نقد فیلم جنگجوی هالووین | ایدهای ترسناک با اجرایی نهچندان موفق
اسکلتهای پلاستیکی و ارواحی که با ملحفههای سفید ساخته میشوند، از آن تصویرهای آشنای هالوویناند که حس نوستالژی را زنده میکنند؛ تصویرهایی که بسته به موقعیت، گاهی مضحک و کیچ به نظر میرسند و گاهی مو به تن آدم سیخ میکنند. فیلم جنگجوی هالووین ظرفیت ترسناک این نشانههای کودکانه را بهخوبی میشناسد و با کنار هم گذاشتن معصومیت و مرگ، فضایی میسازد که با حالوهوای هالووین جور درمیآید. افسوس که اجرای ضعیف فیلم، بخش زیادی از جذابیت بازیگوشانه ایدهاش را از بین میبرد؛ ایدهای که میتوانست به یک فیلم ترسناک پاییزی و حسابی سرگرمکننده تبدیل شود.
به نظر میرسد بن ساتاک، کارگردان فیلم، بیش از هر چیز از راب زامبی الهام گرفته؛ فیلمسازی که «خانه هزار جسد» او نیز در شب هالووین میگذرد. ساتاک هم مثل زامبی، تصویرهای آشنای این جشن را از حالوهوای کودکانهشان بیرون میکشد و به دل داستانی خشن درباره هجوم گروهی تبهکار به خانهای دورافتاده میبرد. ماجرا نوعی وارونهسازی رسم قاشقزنی است: بهجای اینکه بچهها شبانه راه بیفتند و از خانهها شیرینی جمع کنند، دختری به نام پامپکین (میلی شاپیرو) از طریق بیسیم پیامی میفرستد و از هر کسی که صدایش را میشنود دعوت میکند به خانهاش بیاید و در انبار عظیم شیرینیهایش شریک شود؛ ذخیرهای که طی چهار سال جمع کرده است.
مادر پامپکین احتمالاً به او میگفت اینهمه شیرینی نخورد، اما او مدتهاست که مرده؛ درست مثل بقیه اعضای خانوادهاش که با شیوع بیماری مرموزی در شهر جان باختند. محصولات کشاورزی هم از بین رفتهاند و حالا تنها خوراکیهای باقیمانده، چیزهایی مثل آبنباتهای چوبی و شکلاتهای صنعتیاند که پامپکین در گوشهوکنار اتاق نشیمن تلنبار کرده است.
به نظر میرسد دنیا جایی در میانه دهه هشتاد میلادی به پایان رسیده؛ دستکم فناوریهایی که پامپکین با آنها فیلمهای قدیمی خانوادگی را تماشا میکند، چنین حسی به وجود میآورند. او این فیلمها را در کنار جسد پدر، مادر و برادرش میبیند؛ اجسادی که زیر ملحفه پوشانده شدهاند و ماسکهای هالووینی روی صورتهای فرورفتهشان قرار دارد. این تصویر، یکی از هولناکترین و در عین حال مؤثرترین ایدههای فیلم آخرالزمانی ساتاک است؛ فیلمی که فیلمنامهاش را هم خودش نوشته است.
با این همه، «فیلم جنگجوی هالووین» روی کاغذ جذابتر از چیزی است که در عمل از کار درمیآید. فیلمنامه ساتاک انگیزههای شخصیتها را بیش از اندازه توضیح میدهد و آنقدر زود دستشان را رو میکند که اتفاقهای بعدی بهندرت غافلگیرکنندهاند. داستان درباره گروهی تبهکار و آواره است که تالیا (شانون سوسامون) و رویس (ای. جی. بوون) رهبریاش میکنند.
