدا می‌کند.

او پس از این اتفاق بارها به رویدادی فکر می‌کند که برای یادبود هان در روستا برگزار شده است و تصمیمش شکل نهایی به خود می‌گیرد. برای دیگران، روستا هنوز می‌تواند محل گردهمایی، یادآوری و بازگشت باشد؛ اما برای اوا معنای دیگری پیدا کرده است. او به قصابی برمی‌گردد و از پشت دیوار زن را تماشا می‌کند. صورتش را پوشانده و اضطراب تمام بدنش را فرا گرفته است.

این صحنه را نباید ملاقات دوباره با مادری دانست که اوا هرگز نداشته است. او در برابر آخرین مکانی ایستاده که در آن هنوز امکان مداخله و نجات وجود داشت و همان امکان نیز از بین رفت. قصابی برای اوا صرفاً محل وقوع یک حادثه نیست؛ جایی است که خشونت دیده شد، اما دیده شدنش به نجات منجر نشد. بازگشت به این مکان، بازگشت به نقطه‌ای است که تمام راه‌های دیگر از آنجا بسته شدند.

دوربین باتنس در تمام این مسیر به تجربه ذهنی اوا وفادار می‌ماند. نزدیکی دوربین می‌تواند یادآور سینمای برادران داردن باشد و خشکی و آزارندگی قاب‌ها گاهی کیفیتی نزدیک به «جشن» توماس وینتربرگ پیدا می‌کند. بااین‌حال، فیلم صرفاً از سبک این فیلم‌سازان تقلید نمی‌کند؛ از نزدیکی دوربین و سخت‌گیری قاب برای ساختن تجربه‌ای استفاده می‌کند که اجازه نمی‌دهد تابستان کودکی به خاطره‌ای شیرین و نوستالژیک تبدیل شود.

نور، بازی بچه‌ها و زندگی روزمره تابستان نیز زیر سایه همین نگاه قرار می‌گیرند. محیط ظاهراً سرشار از حرکت و زندگی است، اما درک ما از آن به ذهن کودکی وابسته است که در همان فضا به‌سوی تجربه‌ای ویرانگر پیش می‌رود. در نتیجه، گذشته برای ما به جهانی شاد و ازدست‌رفته تبدیل نمی‌شود. آنچه می‌بینیم فقط دوره‌ای است که هنوز حادثه نهایی در آن رخ نداده؛ زمانی پیش از فاجعه، نه جهانی که بتوان با حسرت و آرامش به آن بازگشت.

زمستان در خط زمانی حال نیز چیزی بیش از تضادی بصری با تابستان کودکی است. سرمای محیط، وضعیت اوا را در آستانه پایان زندگی بازتاب می‌دهد. قالب یخی که در صندوق یا ماشین قرار دارد، از ابتدا شیئی رازآلود است و با گذشت زمان، ذوب شدنش پایان را به ما نزدیک‌تر می‌کند. فیلم برای توضیح معنای این شیء به دیالوگ نیاز ندارد؛ خود زمان روی یخ اثر می‌گذارد و هر قطره، بخشی از فاصله باقی‌مانده تا پایان را از بین می‌برد.

ذوب شدن در اینجا نشانه گرم شدن و بازگشت به زندگی نیست، بلکه با یأس پیوند دارد؛ یأس از تمام فرصت‌هایی که می‌توانستند در فاصله میان کودکی و اکنون، اوا را از تنهایی و ناتوانی در برقراری ارتباط بیرون بیاورند، اما هیچ‌کدام چنین نکردند. قالب یخ هم‌زمان یک شیء واقعی، بخشی از معمای داستان و معیاری برای سنجش زمان باقی‌مانده است. فیلم این سه کارکرد را به هم پیوند می‌زند، بی‌آنکه مجبور باشد معنای آنها را صریحاً توضیح دهد.

از همین رو، پایان فیلم را نمی‌توان به‌سادگی انتقام نامید. اوا حتی توانایی انتقام گرفتن از کسانی را که زندگی‌اش را ویران کرده‌اند، از دست داده است. آنچه در پایان هدف قرار می‌گیرد، بیش از هر فرد مشخصی، خودِ مکانی است که خشونت در آن امکان وقوع پیدا کرد، شاهدانی داشت و سپس اجازه داد زندگی روزمره بدون تغییر ادامه پیدا کند. بازگشت اوا به روستا، تلاشی برای برگزاری دادگاهی شخصی و مجازات مجرمان نیست. او دیگر به این باور ندارد که در چنین فضایی می‌توان عدالت را برقرار کرد.

