صفحه اصلی > نقد فیلم : نقد فیلم ربودن آرابلا 2025

نقد فیلم ربودن آرابلا 2025

فیلم ربودن آرابلا
محصول: ۲۰۲۵ – کشور ایتالیا
ژانر: جاده‌ای، درام، کمدی
رده‌ی سنی: ۱۴+
امتیاز: ۱.۵ 
کارگردان: Carolina Cavalli

نقد فیلم ربودن آرابلا | وقتی ایده‌ای جذاب جهانی برای زیستن ندارد

فیلم ربودن آرابلا از همان دقایق ابتدایی دو مسیر روایی را در کنار هم قرار می‌دهد؛ یکی از منظر هالی و دیگری از نگاه آرابلا. قرار است این دو مسیر سرانجام در نقطه‌ای به هم برسند که اشتباه هالی با زیرکی و بازیگوشی آرابلا تلاقی کند و از دل این سوءتفاهم، داستان اصلی شکل بگیرد. هالی زنی است که زندگی امروزش را نتیجه شکست‌های گذشته می‌داند و در ذهنش بازگشت به دوران کودکی را راهی برای اصلاح تصمیم‌های اشتباه گذشته تصور می‌کند.

آرابلا هم کودکی است که موقعیت پیش‌آمده را فرصتی برای فرار از خانه و تجربه آزادی می‌بیند. چنین طرحی روی کاغذ ظرفیت یک کمدی ابزورد درباره حسرت، کودکی، شکست و کنار آمدن با اکنون را دارد؛ اما مشکل اصلی زمانی آشکار می‌شود که کارولینا کاوالی نمی‌تواند جهانی بسازد که این ایده‌ها در آن به شکل طبیعی عمل کنند.

فیلم ربودن آرابلا از همان ابتدا می‌خواهد قواعد واقع‌گرایی را کمی کنار بزند، اما نه آن‌قدر که بتواند منطق مستقلی برای جهان خودش تعریف کند. به همین دلیل اتفاقی مثل همراه شدن یک زن جوان با کودکی که چند روز ناپدید شده، نه در قلمرو فانتزی و مکتب سورئالیسم کاملا پذیرفتنی می‌شود و نه در چارچوب زندگی روزمره قابل قبول باقی می‌ماند.

تا جایی که واکنش جهان بیرون برای روایت ضروری نیست، فیلم تقریبا فراموش می‌کند کودکی گم شده است؛ اما درست در لحظه‌ای که فیلمنامه به این جهان بیرونی نیاز دارد، خانواده، اطرافیان و پیامدهای ناپدید شدن کودک دوباره وارد داستان می‌شوند. نتیجه، روایتی است که همیشه یک جای خالی منطقی با خود حمل می‌کند؛ گویی فیلم می‌داند اگر بیش از اندازه درباره قواعد این جهان توضیح بدهد، بنیان داستانی‌اش فرو می‌ریزد.

در حقیقت، مشکل اساسی فیلم ربودن آرابلا همین بلاتکلیفی میان واقعیت و خیال است. اگر هالی در جهانی کاملا ذهنی و سوررئال زندگی می‌کرد، تصمیم‌های نامعقولش می‌توانست بخشی از منطق همان جهان باشد. حتی باور او به اینکه آرابلا نسخه کودکی خودش است، در چنین شرایطی می‌توانست معنایی درونی پیدا کند. اما فیلم حاضر نیست تا انتها وارد این قلمرو شود. در نتیجه، هالی نه به شخصیتی تبدیل می‌شود که تخیل و حسرتش واقعیت پیرامون را دگرگون کرده باشد و نه زنی که رفتارهایش در چارچوب روان‌شناسی روزمره کاملا قابل درک باشد. گاهی تنها به نظر می‌رسد تصمیمی غیرمنطقی گرفته، چون فیلمنامه برای حرکت به مرحله بعد به چنین تصمیمی احتیاج داشته است.

نقد و بررسی فیلم سنتوریون: خون و شمشیر تو دل روم باستان!
بیشتر بخوانید

رابطه میان هالی و آرابلا نیز از همین ضعف آسیب می‌بیند. آرابلا خیلی زود متوجه می‌شود هالی درباره هویت او دچار اشتباه شده و به جای اصلاح این سوءتفاهم، از آن استفاده می‌کند تا ماجراجویی خودش را پیش ببرد. هالی اما گرفتار برنامه‌ای از پیش طراحی‌شده نیست؛ او به‌واسطه سال‌ها حسرت، نارضایتی و تخیل درباره زندگی ازدست‌رفته‌اش وارد این بازی شده است.

