محصول: ۲۰۲۶ – کشور آلمانژانر: دلهره جسمیردهی سنی: ۱۶+امتیاز: ۲ / ۴کارگردان: Nikias Chryssos
نقد «فیلم تنیس خونین»
«فیلم تنیس خونین» در نهایت به ایدهای میرسد که از همان ابتدا در دل داستانش وجود دارد: قهرمانی حرفهای فقط با استعداد، تمرین و رقابت به دست نمیآید؛ گاهی برای رسیدن به بالاترین جایگاه باید بخشی از توانایی همدلی را کنار گذاشت. نیکیاس کریسوس این ایده را یک قدم جلوتر میبرد و بیرحمی را از معنای معمول رقابت ورزشی خارج میکند و به بدن میرساند.
اینجا شکست حریف فقط یک پیروزی روی جدول مسابقات نیست؛ بدن بازنده میتواند مستقیماً منبع قدرت نفر برنده باشد. ایدهای که ظرفیت داشت پیوندی بسیار جذاب میان ورزش حرفهای و وحشت جسمانی ایجاد کند، اما «فیلم تنیس خونین» در بیشتر مواقع درست زمانی که باید این مفهوم را به فرم سینمایی تبدیل کند، عقب مینشیند. نتیجه اثری است که ایدههای جالب کم ندارد، اما اجرای آنها معمولاً کوچکتر از ظرفیت خود ایدههاست.
فیلم از همان ابتدا آگاهانه سراغ الگوهای آشنای سینمای دلهره میرود. ورود سوفی به آکادمی، بیش از هر چیز یادآور «سوسپیریا» است: دختر جوانی که به ورودی یک مؤسسه ناشناخته میرسد، مکث میکند و به فضایی نگاه میکند که هنوز نمیداند چه قواعدی بر آن حاکم است. کریسوس به جای باران و تاریکی جهنمی آرجنتو، گرمای خشن و نور سوزان خورشید را انتخاب میکند، اما ایده اصلی همچنان همان ورود به جهانی بسته و نامطمئن است.
این شباهت به خودی خود مسئلهای ایجاد نمیکند. مشکل زمانی آغاز میشود که فیلم نمیتواند همان منطق را در ساختن جهان خودش ادامه دهد. «سوسپیریا» از همان لحظه نخست مرز میان واقعیت و امر انتزاعی را مخدوش میکند و به مخاطب میفهماند که قرار نیست با یک جهان کاملاً قابل اعتماد روبهرو باشد. «فیلم تنیس خونین» اما برای بخش قابل توجهی از مسیر، قواعد واقعگرایانه خودش را حفظ میکند و بعد ناگهان تصمیم میگیرد به قلمرو سوررئال وارد شود.
این چرخش در پرده سوم لزوماً غیرقابل قبول نیست. میتوان اتفاقات پایانی را شکل اغراقشده همان چیزهایی دانست که پیشتر در داستان کاشته شدهاند. مسئله این است که فیلم برای این تغییر آمادهسازی کافی انجام نمیدهد. اگر ورود سوفی به آکادمی از همان ابتدا علاوه بر ورود به یک مرکز ورزشی عجیب، نوعی فاصله گرفتن تدریجی از واقعیت را نیز در خود داشت، اتفاقات نهایی دیگر مثل تغییر ناگهانی قوانین بازی به نظر نمیرسیدند. مسئله این نیست که فیلم چرا سوررئال میشود؛ مسئله این است که خیلی دیر تصمیم میگیرد جهانش چنین ویژگیای داشته باشد.
شخصیت سوفی نیز تحت تأثیر همین دوگانگی قرار میگیرد. در شروع، نشانههایی از خودخواهی، تندی و جاهطلبی در او دیده میشود، اما ادامه روایت بیشتر بر این تأکید دارد که آکادمی قرار است این بیرحمی را در او پرورش دهد؛ انگار محیط بهتدریج از یک ورزشکار معمولی، قهرمانی میسازد که حاضر است برای موفقیت هر کاری بکند. اگر آن خشونت اولیه در شخصیت سوفی کمتر بود، مسیر تحولش باورپذیرتر میشد. آن وقت با دختری مواجه بودیم که سیستم او را تغییر میدهد، نه کسی که از ابتدا بخشی از همان منطق را با خود حمل میکند. در نسخه فعلی، شخصیت آغازین سوفی با مسیری که قرار است طی کند همیشه هماهنگ نیست.
