نام انگلیسی: فیلم Lucky Strike
نام فارسی:فیلم لاکی استرایک (نام سیگاری که در فیلم به نشانهای برای شناسایی جاسوس نازی تبدیل میشود)
محصول: ۲۰۲۶ –کشور آمریکا
ژانر: جنگی، اکشن، درام
ردهی سنی: ۱۶+
امتیاز: ۰.۵ از ۴
نقد فیلم لاکی استرایک
«فیلم لاکی استرایک» تمام امکانات لازم برای تبدیل مسیر ۳۰.۵کیلومتری یک سرباز زخمی به نبردی فرساینده علیه نازیها، سرمای زمستان و ناامیدی را در اختیار دارد، اما راد لوری به تنهایی و ایدهی اصلی فیلمش اعتماد نمیکند. او سختی مسیر را با نمایش مایلهای باقیمانده توضیح میدهد و برای گریز از یکنواختی، روایت را با خانهی فرانسویها، سگ، تانک و درگیریهایی بیاثر نقطهگذاری میکند.
اسکات ایستوود نیز توان حمل این روایت سولو را ندارد و بیسیمی که باید مهمترین ابژهی فیلم لاکی استرایک باشد، چیزی فراتر از باری بر پشت شخصیت نمیشود. تناقض آنجاست که یک نخ سیگار لاکی استرایک در چند دقیقه صاحب قاعده، معنا و نتیجه میشود و جان سرباز را نجات میدهد، اما فیلم لاکی استرایک در بیش از یک ساعت نمیتواند از مسیر، طبیعت، بدن زخمی و بیسیم همان اندازه درام بسازد.
درام بقا پیش از آنکه به تعداد موانع، تعقیبها و لحظههای خطر وابسته باشد، به توانایی فیلمساز در تبدیل زمان و مسیر به تجربه نیاز دارد. شخصیت باید هر قدم را با بدنی متفاوت از قدم پیشین بردارد، محیط باید بهتدریج او را فرسوده کند و فاصلهی باقیمانده فقط عددی روی نقشه نباشد؛ بلکه وزنی باشد که هم بر جسم شخصیت و هم بر ذهن مخاطب فشار وارد میکند. فیلمساز باید بتواند از سکوت، تکرار، تنهایی و کندی درام بسازد.
«فیلم لاکی استرایک» همهی مواد لازم برای چنین فیلمی را در اختیار دارد. جان کسل، سربازی زخمی در جریان نبرد آردن، پشت خطوط نیروهای آلمانی گرفتار شده است و باید با اتکا به یک بیسیم و توان جسمی باقیماندهاش، مسیری حدود ۳۰.۵ کیلومتر را در سرمای زمستان طی کند تا خود را به نیروهای متفقین برساند. راد لوری این روایت را با همکاری مارک فرایدمن نوشته و اسکات ایستوود نیز نقش اصلی آن را بر عهده دارد.
عنوان فیلم لاکی استرایک را نباید بهصورت تحتاللفظی به «ضربهی خوششانس» ترجمه کرد، زیرا «فیلم لاکی استرایک» در این روایت فقط عبارتی انگلیسی نیست، بلکه نام برند سیگاری است که به یکی از معدود جزئیات روایی مؤثر فیلم تبدیل میشود. براساس قاعدهای نانوشته که فیلم میان سربازان آمریکایی تعریف میکند، آنها سیگار بدون فیلتر لاکی استرایک را تا جایی میکشند که نوشتهی روی بدنهی سیگار نیز بسوزد.
جاسوس نازی که از این عادت آگاه نیست، سیگار خود را پیش از رسیدن آتش به نوشتهی «Lucky Strike» خاموش میکند و همین اشتباه هویتش را برای کسل آشکار میسازد. عنوان از این طریق معنایی دوگانه پیدا میکند: از یکسو مستقیماً به همان سیگار اشاره دارد و از سوی دیگر، کشف این جزئیات به فرصت خوششانسی تبدیل میشود که جان شخصیت اصلی را نجات میدهد. بنابراین حفظ نام «فیلم لاکی استرایک» نه انتخابی برای پرهیز از ترجمه، بلکه ضرورتی برای نگهداشتن کارکرد روایی عنوان است.
