محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکاژانر: بیوگرافی، درامردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۳ / ۴کارگردان: Matt Johnson
نقد فیلم تونی
«فیلم تونی» از آن فیلمهایی است که شخصیت اصلیاش را پیش از آنکه چیزی درباره آیندهاش بدانیم، در وضعیت ناتمام رها میکند. تونی نوزده ساله است؛ نه حرفهای دارد، نه هویتی که بتواند روی آن بایستد و نه تصویر مشخصی از اینکه چند سال بعد قرار است چه کسی باشد. تنها چیزی که با اطمینان در اختیار دارد، داستانهایی است که درباره خودش تعریف میکند.
او مدام نسخهای بزرگتر، جذابتر و مهمتر از خودش میسازد و آن را به دیگران عرضه میکند. اما مت جانسن این دروغگویی را صرفاً یک ضعف اخلاقی یا عادت بد نمیبیند. پشت این میل به خودبزرگنمایی، سالها تلاش برای جلب توجه مادری قرار دارد که بسیار دقیق است، با کلمات وسواس دارد و نگاهش همیشه رنگی از ارزیابی با خود دارد. تونی از یک سو میخواهد تأیید چنین مادری را به دست بیاورد و از سوی دیگر میخواهد زیر بار نفوذ او نرود. بنابراین دروغ برای او پیش از آنکه ابزاری برای فریب دیگران باشد، راهی برای فرار از تصویری است که از خودش بهعنوان آدمی کوچک و ناکافی دارد.
جانسن همین تناقض را به حرکت اصلی روایت تبدیل میکند. تونی یک دروغ میگوید و همان دروغ او را مجبور میکند دروغ دیگری بسازد؛ بعد ادعای تازهای شکل میگیرد و زنجیره ادامه پیدا میکند. هرچه این تصویر خیالی از خودش بزرگتر میشود، فاصلهاش با واقعیت نیز بیشتر میشود. نکته مهم این است که فیلم از همان ابتدا نمیخواهد آینده مشهور شخصیت را به رخ ما بکشد.
اگر اسم آنتونی بوردین را هم ندانیم، «تونی» همچنان میتواند بهعنوان داستان یک جوان نوزدهساله که هنوز نمیداند قرار است با زندگیاش چه کند، بهتنهایی کار کند. تونی نمیداند چه میخواهد، اما برایش دشوار است که این ندانستن را بپذیرد؛ پس ترجیح میدهد طوری رفتار کند که انگار پاسخ همه پرسشها را از قبل میداند.
نوشتن و کتاب نیز از همین زاویه اهمیت پیدا میکنند. میل تونی به نویسندهشدن قرار نیست به یک مقصد قطعی تبدیل شود. نوشتن برای او بیشتر راهی است برای ثبت و انتقال تجربه، یکی از شیوههایی که میتواند با آن جهان اطرافش را بفهمد و چیزی از آن را با دیگران در میان بگذارد. اینجا فیلم به شکلی ظریف دو جهان متفاوت را روبهروی هم قرار میدهد: جهان مادر و جهان آشپزخانه.
مادر در قلمرو زبان زندگی میکند؛ جایی که تعریف دقیق، انتخاب درست واژه و تفاوت میان کلمات اهمیت دارد. آشپزخانه اما هیچ رحم و ملاحظهای برای زبان ندارد. اگر دستت را اشتباه ببری، انگشتت میبُرد. اگر بیاحتیاط باشی، چیزی میسوزد. غذا خراب میشود و باید دوباره امتحان کنی. در اینجا تجربه از بدن عبور میکند. تونی از جهانی وارد جهانی دیگر میشود که در آن نمیتوان با کلمات یک قدم جلوتر از واقعیت ایستاد؛ هر ادعا باید در عمل خودش را ثابت کند.