همین‌جا یک جابه‌جایی قدرت جذاب شکل می‌گیرد: کودکی که در ظاهر قربانی است، می‌تواند از زن بالغی که تصور می‌کند در حال نجات کودکی خودش است استفاده کند. این تضاد می‌توانست موتور اصلی فیلم ربودن آرابلا باشد، اما فیلم بیشتر به این ایده اشاره می‌کند تا اینکه رابطه را به‌تدریج بسازد و اجازه دهد شکل آن در طول داستان تغییر کند.

حتی خود مفهوم «ربودن» می‌توانست معنایی دوطرفه داشته باشد. از یک منظر، هالی کسی است که آرابلا را با خود برده و در جایگاه رباینده قرار دارد. اما از سوی دیگر، آرابلا با استفاده از دروغش هالی را از زندگی واقعی خودش جدا می‌کند و وارد مسیری می‌شود که هرچه بیشتر از واقعیت فاصله دارد. این وارونگی می‌توانست رابطه دو شخصیت را بسیار پیچیده‌تر کند، اما برای رسیدن به چنین لایه‌ای، هر دو شخصیت به عمق بیشتری نیاز داشتند. آرابلا نمی‌توانست صرفا کودکی باهوش و بازیگوش باقی بماند و هالی هم باید جهان درونی پیچیده‌تری می‌داشت تا این توهم و جابه‌جایی هویت بتواند وزن دراماتیک پیدا کند.

از نظر بصری نیز فیلم راه چندانی برای حل این مسئله پیدا نمی‌کند. قاب‌بندی‌ها بیشتر به سنت سینمای مستقل آمریکایی نزدیک می‌شوند تا اینکه از ویژگی‌های جغرافیایی و فرهنگی ایتالیا تغذیه کنند. البته این انتخاب فی‌نفسه ایرادی ندارد و حتی می‌تواند تلاشی برای ساختن جهانی بی‌مکان تلقی شود، اما این بی‌مکانی زمانی به مشکل تبدیل می‌شود که در نهایت به بی‌هویتی جهان فیلم بینجامد. محیط نه به یک عنصر شخصیت‌مند تبدیل می‌شود و نه میزانسن می‌تواند کیفیت ذهنی زندگی هالی را به زبان تصویر ترجمه کند. اگر نام کشور و زبان شخصیت‌ها را حذف کنیم، بخش زیادی از اتفاقات را می‌توان در هر نقطه دیگری از جهان تصور کرد.

این مسئله در برخورد فیلم با شخصیت‌های فرعی هم دیده می‌شود. کاوالی بارها صحنه‌ها را با نوعی ناتمام گذاشتن عمدی همراه می‌کند: گفت‌وگویی پیش از رسیدن به نتیجه قطع می‌شود، شخصیتی در نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند یا در پس‌زمینه حرکتی عجیب و شبیه یک اجرای پرفورمنس اتفاق می‌افتد. ظاهرا قرار است این جزئیات، نظم معمول صحنه را به هم بزنند و حس ابزورد فیلم را تقویت کنند، اما اغلب بیشتر شبیه نشانه‌هایی فرمی هستند که قرار است عجیب بودن فیلم را اعلام کنند. این رفتارها معمولا اطلاعات تازه‌ای درباره شخصیت‌ها ارائه نمی‌دهند و تغییر محسوسی هم در وضعیت عاطفی صحنه ایجاد نمی‌کنند.

نقد فیلم سلا و گروه اسپیدز 2020
بیشتر بخوانید

حتی عمق میدان و جایگیری آدم‌ها در قاب نیز در بسیاری از مواقع از همین منطق پیروی می‌کند. فیلم مدام به مخاطب یادآوری می‌کند که قرار است با اثری نامتعارف روبه‌رو باشد، اما این نامتعارف بودن کمتر از دل جهان داستان بیرون می‌آید. عجیب بودن به یک ویژگی ظاهری تبدیل می‌شود، نه نتیجه طبیعی روان شخصیت‌ها یا شرایطی که در آن گرفتار شده‌اند.