همین مسئله است که «فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود» را از فیلمی صرفاً درباره تجاوز فراتر می‌برد. در جهان امروز، رنج انسان‌ها می‌تواند برای مدتی کوتاه به موضوع خبرها، هشتگ‌ها، موج‌های رسانه‌ای و اعلام همبستگی چهره‌های مشهور تبدیل شود؛ اما این توجه گاهی با تغییر واقعی در زندگی قربانی همراه نیست. فیلم در برابر همین تسکین نمادین می‌ایستد. شنیدن نام یک قربانی، ابراز همدردی یا اعلام حمایت، جای ساختن محیطی را نمی‌گیرد که فرد آسیب‌دیده بتواند در آن زندگی‌اش را از نو بسازد.

نقد فیلم تنبیه | The Punishment 2022
بیشتر بخوانید

پرسش اساسی این نیست که چه کسی می‌گوید «من در کنار تو هستم»، بلکه این است که آیا خانواده، دوستان، مدرسه، اجتماع و نهادهای اطراف فرد واقعاً توانایی حمایت از انسانی آسیب‌دیده را دارند یا نه. آیا می‌توانند تجربه او را به رسمیت بشناسند، به حرفش گوش بدهند و فضایی برای ادامه زندگی فراهم کنند؟ اوا در تمام سال‌های زندگی‌اش پاسخ این پرسش را از محیط اطرافش دریافت کرده است؛ پاسخی که در غیبت حمایت، انکار و بسته شدن راه‌های ارتباطی خلاصه می‌شود.

باتنس حتی در استفاده از موسیقی نیز از تحمیل احساس به تماشاگر پرهیز می‌کند. موسیقی در دل قاب‌ها حل می‌شود، نه اینکه از بیرون وارد شود و به مخاطب بگوید چه احساسی باید داشته باشد. فیلم نمی‌کوشد لحظات دشوار را به ملودرام تبدیل کند یا با موسیقی، رنج شخصیت را به تجربه‌ای احساسی اما آسان برای مصرف تماشاگر بدل سازد. تصاویر به‌اندازه کافی دقیق و بی‌رحمانه‌اند و نیازی به تأکیدهای بیرونی ندارند.

همین خویشتن‌داری در بازیگردانی نیز دیده می‌شود. روزا مارچانت در نقش اوا‌ی نوجوان عملکردی خیره‌کننده دارد، اما اهمیت بازی او فقط به صحنه تجاوز یا لحظات آشکار گریه و اندوه محدود نیست. بخش مهمی از قدرت بازی در لحظاتی شکل می‌گیرد که اوا می‌کوشد با خندیدن، سکوت کردن یا همراهی نامطمئن با دیگران، خودش را در جمع نگه دارد. بازیگر باید هم‌زمان نیاز شخصیت به تعلق و آگاهی تدریجی او از نابرابری رابطه‌ها را منتقل کند، بی‌آنکه این دوگانگی را به رفتاری اغراق‌آمیز تبدیل کند.

شارلوت د بروینه نیز در نقش اوا‌ی بزرگسال، زنی را به تصویر می‌کشد که اضطراب، پرهیز از صمیمیت و دشواری ارتباط با دیگران به بخشی از وجودش تبدیل شده‌اند. او این ویژگی‌ها را به چند نشانه بیرونی و آشکار محدود نمی‌کند. اوا در بازی او انسانی است که حتی یک گفت‌وگوی ساده نیز می‌تواند برایش دشوار باشد، زیرا ارتباط با دیگری دیگر تجربه‌ای بدیهی و امن نیست. گذشته در شیوه حرف زدن، سکوت کردن و حضور او در جهان امروز باقی مانده است.