آنها دعوت پامپکین را میپذیرند، اما خیلی زود از تنهایی دختر و ناتوانیاش در استفاده از اسلحه سوءاستفاده میکنند و خانهاش را به تصرف خود درمیآورند. آدجانی راسل نقش وندی را بازی میکند؛ عضو تازهواردی که برخلاف میلش به گروه پیوسته است. وندی نخست با کیسهای گونیمانند روی سر وارد صحنه میشود؛ ظاهری که آدم را به یاد مترسک، دشمن بتمن، میاندازد. اما خیلی زود کیسه را از سرش میکشد و چهرهای با آرایش سیاه دور چشمها و خلقوخویی تند و عصبانی را آشکار میکند.
شباهتهای فیلم به دنیای بتمن به همینجا ختم نمیشود. تالیا به پامپکین حمله میکند و مادهای توهمزا به او تزریق میکند؛ مادهای که دختر را به نسخهای تقلیدی و کممایه از جهان ماورایی فیلم «توطئهآمیز» میبرد. تفاوت اینجاست که در این جهان، تضاد رنگها بهشدت اغراق شده و رنگ نارنجی حسابی به چشم میآید.
شاپیرو که بیشتر بهخاطر نقش کوتاه و تکاندهندهاش در «فیلم موروثی» آری استر شناخته میشود، بازیگر توانمندتری از آن چیزی است که این فیلم به آن نیاز دارد. با وجود فضای اغراقآمیز داستان، او موفق میشود اندوه و سادهدلی پامپکین را زنده نگه دارد. مشکل اینجاست که فیلمنامه هیچ کمکی به او نمیکند: شاپیرو ناچار است صحنههای طولانی را با دیالوگهایی تصنعی و توضیحی پیش ببرد، درحالیکه بازیگران دیگر عملاً منتظر میمانند تا حرفهایش تمام شود.
در چنین فیلمی انتظار میرود صحنههای خونبار ضعفهای داستان را جبران کنند، اما اینجا حتی خشونت هم آنقدر که باید اثرگذار نیست. ساتاک و گروهش را باید بابت استفاده از گریم و جلوههای ویژه عملی برای نمایش زخمهای گلوله، سوختگیهای شیمیایی و صحنههای جنونآمیز بیرون کشیدن احشا تحسین کرد. با این حال، این جلوهها فقط برای چند لحظه روی پرده دوام میآورند و اجرای خامدستانهشان نمیتواند آن خشونت زننده و تکاندهندهای را خلق کند که فیلم آشکارا در پی آن است.
موجودات عجیبوغریبی هم که تالیا در اواخر فیلم به مهمانی پامپکین دعوت میکند و ظاهرشان یادآور هیولاهای «هلریزر» است، آنقدر کم در داستان حضور دارند که نمیتوانند اوضاع را نجات دهند.
در نهایت، آنچه فیلم هشتاد دقیقهای «فیلم جنگجوی هالووین» را سرپا نگه میدارد، نه داستان و نه صحنههای خشونتبار، بلکه حالوهوای پاییزی و هالووینی آن است. از این نظر، فیلم دستکم کارش را درست انجام میدهد: دستهایی زامبیوار، به یاد «شب مردگان زنده»، از پنجرههای تختهکوبشده بیرون میزنند و تعقیبوگریزی در مزرعه ذرت شکل میگیرد که تنها نور چراغقوهها روشنش میکند. خفاشها و کدوهای تنبل هم سر جای خودشان هستند.
پامپکین حتی مدل موی مولت نارنجی و بینقصی دارد که انگار تازه از آرایشگاه بیرون آمده؛ چیزی که در دنیای آخرالزمانی فیلم، آن هم بدون آب لولهکشی و چه رسد به آرایشگاه، باید تقریباً غیرممکن باشد. اما خب، موهایش واقعاً خوب از کار درآمدهاند.
و همین هم غنیمت است؛ بهخصوص اگر قرار باشد فیلم جنگجوی هالووین را روی کاناپه تماشا کنید، ظرفآب نباتتان را کنار دست بگذارید و یک لیوان سایدر سیب الکلی در دست داشته باشید.

