محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکاژانر: جادهای، جنایی، کمدی سیاهردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۲ / ۴کارگردان: Macon Blair
نقد فیلم احمق ها
«فیلم احمق ها» خیلی زود تکلیفش را با شخصیتهایش روشن میکند و شاید مهمترین انتخاب درست فیلم هم همین باشد: حماقت را صرفاً وسیلهای برای تولید چند شوخی نمیبیند. میکن بلر از همان ابتدا مارک و دیویس را در دو مسیر رفتاری جدا قرار میدهد و تدوین نیز این تفاوت را بهخوبی برجسته میکند. مارک آدمی پرحرف، واکنشی و بهشدت مستعد تصمیمهای آنی و احمقانه است؛ دیویس در مقابل، کمحرفتر و آرامتر به نظر میرسد و دستکم در ظاهر، کنترل بیشتری روی خودش دارد. اما این دو در واقع دو سوی یک تضاد ساده نیستند؛ هر کدام نماینده شکل متفاوتی از حماقتاند. مهمتر اینکه فیلم هیچوقت حماقت را به چیزی بیرونی نسبت نمیدهد که صرفاً برای سرگرمکردن تماشاگر به شخصیتها اضافه شده باشد. آنها از همان ابتدا همین آدمها هستند و تصمیمها و واکنشهای بعدیشان نیز از همان منطق شخصیتی سرچشمه میگیرد.
اوشی جکسون جونیور خیلی زود اجازه نمیدهد دیویس فقط همان مرد آرام و بدشانسی باشد که در موقعیتهای نامناسب گیر افتاده است. اضطراب، احساس شرمندگی و تلاش او برای سر و سامان دادن به زندگی، به سکوت و انفعال ظاهریاش لایهای انسانیتر میدهد. در طرف مقابل، دیو فرانکو مارک را به شخصیتی تبدیل میکند که تقریباً هیچ مکثی میان محرک و واکنش ندارد. چیزی اتفاق میافتد، او تحت تأثیر قرار میگیرد، تصمیم میگیرد و بلافاصله دست به عمل میزند؛ تازه بعد از آن است که باید با نتیجه کارش روبهرو شود. هماهنگی این دو بازیگر از همین جا میآید. هیچکدام صرفاً برای تکمیل دیگری ساخته نشدهاند. هر دو منطق رفتاری مستقل خودشان را دارند و کمدی از برخورد همین دو منطق شکل میگیرد.
بلر برای بخش بزرگی از فیلم احمق ها به همین قاعده وفادار میماند. کمدی در بهترین لحظاتش زمانی جواب میدهد که فیلم برای بیرون کشیدن خنده، بیش از حد دخالت نکند. شخصیتها رفتار خودشان را جدی میگیرند و همین جدیت، مضحک بودن موقعیتها را بیشتر میکند. فیلم در این لحظات به نوعی طنز خشک و خونسرد نزدیک میشود؛ دوربین و تدوین به تماشاگر چشمک نمیزنند و اجازه میدهند خود موقعیت کارش را انجام دهد. حتی وقتی فضای طنز از تیرگی و پوچگرایی فاصله میگیرد، کمدی الزاماً از نفس نمیافتد، چون شخصیتها هنوز در چهارچوب منطقی قرار دارند که فیلم از ابتدا برایشان ساخته است.
مسئله از جایی جدی میشود که شریدن باید از یک عنصر مزاحم و آزاردهنده در حاشیه داستان، به عاملی تعیینکننده در مسیر روایت تبدیل شود. فیلم تا آن لحظه امکان جالبی را در او شکل داده است. اندکی پیش و پس از گاز گرفتن گردن ایرینا، شریدن میتواند به شخصیتی تبدیل شود که دیگر هیچ حد و مرزی برای رفتارش باقی نمانده؛ نوجوانی که قرار نیست فقط لوس، بیمسئولیت یا محصول امتیازات خانوادگی باشد، بلکه قادر است خود داستان را از یک کمدی جادهای نسبتاً آشنا به قلمرویی پوچگرایانه و بیرحمتر بکشاند. اتفاقاً همین تغییر میتوانست نقطه تمایز اصلی فیلم باشد. جهان «فیلم احمق ها» ظرفیت آن را داشت که با چنین چرخشی، از یک کمدی جادهای معمولی فاصله بگیرد و به اثری شخصیتر و خشنتر تبدیل شود.
اما بلر درست در همین لحظه عقب میکشد. پیش از آنکه شرارت شریدن فرصت پیدا کند در شخصیت او جا بیفتد و به بخشی از منطق رفتارش تبدیل شود، فیلم آن را خاموش میکند. در پرده سوم، ناگهان لحن فیلم نسبت به او نرمتر میشود. انگار فیلم از اینکه یکی از شخصیتهایش واقعاً پا به تاریکی بگذارد میترسد و ترجیح میدهد دوباره او را در قالب نوجوانی قرار دهد که میتوان بخشیدش. مشکل در اصل خود تغییر نیست؛ یک شخصیت میتواند تغییر کند. مسئله این است که برای چنین تغییری باید مسیری دراماتیک ساخته شود و این مسیر وجود ندارد. شریدن بیشتر به این دلیل عوض میشود که فیلم در پرده سوم دیگر نمیخواهد بیرحمی دو پرده قبلی را ادامه دهد، نه اینکه تجربههای خودش او را به نقطه تازهای رسانده باشند.
