محصول: ۲۰۲۶ – کشور کره جنوبیژانر: اکشن-جاسوسی، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۱.۵ / ۴کارگردان: Ryoo Seung-wan
«فیلم هیومینت»؛ وقتی بدنها بهتر از شخصیتها حرف میزنند
ریو سئونگوان سالهاست که در سینمای جریان اصلی کره جنوبی یک ویژگی قابل اتکا دارد: وقتی قرار است آدمها با هم درگیر شوند، تقریباً همیشه میداند چه میکند. او بدن را در قاب گم نمیکند، فاصلهها را میشناسد، جای دوربین را طوری انتخاب میکند که ضربه واقعاً احساس شود و مهمتر از همه، اجازه نمیدهد شلوغی صحنه با بینظمی اشتباه گرفته شود. در اکشن او معمولاً میدانیم چه کسی کجاست، به کجا حرکت میکند و خطر از چه جهتی نزدیک میشود.
«فیلم هیومینت» دقیقاً روی همین مرز موفق و ناموفق سئونگوان حرکت میکند. کافی است درگیری شروع شود تا فیلم ناگهان انرژی بگیرد؛ اما همین که اسلحهها کنار میروند و نوبت به توضیح آدمها، انگیزههایشان و روابط میان آنها میرسد، ضعفهای فیلمنامه خودش را نشان میدهد. انگار سئونگوان برای طراحی حرکت بدنها زبان بسیار دقیقتری دارد تا برای ساختن زندگیای که پشت این بدنها قرار گرفته است.
افتتاحیه تقریباً نمونه کامل چیزی است که فیلم میتوانست باشد. جو را وسط یک عملیات میبینیم و پیش از آنکه اطلاعات زیادی دربارهاش دریافت کنیم، توانایی و شخصیتش از طریق عمل آشکار میشود. در همان حال، اتفاقی که در جریان عملیات رخ میدهد ضربهای همزمان اخلاقی و عاطفی به او وارد میکند؛ زخمی که میتوانست موتور اصلی شخصیت در ادامه باشد.
این شروع مهم است چون برای چند دقیقه فیلم نشان میدهد چگونه میتوان اکشن و شخصیتپردازی را به یک چیز واحد تبدیل کرد. آنچه جو انجام میدهد، چیزی که قادر نیست جلویش را بگیرد و پیامد آن، همه میتوانند بخشی از گذشتهای باشند که رفتار بعدی او را شکل میدهد. اما فیلم خیلی زود این امکان را کنار میگذارد و به الگوی آشنای تریلرهای جاسوسی برمیگردد.
از اینجا به بعد، همان عناصر آشنای ژانر وارد میشوند: مقامهای بالادستی، مأمورانی که باید جلوی قهرمان را بگیرند، جلسات توضیحی، گفتوگوهای اطلاعاتی و شخصیتهایی که مدام چیزهایی را برای یکدیگر تعریف میکنند تا مخاطب بداند مرحله بعد چه خواهد بود. فیلمی که در افتتاحیه توانسته بود شخصیت را از دل کنش بیرون بکشد، حالا دوباره به دیالوگ پناه میبرد.
این مسئله با خود عنوان «HUMINT» هم تناقض جالبی پیدا میکند. اطلاعات انسانی، برخلاف اطلاعاتی که از ابزارهای تکنولوژیک به دست میآیند، بر اعتماد و بیاعتمادی، شناخت آدمها، فریب، وفاداری و آسیبپذیری روابط انسانی استوار است. انسان در چنین ساختاری هم منبع اطلاعات است و هم نقطه ضعف سیستم. «فیلم هیومینت» میتوانست همین مفهوم را به هسته درام تبدیل کند، اما عمدتاً از آن بهعنوان نشانهای برای معرفی ژانر استفاده میکند.
جو با این حال یکی از معدود شخصیتهایی است که دستکم پایهای قابل قبول دارد. فیلم برای او یک گذشته نزدیک و یک زخم اخلاقی میسازد و این زخم میتوانست در ادامه تصمیمهایش را پیچیده کند. مسئله اینجاست که موقعیتهایی که مقابل او قرار میگیرند آنقدر پیچیده نیستند. فیلم ظرفیت یک شخصیت چندلایه را ایجاد میکند، اما بعد او را در موقعیتهایی قرار میدهد که پاسخ درست تقریباً از قبل مشخص است. در نتیجه جو کمتر مجبور میشود با تناقضهای خودش روبهرو شود.
