محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکا، کشور مجارستانژانر: اکشن، کمدیردهی سنی: ۱۳+امتیاز: ۱ / ۴کارگردان: Sam Hargrave
نقد «فیلم مچ باکس: فیلم» | وقتی همهچیز هست جز یک فیلم سرگرمکننده
شکست «فیلم مچ باکس: فیلم» را نمیتوان به کمبود امکانات یا محدودیتهای تولید نسبت داد. مشکل اصلی این است که سم هارگریو با وجود در اختیار داشتن تقریباً تمام عناصر لازم برای ساخت یک اکشنکمدی جذاب، نمیتواند از آنها استفادهی درستی بکند. گروه بازیگران از شیمی خوبی برخوردارند، جان سینا بارها تواناییاش را در ترکیب کمدی و بازی فیزیکی نشان داده و در کنار او بازیگرانی چون جسیکا بیل، سم ریچاردسن، تیونا پریس و آرتورو کاسترو حضور دارند. هارگریو هم سالها در زمینهی بدلکاری و طراحی صحنههای اکشن تجربه اندوخته است.
از طرف دیگر، دنیای خودروها و نام مچباکس این فرصت را فراهم میکنند که منطق بازی با اسباببازیها به بخشی از زبان بصری فیلم تبدیل شود. با این همه، حاصل کار اثری است که در نیمهی اول، ظرفیتهایش را به نمایش میگذارد و بعد بهتدریج همهی آنها را کنار میگذارد. چیزی که باقی میماند، اکشنماجراجویی بیروحی است که نه هویت مشخصی دارد و نه میتواند از امکاناتش برای سرگرم کردن تماشاگر استفاده کند.
برای فهمیدن مشکل فیلم مچ باکس، کافی است به نام آن نگاه کنیم. اگر عنوان «مچباکس» را از روی پوستر برداریم، در خود داستان چیزی وجود ندارد که جای خالی این نام را به رخ بکشد. ماشینها در این فیلم هویت مستقلی ندارند، به بخشی از شخصیتپردازی آدمها تبدیل نمیشوند و رابطهی معناداری هم میان آنها و صاحبانشان شکل نمیگیرد. مهمتر از همه، هیچ تلاشی صورت نمیگیرد تا ویژگیهای اسباببازیهای مچباکس و لذت بازی با آنها به زبان سینما ترجمه شود.
برای مقایسه، کافی است به مجموعهی «سریع و خشن» فکر کنیم؛ مجموعهای که مدتهاست از ایدههای اولیهاش فاصله گرفته، اما خودروها هنوز در تعریف شخصیتها و ساختن جهان داستان نقشی اساسی دارند. ماشین هر شخصیت بخشی از هویت اوست و انتخاب آن میتواند دربارهی صاحبش اطلاعاتی به مخاطب بدهد. در «مچباکس: فیلم» اما خودروها چیزی بیش از وسیلهی جابهجایی نیستند؛ ماشینها حرکت میکنند، تصادف میکنند و گاهی منفجر میشوند، بیآنکه حضورشان معنای خاصی به داستان بدهد.
هارگریو حتی سراغ سادهترین ایدهای که از چنین اقتباسی انتظار میرود نمیرود: تبدیل جهان واقعی به زمین بازی بزرگی که قواعدش از بازی کودکان با ماشینهای کوچک میآید. تصور کنید تعقیبوگریزها، پرشها، برخوردها و موانع به شکلی طراحی شوند که انگار شخصیتها در حال بازسازی بازیهای دوران کودکیشان هستند؛ جهانی که در آن مسیرها میتوانند ناگهان تغییر کنند، خودروها قابلیتهایی اغراقآمیز داشته باشند و قوانین فیزیک، دستکم برای مدتی، تابع تخیل باشند. چنین رویکردی میتوانست به فیلم هویتی مستقل بدهد و حتی غیرواقعیترین اتفاقات را به بخشی از جذابیت آن تبدیل کند.
اما فیلم مچ باکس نه چنین تخیلی دارد و نه حاضر است خطر ورود به این قلمرو را بپذیرد. مچباکس نه به موتور پیشبرندهی داستان تبدیل میشود، نه منبعی برای خلق کمدی است و نه حتی میتواند نقش یک تبلیغ مؤثر برای برند را ایفا کند. نامی است که روی فیلم گذاشتهاند، بیآنکه خود فیلم دلیل قانعکنندهای برای حضورش ارائه دهد.