این صحنه از معدود لحظاتی است که فیلمنامه میتواند یک شیء روزمره را به ابژهای روایی تبدیل کند. سیگار پیشتر معرفی میشود، ویژگی مشخصی پیدا میکند و در لحظهای بحرانی به تشخیص دشمن و نجات شخصیت میانجامد. تناقض دردناک فیلم لاکی استرایک نیز همینجاست: یک نخ سیگار در چند دقیقه صاحب پیشینه، معنا و نتیجه میشود، اما بیسیمی که در تمام مسیر بر پشت کسل حمل شده است، هرگز به چنین جایگاهی نمیرسد.
مسیر ۳۰.۵کیلومتری شخصیت میتوانست به جنگی همزمان علیه نیروهای نازی، سرمای زمستان، بدن زخمی و ناامیدی تبدیل شود. هر بخش از راه میتوانست موقعیتی تازه برای آشکارشدن محدودیتهای جسمانی و روانی این سرباز باشد. اما لوری نه فاصله را به مسیر تبدیل میکند، نه طبیعت را به دشمن و نه تنهایی را به فرم میرساند.
فیلم لاکی استرایک دائماً میکوشد به مخاطب بگوید شرایط تا چه اندازه دشوار است. روی تصویر تعداد مایلهای باقیمانده نوشته میشود و با کاهش عدد قرار است احساس کنیم شخصیت به قیمت فرسودگی جسم و روان به مقصد نزدیکتر شده است. اما عدد نمیتواند جانشین تجربه شود. فیلم لاکی استرایک فاصله را اندازه میگیرد، ولی آن را محسوس نمیکند.
مخاطب فیلم لاکی استرایک نمیفهمد پیمودن هر چند مایل چه تغییری در بدن جان کسل ایجاد کرده است. سرما چگونه توان حرکت او را کاهش میدهد؟ زخم تا چه اندازه پیشروی میکند؟ گرسنگی، بیخوابی و ترس از دیدهشدن چه اثری بر تصمیمهایش میگذارند؟ آیا شخصیتی که ده مایل از مسیر را پیموده همان انسانی است که در ابتدای راه بوده است؟ فیلم لاکی استرایک برای هیچکدام از این پرسشها پاسخی تصویری ندارد.
کسل در طول روایت لنگ میزند، گاهی نفسش سنگین میشود و برای مدتی روی زمین میافتد؛ اما بدن او به حافظهی مسیر تبدیل نمیشود. جراحتش بیشتر نشانهای ثابت برای یادآوری سختی است تا فرایندی که با گذر زمان وخیمتر شود. فیلم لاکی استرایک قرار است دربارهی فرسایش باشد، ولی شخصیت تقریباً با همان وضعیت جسمانی از یک حادثه به حادثهی بعدی منتقل میشود.
طبیعت نیز حضور دراماتیکی ندارد. زمستان، جنگل و کوهستان فقط پسزمینهی پیادهرویاند. برف نمیتواند مسیر را تغییر دهد، سرما شخصیت را به تصمیمی متفاوت وادار نمیکند و جغرافیای جنگل به دام یا پناهگاه تبدیل نمیشود. لوری محیطی را انتخاب کرده که باید دائماً بر شخصیت فشار وارد کند، اما آن را به مجموعهای از تصاویر عمومی از زمستان اروپایی تقلیل میدهد.
