محصول: ۲۰۲۶ – کشور کره جنوبیژانر: جنایی، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۱ / ۴کارگردان: Lee Hwan
نقد فیلم پروژه وای
«فیلم پروژه وای» در همان دقایق ابتدایی این تصور را ایجاد میکند که قرار است با فیلمی بسیار بهتر از آنچه در ادامه میبینیم روبهرو شویم. لی هوان روایت را از بخشی از پرده سوم آغاز میکند و سپس به عقب برمیگردد تا میسون و دوگیونگ را وارد داستان کند. این شیوه شروع در سینمای جنایی کره جنوبی سابقهای مؤثر دارد: مخاطب ابتدا تصویری از آینده میبیند و بعد باید قدمبهقدم بفهمد شخصیتها چطور به آن نقطه رسیدهاند. چند صحنه اول «پروژه وای» نیز نشان میدهد که هوان توانایی استفاده از این ظرفیت را دارد. مسئله از جایی شروع میشود که فیلم پس از ایجاد این انتظار، دیگر نمیداند چگونه آن را به چیزی بزرگتر و منسجمتر تبدیل کند.
از همان ابتدا شکافی میان دنیای تاریکی که فیلم پروژه وای میسازد و آدمهایی که قرار است در این دنیا زندگی کنند، دیده میشود. میسون و دوگیونگ در محیطی معرفی میشوند که ظاهراً باید پر از فشار مالی، جرم، زندگی شبانه و ناامنی باشد؛ اما شخصیتپردازی آنها آنقدر تمیز و صیقلخورده است که این تاریکی هرگز واقعاً وارد زندگیشان نمیشود. فیلم مرتب از آدمهایی حرف میزند که در مرز سقوط قرار گرفتهاند، ولی تصویری که از آنها ارائه میدهد بیشتر شبیه آدمهایی است که در یک ویترین شهری براق زندگی میکنند تا کسانی که واقعاً زیر فشار یک زندگی بیرحم قرار گرفتهاند.
این تناقض در رابطه میان دو شخصیت اصلی حتی بیشتر خودش را نشان میدهد. فیلم در ابتدا رابطه میسون و دوگیونگ را به شکلی تصویر میکند که میتوان تصور کرد این دو یک زوج عاطفی هستند، اما در اواخر پرده دوم مشخص میشود که خواهر ناتنیاند. چنین تغییری بالقوه میتوانست معنای صحنههای قبلی را عوض کند و رفتارهای آنها را از زاویهای تازه قابل خواندن کند. اما چنین اتفاقی نمیافتد. اطلاعات تازه هیچ چیزی را در گذشته یا رابطه آنها بازتعریف نمیکند و صرفاً یک داده جدید به انبوه اطلاعات فیلم اضافه میشود.
مسئله اساسیتر این است که خود رابطه این دو زن هیچوقت فرصت شکلگرفتن پیدا نمیکند. فیلم پشت سر هم حادثهای تازه مقابل آنها میگذارد و ظاهراً انتظار دارد همین که دو نفر در عبور از مشکلات کنار هم باشند، برای ایجاد وابستگی میانشان کافی باشد. اما رابطه به حضور مشترک در داستان تقلیل پیدا میکند. صحنهای نداریم که در آن داستان موقتاً عقب بنشیند تا صرفاً خود این دو نفر را ببینیم؛ جایی که دلخوری، محبت، ترس، خاطره یا حتی نوعی وابستگی خاموش میان دو خواهر شکل بگیرد.
حتی ماشین آنها میتوانست چنین فضایی ایجاد کند. بیامو فقط وسیلهای برای جابهجایی نیست؛ میتوانست تبدیل به اتاق متحرک دو خواهر شود، جایی که در آن دعوا کنند، سکوت کنند، از گذشته حرف بزنند، بترسند یا به یکدیگر نزدیک شوند. حتی میشد از همین فضای بسته برای ساختن رابطهای شبیه رابطه مادر و دختر استفاده کرد؛ میان خواهری که بار مسئولیت بیشتری را تحمل میکند و خواهری که قرار است تحت حمایت او باشد. اما فیلم این امکان را هم کنار میگذارد. ماشین در قاب هست، ولی به شخصیتها هویت بیشتری نمیدهد.