طنز تلخ ماجرا اینجاست که «مچباکس: فیلم» برای چند دقیقه نشان میدهد میتوانست چه اثری باشد. تعقیبوگریز آمبولانس در الجزایر، تقریباً تمام عناصری را که برای ساخت یک اکشنکمدی گروهی موفق لازم است، در کنار هم قرار میدهد. در این صحنه، اکشن، شوخی و هیجان بهجای آنکه جداگانه و پشت سر هم ظاهر شوند، از دل یک موقعیت مشترک بیرون میآیند.
مهارت شان، واکنشهای دیگران، فضای محدود آمبولانس و خطری که بیرون از آن جریان دارد، همگی به یکدیگر وابستهاند. شوخیها جریان اکشن را متوقف نمیکنند و صحنههای پرتحرک هم برای جا دادن به خنده از نفس نمیافتند. رفتار شخصیتها، محدودیتهای محیط و خطر پیش رو در خدمت یکدیگر قرار میگیرند و برای نخستین بار، شیمی بازیگران نه فقط در دیالوگها، بلکه در طراحی خود صحنه هم دیده میشود.
به همین دلیل، سکانس الجزایر از هر صحنهی دیگری در فیلم گویاتر است؛ البته نه به این دلیل که بهتنهایی موفق است، بلکه چون نشان میدهد فیلم چه ظرفیتهایی را در ادامه هدر میدهد. وقتی اثری برای چند دقیقه میتواند ترکیب مناسبی از کمدی، اکشن و شخصیتپردازی پیدا کند، دیگر نمیتوان ناکامی باقی فیلم را صرفاً به محدودیتهای پروژه یا انتخاب بازیگران نسبت داد.
هارگریو فرمول کار را پیدا میکند، اما درست زمانی که باید آن را گسترش دهد، رهایش میکند. با ورود داستان به ماجراهای بزرگتر و عملیاتهای گستردهتر، شخصیتهایی که تا چند دقیقه قبل واکنشها، ویژگیها و ریتم خاص خودشان را داشتند، به مهرههایی تبدیل میشوند که فقط برای پیش بردن مأموریت در اختیار فیلمساز قرار گرفتهاند.
در ابتدای فیلم مچ باکس، رابطهی میان اعضای گروه بهاندازهای باورپذیر است که میتوان تصور کرد داستان قرار است بر پایهی همین دوستی قدیمی شکل بگیرد. سم ریچاردسن و تیونا پریس زوج کمدی هماهنگی هستند و آرتورو کاسترو هم با انرژی متفاوتش به جمع تنوع میدهد. شخصیتها دستکم در این بخش، آدمهایی مستقل به نظر میرسند که گذشته و رابطهی خودشان را دارند.
فیلم مچ باکس میتوانست از همین نقطه حرکت کند: چند دوست قدیمی که سالها پس از بازیها و خاطرات مشترک دوران کودکی، دوباره دور هم جمع میشوند و ناخواسته وارد بحرانی بزرگ میشوند. چنین ایدهای هم برای کمدی گروهی مناسب بود و هم میتوانست پیوندی طبیعی میان گذشتهی شخصیتها و دنیای اسباببازیهای مچباکس برقرار کند.
اما فیلم بهجای آنکه این رابطه را گسترش دهد، خیلی زود آن را از بین میبرد. شخصیتها دیگر بر اساس شناختی که از یکدیگر دارند یا ویژگیهایی که در ابتدای داستان از آنها دیدهایم رفتار نمیکنند؛ تصمیمهایشان بیشتر تابع نیازهای لحظهای روایت است. حتی گاراژ و دورهمیهایی که میتوانستند به مرکز عاطفی داستان تبدیل شوند، اهمیتشان را از دست میدهند. فیلم فرصتی داشت تا نشان دهد چگونه بازیهای کودکانه میتوانند در بزرگسالی شکل دیگری پیدا کنند و آدمها را دوباره به هم پیوند دهند، اما این ایده پیش از آنکه به چیزی فراتر از یک امکان اولیه تبدیل شود، کنار گذاشته میشود.