این مسئله در مقایسه با «پاسگاه» عجیبتر بهنظر میرسد. در آن فیلم، صخرههای اطراف پایگاه فقط منظره نبودند؛ موقعیت نامناسب نیروهای آمریکایی و احساس محاصره را تعریف میکردند. مخاطب میدانست حمله از کجا آغاز میشود، سربازان در چه نقطهای گرفتارند و برای رسیدن از بخشی از پایگاه به بخش دیگر چه خطری باید تحمل کنند.
لوری در «پاسگاه» به مکان اعتماد داشت. تعداد فراوان شخصیتها و محدودیت فضای پایگاه نه به سردرگمی، بلکه به بخشی از تجربهی جمعی نبرد تبدیل میشدند. دوربین فیلم لاکی استرایک با فاصلهگرفتن از برشهای مکرر، جای سربازان، مسیر حمله و آشفتگی میدان را روشن نگه میداشت. جغرافیا پیش از آغاز نبرد ساخته شده بود و به همین دلیل، هر حرکت در سکانس پایانی معنا داشت.
اما در «فیلم لاکی استرایک»، با وجود آنکه بخش بزرگی از فیلم فقط یک شخصیت را دنبال میکند، هیچ جغرافیای قابلفهمی شکل نمیگیرد. جنگلها و مسیرها تفاوت مشخصی با یکدیگر ندارند و مخاطب نمیتواند بفهمد کسل از کجا آمده، چه مسافتی را پشت سر گذاشته و چرا یک راه نسبت به راه دیگر خطرناکتر است. نوشتن عدد مایلهای باقیمانده روی تصویر، تلاشی برای جبران همین فقدان است.
فیلمساز زمانی به نوشتههای روی تصویر متوسل میشود که خود تصویر قادر به انتقال مسافت نیست. بهجای آنکه تغییر نور، وضعیت لباس، عمق برف، شدت زخم و فرسودگی بدن عبور زمان و فاصله را نشان دهند، یک عدد کاهش پیدا میکند. فیلم لاکی استرایک از مخاطب میخواهد اطلاعات را بپذیرد، نه اینکه مسیر را تجربه کند.
در چنین روایتی، بازیگر اصلی باید بتواند خلأهای دیالوگ و حادثه را با بدن، چهره و حضورش پر کند. روایت سولو به بازیگری نیاز دارد که ترس از دیدهشدن، درد زخم، فروریختن امید و بازگشت غریزی میل به بقا را بدون توضیح مستقیم منتقل کند. تماشاگر باید بتواند از شیوهی راهرفتن، نگاهکردن و نفسکشیدن شخصیت، مرحلهی تازهای از فروپاشی او را تشخیص دهد.
اسکات ایستوود نشان میدهد هنوز بازیگری نیست که بتوان یک روایت انفرادی را بر حضور او بنا کرد. او ظاهر و فیزیک مناسبی برای نقش سرباز دارد، اما نمیتواند تغییرات درونی شخصیت را به بدنش منتقل کند. کسل در بیشتر فیلم لاکی استرایک فقط چهرهای جدی، صدایی خسته و حرکتی همراه با لنگیدن دارد.
کلینت ایستوود بهجای ساختن مراحل مختلف تنهایی، یک وضعیت واحد را تا پایان تکرار میکند. اضطراب پیش از مواجهه با دشمن، ناامیدی پس از شکست، آرامش کوتاهمدت در پناهگاه و ارادهی دوباره برای حرکت، تفاوت حسی روشنی با یکدیگر ندارند. بازی او اطلاعات فیلمنامه را اجرا میکند، اما تجربهی انسانی مسیر را شکل نمیدهد.
فیلم لاکی استرایک نیز بهجای آنکه از این محدودیت آگاه باشد و آن را با میزانسن، تدوین یا زبان بصری جبران کند، مدام بر چهره و بدن ایستوود تکیه میکند. نتیجه آن است که بخشهای طولانی پیادهروی نه مراقبهای دربارهی تنهاییاند و نه تجربهای دلهرهآور از بقا؛ فقط تصاویری از سربازی هستند که در جنگل و کوهستان لنگ میزند.