فیلم تونی حتی در برخورد با آشپزی، گرفتار وسوسه رایج سینمای این ژانر نمیشود. قرار نیست غذاها با نورپردازی وسوسهانگیز و نماهای نزدیک طولانی به موضوعی برای تحریک اشتها تبدیل شوند. جانسن بیشتر به خود کار علاقه دارد: چاقو، دست، بریدگی، سوختگی، اشتباه، تکرار و یادگیری. چیزی که اهمیت دارد فرایند رسیدن به طعم است، نه نمایش پرزرقوبرق نتیجه. آشپزخانه برای تونی جایی است که زبان دیگر نمیتواند جای تجربه را بگیرد. اینجا اگر بگویی میتوانی، باید واقعاً بتوانی.
به همین دلیل حرکت دوربین نیز با وضعیت ناآرام تونی هماهنگ است. دوربین صرفاً وظیفه ثبت رویدادها را ندارد؛ خودش تابع بیقراری شخصیت است. قابها ثبات کاملی پیدا نمیکنند و میزانسن مدام جای تونی را در نسبت با محیط و آدمهای دیگر تغییر میدهد. او هنوز جای خودش را پیدا نکرده و تصویر هم زودتر از او به آرامش نمیرسد. فاصله، جهت حرکت، محل ایستادن و نحوه قرارگرفتن تونی در قاب، همه بخشی از شخصیتپردازیاند. فیلم از طریق موقعیت فیزیکی او چیزی را درباره موقعیت روانیاش میگوید.
ورود به آشپزخانه این وضعیت را تغییر میدهد. فضای بستهتر، قابهای فشردهتر و حضور همزمان چند بدن در یک محدوده، آشفتگی را به سطح دیگری منتقل میکنند. بیرون از آشپزخانه، این تونی است که بیقرار است و دوربین بیقراری او را دنبال میکند؛ اما داخل آشپزخانه خود فضا نیز بیوقفه در حال حرکت است. آدمها باید همزمان چند کار را انجام دهند، بدنها به هم نزدیکاند و هر کس جای مشخصی در این نظم دارد. تونی حالا وارد سیستمی شده که برخلاف زندگی شخصی خودش، هدف و ریتم و سلسلهمراتب دارد. او باید خودش را با این نظم هماهنگ کند، نه اینکه نظم را با خودش تطبیق دهد.
رنگ و طراحی لباس هم بدون آنکه به دام نوستالژیفروشی بیفتند، دوره زمانی فیلم تونی را در تصویر جا میاندازند. جانسن علاقهای ندارد مدام با نشانههای گلدرشت به تماشاگر یادآوری کند که داستان در گذشته میگذرد. رنگ لباسها، بافت فضاها و انتخابهای بصری، زمان را به شکلی طبیعی در محیط پخش میکنند. گذشته چیزی نیست که فیلم بخواهد آن را نمایش دهد؛ بخشی از زندگی روزمره شخصیتهاست.
نانسی نیز در وهله اول بیشتر از آنکه یک معشوقه سینمایی باشد، محرکی است برای اینکه تونی تصویری را که از خودش ساخته وارد دنیای واقعی کند. او برای رسیدن به نانسی باید خودش را به کسی تبدیل کند که فکر میکند نانسی میتواند دوستش داشته باشد. در مقابل، سل تصویری آماده از مردشدن پیش روی او قرار میدهد: جذاب، بیپروا، جنسی و مطمئن از خودش. حتی شیوه ثبت روابط جنسی سل روی قابهای چوبی، این تصور را به شکلی عینی مقابل تونی قرار میدهد؛ گویی هر رابطه یک امتیاز دیگر در کارنامه مردانگی اوست.
به همین دلیل صحنهای که تونی در چارچوب در ایستاده و پیش از اعتراف به نانسی مکث میکند، از نظر فرم اهمیت ویژهای پیدا میکند. تدوین با نگاه او حرکت میکند و میزانسن پیش از آنکه تصمیم شخصیت به زبان تبدیل شود، آن را در تصویر شکل میدهد. تونی در این لحظه بهطور ناگهانی آدم دیگری نمیشود و قرار نیست تمام دروغهایی که تا آنجا گفته، فرو بریزند. تصمیم او کوچکتر و در عین حال دقیقتر است: نمیخواهد رابطه با نانسی، یا رابطه جنسی با او، فقط به یک علامت دیگر روی همان قاب چوبی تبدیل شود. این تصمیم بیش از آنکه نشانه یک بلوغ عاشقانه بزرگ باشد، نوعی مقاومت کوچک در برابر تبدیلشدن به نسخهای از سل است.