وابستگی فیلم ربودن آرابلا به دیالوگ نیز این مشکل را تشدید می‌کند. اطلاعات مربوط به گذشته هالی، شکست‌هایش و روابط او عمدتا از طریق گفت‌وگو به مخاطب منتقل می‌شود و تصویر کمتر می‌تواند این جهان درونی را به تنهایی بسازد. این ضعف برای فیلمی که قرار است مرز میان واقعیت و خیال را مخدوش کند، اهمیت زیادی دارد. وقتی ذهن هالی قرار است مرکز ثقل داستان باشد، انتظار می‌رود این ذهن را در نحوه برخورد او با فضا، نور، ریتم، فاصله دوربین و حتی شکل نگاهش به محیط ببینیم. اما در فیلم ربودن آرابلا اغلب باید از حرف‌های هالی بفهمیم درون او چه می‌گذرد.

سکانس مدرسه رقص و مواجهه هالی با گراناتینا یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این مشکل است. این بخش می‌توانست دریچه‌ای باشد به گذشته شخصیت؛ جایی که بفهمیم سرچشمه حسرت‌های هالی کجاست و چرا هنوز تصور می‌کند یک انتخاب متفاوت در گذشته می‌توانست زندگی امروز او را تغییر دهد. اما فیلم این موقعیت را آن‌قدر گسترش نمی‌دهد که به یک نقطه اوج احساسی یا روایی تبدیل شود. در نتیجه، صحنه بیشتر شبیه اضافه کردن اطلاعاتی تازه درباره گذشته هالی است تا زنده کردن زخمی که هنوز در زمان حال وجود دارد.

در همین بخش‌ها، نگاه دوربین به بدن زنان نیز گاهی تداعی‌کننده سینمای تینتو براس است؛ نه از نظر جسارت یا استفاده خلاقانه از اروتیسم، بلکه در نوع نگاه خیره و ترکیب‌بندی‌هایی که بدن را در مرکز توجه قرار می‌دهند، بدون اینکه این نگاه لزوما معنایی درونی برای روایت پیدا کند. اگر این شباهت آگاهانه هم باشد، کمک چندانی به فیلم نمی‌کند و حتی ممکن است مخاطب را از همان نقطه عاطفی که قرار است درباره هالی ساخته شود، دورتر کند.

پدر آرابلا نیز قرار است انعکاسی دیگر از وضعیت هالی باشد. او نویسنده‌ای است که زمانی موفقیت را تجربه کرده و حالا تمام انرژی خود را صرف بازگرداندن همان موقعیت می‌کند. حتی برای اینکه نوشته‌هایش خوانده شوند پول خرج می‌کند و مانند هالی نمی‌تواند از گذشته‌ای که در آن گیر افتاده فاصله بگیرد. ایده این تقارن قابل فهم است، اما شخصیت‌پردازی به آن عمق لازم را نمی‌دهد. شکست او در نویسندگی و میل وسواس‌گونه‌اش به دیده شدن بیشتر در حد نشانه باقی می‌ماند و رابطه‌اش با آرابلا نیز آن‌قدر ساخته نمی‌شود که غیبت دختر یا بازگشت او بتواند وزن احساسی قابل توجهی پیدا کند.

نقد فیلم محافظ قصر 2020
بیشتر بخوانید

از همین‌جا می‌توان به یکی از مشکلات اساسی فیلم ربودن آرابلا رسید: بسیاری از شخصیت‌ها بیشتر از آنکه انسان‌هایی با زندگی مستقل باشند، حامل مفاهیم هستند. پدر قرار است نماینده کسی باشد که قادر به رها کردن گذشته نیست؛ آرابلا نماینده کودکی و میل به فرار است و هالی باید بار حسرت و شکست را بر دوش بکشد. اما فیلم موفق نمی‌شود میان این کارکردهای تماتیک و زندگی واقعی شخصیت‌ها ارتباطی زنده برقرار کند. به همین دلیل، حتی وقتی ساختار مفهومی فیلم قابل تشخیص است، روابط انسانی آن سرد و کم‌رمق باقی می‌مانند.