لوری ظاهراً از یکنواختی چنین موقعیتی آگاه است، اما بهجای آنکه یکنواختی را به بخشی از جهان فیلم تبدیل کند، از آن فرار میکند. روایت مدام با حادثهای تازه نقطهگذاری میشود تا شخصیت برای چند دقیقه از پیادهروی بازبماند. مشکل این نیست که فیلم لاکی استرایک حادثه دارد؛ مشکل این است که حوادث از دل مسیر و وضعیت شخصیت بیرون نمیآیند.
سکانس پناهگرفتن کسل در خانهی خانوادهی فرانسوی مضحکترین نمونهی این رویکرد است. ورود به خانه میتوانست فرصتی برای توقف باشد؛ لحظهای که شخصیت پس از تنهایی طولانی، دوباره با زندگی انسانی، گرما و امکان امنیت روبهرو شود. همین آرامش موقت میتوانست ترس ازدستدادن پناهگاه را چند برابر کند.
اما فیلم لاکی استرایک به چنین توقفی اعتماد ندارد. بهسرعت درگیری آغاز میشود، کسل فرار میکند، با سگ مقابله میکند، تانکی بهشکلی کاملاً هالیوودی مسیر خود را تغییر میدهد، سقوطی رخ میدهد و شخصیت پس از پشت سر گذاشتن این مجموعهی نامنسجم، دوباره به همان خانه بازمیگردد تا بیسیمش را بردارد.
هیچیک از این رخدادها فرصت نمیکنند به موقعیتی کامل تبدیل شوند. خانوادهی فرانسوی به رابطهای انسانی با کسل نمیرسد، خانه هویت مکانی پیدا نمیکند، سگ به تهدیدی جدی تبدیل نمیشود و تانک نیز بیش از آنکه وزن و قدرت یک ماشین جنگی را داشته باشد، وسیلهای برای ساختن حادثهای نمایشی است.
بازگشت شخصیت به خانه برای برداشتن بیسیم نیز قرار است اهمیت این وسیله را دوباره یادآوری کند، اما بیشتر ماهیت ساختگی سکانس را آشکار میسازد. کارگردان بیسیم را میگذارد تا دلیلی برای بازگرداندن شخصیت به موقعیت پیشین داشته باشد، نه اینکه بازگشت نتیجهی رابطهی دراماتیک کسل با این وسیله باشد.
این سکانس مجموعهای از نقاطی است که روی خط روایت علامتگذاری شدهاند: خانه، درگیری، فرار، سگ، تانک، سقوط و بازگشت. لوری میان این نقاط حرکت میکند، اما هیچکدام را به تعلیق، شخصیتپردازی یا تجربهی بقا نمیرساند. حوادث فقط برای آن رخ میدهند که چند دقیقه از تماشای پیادهروی شخصیت فاصله بگیریم.
پرسش اساسی همینجا شکل میگیرد: اگر فیلمساز تا این اندازه از سکوت، تکرار و تنهایی این داستان میترسیده، چرا اساساً ساخت آن را پذیرفته است؟ فیلم لاکی استرایک به کارگردانی نیاز داشت که بتواند از راهرفتن، توقفکردن، گوشدادن و ترسیدن سینما بسازد؛ نه کسی که هر بار با آرامشدن روایت، حادثهای تازه را به آن تزریق کند.
پیادهروی باید خودِ درام میبود. صدای قدمها روی برف، تغییر ریتم نفسکشیدن، تلاش برای پیداکردن مسیر، وسوسهی توقف و ترس از خوابیدن میتوانستند گفتمان اصلی فیلم را بسازند. هر قدم باید نشانهای از ادامهی اراده و همزمان نزدیکشدن بدن به فروپاشی میبود.