جو اینسونگ نیز از نظر فیزیکی انتخاب مناسبی برای چنین نقشی است. او میتواند سنگینی و سکوت شخصیت را بدون اغراق منتقل کند و در صحنههای اکشن نیز حضورش کاملاً باورپذیر است. اما بازیگر در نهایت بیشتر از آنچه فیلمنامه به او اجازه میدهد، نمیتواند کاری انجام دهد. «هیومینت» از ظرفیت حضور او استفاده میکند، ولی فرصت نمیدهد این حضور به یک شخصیت واقعاً پیچیده تبدیل شود.
این محدودیت در پارک گون بیشتر خودش را نشان میدهد. تقابل مأموران دو کره میتوانست ستون اصلی فیلم باشد. سئونگوان پیشتر در «پرونده برلین» نشان داده بود که این موقعیت چقدر قابلیت دراماتیک دارد: دو نظام متفاوت، دو تعریف متفاوت از وفاداری و آدمهایی که وظیفهشان آنها را در برابر یکدیگر قرار میدهد. در آن فیلم، این تضاد در ریتم، رابطه شخصیتها و اکشن به هم متصل بود. اینجا اما دو مأمور بیشتر شبیه قطعاتی هستند که فیلمنامه به وسیله آنها باید خودش را به درگیری بعدی برساند.
قرار نیست «فیلم هیومینت» الزاماً فیلمی سیاسی درباره تقسیم کره باشد. حتی یک رابطه ساده میان دو مأمور که سازمانهایشان آنها را مقابل هم گذاشتهاند میتوانست کافی باشد. اما فیلم برای همین رابطه ساده نیز زمان کافی صرف نمیکند. چند دیالوگ درباره وفاداری و تفاوت دو طرف وجود دارد، ولی رابطهای ساخته نمیشود که این حرفها از دل آن بیرون بیایند. در نتیجه جملات سیاسی و انسانی فیلم بیشتر اعلام موضعاند تا نتیجه تجربه شخصیتها.
سونهوا بیش از همه از همین کمبود آسیب میبیند. فیلم چندین مسیر روایی باز میکند؛ از سرکنسول و روسها گرفته تا عملیاتهای اطلاعاتی و رقابت مأموران. در میان این ازدحام، زنی که میتوانست یکی از محورهای اصلی داستان باشد، بهتدریج از مرکز کنار میرود.
مشکل فقط کمبود زمان حضور او نیست. سونهوا در نهایت بیشتر موضوع تصمیمهای دیگران میشود تا صاحب تصمیم. باید دربارهاش تصمیم گرفته شود، باید نجات پیدا کند یا حضورش باید محرک رفتار مردان باشد. هر بار که فیلم میتواند او را به یک شخصیت مستقل نزدیک کند، روایت دوباره به سمت مأموریت و تهدید بعدی میرود.
شین سهکیونگ هم نشان میدهد که برای این نقش ظرفیت بیشتری دارد. ضعف در بازی او نیست؛ شخصیت فضای کافی برای زندگی ندارد. حتی رابطه او با پارک گون نیز هیچگاه از مرحله یک امکان فراتر نمیرود. فیلم میخواهد از این رابطه برای ایجاد بار عاطفی استفاده کند، اما چیزی که میبینیم بیشتر طرح اولیه یک رابطه است تا رابطهای که واقعاً شکل گرفته باشد.
به همین دلیل اگر «فیلم هیومینت» را یک داستان عاشقانه در قالب اکشن بدانیم، در حق فیلم بیش از اندازه سخاوتمند بودهایم. این رابطه آنقدر کمرنگ است که نمیتواند ساختار روایت را تحت تأثیر قرار دهد. تصمیمهایی که در پایان باید از دل عاطفه بیرون بیایند، پشتوانه عاطفی کافی ندارند. فیلم ابتدا تصمیم نهایی را میگیرد و بعد تلاش میکند رابطهای پیدا کند که آن را توجیه کند.