جان سینا بیش از دیگران هزینهی این بیتصمیمی را میپردازد. محدود کردن تواناییهای یک بازیگر لزوماً اشتباه نیست؛ گاهی کنترل انرژی بازیگر میتواند به ساختن شخصیتی متفاوت کمک کند. اما وقتی از بخش مهمی از قابلیتهای یک بازیگر صرفنظر میکنیم، باید چیزی به همان اندازه مؤثر جای آن بگذاریم. در اینجا نه خبری از کمدی آزاد و پرتحرک سیناست، نه توانایی فیزیکی او به شکلی چشمگیر در طراحی اکشن به کار گرفته میشود و نه شان به مأموری حرفهای با ویژگیها و تضادهای شخصی مشخص تبدیل میشود.
هارگریو بازیگری را که حتی با یک حرکت بدن یا واکنشی کوتاه میتواند حالوهوای یک صحنه را عوض کند، محدود میکند، بیآنکه از این محدودیت نتیجهای دراماتیک بگیرد. انرژیای که میتوانست به فیلم جان بدهد از بین میرود و چیزی جای آن را نمیگیرد.
جسیکا بیل هم با مشکلی مشابه روبهروست. او توانایی آن را دارد که هم به رابطهی قدیمی شان و ایمی عمق بدهد و هم در صحنههای فیزیکی اکشن حضوری باورپذیر داشته باشد. با این حال، فیلم هیچیک از این قابلیتها را بهاندازهی کافی به کار نمیگیرد. ایمی قرار است امدادگر و رانندهای ماهر باشد و در عین حال نقش مستقلی در گروه داشته باشد، اما این ویژگیها، بهجز در تعقیبوگریز آمبولانس، بهندرت به کنشهای معنادار تبدیل میشوند.
رابطهی او و شان نیز از فقدان عمق رنج میبرد. به نظر میرسد فیلم انتظار دارد مخاطب صرفاً به این دلیل که گفته شده این دو در گذشته به هم نزدیک بودهاند، پیوند عاطفیشان را بپذیرد. اما اشاره به یک رابطهی قدیمی با ساختن آن رابطه تفاوت دارد؛ گذشته باید در رفتار، انتخابها و واکنشهای شخصیتها حضور داشته باشد، نه اینکه فقط در اطلاعات داستانی خلاصه شود.
هلن، شخصیت شرور داستان، نیز از همین مشکل در امان نمیماند. دنای گوریرا از توانایی لازم برای جان بخشیدن به چنین نقشی برخوردار است و حضور او میتوانست تهدیدی جدی برای گروه ایجاد کند. با این حال، فیلم حتی به شخصیت منفیاش هم اجازه نمیدهد به نیرویی مستقل و تأثیرگذار تبدیل شود. از رویارویی روی پشتبام بیمارستان تا ماجرای سقوط هلیکوپتر، هلن عمدتاً در موقعیتهایی قرار میگیرد که قرار است صحنههای اکشن را به حرکت درآورند، نه اینکه اراده و تصمیمهای خودش مسیر اتفاقات را تعیین کنند.
این همان ایرادی است که پیشتر هم در «استخراج ۲» میشد در کار هارگریو دید: او گاهی شخصیتی را با ظرفیتهای جذاب معرفی میکند، اما وقتی نوبت به گسترش آن ظرفیتها میرسد، عقب میکشد و به سراغ مسیر آشناتری میرود. البته در «استخراج ۲» دستکم طراحی اکشن میتوانست بخشی از ضعفهای روایی را جبران کند. در «فیلم مچ باکس: فیلم» چنین امکانی هم چندان وجود ندارد. وقتی شخصیتها پرداخت نمیشوند و اکشن نیز فاقد انرژی لازم است، فیلم چیزی برای پوشاندن ضعفهایش در اختیار ندارد.
حضور کوتاه گلشیفته فراهانی هم نمونهی دیگری از همین سردرگمی است. او فقط در دو صحنه ظاهر میشود، اما همین حضور محدود نشان میدهد که بازیگر تا چه اندازه به هدایت دقیق نیاز دارد. فیلم از فراهانی شخصیتی اغواگر و گنگستر میخواهد، ولی نه زبان بدن او، نه شیوهی قرار گرفتنش در قاب و نه رفتارهایش چنین تصویری میسازند. نتیجه بیشتر شبیه تلاش برای القای یک تیپ آشناست تا خلق شخصیتی که حضورش بهتنهایی بتواند فضای صحنه را تغییر دهد.