اما لوری مسیر را فاصلهای خالی میان چند حادثه میبیند. او بهجای آنکه از تکرار، فرسایش بسازد، تکرار را حذف میکند. بهجای آنکه سکوت را به ترس تبدیل کند، با دیالوگ و موسیقی آن را پر میکند. بهجای آنکه تنهایی را به وضعیت روانی شخصیت تبدیل کند، هر چند دقیقه یک دشمن یا مانع تازه وارد فیلم میسازد.
بیسیم میتوانست مهمترین ابژهی روایت باشد. این وسیله از یکسو تنها پیوند کسل با نیروهای خودی و از سوی دیگر، جسمی سنگین بر پشت سربازی زخمی است. میتوانست هم امید نجات باشد و هم بار اضافی مسیر؛ هم صدایی از جهان بیرون و هم یادآور فاصلهی عظیم شخصیت با آن جهان.
بیسیم حتی میتوانست رابطهی فیلم لاکی استرایک با صدا را تعریف کند. خشخش امواج، صداهای ناقص، پیامهای نامفهوم و سکوتهای طولانی میتوانستند اضطراب و تنهایی کسل را شکل دهند. هر بار روشنکردن دستگاه میتوانست خطر افشای موقعیت را در برابر امکان دریافت کمک قرار دهد.
اما فیلم لاکی استرایک هیچکدام از این ظرفیتها را پی نمیگیرد. بیسیم در طول روایت حمل میشود و گاهی اطلاعاتی منتقل میکند، اما به ابژهای با معنا و تاریخ تبدیل نمیشود. وزن آن روی بدن شخصیت احساس نمیشود، رابطهی عاطفی یا عملی کسل با آن تغییر نمیکند و حضورش فرم صوتی فیلم را نمیسازد.
علت شکست بیسیم همان علت شکست مسیر است: خود فیلم بستر اتفاق نیست. وقتی پیادهروی، تنهایی و فرسودگی به وضعیت دراماتیک تبدیل نشدهاند، هیچ وسیلهای نیز نمیتواند در نسبت با آنها معنا پیدا کند. ابژه فقط زمانی اهمیت مییابد که جهان اطرافش بتواند کارکرد آن را تغییر دهد.
مقایسهی بیسیم با سیگار لاکی استرایک همین ضعف را روشنتر میکند. سیگار فقط برای مدتی کوتاه در روایت حضور دارد، اما فیلمنامه فیلم لاکی استرایک برای آن قاعده، زمینه و نتیجه میسازد. مخاطب میداند سربازان آمریکایی چگونه آن را میکشند، جاسوس نازی چه اشتباهی مرتکب میشود و این تفاوت رفتاری چگونه به افشای هویت او میانجامد.
بیسیم در مقابل، تقریباً تمام مسیر را همراه شخصیت طی میکند، اما فیلم لاکی استرایک نمیتواند برای آن چنین زنجیرهای بسازد. دستگاه بهرغم حضور طولانیاش نه رابطهی کسل با جهان بیرون را تعریف میکند و نه از نظر صوتی یا جسمانی به بخشی از تجربهی بقا تبدیل میشود. یک نخ سیگار در چند دقیقه به ابژهای کامل میرسد و یک بیسیم سنگین در بیش از یک ساعت فقط وسیلهای حملشده باقی میماند.
در «پاسگاه»، سلاح، سنگر، خودرو و ساختمانهای پایگاه بخشی از موقعیت سربازان بودند. شخصیتها براساس فاصله و دسترسی به این عناصر تصمیم میگرفتند. در «فیلم لاکی استرایک»، بیسیم با وجود تأکید روایی، بیشتر وسیلهای است که ایستوود باید آن را روی پشت خود حمل کند تا ظاهر مأموریتش کامل شود.
تقابلهای جنگی نیز از همین فقدان وزن رنج میبرند. سربازان آلمانی نه به نیرویی دائماً حاضر در فضای اطراف تبدیل میشوند و نه تعقیب آنها منطق مشخصی پیدا میکند. حضورشان به چند تیراندازی و مواجهه محدود میشود که باید به مخاطب یادآوری کند شخصیت پشت خطوط دشمن قرار دارد.