وضعیت اقتصادی دو زن نیز از همین تناقض رنج میبرد. «فیلم پروژه وای» میخواهد آنها را آدمهایی نشان دهد که زیر فشار زندگی گیر افتادهاند و آرزویشان چیز چندان پیچیدهای نیست: روز کار کنند و شب بخوابند. اما آنچه روی پرده میبینیم، این فشار را چندان تأیید نمیکند. یکی درگیر فروش مواد است، دیگری در فضای شبانه کار میکند، ماشین نسبتاً گرانقیمتی دارند و ظاهر زندگیشان نیز بیش از اندازه مرتب و براق است. فیلم از مخاطب میخواهد سختی زندگی آنها را باور کند، بدون آنکه واقعاً این سختی را به تجربهای ملموس تبدیل کند.
خط داستانی شرطبندی نیز به همین آشفتگی دامن میزند. این بخش نه آنقدر روشن است که بتواند جایگاه مشخصی در اقتصاد زندگی شخصیتها پیدا کند و نه آنقدر دقیق به روایت وصل میشود که رابطهاش با شبکه جنایی بعدی قابل درک باشد. حتی یکی از مهمترین شخصیتهای شرور داستان نیز از همین فضا بیرون میآید، اما چون خود این جهان از ابتدا شکل مشخصی پیدا نکرده، حضور او به جای اینکه شبکه روایت را کامل کند، فقط بر سردرگمی آن میافزاید.
پرده اول نیز با ردیفکردن مجموعهای از بدبیاریها تلاش میکند میسون و دوگیونگ را به سمت سرقت سوق دهد. اما بدشانسی زمانی به شخصیت معنا میدهد که پیامدی درونی داشته باشد و چیزی را در آدمها تغییر دهد. در اینجا حوادث بیشتر نقش پلههایی را دارند که فیلمنامه برای رسیدن به نقطه بعدی میچیند. هر مانع فقط به این دلیل وجود دارد که دو زن را به جایی برساند که فیلم از ابتدا برایشان در نظر گرفته: شنیدن تصادفی درباره پول و طلا و بعد تصمیم به دزدیدن آنها.
خود سرقت نیز تقریباً هیچکدام از عناصر جذاب یک فیلم سرقتی را ندارد. خبری از شناسایی و زیرنظرگرفتن هدف نیست، نقشهای شکل نمیگیرد، تقسیم وظیفهای وجود ندارد و خطر پنهانی هم ساخته نمیشود که بعداً مسیر ماجرا را تغییر دهد. همهچیز از شنیدن تصادفی یک اطلاعات شروع میشود و خیلی سریع به تصمیمی بزرگ میرسد. در جهانی که فیلم تا آن لحظه اینهمه شلوغی و پیچیدگی برایش ساخته، چنین سادگیای بیشتر از آنکه نشاندهنده جسارت شخصیتها باشد، شبیه میانبری است که فیلمنامه برای راهاندازی داستان اصلی انتخاب کرده است.
به همین دلیل، هیجان نیز به ندرت از خود روایت متولد میشود. در نقاط مشخصی موسیقی، تعقیبوگریز، خشونت یا حادثه ناگهان وارد میشوند تا به تماشاگر یادآوری کنند که قرار است یک فیلم جنایی و هیجانانگیز ببیند. اما تنش چیزی نیست که بتوان آن را در چند نقطه به داستان تزریق کرد. تعلیق باید حاصل تصمیمهای قبلی، رابطههای قبلی و خطرهایی باشد که از قبل ساخته شدهاند. در «فیلم پروژه وای»، هیجان بیشتر شبیه علائم نگارشی است که روی متن گذاشته شده تا اینکه خود متن آن را ساخته باشد.
هان سو-هی و جون جونگ-سو نیز از همین ضعف شخصیتپردازی آسیب میبینند. هر دو بازیگر توانایی ایجاد انرژی روی پرده را دارند و حتی حضورشان به تنهایی میتواند به صحنه جان بدهد، اما شخصیتهایی که برایشان نوشته شدهاند کوچکتر از ظرفیت بازیگران هستند. میسون بیش از اندازه لوس و احساساتی طراحی شده و فیلم گاهی سعی میکند وجه منطقیتری از او نشان دهد، بیآنکه این تغییر واقعاً از رفتارهایی که پیش از آن دیدهایم به دست آمده باشد.