این عقبنشینی روی یکی از مضمونهای طبقاتی فیلم نیز اثر میگذارد. «فیلم احمق ها» تفاوت میان آدمهایی را میبیند که برای کوچکترین اشتباه مجبورند هزینه بدهند و نوجوانی که پول و خانواده بارها او را از پیامدهای رفتارش نجات میدهند. این مسئله در فیلم حضور دارد؛ دربارهاش حرف زده میشود و نشانههایی تصویری نیز برای آن وجود دارد. اما هیچوقت به یک نیروی واقعی در ساختار داستان تبدیل نمیشود. فیلم در را به روی این مضمون باز میکند، برای لحظهای اجازه میدهد آن را ببینیم و بعد از آن عبور میکند. در نتیجه، شکاف طبقاتی بیشتر در حد یک نشانه باقی میماند تا اینکه واقعاً سرنوشت شخصیتها و مسیر روایت را شکل دهد.
ایرینا هم از جمله ظرفیتهایی است که فیلم بهطور کامل از آن استفاده نمیکند. ورود او میتوانست تعادل رابطه مارک و دیویس را بههم بزند و از دو نفر، یک مثلث بسازد؛ مثلثی که نه فقط مسیر سفر، بلکه رابطه میان دو مرد را هم تغییر دهد. اما ایرینا بیشتر در حد یک توقف جذاب در طول مسیر باقی میماند. حضورش انرژی تازهای وارد فیلم احمق ها میکند، ولی این انرژی به هسته اصلی داستان منتقل نمیشود. به همین دلیل، اتفاقی مثل گاز گرفتن گردن او بیشتر کارکردی روایی پیدا میکند تا اینکه حاصل رابطهای باشد که میان این سه نفر شکل گرفته است. فیلم از این اتفاق برای آشکارکردن وجه تاریکتر شریدن استفاده میکند، نه اینکه آن را به نتیجه طبیعی یک رابطه سهنفره تبدیل کند.
در میان شخصیتهای فرعی، پریکا بوش دا وِرووف یکی از موفقترین نمونههاست. نیکلاس براون با تمام وجود به منطق احمقانه شخصیتش باور دارد و همین نکته باعث میشود کاراکتر جواب بدهد. لحن، بدن، حرکات و دیالوگهای او همگی به شخصیتی تعلق دارند که خودش را کاملاً جدی میگیرد، حتی وقتی برای تماشاگر مضحک است. بلر نیز برخلاف برخی شخصیتهای فرعی در «انتقامجوی سمی»، اینجا اجازه نمیدهد چنین کاراکتری فقط یک شوخی طراحیشده یا حضوری گذرا باشد. پریکا فرصت پیدا میکند واقعاً در جهان فیلم زندگی کند و بازگشت او در تیتراژ پایانی هم از همین جا معنا پیدا میکند؛ او یکی از معدود شخصیتهایی است که فیلم تا آخر، منطق پوچگرایانهاش را بدون عقبنشینی حفظ میکند.
پیتر دینکلیج نیز با وجود حضور کوتاه، بیش از یک حضور تزئینی به فیلم اضافه میکند. کوکو در فاصله میان یک شرور و یک مزدور قرار دارد و دینکلیج این ابهام را بدون اغراق نگه میدارد. جالب اینکه او در دو همکاری پیاپی با بلر، دو حضور کاملاً متفاوت ارائه کرده و در هر دو مورد توانسته با جهان فیلم هماهنگ شود. اینجا زمان زیادی برای او وجود ندارد، اما همین زمان محدود به اندازه کافی وزن دارد. کوکو صرفاً شخصیتی نیست که چون بازیگر معروفی نقش او را بازی میکند به یاد بماند؛ او جایگاه مشخصی در روابط و مناسبات داستان پیدا میکند.
با این حال، «فیلم احمق ها» به عنوان یک فیلم جادهای با مشکل مهمی روبهروست: خود جاده هیچوقت به بخشی از شخصیت فیلم تبدیل نمیشود. اتفاقها در مسیر رخ میدهند، اما مکان و مسیر سفر تأثیر واقعی بر رابطه شخصیتها نمیگذارند. شهرها، توقفگاهها، مناظر و فاصله میان نقطه شروع و مقصد، چیز چندانی به رابطه مارک و دیویس اضافه نمیکنند. جاده بیشتر سطحی است که ماشین روی آن حرکت میکند تا محیطی که سفر را به یک تجربه تبدیل کند.