این نبردها بیشتر به بازسازیهای مناسبتی سالگرد جنگ داخلی آمریکا شباهت دارند؛ گروهی سیاهیلشکر با لباسهای تاریخی در میدان قرار میگیرند، اسلحهها شلیک میشوند و دود فضا را پر میکند، اما هیچچیز وزن و بینظمی یک درگیری واقعی را ندارد. میزانسنها نه تهدید دشمن را میسازند و نه موقعیت کسل را بحرانیتر میکنند.
لباس، اسلحه، تانک و انفجار فقط دورهی تاریخی فیلم لاکی استرایک را اعلام میکنند. آنها نمیتوانند تجربهی جنگ را بسازند. همانطور که نوشتن تعداد مایلها جای پیمودن مسیر را نمیگیرد، قراردادن چند سیاهیلشکر در لباس نیروهای نازی نیز جای طراحی نبرد را پر نمیکند.
در «پاسگاه»، دوری از برشهای فراوان و حرکت حسابشدهی دوربین باعث میشد نبرد پایانی تداوم و واقعیت پیدا کند. مخاطب میدانست هر سرباز برای رسیدن به نقطهای دیگر چه مسیری را طی میکند و چرا هر حرکت خطرناک است. حتی در شلوغترین لحظات، جغرافیای پایگاه از میان نمیرفت.
در «فیلم لاکی استرایک»، تقابلها مجموعهای از نماهای عمومی جنگیاند. فیلمساز نمیتواند رابطهی بدن شخصیت با زمین، پوشش طبیعی، مسیر گلوله و فاصلهی دشمن را بهروشنی بسازد. بنابراین نبردها نه دلهرهآورند و نه از نظر بصری کیفیتی مستقل دارند.
فقدان زیباییشناسی تصویر فقط به صحنههای جنگ محدود نمیشود. زمستان، مه، جنگل و بدن تنهای یک سرباز ظرفیت ساختن قابهایی داشتند که انزوا و کوچکی انسان را در برابر طبیعت و جنگ نشان دهند. اما تصاویر فیلم بیشتر کارکرد اطلاعرسانی دارند: اینجا جنگل است، هوا سرد است و شخصیت هنوز در حال حرکت است.
قابها نه بر تنهایی تأکید میکنند، نه چشمانداز را به تهدید تبدیل میسازند و نه میان وسعت محیط و درماندگی شخصیت نسبتی برقرار میکنند. فیلمبرداری نمیتواند جایگاه روانی کسل را در فضا منعکس کند. دوربین فقط او را دنبال میکند، بیآنکه نگاه مشخصی به مسیر یا بدنش داشته باشد.
این مسئله تفاوت مهم میان ثبتکردن و روایتکردن را نشان میدهد. دوربین «فیلم لاکی استرایک» حضور شخصیت در جنگل را ثبت میکند، اما نمیتواند از ترکیب بدن، فضا، نور و حرکت معنایی بیرون بیاورد. طبیعت به تصویر تبدیل نمیشود؛ فقط لوکیشن باقی میماند.
موسیقی، نوشتههای روی تصویر و دیالوگها نیز برای جبران این خلأ وارد میشوند. فیلم دائماً میکوشد عظمت مأموریت و سختی شرایط را به مخاطب گوشزد کند، زیرا تصویر بهتنهایی قادر به انتقال آنها نیست. هر بار که روایت باید به سکوت و بدن شخصیت اعتماد کند، لوری از راهی دیگر به ما یادآوری میکند که وضعیت دشوار و قهرمان در خطر است.