در طرف مقابل، هوانگ چیسونگ بسیار زندهتر به نظر میرسد. نه به این دلیل که شخصیت پیچیدهتری است، بلکه چون فیلم اجازه میدهد عمل کند. او تهدید میکند، تصمیم میگیرد، به دیگران فشار میآورد و مناسبات قدرت را تغییر میدهد. شرارتش از توضیح درباره شرارت نمیآید؛ آن را در رفتار میبینیم. همین موضوع باعث میشود در فیلمی که شخصیتهای اصلی اغلب درگیر انتقال اطلاعاتاند، هوانگ ملموستر باشد.
در واقع، اینجا میتوان به یک قاعده درباره شخصیتپردازی «فیلم هیومینت» رسید: هر وقت فیلم اجازه میدهد شخصیت دست به عمل بزند، آن شخصیت بهتر شکل میگیرد؛ هر وقت شخصیت به وسیلهای برای انتقال اطلاعات یا رساندن داستان به صحنه اکشن بعدی تبدیل میشود، هویت او کمرنگ میشود. هوانگ را بیشتر میشناسیم چون بیشتر عمل میکند. سونهوا را کمتر میشناسیم چون بیشتر درباره او تصمیم گرفته میشود.
ولادیوستوک هم به شکلی مشابه گرفتار همین مشکل است. فیلم از شهر استفاده میکند تا فضای سرد و بیاعتماد یک تریلر جاسوسی را بسازد: نورهای سرد، خیابانها، معماری و فاصلههای خالی همگی از نظر بصری حسابشدهاند. اما این شهر هرگز به بخشی از درام تبدیل نمیشود. ولادیوستوک فضا دارد، اما مکان ندارد.
تفاوت این دو مفهوم مهم است. فضا میتواند حالوهوایی ایجاد کند؛ مکان باید روی شخصیتها و اتفاقات اثر بگذارد. در «فیلم هیومینت» اگر ولادیوستوک را با شهری دیگر عوض کنیم، بخش زیادی از مناسبات داستان همچنان بدون تغییر باقی میماند. شهر دیده میشود، اما درام را شکل نمیدهد. نامش تکرار میشود و تصاویرش به فیلم هویت بصری میدهند، ولی خودش صاحب هویت روایی نمیشود.
در مقابل، وقتی اکشن شروع میشود، تقریباً تمام این ایرادها برای مدتی ناپدید میشوند. بیشتر درگیریهای فیلم نشان میدهند چرا سئونگوان همچنان یکی از کارگردانان قابل اعتماد اکشن در کره جنوبی است. جای شخصیتها روشن است، حرکت بدنها قابل دنبال کردن است و دوربین میفهمد چه زمانی باید نزدیک شود و چه زمانی عقب بایستد. حتی اشیای محیط نیز وارد طراحی مبارزه میشوند و صرفاً دکور باقی نمیمانند.
تدوین هم در این بخش هوشمندانه عمل میکند. برشها برای پنهان کردن ضعف طراحی استفاده نمیشوند؛ برعکس، چون جغرافیای صحنه از قبل برای مخاطب روشن است، تدوین میتواند سرعت بگیرد بدون اینکه سردرگمی ایجاد کند. ما میدانیم شخصیتها کجا هستند و بعد از هر برش نیز هنوز رابطه آنها با فضا را میفهمیم. هیجان از فهمیدن خطر میآید، نه از ناتوانی در فهمیدن صحنه.
بدن در سینمای سئونگوان همچنان اهمیت اساسی دارد. ضربه باید به بدن برسد، فاصله باید طی شود و پیروزی یا فرار باید هزینه فیزیکی داشته باشد. همین نگاه است که سکانسهای اکشن «فیلم هیومینت» را از بخشهای جاسوسی آن زندهتر میکند. در این لحظات آدمها دیگر درباره مأموریت توضیح نمیدهند؛ مجبورند برای زنده ماندن از بدنشان استفاده کنند.
تیراندازی پایانی، که در آن بدن تا حدی از مرکز درگیری کنار میرود، به همین دلیل نسبت به سایر صحنههای اکشن فیلم کماثرتر است. هرچه اکشن بیشتر به شلیک از فاصله و پوشش وابسته میشود، بخش مهمی از امضای سئونگوان نیز ناپدید میشود. بهترین لحظات او زمانی شکل میگیرند که محیط و بدن به یکدیگر واکنش نشان میدهند.