در عوض، ماشین به تدریج چنین نقشی پیدا میکند. فرسودگی آن، درهایی که باز و بسته میشوند، موتور که روشن میشود یا از کار میافتد، صداهایی که داخل کابین شکل میگیرند و گفتوگوهایی که در آن جریان دارند، همگی کمکم اهمیت پیدا میکنند. ماشین دیگر فقط وسیلهای برای رساندن شخصیتها از جایی به جای دیگر نیست؛ فضای فشردهای است که رابطه این آدمها در آن شکل میگیرد و تغییر میکند. هر خرابی و توقف، و حتی هر بار روشن شدن دوباره موتور، بخشی از ریتم فیلم میشود. شاید اگر بلر همان توجهی را که به ماشین دارد به خود جاده نیز نشان میداد، «احمقها» میتوانست تجربه کاملتر و منسجمتری از سینمای جادهای ارائه کند.
از همین جا میشود فهمید که فیلم احمق ها بیش از آنکه به خود مسیر علاقه داشته باشد، شیفته رخدادهاست. تقریباً هر اتفاق به تنهایی جذاب است و کمدی هم برای مدت زیادی از همین اتفاقهای جداگانه تغذیه میکند. اما کنار هم قرار گرفتن رخدادها الزاماً به معنای شکلگرفتن یک سفر نیست. بنابراین وقتی داستان فرصت پیدا میکند وارد قلمرو جرم و خشونت شود، انتظار طبیعی این است که مسیر نیز به همان نسبت متشنجتر و غیرقابل پیشبینیتر شود. با این حال، بلر دوباره تصمیم میگیرد ترمز کند.
پرده سوم فیلم احمق ها بیش از هر جای دیگری این عقبنشینی را آشکار میکند. فیلم میتوانست آشفتگی دو پرده نخست را به سمت نقطهای خشنتر و بیرحمانهتر هدایت کند، اما دوباره به محدوده امن همان کمدی میانه برمیگردد. تیر خوردن مارک میتوانست پیامدی جدی داشته باشد. رویارویی در جنگل و لحظه شلیک میتوانست قواعد داستان را برای همیشه تغییر دهد. اما در نهایت شخصیتها زخمی میشوند بیآنکه واقعاً بهای آن را بپردازند و درست در آخرین لحظه از پیامدهای سنگین فرار میکنند. این مصونیت دیگر فقط یک قرارداد ژانری نیست؛ به نشانهای از تصمیم فیلمساز برای رام کردن جهانی تبدیل میشود که خودش تا چند دقیقه قبل آن را بیثبات و خطرناک ساخته بود.
به همین دلیل، رستگاری پایانی نیز تا حدی حالوهوایی تقریباً کتابمقدسی پیدا میکند. گناه، زخم، بخشش و یافتن راهی برای ادامه دادن، یکی پس از دیگری قرار میگیرند تا شخصیتها دوباره امکان نجات پیدا کنند. اما «احمقها» تا آن لحظه اساساً درباره چنین نظم اخلاقی مشخصی نبوده است. جذابیت فیلم در این بود که شخصیتهایش، با وجود حماقت، درون منطق خودشان کاملاً قابل فهم بودند و جهان هم گاهی آنها را وادار میکرد هزینه این حماقت را بدهند. وقتی فیلم ناگهان تصمیم میگیرد همه باید راهی برای نجات پیدا کنند، بخشی از همان خشونت و پوچگرایی بالقوهای را که میتوانست فیلم را متمایز کند کنار میگذارد.
با وجود این، نمیتوان «فیلم احمق ها» را فیلمی شکستخورده دانست. میکن بلر دستکم به اصول پایه روایت مسلط است، بازیگر را میشناسد و میداند چطور یک شخصیت را از یک تیپ ساده جدا کند. حتی بعد از «انتقامجوی سمی» هم میتوان دید که علاقه او فقط به خشونت یا موقعیتهای عجیب محدود نمیشود. بلر جنسهای مختلف کمدی را میشناسد و توانایی حرکت میان طنز خشک، هجو اغراقآمیز و کمدی موقعیت را دارد. مسئله جایی آغاز میشود که باید به منطقی که خودش ساخته اعتماد کند و اجازه دهد داستان بدون ترس تا پایان طبیعیاش پیش برود.
مارک و دیویس میتوانستند همان احمقهایی باقی بمانند که فیلم از ابتدا به ما معرفی کرده بود. شریدن هم میتوانست همان شخصیت بیرحمتری شود که برای مدتی کوتاه نویدش را میداد. شاید اگر بلر در پرده سوم کمتر نگران نجات دادن شخصیتهایش بود و بیشتر به آشفتگیای اعتماد میکرد که خودش ساخته بود، «فیلم احمق ها» میتوانست از یک کمدی قابل احترام فراتر برود. فیلم در بهترین لحظاتش یک نکته ساده را بهخوبی میفهمد: حماقت زمانی خندهدار است که خود شخصیت از احمقانه بودن رفتارش خبر نداشته باشد. اما در پایان، این خود فیلم است که بیش از اندازه از سرنوشت احمقهایش آگاه میشود و دستشان را میگیرد تا سالم به مقصد برسند.

