نام انگلیسی: Leviticus
نام فارسی: فیلم لاویان
محصول: ۲۰۲۶ –کشور استرالیا
ژانر: دلهره، عاشقانه، فراطبیعی
ردهی سنی: ۱۶+
امتیاز: صفر از ۴
نقد فیلم لاویان
«فیلم لاویان» نه بازآفرینی خلاقانه، بلکه نسخهای بیهویت از «دنبالت میکنه» است که با جایگزینکردن عشق میان دو مرد و سرکوب مذهبی، تنها ظاهر پلات دیوید رابرت میچل را تغییر میدهد. آدریان کیارلا جامعهی سنتی پیرامون نیم و رایان را از شخصیتهایی ماکتوار میسازد، برای موجود فراطبیعیاش هویتی خلق نمیکند و حتی نمیتواند ترس دو شخصیت از بدلشدن چهرهی معشوق به عامل مرگ را عیان کند.
بازی ضعیف شخصیت نیم و زره روایی آشکار او نیز تعقیبوگریزها را بیاثر میکنند؛ تا جایی که شات پایانی فیلم، برخلاف پایان پرتعلیق «دنبالت میکنه»، به تصویری آبکی و ملودراماتیک از عشقی تبدیل میشود که فیلم هرگز موفق به ساختنش نشده است…
میان تأثیرپذیری و تقلید فاصلهای وجود دارد که فیلمساز باید آن را با جهان، شخصیتها، فرم و نگاهی تازه پر کند. یک اثر میتواند از ایدهی فیلم دیگری آغاز شود، اما تنها زمانی هویتی مستقل پیدا میکند که آن ایده را در بستری متفاوت بازتعریف کند و به نتیجهای برسد که منبع الهام از دستیابی به آن عاجز بوده است. «لاویان» از همان نگاه نخست نشان میدهد که نهتنها قصد پیمودن این فاصله را ندارد، بلکه حتی نمیخواهد برای پنهانکردن وابستگی خود به «دنبالت میکنه»، ساختهی دیوید رابرت میچل، تلاشی جدی انجام دهد.
آدریان کیارلا ساختمان اصلی فیلم میچل را تقریباً دستنخورده برمیدارد: موجودی فراطبیعی که آرام و بیوقفه قربانیان خود را تعقیب میکند، چهرهی انسانهای آشنا را به خود میگیرد و در محیط شهری سرد و صنعتی به تهدیدی دائمی تبدیل میشود. سپس با چند دستکاری سطحی تلاش میکند این پلات را متعلق به خودش جلوه دهد. رابطهی میان یک زن و مرد جای خود را به عشق میان دو مرد جوان میدهد، اضطراب ناشی از رابطهی جنسی به سرکوب مذهبی پیوند میخورد و موجود اینبار نه با هر چهرهای، بلکه با ظاهر محبوبترین فرد زندگی قربانی ظاهر میشود.
این تغییرات روی کاغذ میتوانستند به فیلمی مستقل منجر شوند. موجودی که با چهرهی معشوق بهسراغ قربانی میآید، میتوانست عشق را به سرچشمهی همزمان امنیت و وحشت تبدیل کند. نیم و رایان باید از همان فردی میترسیدند که بیش از هر انسان دیگری خواهان نزدیکشدن به او هستند. هر دیدار میتوانست به آزمونی برای تشخیص عشق از خشونت و انسان واقعی از بدل ماورایی تبدیل شود. اما کیارلا جسارت ورود به چنین پیچیدگیای را ندارد و ایدهاش را در حد توضیحی تازه برای همان سازوکار قدیمی نگه میدارد.
فیلم لاویان قرار است دربارهی عشق دو مرد جوان در دل جامعهای سنتی و مذهبی باشد؛ جامعهای که رابطهی آنها را گناه میداند و برای سرکوبش به خشونت متوسل میشود. موجود ماورایی نیز ظاهراً باید از دل همین سرکوب متولد شود و عشق را با چهرهی خودش علیه عاشقان بهکار بگیرد. اما «فیلم لاویان» پیش از هر چیز در ساختن همان جامعهای شکست میخورد که قرار است سرچشمهی دلهره باشد.