ایده کانیبالیسم دقیقاً جایی میتوانست این تناقض را حل کند و به هویت اصلی فیلم تبدیل شود. سوفی برای قویتر شدن از بازندهها تغذیه میکند؛ این استعاره عملاً به شکل فیزیکی تحقق پیدا کرده است. قهرمان حرفهای به معنای واقعی از بدن رقبای شکستخورده استفاده میکند. چنین ایدهای میتوانست تقریباً تمام اجزای فیلم را به یکدیگر وصل کند: ورزش، رقابت، مصرف بدن، حذف بازنده و تبدیل شکست دیگری به سرمایهای برای پیروزی خود.
اما فیلم این ایده را تا جایی پیش نمیبرد که کانیبالیسم به قانون بنیادین جهان آکادمی تبدیل شود. چیزی که در ابتدا میتواند شبیه یکی از مهمترین رازهای این محیط به نظر برسد، در ادامه در میان عناصر دیگر گم میشود. همان اتفاق برای زالوها، روشهای عجیب درمان، شیوه تغذیه و انواع آسیبهای بدنی هم رخ میدهد. همه این عناصر میتوانستند بدن ورزشکار را به مرکز واقعی وحشت تبدیل کنند.
این در حالی است که ورزش حرفهای اساساً با بدن سروکار دارد: بدنی که باید تقویت شود، تحت کنترل قرار بگیرد، اصلاح شود و تا مرز فرسودگی مورد استفاده قرار گیرد. «فیلم تنیس خونین» تمام مواد اولیه لازم را دارد تا همین منطق را به وحشت جسمانی تبدیل کند، اما انگار کریسوس در لحظهای که باید شدت این ایده را افزایش دهد، دست نگه میدارد. هر بار که فیلم میتواند چیزی واقعاً دردناک، چندشآور یا آزاردهنده از بدن نشان دهد، عقب میکشد. به همین دلیل، وحشت جسمانی در فیلم حضور دارد اما هیچگاه به نیروی غالب تجربه تماشای آن تبدیل نمیشود.
در مورد خود تنیس، این عقبنشینی حتی بیشتر به چشم میآید. ورزش باید قلب خشونت فیلم باشد، اما دوربین هیچوقت به اندازه کافی به زمین بازی اعتماد نمیکند. زمین تنیس، خطوط و هندسه آن، فاصله میان دو بازیکن، مسیر توپ، سرویس، رفتوبرگشت ضربات و فرسودگی تدریجی بدنها، همه میتوانستند به زبان بصری دلهره تبدیل شوند. تنیس اساساً ورزشی است که دو نفر را در یک فضای هندسی روبهروی هم قرار میدهد و هر ضربه در آن، حملهای است که باید پاسخ داده شود. این ساختار تقریباً بهتنهایی ظرفیت تبدیل شدن به خشونت سینمایی را دارد.
اما فیلم از این ظرفیت استفاده کامل نمیکند. بنابراین تورنمنت بیشتر شبیه یک عنصر داستانی باقی میماند تا ستون اصلی روایت.
مشکل هم صرفاً این نیست که تعداد یا کیفیت نماهای مربوط به مسابقات کم است. مسئله عمیقتر است: تنیس هیچوقت به زبان اصلی فیلم تبدیل نمیشود. اگر قرار است داستان درباره جاهطلبی و تبدیل شدن به قهرمان باشد، زمین مسابقه باید جایی باشد که شخصیتها در آن حقیقت خودشان را نشان دهند. دوربین اما گاهی از فاصلهای به بازی نگاه میکند که با ایدههای فیلم هماهنگ نیست و بعضی برشها به جای آنکه تنش را افزایش دهند، مخاطب را از جریان مسابقه بیرون میکشند.
این در حالی است که فیلم از نظر طراحی بصری فقیر نیست. لباسها، معماری، میزانسن و نور شدید آفتاب همگی نشان میدهند کریسوس برای ساختن ظاهر فیلم ایده دارد. مشکل در مرحله بعد اتفاق میافتد؛ جایی که این عناصر باید به زبان سینمایی منسجم تبدیل شوند.