سل و سرآشپز را میتوان دو مسیر متفاوت پیش روی تونی دانست. سل همان آیندهای را نمایندگی میکند که یک جوان نوزدهساله بهراحتی میتواند خودش را در آن ببیند: آزادی، جذابیت، سکس، اعتمادبهنفس و نوعی بیقیدی که در نگاه اول شبیه استقلال است. سرآشپز در نقطه مقابل قرار دارد؛ آیندهای که برای رسیدن به آن باید سالها کار کرد. مهارت او حاصل نظم، تکرار، مسئولیت و تحمل شکست است. چیزی که سل به شکل آماده عرضه میکند، سرآشپز بهتدریج و با زحمت ساخته است.
لئو وودال و آنتونیو باندراس باعث میشوند این تضاد از سطح دو نماد ساده فراتر برود. سل باید جذاب باشد، وگرنه انتخاب او برای تونی قابل درک نیست. در سوی دیگر، سرآشپز نباید به همان پیرمرد دانای همهچیزدان تبدیل شود که صرفاً آمده تا قهرمان جوان را تربیت کند. باندراس به شخصیتش نوعی وزن و تجربه میدهد، بیآنکه او را به معلم اخلاق تبدیل کند؛ وودال نیز آیندهای را بازی میکند که واقعاً میتواند برای تونی وسوسهانگیز باشد.
وقتی تونی تزریق مواد توسط سل را میبیند، تصویری که از این آینده ساخته بود ناگهان ترک میخورد. آن آزادی بیقیدوشرط دیگر فقط جذاب نیست؛ وجه تاریکش را نیز نشان میدهد. تونی دوباره با همان خلأیی مواجه میشود که پیشتر سعی داشت با دروغ پرش کند. در چنین لحظهای، حتی صدای پدر و مادر برایش دلتنگکننده میشود. جانسن این بازگشت عاطفی را به یک نتیجهگیری اخلاقی ساده تبدیل نمیکند. تونی میتواند از خانواده فاصله بگیرد و همچنان به آنها نیاز داشته باشد. مستقلشدن الزاماً به معنای بینیازشدن نیست.
دومینیک سسا در ساختن همین تناقض نقش مهمی دارد. او بیهدفی تونی را به هیاهویی اغراقآمیز تبدیل نمیکند. در نگاه و بدنش همیشه نوعی بیقراری هست؛ انگار هنوز مطمئن نیست باید خودش را در کدام قسمت جهان قرار دهد. اعتمادبهنفس او روی زمین محکمی بنا نشده و به همین دلیل هر بار که واقعیت به یکی از ادعاهایش ضربه میزند، شکنندگی زیر این ظاهر آشکار میشود. سسا میتواند تونی را همزمان آزاردهنده، لوس، خودشیفته و آسیبپذیر نشان دهد، بدون اینکه یکی از این ویژگیها دیگری را کاملاً از بین ببرد.
یکی از تفاوتهای مهم «فیلم تونی» با «بلک بری» نیز همین جاست. جانسن این بار نمیخواهد زندگی شخصیت را با مجموعهای از نقاط عطف و پرشهای زمانی خلاصه کند. دوربین در یک برهه محدود میماند و اجازه میدهد شخصیت در دل تجربه شکل بگیرد. مسئله فیلم تونی این نیست که فهرستی از «مهمترین اتفاقات زندگی آنتونی بوردین» ارائه کند. اتفاقاً جذابیتش از جایی میآید که هنوز هیچکس نمیداند این جوان قرار است به چه کسی تبدیل شود؛ حتی خود تونی.
البته پیوند فیلم تونی با یک زندگی واقعی، همزمان محدودیت آن نیز هست. جانسن در بعضی نقاط باید به واقعیت تاریخی زندگی بوردین وفادار بماند و بعد میان این نقاط، مسیر دراماتیک خودش را بسازد. نتیجه گاهی نشان میدهد که روایت تا چه اندازه مجبور است با اسکلت از پیش موجود یک زندگی واقعی حرکت کند. پراوینستاون و آدمهایش میتوانستند فضای گستردهتری برای تجربه تونی فراهم کنند، شکستهایش میتوانستند بیشتر بمانند و روابط فرعی امکان رشد بیشتری داشتند، اما فیلم گاهی ناچار است از آنها عبور کند تا به مرحله بعدی زندگی واقعی شخصیت برسد.