تقریباً تمام بازیگران فرعی فیلم به ماکتهایی بیجان تبدیل شدهاند. اعضای خانواده، آدمهای مذهبی و دیگر ساکنان محیط پیرامون نیم و رایان نه شخصیت دارند، نه منطق رفتاری و نه حتی حضوری که فشار اجتماعی را ملموس کند. آنها فقط وارد قاب میشوند تا تعصب، نفرت یا مخالفتشان را اعلام کنند و سپس کنار بروند. فیلم بهجای ساختن جامعهای سنتی و مذهبی، چند تیپ مقوایی را کنار یکدیگر میگذارد و انتظار دارد مخاطب از مجموع آنها به مفهوم سرکوب اجتماعی برسد.
در یک دلهرهی مذهبی، ایمان و تعصب باید در رفتار، روابط و ساختار زندگی شخصیتها رسوخ کرده باشند. مخاطب باید بفهمد چرا آدمها به چنین آیینهایی پناه میبرند، چگونه خشونتشان را توجیه میکنند و چه شبکهای از ترس، شرم و قدرت باعث میشود دو نوجوان امکان زیستن آزادانه را از دست بدهند. اما مذهب در «لاویان» فقط برچسبی آماده برای شرارت است. آدمهای مذهبی شرورند چون فیلم به شخصیت شرور نیاز دارد و آیین مذهبی خطرناک است چون روایت باید راهی برای آزادکردن موجود پیدا کند.
عنوان «فیلم لاویان» نیز به همین دلیل به ژستی توخالی تبدیل میشود. فیلم میخواهد از نام یکی از کتابهای عهد عتیق برای ساختن تقابلی میان عشق مردانه و آموزههای مذهبی استفاده کند، اما هیچ رابطهی روشنی میان کتاب، آیین اجراشده و ماهیت موجود برقرار نمیکند. هیولا از دل کدام باور بهوجود آمده است؟ آیا تجسم گناهی است که جامعه بر نیم و رایان تحمیل کرده؟ آیا از نفرت اطرافیان تغذیه میکند؟ آیا محصول میل سرکوبشدهی آنهاست یا نیرویی مستقل که آیین مذهبی فقط راه ورودش را باز کرده است؟
فیلم لاویان پاسخی برای این پرسشها ندارد، زیرا خود نیز نمیداند موجودش قرار است چه چیزی باشد. هیولا گاهی بهشکل مجازات مذهبی ظاهر میشود، گاهی بازتابی از میل است، گاهی ابزاری برای سرکوب و گاهی صرفاً مهاجمی فراطبیعی که باید شخصیتها را در خیابانها و ساختمانها تعقیب کند. این ابهام حاصل طراحی پیچیده نیست؛ نتیجهی ناتوانی فیلمنامه در تصمیمگیری دربارهی ماهیت تهدید است.
ابهام زمانی ارزشمند است که فیلم قواعد حضور هیولا را بشناسد، اما بخشی از حقیقت را از مخاطب پنهان نگه دارد. در «دنبالت میکنه»، منشأ دقیق موجود هرگز توضیح داده نمیشود، اما قواعد حضورش روشناند. آهسته حرکت میکند، متوقف نمیشود، چهره عوض میکند و تنها افراد گرفتار در چرخهی نفرین میتوانند آن را ببینند. همین قواعد ساده اما دقیق، هر بدن حاضر در قاب را به تهدیدی بالقوه تبدیل میکردند.
مخاطب در فیلم میچل مدام پسزمینه را جستوجو میکرد. هر رهگذری که از فاصلهای دور به شخصیتها نزدیک میشد، میتوانست همان موجود باشد. حرکت آرام هیولا با ضربآهنگ روزمرهی جهان فیلم ترکیب میشد و مرز میان زندگی عادی و کابوس را از بین میبرد. ترس نه از حملهای ناگهانی، بلکه از دانستن این حقیقت میآمد که چیزی همیشه در حال نزدیکشدن است و هرگز از حرکت بازنمیایستد.