شخصیتهای فرعی آکادمی هم به دلیل همین شتاب فرصت چندانی برای شکل گرفتن پیدا نمیکنند. تعداد دخترها آنقدر زیاد نیست که فیلم نتواند روابط میان آنها را بسازد. میشد هرکدام جایگاه و شخصیت مشخصی داشته باشند و رقابت میانشان به چیزی فراتر از حذف مرحلهبهمرحله چند ورزشکار تبدیل شود؛ به نوعی نابودی تدریجی یک اجتماع کوچک که اعضایش یکییکی از میان میروند. اما فیلم بیش از اندازه به سوفی وابسته میماند و دیگران قبل از آنکه به شخصیتهایی مستقل تبدیل شوند، کنار گذاشته میشوند. در نتیجه شکست یا حذف آنها کمتر به فقدان یک انسان شباهت دارد و بیشتر شبیه عبور سوفی از یک مرحله دیگر است.
مری نیز قربانی همین ضعف است. او در ابتدا میتوانست هم مدیر و رهبر این سیستم باشد و هم نماینده نوعی نخبهگرایی ورزشی و طبقاتی که آکادمی بر اساس آن بنا شده است. حتی امکان جالبتری هم وجود داشت: اینکه پشت ظاهر مسلط و قدرتمند او، زنی را ببینیم که خودش نیز مهرهای در ساختاری بزرگتر است. فیلم نشانههایی از چنین مسیری دارد، اما هرچه جلوتر میرود، نمایش اقتدار جای شخصیتپردازی را میگیرد.
استاوکوس هم میتوانست نقش بازوی اجرایی خشونت این سیستم را بر عهده بگیرد؛ کسی که ایده انتزاعی رقابت و کمالگرایی را به رفتار و خشونت فیزیکی تبدیل میکند. اما این مسیر نیز نیمهکاره میماند.
در نتیجه، ساختار قدرتی که فیلم در ابتدا میان مری، استاوکوس و آکادمی ایجاد میکند، به مرور کمرنگ میشود. این اتفاق از آن جهت مهم است که اگر آکادمی قرار است کارخانه تولید قهرمان باشد، خود این کارخانه باید شخصیت داشته باشد. باید بفهمیم چگونه ورزشکار را از زندگی قبلیاش جدا میکند، چگونه او را بازسازی میکند، چگونه روابطش را از بین میبرد و چگونه به او میآموزد که رقیب چیزی جز مانع رسیدن به موفقیت نیست. «فیلم تنیس خونین» نشانههای این فرایند را در اختیار دارد، اما کمتر چیزی را تا نتیجه منطقیاش دنبال میکند.
رابطه سوفی و بانا میتوانست در برابر این منطق قرار بگیرد. در جهانی که همهچیز بر حذف دیگری بنا شده، رابطه عاطفی دقیقاً باید نقطه مقابل آن باشد؛ وابستگی به کسی که در نهایت قرار است رقیب تو محسوب شود. اما این رابطه هم بیشتر اعلام میشود تا اینکه واقعاً ساخته شود. فیلم میخواهد بانا به چیزی تبدیل شود که سوفی برای رسیدن به قهرمانی مجبور است از دست بدهد، اما برای اینکه این قربانی تأثیر داشته باشد، ابتدا باید رابطهای ساخته شود که از دست رفتنش دردناک باشد.
رابطه این دو هرگز آنقدر فرصت پیدا نمیکند که به یک پیوند واقعی تبدیل شود و در نتیجه نمیتواند در برابر منطق آکادمی قرار بگیرد. به همین دلیل، فدا شدن بانا نیز بخشی از نیروی بالقوه خود را از دست میدهد.
فیلم از نظر لحن هم در وضعیت مشابهی قرار دارد. گاهی اغراق در شخصیتها و موقعیتها به کمدی سیاه نزدیک میشود و همزمان فیلم میخواهد وحشت جسمانی جدی ایجاد کند. این دو لحن در ذات خود متضاد نیستند و حتی میتوانستند ترکیب منحصربهفردی بسازند. اما کمدی سیاه هیچوقت به یک لحن کامل تبدیل نمیشود و وحشت جسمانی نیز آنقدر شدت نمیگیرد که واقعاً بدن مخاطب را درگیر کند. فیلم در فاصله میان این دو باقی میماند؛ گویی خودش هم هنوز مطمئن نیست تا چه اندازه میخواهد به سمت ایدههای عجیب و افراطیاش پیش برود.