به همین دلیل در «فیلم تونی» گاهی حسرت فیلمی کاملاً داستانی شکل میگیرد؛ فیلمی که مجبور نباشد میان نقاط تثبیتشده زندگی یک آدم واقعی پل بزند. اگر جانسن آزادی بیشتری برای تخیل داشت، احتمالاً میتوانست شهر، آدمهای فرعی و دوره سرگردانی تونی را گستردهتر کند. مسئله نه این است که فیلم به واقعیت وفادار مانده یا نه، بلکه این است که گاهی میتوان مرزهای تحمیلشده از سوی واقعیت را روی روایت دید.
با این همه، «فیلم تونی» هرگز به یک ستایشنامه درباره بوردین تبدیل نمیشود. فیلم او را نابغهای ناشناخته نشان نمیدهد که فقط منتظر فرصتی بوده تا جهان استعدادش را کشف کند. تونی در آغاز واقعاً جوانی لوس، مغرور و سرگردان است؛ کسی که تصورش از خودش بسیار بزرگتر از دنیایی است که در آن زندگی میکند. آشپزخانه این دنیا را برای او وسیعتر میکند. آدمهایی را میبیند که بیشتر میدانند، سختتر کار کردهاند، شکست خوردهاند و مهارتشان را با سالها تکرار به دست آوردهاند.
خودویرانگری او نیز ریشه در همان رابطه پیچیده با مادر دارد. تونی از یک سو از استانداردهای کمال فرار میکند و از سوی دیگر با دروغ، تصویری از کمال برای خودش میسازد. هر بار که نمیتواند از پس تصویری که دیگران از او انتظار دارند بربیاید، نسخه تازهای از خودش اختراع میکند. اما آشپزخانه جایی نیست که این بازی بتواند برای همیشه ادامه پیدا کند. فاصله میان چیزی که ادعا میکنی و چیزی که واقعاً میتوانی انجام دهی، در نهایت فقط با تجربه پر میشود.
به همین دلیل پایان فیلم تونی را نباید صرفاً داستان کشف آشپزی بهعنوان یک شغل آینده دید. مسئله در سطح عمیقتر، پیدا کردن شکل تازهای برای بیان خود است. نوشتن از زندگی تونی حذف نمیشود و آشپزی هم قرار نیست جایگزین آن شود. کلمات فقط یکی از ابزارهای انتقال تجربهاند. حالا او میفهمد میتوان همین کار را از راه دیگری انجام داد: با بریدن، پختن، ترکیبکردن و ساختن چیزی که تجربه شخصیاش را به دیگران منتقل کند.
«فیلم تونی» در نهایت داستان جوانی است که هنوز هویت مشخصی ندارد و برای فرار از این خلأ، مدام هویتهای موقتی برای خودش میسازد. اما هرچه بیشتر وارد جهان واقعی کار و تجربه میشود، نیازش به این نسخههای خیالی کمتر میشود. دوربین ناآرام ابتدای فیلم و آشپزخانه فشردهای که بعدها او را در خود میگیرد، دو شکل از یک وضعیتاند: تونی هنوز در جستوجوی جای خودش است.
او در پایان هنوز جواب نهایی زندگی را پیدا نکرده و فیلم هم چنین ادعایی ندارد. فقط حالا فاصله میان حرفزدن درباره چیزی و انجامدادنش را بهتر میشناسد. جوانی که ابتدا برای بزرگ دیدهشدن به داستانهایی که درباره خودش میساخت پناه میبرد، کمکم وارد جهانی میشود که دیگر نمیتوان در آن فقط ادعا کرد. اینجا باید کار کرد، شکست خورد، دست را سوزاند و دوباره از نو شروع کرد. تونی برای اولین بار دارد چیزی را که درباره خودش میگوید، به جای تعریفکردن، زندگی میکند.