کیارلا همین حرکت آرام و تعقیب دائمی را قرض میگیرد، اما نمیتواند از آن تعلیق بسازد. در تعقیبوگریزهای «لاویان» نه موجودی شکل میگیرد و نه ترس شخصیتها عیان میشود. هیولا یا از قاب غایب است و فضای پیرامون هیچ اضطرابی از احتمال ورودش تولید نمیکند، یا آشکار میشود و صحنه به برخوردی مستقیم و قراردادی میان مهاجم و قربانی تقلیل پیدا میکند.
فیلم لاویان حتی نمیتواند از ویژگی اصلی موجود، یعنی ظاهرشدن با چهرهی معشوق، برای ساختن بیاعتمادی استفاده کند. نیم و رایان باید در هر مواجهه نسبت به هویت یکدیگر تردید میکردند. آنها باید میان میل به نزدیکشدن و ترس از مرگ گرفتار میشدند. عشق میتوانست با هر آغوش، بوسه یا حرکت بهسوی دیگری به خطری بالقوه تبدیل شود. اما رابطهی این دو آنقدر سطحی و ناتمام است که بدلشدن چهرهی معشوق به هیولا هیچ وزن عاطفی پیدا نمیکند.
برای اینکه چنین ایدهای کار کند، فیلم لاویان باید ابتدا عشق میان نیم و رایان را بسازد. مخاطب باید بداند آنها در یکدیگر چه چیزی یافتهاند، از چه خلأیی رنج میبرند و چرا حضور دیگری به بخش ضروری زندگیشان تبدیل شده است. اما کیارلا پیش از شخصیتپردازی، رابطه را به استعاره تبدیل میکند. نیم و رایان نه دو انسان کامل، بلکه ابزارهایی برای بیان پیام فیلم دربارهی سرکوب مذهبی هستند.
وقتی عشق ساخته نشده باشد، تهدید آن نیز بیمعنا میشود. مخاطب قرار است از دیدن رایانی که شاید رایان واقعی نباشد بترسد، اما فیلم هیچگاه نسخهی واقعی او را چنان نمیسازد که بدل فراطبیعیاش ترسناک شود. مرز میان انسان و موجود نه از طریق شناخت عاطفی مخاطب، بلکه از طریق رفتارهای آشکار و نشانههای قراردادی مشخص میشود.
مشکل در شخصیت نیم شدیدتر است. او شخصیت مرکزی فیلم است، اما فیلمنامه هیچ ویژگی درونی مشخصی برایش نمیسازد. ترس، عشق، شرم، میل و فشار مذهبی در وجودش به تجربهای یکپارچه تبدیل نمیشوند. هرکدام در صحنهای جداگانه ظاهر میشوند و پس از انجام وظیفهی روایی خود کنار میروند. نیم نه مسیر شخصیتی دارد، نه تحولی را پشت سر میگذارد و نه تصمیمهایش از شناختی که فیلم دربارهاش ساخته باشد، بیرون میآیند.
بازی ضعیف بازیگر نیز این خلأ را آشکارتر میکند. ترس نیم در تعقیبوگریزها از سطح واکنشهای ظاهری فراتر نمیرود. نه بدن، نه نگاه و نه لحن او نمیتوانند وحشت شخصیتی را منتقل کنند که دیگر قادر نیست به چهرهی محبوبترین فرد زندگیاش اعتماد کند. فیلم لاویان موقعیتی بالقوه ویرانگر در اختیار دارد، اما بازی و میزانسن آن را به دویدن، نگاهکردن و فریادزدن تقلیل میدهند.
زندهماندن نیم نیز نتیجهی هوش، تحول، مقاومت یا تصمیمی درونی نیست. زره روایی قدرتمند کارگردان او را از هر مهلکه نجات میدهد. خطرها نه بر اساس منطق جهان فیلم، بلکه بر اساس نیاز پلات نزدیک و دور میشوند. نیم زنده میماند چون فیلمنامه به حضورش در پایان نیاز دارد، نه به این دلیل که مسیر داستانیاش او را به فردی آماده برای بقا تبدیل کرده است.