نکته مهم دیگر، اعتماد باتنس به جهانی است که ساخته. او در نخستین فیلم بلندش دائماً نمی‌کوشد مهارت کارگردانی خود را به رخ بکشد. فیلم به‌جای آنکه در هر صحنه حضور سازنده‌اش را یادآوری کند، اجازه می‌دهد جهان داستان با منطق درونی خودش پیش برود. بااین‌حال، این خودداری به معنای فقدان جسارت فرمی نیست. برعکس، فیلم در ساختار زمانی، تدوین موازی گذشته و حال، فاصله دوربین از شخصیت‌ها، ماندن روی چهره کودک و استفاده از معمایی ساده برای پیوند دادن بخش‌های مختلف روایت، انتخاب‌های جسورانه‌ای دارد.

باتنس به‌جای آنکه این انتخاب‌ها را به نمایش مهارت‌های فنی جداگانه تبدیل کند، آنها را در خدمت یک تجربه واحد قرار می‌دهد. تدوین، میزانسن، بازیگری و صدا همگی به رابطه میان گذشته و حال اوا متصل‌اند. به همین دلیل، فرم فیلم صرفاً ظرفی برای انتقال داستان نیست؛ خودِ فرم بخشی از معنای آن است. ما گذشته را نه فقط از طریق اطلاعات داستانی، بلکه از طریق نحوه قرار گرفتن تصاویر در کنار یکدیگر تجربه می‌کنیم.

پایان فیلم وقتی یخ ذوب می‌شود چه معنایی دارد؟

در پایان، قالب یخ سرانجام ذوب می‌شود و معمایی که پدر زمانی برای اوا مطرح کرده بود، به پاسخ نهایی خود می‌رسد. اوا‌ی بزرگسال همان معما را با بدن خودش حل می‌کند. در عین حال، تصویر دیگری نیز در ذهن باقی می‌ماند: اوا‌ی شاد و خندانی که گویی سال‌ها درون همان قالب زندانی بوده و اکنون، با ذوب شدن یخ، آزاد می‌شود. این آزادی اما به شکلی هولناک هم‌زمان با حذف اوا‌ی زمان حال رخ می‌دهد. فیلم هیچ تسلی ساده‌ای در این تصویر قرار نمی‌دهد. آنچه می‌بینیم رهایی کودکی است که فرصت زندگی کردن پیدا نکرده؛ کودکی که سرانجام از بدنی جدا می‌شود که سال‌ها بار آن حادثه را با خود حمل کرده است.

شاید بتوان تمام فیلم را میان دو تصویر خلاصه کرد: لحظه‌ای که در جریان تجاوز، گردن اوا فرو می‌افتد و اشکی روی صورتش باقی می‌ماند؛ و قالب یخی که سال‌ها بعد، آخرین تکیه‌گاه بدن اوست و آرام‌آرام از بین می‌رود. میان این دو تصویر، سال‌هایی قرار دارند که قرار بوده زندگی باشند، اما به ادامه یافتن یک توقف تبدیل شده‌اند.

روان‌کاوی، از فروید تا فرنتزی و وینیکات، دهه‌ها کوشیده است توضیح دهد که تجربه‌ای بیرونی چگونه می‌تواند زمان روانی فرد را مختل کند، انکار محیط چگونه بر شدت آسیب می‌افزاید و فقدان فضایی امن برای رشد چگونه توانایی فرد برای ساختن و حفظ یک خودِ مستقل را تضعیف می‌کند. «وقتی یخ ذوب می‌شود» این نظریه‌ها را به‌صورت مستقیم توضیح نمی‌دهد و قرار نیست به مقاله‌ای روان‌شناختی تبدیل شود. دستاورد فیلم این است که مفاهیمی چنین پیچیده را در بدن، سکوت، تدوین و تصویر به تجربه‌ای سینمایی تبدیل می‌کند.

پایان اوا در آخرین دقیقه فیلم اتفاق نمی‌افتد. سال‌ها پیش، در طبقه بالای آن قصابی، زمانی که گردنش فرو افتاد و دیگر توان مقاومت نداشت، چیزی در وجودش به پایان رسید. تمام سال‌های بعد، تلاشی برای عقب انداختن همان لحظه بود. قالب یخ فقط زمان باقی‌مانده را اندازه می‌گیرد.

«پست قبلی

دیدگاهتان را بنویسید

4 − 1 =