این توضیحدادن مداوم، فیلم را به تناقضی عجیب میرساند. از یکسو، روایت دربارهی فردی تنهاست و باید به خلأ، سکوت و مشاهده متکی باشد؛ از سوی دیگر، فیلمساز نمیتواند چند دقیقه بدون افزودن اطلاعات، موسیقی یا حادثه باقی بماند. او فیلم سولو ساخته، اما تحمل تنهاگذاشتن شخصیتش را ندارد.
همین ترس، «فیلم لاکی استرایک» را از تبدیلشدن به درام بقا بازمیدارد. بقا فقط زندهماندن پس از چند درگیری نیست؛ فرایندی است که در آن شخصیت بهتدریج بخشی از توان جسمی، امید و هویت قبلیاش را از دست میدهد. مخاطب باید همزمان میل به ادامهدادن و وسوسهی تسلیمشدن را در او ببیند.
کسل هیچ مسیر درونی قابلتشخیصی ندارد. او از آغاز میخواهد به نیروهای خودی برسد و تا پایان نیز همان هدف را دنبال میکند. حوادث نه نگاهش به جنگ را تغییر میدهند، نه ارادهاش را به آزمونی واقعی میگذارند و نه رابطهاش با مرگ را پیچیدهتر میکنند.
فیلمنامه پیشینه و انگیزهی شخصیت را به تجربهای در زمان حال متصل نمیکند. کسل فردی نیست که مسیر او را تغییر دهد؛ وسیلهای است برای عبور فیلم از یک نقطهی داستانی به نقطهی بعدی. همانطور که او بیسیم را حمل میکند، روایت نیز او را حمل میکند.
معنای دوگانهی عنوان میتوانست بر فاصلهی باریک میان مرگ و بقا تأکید کند. زندهماندن پشت خطوط دشمن طبیعتاً با مجموعهای از تصمیمها و شانسهای کوچک همراه است. همان نخ سیگار نشان میدهد جزئیاتی ظاهراً بیاهمیت چگونه میتوانند زندگی یک سرباز را نجات دهند.
اما فیلم لاکی استرایک فقط در همان یک صحنه میتواند مفهوم خوششانسی را به علت و نتیجه متصل کند. در بخشهای دیگر، تصادفها بیشتر حاصل نیاز فیلمنامهاند. دشمن زمانی ظاهر میشود که ریتم به حادثه احتیاج دارد و مسیر زمانی تغییر میکند که فیلمساز میخواهد موقعیتی تازه بسازد. شبکهی علت و معلولی منسجمی وجود ندارد که مخاطب بتواند براساس آن خطر و نجات را ارزیابی کند.
«پاسگاه» نشان داده بود راد لوری میتواند در فضای جنگی به شخصیتها، مکان و زمان اعتماد کند. او در آن فیلم از قهرمانسازی اغراقشده دور میشد و اجازه میداد مجموعهی رفتارهای سربازان و وضعیت پایگاه نبرد را بسازند. تغییر فرماندهان نیز روایت را به اپیزودهایی تقسیم میکرد که هرکدام نظم و روحیهی گروه را تغییر میدادند.
در فیلم لاکی استرایک ، ساختار جای خود را به نقطهگذاری داده است. خانهی فرانسویها، سگ، تانک، بیسیم، جاسوس نازی و نوشتههای مربوط به فاصله اجزایی هستند که باید مسیر را متنوع کنند. اما تنوع بدون گسترش، به پراکندگی میانجامد.
لوری در «پاسگاه» میدانست چرا هر شخصیت و هر حادثه در فیلم حضور دارد. اینجا بیشتر به این فکر میکند که پس از چند دقیقه پیادهروی چه اتفاقی باید بیفتد تا مخاطب خسته نشود. همین نگرانی باعث میشود فیلم هرگز به آن یکنواختی سازندهای نرسد که میتوانست فرسایش را محسوس کند.