مقایسه با «استخراج ۲» در اینجا نیز روشنگر است. هارگریو در آن فیلم، با در نظر گرفتن محدودیتهای بازیگر، حرکات و حضور فراهانی را به شکلی کنترلشده در دل اکشن قرار میداد و نتیجه دستکم قابلقبولتر بود. در «مچباکس: فیلم» چنین دقتی دیده نمیشود. مسئله صرفاً کوتاه بودن نقش نیست؛ حتی در همین دو صحنه هم کارگردانی نمیتواند ویژگیهای مورد نظرش را به حضوری باورپذیر تبدیل کند. در نهایت، این نقش بهجای آنکه چیزی به جهان فیلم اضافه کند، ضعف هدایت بازیگر را آشکارتر میسازد.
پسرفت هارگریو نسبت به «استخراج ۲» را نمیتوان فقط در نحوهی کار با بازیگران خلاصه کرد. یکی از ویژگیهای قابلدفاع آن فیلم، تلاش برای پیوسته نگه داشتن درگیریها و فاصله گرفتن از برشهای شتابزدهای بود که در بسیاری از اکشنهای ابرقهرمانی به چشم میخورند. تجربهی بدلکاری هارگریو به او کمک میکرد حرکت بدنها، مسیر ضربهها و جغرافیای درگیری را درک کند و آنها را به شکلی قابلفهم در قاب قرار دهد. اما در «مچباکس: فیلم» حتی وقتی دوربین جای مناسبی دارد، اتفاقی که در برابرش رخ میدهد چندان جذاب نیست.
این تفاوت مهمی است: گاهی مشکل یک صحنهی اکشن به جای دوربین یا شیوهی فیلمبرداری مربوط میشود، اما اینجا مسئله بیشتر به خود کنش بازمیگردد. هارگریو ممکن است بداند دوربین را کجا بگذارد، ولی نمیتواند حرکت و برخوردی طراحی کند که آن قاب را زنده کند.
تعقیبوگریز بزرگراه در مسیر بوداپست، روشنترین نمونهی این ناکامی است. همهچیز برای ساخت یک سکانس بزرگ و پرهیجان مهیاست: موتورسیکلت، یدککش، یک خودروی دوج، هلیکوپتر و چند شخصیت که هرکدام میتوانند قابلیت متفاوتی به درگیری اضافه کنند. مسیر بزرگراه نیز میتوانست به زمین بازی بزرگی برای رویارویی این وسایل نقلیه تبدیل شود. اما صرف کنار هم گذاشتن چند وسیلهی متفاوت، اکشن نمیسازد. کنشها و واکنشها به هم متصل نمیشوند، ضربآهنگ صحنه جان نمیگیرد و رابطهی میان خودروها و شخصیتها هیچ مسیر هیجانانگیزی پیدا نمیکند. خطر بهجای آنکه مرحلهبهمرحله افزایش یابد، مجموعهای از اتفاقات پراکنده باقی میماند.
البته تخریب خودروها گاهی از وزن فیزیکی مناسبی برخوردار است و برخورد فلز با فلز میتواند برای لحظهای حس برخورد واقعی را منتقل کند، اما مشکل از مسیری آغاز میشود که باید مخاطب را به آن لحظه برساند. وقتی تعقیبوگریز فاقد منطق حرکتی و ضربآهنگ است، تصادف بزرگ هم نمیتواند به نقطهی اوج رضایتبخشی تبدیل شود. تماشاگر باید بفهمد هر وسیله چه میکند، خطر از کجا میآید و چرا برخورد بعدی اهمیت دارد. در این سکانس، اتفاقات بیشتر در کنار هم قرار گرفتهاند تا اینکه از دل یکدیگر بیرون آمده باشند.
انتخاب وسایل نقلیه نیز بهجای آنکه امکانهای تازهای برای طراحی اکشن ایجاد کند، قاب را شلوغ و آشفته میسازد. موتورسیکلت، یدککش، دوج و هلیکوپتر همگی وارد ماجرا میشوند، اما هیچکدام کارکرد منحصربهفردی پیدا نمیکنند که حضورشان را ضروری کند. این دقیقاً همان نقطهای است که فیلم میتوانست هویت مچباکس را جدی بگیرد. هر وسیله میتوانست توانایی خاصی داشته باشد و در یک بازی بزرگ و اغراقآمیز، نقشی متفاوت ایفا کند؛ درست مثل اسباببازیهایی که کودک با قرار دادنشان کنار هم، برای هرکدام مأموریتی میسازد. اما هارگریو حتی از این فرصت هم استفاده نمیکند. خودروها فقط به صحنه اضافه میشوند، بدون آنکه طراحی اکشن از تفاوتهایشان بهره ببرد.