به همین دلیل، مخاطب هیچگاه واقعاً نگران او نمیشود. فیلم بارها نیم را در معرض تهدید قرار میدهد، اما خطر زمانی معنا پیدا میکند که شخصیت ارزش عاطفی داشته باشد و امکان مرگش نتیجهی انتخابها و ضعفهای خودش باشد. در «فیلم لاویان»، نیم فقط مهرهای است که باید از ایستگاهی به ایستگاه دیگر منتقل شود تا فیلم بتواند به پایان از پیش تعیینشدهاش برسد.
ضعف شخصیتپردازی در تمام ساختار فیلم لاویان جریان دارد. جامعهی مذهبی از تیپهای بیجان ساخته شده، رابطهی عاشقانه شکل نگرفته و شخصیت مرکزی نیز تنها با حمایت پلات زنده میماند. در چنین جهانی، موجود ماورایی نیز نمیتواند هویت پیدا کند؛ زیرا هیولا زمانی معنا دارد که ترسها، میلها و روابط شخصیتها را تجسم کند. وقتی آدمهای فیلم خالی باشند، هیولا نیز چیزی برای بازتابدادن ندارد.
این تفاوت بنیادی «فیلم لاویان» با «دنبالت میکنه» است. در فیلم دیوید رابرت میچل، موجود فقط مهاجمی فراطبیعی نبود. روایت از طریق آن وارد واکنشهای سنتی به روابط جنسی جوانان، شرم پس از نخستین تجربهی جنسی و هراس از بیماریهای مقاربتی میشد. بدنهای سفیدپوش یا برهنهای که آرام بهسوی قربانی میآمدند، هم میتوانستند بازگشت مردگان نزدیک باشند، هم تجسم بیماری و هم صورت عینی احساس گناهی که جامعه بر جوانان تحمیل کرده است.
افتتاحیهی فیلم میچل نمونهی روشنی از پیوند دلهره و واقعیت اجتماعی بود. دختر جوانی از موجودی نامرئی فرار میکرد و در تماس نهایی با پدرش، از اینکه دختر خوبی برای او نبوده سخن میگفت. شرم موجود در این مکالمه، بعدها در تجربهی جیمی پس از رابطهی جنسی تکرار میشد. هراس ماورایی از دل احساسی واقعی و اجتماعی بیرون میآمد و به همین دلیل موجود، با وجود انتزاعیبودنش، معنایی ملموس پیدا میکرد.
«لاویان» نیز میخواهد عشق نیم و رایان را با شرم تحمیلشده از سوی جامعهی مذهبی پیوند دهد، اما فشار اجتماعی را فقط اعلام میکند. آدمهای پیرامون آنها واقعی نیستند، مناسبات مذهبی ساختار ندارد و ترس از آشکارشدن رابطه نیز در رفتار روزمرهی دو شخصیت رسوخ نمیکند. در نتیجه، موجودی که باید از دل همین سرکوب بهوجود بیاید، بدون ریشه باقی میماند.
فیلم لاویان میچل از سوی دیگر، هراس انتزاعی خود را در واقعیت عریان دیترویت پس از رکود اقتصادی قرار میداد. خانههای خالی، ساختمانهای میخخورده و حاشیههای متروک شهر فقط پسزمینه نبودند. آنها شهری را نشان میدادند که زخمهای اقتصادی و اجتماعیاش به زندگی جوانان رسوخ کرده بود. دیترویت خود به خانهای برای ارواح تبدیل میشد و حضور موجود با ویرانی پیرامون شخصیتها پیوند میخورد.
