محصول: کشور آمریکا
ژانر: درام
نمره: 3.5 از 4
نقد فیلم میستی گرین
آشنایی من با کریس راک به دوره ای برمی گردد که حرفه اش داشت وارد مرحله تازه ای می شد. نسل من او را بیشتر با صدای خاصش در نقش مارتی، گورخر کنجکاو و عاشق اسب آبی در فیلم های «ماداگاسکار»، می شناسد. صدای منحصربه فردش را هنوز هم از حضورش در بهترین آلبوم کانیه وست، «فانتزی تاریک و پیچیده زیبای من»، به یاد دارم. اما کارنامه راک خیلی گسترده تر از اینهاست و سال هاست که ادامه دارد.
بعد از اینکه به عنوان کمدین استندآپ به موفقیت رسید، اوایل دهه ۹۰ به جمع نویسندگان «برنامه زنده شنبه شب» پیوست و از آنجا بود که حضور پررنگش در تلویزیون و سینما، در قالب نقش ها و شکل های مختلف، آغاز شد. راک به عنوان فیلمساز معمولا سراغ چیزهایی می رود که خوب می شناسد و کمدی هایی مثل «پنج برتر» و «فکر می کنم عاشق همسرم هستم» می سازد. اما در فیلم تازه اش، «فیلم میستی گرین»، انگار پختگی سال های پس از ماجرای سیلی را به رخ می کشد و در عین حال، ادای دینی شخصی به لس آنجلس دارد.
«فیلم میستی گرین» را رزالین الیزار، بازیگر بریتانیایی، با بازی خیره کننده اش سرپا نگه می دارد. او در نقش میستی، زنی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، حضوری جذاب و بی پروا دارد. داستان درگیر تصمیم های آشفته میستی و مهلت هفت روزه ای است که بعد از بیرون انداخته شدن از خانه توسط همسر معشوق مرحومش (امی لندکر) برای پیدا کردن جایی تازه برای زندگی دارد.
اولین بار میستی را در وضعیتی به هم ریخته می بینیم: روی تخت افتاده، آرایشش پخش و پلاست، مواد مخدر همه جا ریخته و هنوز لباس زیر شب قبل را از تن درنیاورده است. همان ابتدا این سوال پیش می آید که آیا میستی اصلا تا به حال مسئولیت کارهایش را پذیرفته یا نه. و چون هنوز چیزی از گذشته اش نمی دانیم، فیلم میستی گرین هفت روز وقت دارد تا نشان دهد این زن واقعا از چه چیزی ساخته شده است.
اطراف میستی را جمعی از مردان عجیب و غریب گرفته اند. جردن گرین (دنیل کالویا)، برادر درمانده اش، دوباره سر و کله اش در زندگی میستی پیدا می شود. جالب تر اینکه راک خودش هم جردن گرین دیگری است؛ کارگردانی که قرار است نسخه بازسازی شده «دریم گرلز» را بسازد. اما مرد دردسرساز اصلی زندگی میستی، کارگردان مرموزی به نام زک (آدام درایور) است؛ کسی که تا به حال نتوانسته فیلمی را با موفقیت به سرانجام برساند و حالا میستی را به یک مهمانی می کشاند؛ جایی که او فرصت پیدا می کند دوباره سراغ مواد و کار جنسی برود.
تنها زن های نزدیک به میستی، دوست صمیمی اش نائومی (آنا کندریک، که انتخاب چندان مناسبی برای این نقش نیست) و بدل شوندا رایمز، یعنی روندا (تریسی تامس)، هستند. فیلم میستی گرین یک شوخی تکرارشونده هم با میستی دارد: اینکه این آدم ها آن قدرها هم دوستش نیستند؛ تا جایی که میستی حتی تاریخ تولدشان را هم نمی داند. این شوخی در واقع به مسئله بزرگ تری در روابط آدم های هالیوود اشاره می کند: آدم هایی که سال ها کنار هم کار می کنند و رفت وآمد دارند، اما در نهایت شناخت واقعی چندانی از یکدیگر ندارند.
راک برای نشان دادن یکی دیگر از اتفاق های آشنای هالیوود، صحنه تست بازیگری را هم وارد فیلم کرده است؛ صحنه ای که در آن میستی چند بار وسط اجرا قطع می شود. او بالاخره از آنها می خواهد بگذارند تستش را تمام کند، اما بعد از اتاق بیرون می آید و به عنوان بازیگری «دردسرساز» شناخته می شود؛ آن هم در حالی که از قبل، به خاطر رابطه اش با شوهران دیگران، با چند نفر از عوامل تولید درگیر بوده است.
تست بازیگری اما یک چیز را روشن می کند: میستی واقعا بازیگر فوق العاده ای است. بعدها، وقتی در سالن یک هتل مشغول کار می شود، معلوم می شود خواننده خوبی هم هست. موفقیت زودهنگامش، از جمله دریافت جایزه اسکار برای بازی در برنامه خیالی «چشم سرخ»، برایش شهرت به همراه آورده است. زیباست، روی فرم است، استعداد دارد؛ اما این ستاره مغرور حالا بدجوری زمین خورده است.