اما همین نقطه قوت، ضعف بزرگتری را هم آشکار میکند. در یک فیلم جاسوسی خوب، اکشن باید حاصل تصمیمهای شخصیتها باشد؛ اینجا گاهی برعکس به نظر میرسد. انگار ابتدا صحنه درگیری طراحی شده و بعد فیلمنامه باید آدمها را به جایی برساند که آن درگیری امکانپذیر شود.
در نتیجه مفاهیمی مثل وفاداری، فداکاری، نجات و قول، که میتوانستند ستون عاطفی فیلم باشند، اغلب تبدیل به ابزار پیشبرد داستان میشوند. فیلم درباره وفاداری حرف میزند، اما کمتر فرصتی میدهد تا ببینیم این وفاداری چگونه در زندگی شخصیتها شکل گرفته است. رابطهها قرار است تصمیمها را توجیه کنند، در حالی که خود رابطهها به اندازه کافی ساخته نشدهاند.
ریتم ۱۱۹ دقیقهای فیلم نیز از همین پراکندگی آسیب میبیند. سئونگوان ایدهها و خطوط فرعی متعددی وارد داستان میکند، اما بسیاری از آنها پیش از آنکه به عمق برسند، کنار گذاشته میشوند یا فقط برای تولید موقعیتی تازه مورد استفاده قرار میگیرند. بنابراین اطلاعات داستان بیشتر میشود، اما الزاماً شناخت ما از آدمها افزایش پیدا نمیکند.
موسیقی از معدود عناصری است که تقریباً همیشه کیفیت حرفهای فیلم را حفظ میکند. حتی زمانی که فیلمنامه نمیتواند احساس لازم را بسازد، موسیقی به حفظ لحن جاسوسی و عاطفی اثر کمک میکند. تیتراژ پایانی، با موسیقی آرامترش، حتی بهتر عمل میکند؛ چون برای لحظاتی اجازه میدهد فیلم از تلاش مداوم برای ایجاد هیجان فاصله بگیرد.
اما پایان دوباره همان مشکل اساسی را آشکار میکند. تصمیمهای نهایی بیشتر به نظر میرسند که فیلمنامه به آنها نیاز دارد، نه اینکه شخصیتها بهتدریج به آنها رسیده باشند. فیلم از قبل میداند قرار است به کجا برسد و حالا باید شخصیتها را به همان مقصد برساند.
این شاید مهمترین فاصله میان سئونگوانِ اکشنساز و سئونگوانِ قصهگو باشد. در صحنه مبارزه، او به بدنها آزادی میدهد تا به محیط واکنش نشان دهند، اشتباه کنند، راه تازهای پیدا کنند و خودشان را نجات دهند. اما در روایت، شخصیتها اغلب به نتیجهای مقیدند که فیلمنامه از پیش تعیین کرده است.
«فیلم هیومینت» در نهایت نه فیلمی است که تواناییهای ریو سئونگوان را زیر سؤال ببرد و نه اثری که بتواند ظرفیتهای روایی او را یک قدم جلوتر ببرد. برعکس، فیلم همان دو وجه آشنای سینمای او را کنار هم میگذارد: فیلمسازی که هنوز در طراحی اکشن دقیق، فیزیکی و مسلط است و قصهگویی که در فاصله میان این سکانسها، برای تبدیل شخصیتها، سیاست، رابطه و وفاداری به یک جهان منسجم با مشکل روبهرو میشود.
اگر بخواهیم «فیلم هیومینت» را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بهترین توصیف این باشد: ریو سئونگوان هنوز بهتر از هر چیز میداند آدمها چطور باید بجنگند، اما همیشه به همان اندازه نمیداند چرا باید بجنگند. هر بار که بدن جای توضیح را میگیرد، فیلم جان میگیرد؛ و هر بار که قرار است معنای این مبارزه برای آدمها روشن شود، «هیومینت» دوباره به همان محدودیتی برمیگردد که در بخشهای رواییاش دارد.