کیارلا نیز به شهر صنعتی، خیابانهای خلوت و ساختمانهای سرد پناه میبرد، اما این تصاویر را از معنای اجتماعی تهی میکند. شهر در «فیلم لاویان» نه فشار مذهبی را ملموس میکند، نه زندگی نیم و رایان را توضیح میدهد و نه به امتدادی از تنهایی یا ترس آنها تبدیل میشود. برخی نماهای شهری بدون حضور بازیگران شاید با ارفاق از ترکیببندی قابلتوجهی برخوردار باشند، اما درون روایت هیچ دردی را دوا نمیکنند.
یک خیابان خالی فقط بهدلیل خالیبودن دلهرهآور نیست. غیاب انسان باید نشانهای از فروپاشی، انزوا یا احتمال حضور خطر باشد. در فیلم میچل، حاشیههای متروک دیترویت بخشی از جهان اجتماعی و روانی شخصیتها بودند. در «لاویان»، شهر صنعتی فقط تصویری است که کیارلا از فیلم دیگری بهیاد آورده و بدون فهم کارکردش بازسازی کرده است.
فیلم لاویان حتی از نظر بصری نیز نمیتواند ذهنیت شخصیتها را به تصویر تبدیل کند. دوربین نه اضطراب ناشی از پنهانکردن رابطه را در میزانسن جاری میکند و نه حضور موجود را از طریق فاصله، عمق میدان و حرکت درون قاب گسترش میدهد. تصاویر یا اطلاعات روایی منتقل میکنند یا با استفاده از الگوهای آشنای وحشت معاصر میکوشند اتمسفری مصنوعی بسازند.
موجود میتوانست در عمق قاب ظاهر شود و پیش از شخصیتها به چشم مخاطب بیاید. فیلم میتوانست نیم و رایان را در پیشزمینه قرار دهد و چهرهی بدل را در فاصلهای دور به حرکت درآورد تا تماشاگر میان هشداردادن و ناتوانی در مداخله گرفتار شود. همچنین میتوانست شناخت مخاطب از شخصیتها را چنان گسترش دهد که تفاوتی کوچک در رفتار، نگاه یا لحن، بدل را از انسان واقعی جدا کند. اما کیارلا تقریباً همیشه سادهترین و مستقیمترین راه را انتخاب میکند.
در نتیجه، «فیلم لاویان» نه بهعنوان عاشقانه عمل میکند و نه بهعنوان فیلمی دلهرهآور. عشق آنقدر شکل نگرفته که تغییر چهرهی معشوق به هیولا ضربهای عاطفی وارد کند و هیولا نیز آنقدر هویت ندارد که رابطه را به خطر بیندازد. مضمون مذهبی نیز بهجای اتصال این دو لایه، فقط بهانهای برای آغاز تعقیب است.
شکست فیلم لاویان در شات پایانی به کاملترین شکل خود آشکار میشود. کیارلا ظاهراً میخواهد مانند دیوید رابرت میچل تصویری آرام اما آکنده از تهدید بسازد؛ تصویری که در آن دو شخصیت در کنار یکدیگر حرکت میکنند، درحالیکه خطر ممکن است همچنان پشت سرشان باشد. اما شباهت ظاهری دو پایان فقط فاصلهی عمیق میان آنها را روشنتر میکند.
در پایان «دنبالت میکنه»، جیمی و پل در کنار یکدیگر قدم میزنند و پیکری در فاصلهی پشت سرشان حرکت میکند. فیلم لاویان هیچ پاسخ قطعیای نمیدهد که آیا آن فرد همان موجود است یا رهگذری معمولی. تعهد و ماندگاری بهعنوان تنها امکان مقابله با هراس مطرح میشوند، اما تهدید هرگز از بین نمیرود. مخاطب در لحظهای ظاهراً آرام، هنوز قاب را جستوجو میکند و منتظر نزدیکشدن خطر است.
تعلیق آن شات فقط از حضور احتمالی موجود نمیآید، بلکه نتیجهی تمام مسیری است که فیلم طی کرده است. میچل رابطه، شرم، انتقال هراس و واقعیت اجتماعی شهر را ساخته و سپس همهی آنها را در تصویری ساده جمع کرده است. دو شخصیت در کنار یکدیگرند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که عشق و تعهد بتوانند موجود را برای همیشه متوقف کنند. آرامش و کابوس همزمان در قاب حضور دارند.