«فیلم میستی گرین»، چه به عنوان فیلم و چه در مقام شخصیت اصلی اش، موجودی پیچیده و از نفس افتاده است. میستی با وجود آن اعتمادبه نفس زنانه و روحیه ای که انگار می گوید «من از پس همه چیز برمی آیم»، نگاه طلبکارانه اش به کار تا حد زیادی مدیون مردانی است که خواهان او هستند. فیلم میستی گرین بارها او را در نقش معشوقه ای قرار می دهد که پا را از خط بیرون گذاشته است. هرچه میستی بیشتر اصرار می کند که به ازدواج و تک همسری اعتقادی ندارد، بیشتر به نظر می رسد مشکل اصلی جای دیگری است: او زنی خودخواه و بی پرواست.
زندگی ای که بخش عمده اش حول مردان می گذرد، با وجود وسواسی که ادعا می کند برای انتخاب نقش هایش دارد، کم کم کهنه و بی رمق به نظر می رسد. رفتار میستی مدام با تصویری که فیلم می خواهد از او بسازد در تضاد است؛ تصویری از زنی که می تواند خودش را جمع کند و از فرصتی که به او داده شده استفاده کند. راک در عین حال می خواهد مشکلات مالی تمام کسانی را که در چرخه فیلمسازی کار می کنند به تصویر بکشد؛ آدم هایی که در نهایت یک خواسته ساده دارند: پول دربیاورند و بابت کاری که می کنند، دستمزد خوبی بگیرند.
اما وقتی غرور همه چیز را می بلعد و جایی برای جان کندن و تلاش باقی نمی گذارد، چه اتفاقی می افتد؟
الیزار در تمام فیلم میستی گرین درخشان است و به میستی عمقی می دهد که فیلم فقط در چند فلاش بک کوتاه از کودکی او و برادرش به ما نشان می دهد. میان میستی و جردن گفت وگویی صریح و مهم درباره نژاد شکل می گیرد. آنها برای اینکه از سنگینی شرایطی که هر دو در آن گرفتارند کم کنند، با شوخی و خنده با موضوع کنار می آیند، اما واقعیت زندگی شان به عنوان فیلمسازان سیاه پوست همچنان فشار خردکننده ای بر آنها دارد. چیزی که فیلم کمتر به آن توجه می کند، زن بودن میستی است؛ اینکه زنان سیاه پوست در این صنعت با شکل و سطح دیگری از دشواری دست و پنجه نرم می کنند.
میستی، مثل بسیاری از زن ها، با همه گرفتاری های خودش، تا حدی نقش مراقب و پشتیبان برادرش را هم بر عهده دارد؛ برادری که دوره های اختلال دوقطبی را پشت سر می گذارد. وقتی بی ثباتی زندگی خود میستی دیگر اجازه نمی دهد از جردن حمایت کند، او وارد یک دوره شدید می شود و همین، بحران موجود را شعله ورتر می کند.
کالویا که بعد از نزدیک به چهار سال دوباره در یک نقش ظاهر شده، با وجود زمان کمی که روی پرده دارد، به راحتی صحنه را از آن خود می کند. این لحظات که بیماری روانی جردن را در برابر دیگران عیان می کنند، عمدا ناراحت کننده اند، اما فیلم هیچ وقت با او مثل یک سربار رفتار نمی کند.
شوخی های تکرارشونده فیلم میستی گرین در ابتدا جواب می دهند، اما رفته رفته خسته کننده می شوند؛ درست مثل استفاده مکرر از ترانه «عاشقشم» از چارلی اکس سی اکس و آیکونا پاپ که بارها در صحنه های مهمانی پخش می شود. با این حال، موسیقی فیلم میستی گرین با آهنگسازی و نظارت مارکوس میلر، دامنه گسترده و ظرافت قابل توجهی دارد و میان سبک های مختلف حرکت می کند. صحنه آغاز و پایان فیلم با نوای ارکسترهای کلاسیک هالیوودی همراه است.
در یکی از صادقانه ترین لحظات فیلم، میستی و نائومی کنار هم می نشینند و درباره تفاوت نگاهشان به آینده و راهی که برای ساختن آن انتخاب کرده اند حرف می زنند؛ در پس زمینه، «نوکتورن» شوپن شنیده می شود و لطافتی غیرمنتظره به این لحظه پراسترس می دهد. با این حال، دوگانه ای که فیلم میستی گرین میان منطق نائومی و میستی می سازد برای من چندان قانع کننده نیست؛ چون راک در نهایت انگار به همان کلیشه قدیمی برمی گردد: زن یا باید خانه دار باشد یا روسپی.
«فیلم میستی گرین» زمانی بهتر عمل می کند که آن را تصویری از زنی بدانیم که تصمیم گرفته خودش را در اولویت بگذارد، نه اثری که قرار است مناسبات نابرابر و بازی های ناعادلانه هالیوود را افشا کند.
راک عناصر درهم تنیده ای مثل جنسیت، نژاد، طبقه اجتماعی و سلامت روان را درست تشخیص می دهد، اما در کنار هم نشاندنشان چندان موفق نیست. نتیجه، مجموعه ای درهم از تجربه هایی است که شاید راک بیشتر از راه شنیدن و دیدن از دیگران با آنها آشنا شده باشد تا از راه تجربه مستقیم. با این همه، این دوره تازه از کار راک جذاب است: مردی که زمانی زمین بازی را کاملا در اختیار داشت، حالا با اشتیاق دوباره و دوباره تلاش می کند خودش را بالا بکشد و روی میله های بارفیکس جا بیندازد.