فیلم مچ باکس آنقدر میکوشد از «سریع و خشن» فاصله بگیرد که در نهایت به نسخهای کمجان و بیخاصیت از همان الگو نزدیک میشود. تفاوت میان دو مجموعه صرفاً به تعداد خودروها یا نوع شوخیها مربوط نیست؛ مهمتر از همه، تفاوت در شناخت قواعد جهان داستان است. «سریع و خشن» دستکم میداند در جهان اغراقآمیز خودش چه چیزی امکانپذیر است و چگونه میتوان همین اغراق را به منبعی برای لذت تبدیل کرد. «مچباکس: فیلم» نه حاضر است به منطق یک اکشن نسبتاً واقعگرایانه پایبند بماند و نه جسارت آن را دارد که بیمنطقی و اغراق را به بخشی از هویت خودش تبدیل کند. به همین دلیل، اتفاقات ناممکن فیلم بهجای آنکه هیجانانگیز یا خندهدار باشند، بیربط و تصادفی به نظر میرسند.
نمیتوان تمام این مشکلات را به ردهبندی سنی پایینتر فیلم نسبت داد. یک اکشن با درجهی PG-13 هم میتواند پرتحرک، خلاقانه و از نظر فیزیکی قانعکننده باشد. مسئله این است که هارگریو همزمان چندین محدودیت برای فیلمش ایجاد میکند، بیآنکه در عوض چیزی به آن اضافه کند. خشونت کمتر است، اما کمدی مجال بیشتری پیدا نمیکند. بدلکاریها محدودتر شدهاند، اما تخیل جای آنها را نگرفته است. خطرها سبکترند، ولی فیلم به همان نسبت بازیگوشتر نمیشود. در واقع، از چند جهت عقبنشینی میکند و در هیچ زمینهی دیگری پیشرفت نمیکند تا این عقبنشینیها را جبران کند.
کمدی فیلم هم در ادامهی همین روند از نفس میافتد. در بخشهای ابتدایی، هماهنگی بازیگران باعث میشود شوخیها تا حد زیادی خودجوش و طبیعی به نظر برسند. سم ریچاردسن بهویژه یکی از نقاط قوت این گروه است و تیونا پریس در کنار او ریتم مناسبی ایجاد میکند. آرتورو کاسترو هم به جمع انرژی دیگری میبخشد. اما بهمحض اینکه داستان این آدمها را در مسیر مأموریت جابهجا میکند، کمدی ارتباطش را با شخصیتها از دست میدهد. شوخیها پراکنده میشوند و دیگر از دل رفتار و رابطهی آدمها بیرون نمیآیند. فیلم هم نمیتواند میان تهدیدی در ابعاد جهانی، روابط قدیمی، ماجراجویی خانوادگی و اکشن اغراقآمیز تعادل برقرار کند.
در نهایت، فیلم مچ باکس نه یک تبلیغ دو ساعتهی موفق برای مچباکس است، نه تجربهای سینمایی که لذت بازی با ماشینهای اسباببازی را به مخاطب منتقل کند و نه نمونهای قابلدفاع از اکشنسازی سم هارگریو. با وجود تمام امکاناتی که در اختیار داشته، نمیتواند به اثری سرگرمکننده و بهیادماندنی تبدیل شود. مسئله فقط این نیست که فیلم ایدهی تازهای ندارد؛ مسئله این است که حتی وقتی برای لحظاتی به ایدهای درست نزدیک میشود، نمیداند چگونه آن را ادامه دهد.
تعقیبوگریز آمبولانس در الجزایر، برای چند دقیقه نشان میدهد که ترکیب بازیگران، کمدی و اکشن میتوانست چگونه به نتیجه برسد. در مقابل، تعقیبوگریز بزرگراه بوداپست تصویری روشن از تمام فرصتهایی است که فیلم از دست میدهد. اولی لحظهای است که موتور فیلم روشن میشود؛ دومی نشان میدهد چگونه خود فیلمساز آن را خاموش میکند.