موسیقی و طراحی صدا هم نقش چندان مستقلی در شکل دادن به این جهان ندارند. بیشتر اوقات از آن‌ها برای تقویت لحن کمدی-ابزورد استفاده می‌شود؛ انگار وظیفه‌شان این است که به مخاطب یادآوری کنند نباید موقعیت را کاملا جدی و واقع‌گرایانه بگیرد. اما موسیقی کمتر به ذهن هالی، رابطه او با آرابلا یا تجربه روانی شخصیت‌ها تبدیل می‌شود. در نتیجه، این عناصر هم مانند بخش‌های بصری بیشتر برای اعلام لحن به کار گرفته می‌شوند تا ساختن آن.

هدف نهایی فیلم ربودن آرابلا روشن است: هالی باید یاد بگیرد گذشته قابل بازنویسی نیست. زنی که در ابتدای داستان خیال می‌کند اگر somehow بتواند به کودکی بازگردد، شاید بتواند اشتباهات زندگی‌اش را اصلاح کند، در پایان باید به پذیرش اکنون برسد. از نظر مفهومی، مسیر مشخص است؛ مسئله اینجاست که فیلم فرایند رسیدن به این نقطه را به اندازه کافی دراماتیزه نمی‌کند. معلوم نیست این پذیرش حاصل رابطه هالی و آرابلاست، نتیجه فروپاشی خیال او، پیامد فشارهای بیرونی و مشکلات قانونی است یا صرفا تصمیمی است که فیلمنامه برای رسیدن به پایان گرفته است.

به همین دلیل، ابهام پایان هم به جای آنکه فضایی برای تفسیر ایجاد کند، بیشتر حاصل گره‌گشایی ناقص به نظر می‌رسد. پایان باز زمانی تاثیرگذار است که مسیر تحول شخصیت برای مخاطب روشن باشد و فقط نتیجه نهایی به او واگذار شود. اینجا اما خود مسیر ناقص است. هالی به نقطه‌ای می‌رسد که قرار است نشان‌دهنده تغییر او باشد، ولی فیلم بخش مهمی از فرایند رسیدن به این تغییر را نشان نداده است.

فیلم ربودن آرابلا در مرکز خود ایده‌ای واقعا قابل توجه دارد: زنی که می‌خواهد از طریق یک کودک به گذشته خودش برگردد و کودکی که از همین توهم برای تجربه آزادی استفاده می‌کند. این موقعیت می‌توانست پایه یک کمدی ابزورد هوشمندانه درباره حسرت، شکست، کودکی و پذیرش باشد. اما کاوالی در مرز میان رئالیسم و سوررئالیسم متوقف می‌ماند. آن‌قدر از واقعیت فاصله نمی‌گیرد که بتواند جهانی تازه با قوانین خودش بسازد و آن‌قدر هم به واقعیت وفادار نیست که رفتار شخصیت‌ها در چارچوب آن باورپذیر باقی بماند.

نقد فیلم ماموریت: غیرممکن – تسویه نهایی (۲۰۲۵): اوج‌گیری ایتن هانت در پایان راه
بیشتر بخوانید

هالی نیز در نتیجه همین بلاتکلیفی، میان دو شکل ناقص از شخصیت معلق می‌ماند. او نه آن‌قدر در جهان ذهنی خودش فرو می‌رود که مخاطب بتواند واقعیت را از دریچه ذهن او تجربه کند و نه آن‌قدر به زندگی واقعی متصل است که تصمیم‌هایش از منطق انسانی مشخصی پیروی کنند. فیلم در بسیاری از لحظات از مخاطب می‌خواهد فاصله میان این دو وضعیت را خودش با تکیه بر دیالوگ‌ها، مفاهیم و نیت فیلم پر کند.

در نهایت، فیلم ربودن آرابلا بیشتر از آنکه فیلمی درباره پذیرش اکنون باشد، نمونه‌ای از فاصله میان یک ایده خوب و اجرای سینمایی آن است. فیلم دقیقا می‌داند درباره چه چیزهایی می‌خواهد حرف بزند: حسرت گذشته، میل به فرار، شکست، کودکی و ناتوانی در بازنویسی زندگی. اما نمی‌تواند جهانی بسازد که این مفاهیم در آن به تجربه‌ای زنده تبدیل شوند. ایده جذاب است، اما جهان فیلم توان حمل کردن آن را ندارد؛ و همین باعث می‌شود «ربودن آرابلا» در نهایت بیشتر شبیه طرح یک فیلم خوب باشد تا خود آن فیلم.

دیدگاهتان را بنویسید

پنج × چهار =