فیلمسازی مناسب این داستان باید از تکرار نمیترسید. باید میتوانست تفاوتهای کوچک در عملی تکراری را آشکار کند: راهرفتن در آغاز با راهرفتن پس از بیست کیلومتر یکسان نیست؛ روشنکردن بیسیم برای نخستین بار با زمانی که آخرین امید شخصیت به آن وابسته شده تفاوت دارد؛ صدای شاخهای شکسته در ابتدای مسیر با همان صدا پس از چند ساعت تعقیب معنای دیگری پیدا میکند.
«فیلم لاکی استرایک» این تفاوتهای کوچک را نمیبیند. برای همین مجبور است تفاوت را از بیرون و با افزودن حوادث بزرگ ایجاد کند. وقتی فیلمساز نمیتواند از تغییر جزئی در بدن، فضا و صدا درام بسازد، تانک را وارد صحنه میکند.
در نتیجه، نه پیادهروی به نبردی برای بقا تبدیل میشود، نه حضور نازیها دلهرهای دائمی میسازد، نه سرمای زمستان به دشمنی واقعی میرسد و نه بیسیم جایگاهی بیشتر از وسیلهای در خلاصهی داستان پیدا میکند. فیلم همهی عناصر لازم را دارد، اما هیچکدام را به زبان سینمایی ترجمه نمیکند.
اسکات ایستوود نیز در مرکز این خلأ قرار گرفته است. فیلمی که قرار بود بر تنهایی یک سرباز بنا شود، به بازیگری سپرده شده که نمیتواند سکوت را با حضور پر کند. هرچه شخصیت تنهاتر میشود، محدودیت بازیگر و فقدان نگاه کارگردان آشکارتر میشوند.
آنچه باقی میماند سربازی است که با بیسیمی بر پشت در جنگلها و کوهستانهای زمستانی لنگ میزند. گاهی حادثهای رخ میدهد، دشمنی ظاهر میشود یا عدد مایلها تغییر میکند؛ اما نه بدن او مسیر را به یاد میسپارد و نه فیلم لاکی استرایک از این فاصله تجربهای برای مخاطب میسازد.
«فیلم لاکی استرایک» دربارهی سی کیلومتر مبارزه برای بقا نیست؛ دربارهی ترس فیلمساز از ساختن سی کیلومتر مبارزه برای بقاست. لوری بهجای آنکه تنهایی، ترس، ناامیدی و تلاش برای ادامهدادن را به گفتمان اصلی فیلم تبدیل کند، مسیر را با حوادثی بیاثر نقطهگذاری میکند.
اگر پیادهروی را از فیلم حذف کنیم، مجموعهای از صحنههای جنگی کمجان و برخوردهایی باقی میمانند که ارتباط دراماتیکی با یکدیگر ندارند. اگر حوادث را حذف کنیم، فقط مردی را میبینیم که در زمستان راه میرود. فیلم نمیتواند این دو بخش را به تجربهای واحد تبدیل کند.
«فیلم لاکی استرایک» نه بهدلیل کندبودن شکست میخورد و نه بهدلیل محدودبودن شخصیتها و مکانها. شکست آن از ناتوانی در پذیرفتن همین محدودیتها میآید. فیلمساز داستانی دربارهی مردی تنها انتخاب کرده، اما به تنهایی اعتماد ندارد؛ مسیری طولانی انتخاب کرده، اما از امتداد آن میترسد؛ بیسیمی مهم وارد داستان کرده، اما جهانی نمیسازد که این وسیله در آن معنا پیدا کند.
تنها در یک لحظه، نخ سیگاری که ناقص کشیده شده است به نشانه، ابژه و نجات تبدیل میشود. باقی فیلم اما نمیتواند از زمستان، جنگل، بدن زخمی و بیسیمی سنگین همان کاری را انجام دهد که در چند دقیقه با لاکی استرایک انجام داده است.
سی کیلومتر باقی مانده است، بعد بیست کیلومتر، بعد ده کیلومتر؛ اما فیلم لاکی استرایک از همان نخستین قدم به هیچجا نمیرود.