دوگیونگ قرار است خواهر بزرگتری باشد که بخش سخت و کثیف زندگی را خودش تحمل میکند تا خواهرش شانس بیشتری برای آینده داشته باشد. ایده روی کاغذ قابل قبول است. اما سینما نمیتواند فقط با توضیح دادن نیت شخصیتها آنها را بسازد. فیلم بارها به ما میگوید دوگیونگ مسئولیتپذیرتر است، خودش کارهای کثیف را انجام میدهد و قصد دارد از خواهرش محافظت کند؛ ولی تصمیمهای پیدرپی خودش بارها همه چیز را به خطر میاندازد و این تناقض هیچوقت به بخشی آگاهانه و دراماتیک از شخصیت تبدیل نمیشود.
هوان همچنین تلاش میکند هر دو زن را در جایگاه قهرمان اصلی نگه دارد، اما نتیجه بیشتر از آنکه تعادل باشد، نوعی بیمرکزی است. روایت دائماً بین دو خواهر، شخصیتهای فرعی، شبکه شرطبندی، پول، طلا و دشمنان مختلف جابهجا میشود و در نهایت بسیاری از اتفاقها بیش از آنکه نتیجه انتخاب شخصیتها باشند، حاصل تصادف به نظر میرسند. یک اتفاق رخ میدهد تا راه برای اتفاق بعدی باز شود و این چرخه بارها تکرار میشود.
شخصیتهای شرور هم گرفتار همین مشکلاند. «فیلم پروژه وای» ظاهراً میخواهد از سنت خشونتآمیز سینمای گانگستری کره جنوبی استفاده کند؛ چهرههای خونآلود، فریاد، تهدید و اشاره به شکنجه همه حضور دارند. اما این نشانهها به تنهایی شخصیت شرور نمیسازند. برای اینکه یک آدم واقعاً ترسناک باشد، باید جایگاهش در ساختار قدرت را بشناسیم، اثر حضورش را ببینیم و بفهمیم ورود او چگونه زندگی دیگران را تغییر میدهد. فیلم به جای ساختن چنین فرایندی، مجموعهای از علائم آشنای خشونت را جلوی دوربین قرار میدهد.
در نتیجه، چهره خونآلود فقط یک چهره خونآلود باقی میماند و فریاد هم چیزی بیشتر از چند ثانیه سروصدای شدید نیست. خشونت به درون روایت نفوذ نمیکند و پیامد دراماتیک به وجود نمیآورد. حتی شرور اصلی هم در میان انبوه اتفاقها کمکم محو میشود. ساختن مجموعهای از آدمهای خطرناک با ساختن یک جهان گانگستری تفاوت دارد و «فیلم پروژه وای» این تفاوت را نادیده میگیرد.
گانگنام نیز هیچوقت از یک پسزمینه زیبا فراتر نمیرود. فیلم تمام مواد لازم برای ساختن شهری زنده را در اختیار دارد: خیابانهای شبانه، باشگاهها، بازارها، چراغهای رنگارنگ، خودروها و فضاهای زیرزمینی. اما میان این شهر و شخصیتها رابطهای شکل نمیگیرد. همین محیط میتوانست طبقه اجتماعی، شغل، خطر و حتی رؤیای دو زن را تعریف کند، ولی در نهایت بیشتر به یک سطح براق تبدیل میشود که شخصیتها در برابر آن حرکت میکنند.
موسیقی در میان این عناصر، یکی از معدود بخشهایی است که واقعاً پتانسیل فیلم را یادآوری میکند. انتخاب ترانهها و موسیقی متن در بسیاری از لحظات هوشمندانه است و گاهی حتی به صحنهای که از نظر دراماتیک ضعیف مانده، انرژی میدهد. اما همین موفقیت تا حدی نتیجه معکوس هم دارد، چون فاصله میان امکانات فیلم و نتیجه نهایی را بیشتر به چشم میآورد. موسیقی کیفیت دارد، ولی ساختار فیلم توانایی جذب این کیفیت و تبدیل آن به بخشی از زبان کلی اثر را ندارد.