با این حال، طراحی صحنه، لباس و استفاده از نور طبیعی از معدود بخشهایی هستند که هویت بصری مشخصی به فیلم میدهند. گرمای خشن خورشید، از همان ابتدا آکادمی را از فضای گوتیک معمول چنین داستانهایی جدا میکند و انتخاب هوشمندانهای است که میتوانست به یکی از ویژگیهای تعیینکننده فیلم تبدیل شود. رنگ، بافت محیط و نحوه قرار گرفتن بدنها در قاب، در بعضی صحنهها نشان میدهند کریسوس از نظر بصری چشم قابل توجهی دارد.
موسیقی و طراحی صدا نیز نسبت به بسیاری از اجزای روایی عملکرد منسجمتری دارند. آنها گاهی میتوانند فشار، رقابت و اضطرابی را منتقل کنند که تصویر به تنهایی در ساختنش چندان موفق نیست.
شاید بزرگترین حسرت فیلم از همان افتتاحیه شروع شود. «فیلم تنیس خونین» در ابتدا نشان میدهد که کریسوس میداند «سوسپیریا» چگونه از یک جهان عجیب، تجربهای منسجم میسازد، اما بعد به جای درک منطق آن فیلم، بیشتر به نشانههای ظاهریاش تکیه میکند. مسئله تقلید از آرجنتو نیست؛ مسئله این است که وقتی قرار است جهانی متفاوت بسازی، فرم باید از همان ابتدا قواعد آن جهان را به مخاطب منتقل کند.
«فیلم تنیس خونین» هرچه بیشتر تلاش میکند از تأثیر اولیه «سوسپیریا» فاصله بگیرد و جهان مستقلی بسازد، درگیر پیچشها و ایدههایی میشود که لزوماً به عمق آن جهان اضافه نمیکنند و در عوض مسیر روایت را پراکندهتر میکنند.
با این همه، پایان مسیر سوفی تا حد زیادی با ایده مرکزی فیلم هماهنگ است. آنچه بر سر او میآید در نهایت همان چیزی را کامل میکند که فیلم از ابتدا دربارهاش حرف میزد: قهرمانی حاصل صرف استعداد و تمرین نیست؛ محصول جاهطلبیای است که برای رسیدن به کمال، حاضر است هزینه انسانی خودش را بپردازد. آکادمی به سوفی یاد میدهد که برای قهرمان شدن باید بخشی از همدلی، رابطه و حساسیت انسانی را کنار بگذارد. او باید از شکست دیگران تغذیه کند، بدن خودش را در اختیار این سیستم قرار دهد و در نهایت چیزی را قربانی کند تا به جایگاه مطلوبش برسد.
به همین دلیل، «فیلم تنیس خونین» در سطح ایده فیلمی گمشده نیست. بعد از پایان میتوان بهروشنی فهمید که فیلم میخواهد چه بگوید. ضعف اصلی آنجاست که فیلم بهتر میتواند درباره این ایده حرف بزند تا اینکه آن را به تجربهای سینمایی تبدیل کند.
تنیس باید به خودِ خشونت بدل میشد؛ کانیبالیسم باید منطق درونی آکادمی را شکل میداد؛ وحشت جسمانی باید واقعاً بدن تماشاگر را تحت فشار میگذاشت و شخصیتهای فرعی باید هزینه انسانی قهرمان شدن سوفی را پیش چشم ما قرار میدادند. تمام مصالح این کار در فیلم وجود دارند، اما بسیاری از آنها پیش از رسیدن به نقطه اوج رها میشوند.
در نهایت، سوفی به همان نقطهای میرسد که فیلم از ابتدا برایش تعیین کرده بود. اما تناقض جالب «فیلم تنیس خونین» همینجاست: فیلمی که درباره ساختن یک قهرمان کامل است، خودش از تمام ظرفیتهایش برای ساختن جهانی کامل استفاده نمیکند. کریسوس ابزارهای لازم را در اختیار دارد، اما اثرش به اندازه شخصیت اصلی برای رسیدن به کمال، بیرحم نیست.