در «فیلم لاویان»، همان الگو به یک ملودرام آبکی تبدیل میشود. فیلم نه عشق نیم و رایان را ساخته، نه ترسشان را به مخاطب منتقل کرده و نه موجود را به تهدیدی ماندگار تبدیل کرده است. بنابراین کنارهمقرارگرفتن آنها در پایان هیچ معنای عاطفی یا دلهرهآوری ندارد. آنچه باید تصویر مقاومت دو عاشق در برابر سرکوب مذهبی و نیرویی ماورایی باشد، به ژستی احساساتی و بیوزن تقلیل پیدا میکند.
کیارلا از مخاطب انتظار دارد صرف حضور دو شخصیت در کنار یکدیگر را نشانهی پیروزی عشق بداند. اما عشق با اعلامکردن بهوجود نمیآید؛ باید از خلال روابط، انتخابها، فقدانها و ترسها ساخته شود. فیلمی که شخصیتهایش را به ماکت و رابطهشان را به پیام تبدیل کرده، نمیتواند در واپسین شات ناگهان از آنها احساسی واقعی استخراج کند.
تفاوت دو پایان، تفاوت میان فهم و تقلید است. میچل از یک حرکت ساده و پیکری دور در عمق قاب، یکی از پرتعلیقترین پایانهای سینمای دلهره را میسازد؛ زیرا تمام جهان فیلم در آن تصویر حضور دارد. کیارلا همان آرامش ظاهری را بازسازی میکند، اما چون چیزی پیش از آن نساخته، فقط تصویری از دو عاشق تحویل میدهد که بیش از یک ملودرام سطحی معنا ندارد.
«فیلم لاویان» را نمیتوان صرفاً بهدلیل تأثیرپذیری از فیلمی دیگر محکوم کرد. تاریخ سینما پر از آثاری است که از فیلمهای پیشین آغاز شده و با تغییر فرهنگ، زاویهی دید یا فرم به هویتی تازه رسیدهاند. مشکل این اثر آن است که هیچیک از تغییراتش به بازآفرینی منجر نمیشوند. عشق دو مرد، جامعهی مذهبی، آیین سرکوب، شهر صنعتی و موجودی با چهرهی معشوق، همگی پوستههایی تازه بر اسکلت دستنخوردهی «دنبالت میکنه» هستند.
کیارلا حتی نمیتواند از این تغییرات سطحی برای ساختن یک فیلم معمولی اما منسجم استفاده کند. پلات قرضی است، شخصیتها بیجاناند، بازیها ترس را منتقل نمیکنند، جامعهی مذهبی به کاریکاتور تبدیل شده، هیولا هویت ندارد و تصاویر شهری از روایت جدا افتادهاند. زندهماندن شخصیت اصلی نیز نه دستاوردی دراماتیک، بلکه نتیجهی زره روایی کارگردان است.
امتیاز صفر به «فیلم لاویان» فقط بهدلیل شباهتش به فیلم میچل نیست. یک فیلم تقلیدی نیز ممکن است با اجرای دقیق، بازیهای مؤثر یا فرم بصری ارزشمند شود. اینجا حتی بهاندازهی یک فریم نکتهی مثبتی در ساختار روایی و فرم بصری وجود ندارد. شاید بتوان با ارفاق به چند نمای خالی از شهر توجه کرد، اما همان تصاویر نیز درون روایت هیچ کارکردی ندارند.
در «دنبالت میکنه»، موجودی بینام شخصیتها را هرکجا میرفتند دنبال میکرد. در «فیلم لاویان»، این خود فیلم است که اثر دیوید رابرت میچل را تعقیب میکند؛ همیشه چند قدم عقبتر، بدون شخصیتی مستقل، بدون ترسی واقعی و بدون آنکه بتواند برای لحظهای مسیر دیگری متعلق به خودش پیدا کند.