ورود مادر نیز برای مدتی فرصت تازهای ایجاد میکند. او میتوانست ضلع سوم ناگزیر این رابطه باشد؛ کسی که گذشته را نه در قالب خاطره یا توضیح، بلکه با حضور فیزیکی خودش وارد زمان حال میکند. حضور مادر میتوانست چیزهایی درباره دو خواهر را آشکار کند که فیلم تا آن لحظه پنهان نگه داشته بود.
اما هوان بار دیگر سادهترین مسیر ممکن را انتخاب میکند. مادر ابتدا باید زنی بیمسئولیت، خودخواه یا حتی شرور به نظر برسد و بعد وجه فداکار و عاشق او آشکار شود. فیلم آنقدر روی این تغییر تأکید میکند که پیچیدگی احتمالی شخصیت از بین میرود. در فیلمی با چنین فضای جنایی و تیرهای، این تأکید مستقیم بر چرخشهای احساسی بیش از آنکه شخصیت بسازد، مصنوعی بودن فیلمنامه را آشکار میکند.
پایان فیلم پروژه وای نیز در نهایت به یکی از آشناترین ترفندهای آثار سرقتی متوسل میشود. نور نرمتر میشود، موسیقی بالا میآید و چند شمش طلا که میان گلهای یک گلفروشی باقی ماندهاند، قرار است آخرین غافلگیری بامزه و هوشمندانه فیلم باشند. انگار فیلم میخواهد با این تصویر بگوید بخشی از نقشه، طمع یا زرنگی شخصیتها هنوز باقی مانده است.
اما چنین پایانی زمانی جواب میدهد که پیش از آن نقشهای واقعاً طراحی شده باشد. وقتی سرقت از همان ابتدا محصول یک اتفاق تصادفی بوده، شخصیتها بارها با تصمیمهای بیپایه پیش رفتهاند و بخش قابل توجهی از نتایج نیز حاصل قضاوقدر بوده، چند شمش طلا میان گلها نمیتواند ناگهان تمام این مسیر را هوشمندانه جلوه دهد. این تصویر در واقع همان مشکل اصلی فیلم پروژه وای را دوباره تکرار میکند: ظاهر جذاب جای منطق روایی را گرفته است.
«فیلم پروژه وای» از نظر مواد اولیه تقریباً چیزی کم ندارد. دو بازیگر اصلی توانمند، امکانات تولید، موسیقی خوب، فضای شهری چشمگیر، دو قهرمان زن، پول سیاه، شمشهای طلا، سرقت، شبکه گانگستری و حتی امکان ساختن رابطهای پیچیده میان دو خواهر. طرح اصلی نیز به اندازه کافی ظرفیت دارد که به یک فیلم جنایی کرهای پرتنش تبدیل شود.
مشکل اینجاست که لی هوان تقریباً هیچکدام از این امکانات را به بخشی از فرم فیلم تبدیل نمیکند. ماشین به هویت نمیرسد، شهر شخصیت پیدا نمیکند، رابطه دو خواهر شکل نمیگیرد، سرقت فاقد نقشه است، شرورها ساخته نمیشوند، خشونت پیامد ندارد و هیجان از دل اتفاقها بیرون نمیآید. در نهایت چیزی که باقی میماند مجموعهای از تصاویر شیک، بازیگران خوب، موسیقی قابل توجه و نشانههایی از یک فیلم جنایی بالقوه است؛ فیلمی که میتوانست وجود داشته باشد، اما هرگز به شکل کامل ساخته نمیشود.
«فیلم پروژه وای» میخواهد یک فیلم جنایی کرهای باشد و تقریباً تمام ابزار لازم برای رسیدن به این هدف را هم در اختیار دارد. اما داشتن عناصر ژانر با توانایی استفاده از آنها یکسان نیست. فیلم پشت ویترینی زیبا ایستاده و تقریباً همه چیز را برای نمایش آماده کرده، اما نمیتواند از پشت این شیشه عبور کند و وارد همان جهانی شود که در آغاز وعدهاش را داده بود.

