بزرگ شدن کار سادهای نیست؛ بهخصوص وقتی سالها از نابالغی و بیپروایی برای خودت هویت ساخته باشی. جردن فرستمن، کمدین اینستاگرامی که حالا فیلمسازی را هم تجربه میکند، بخش بزرگی از شهرتش را مدیون دست انداختن مردان همجنسگرای سطحی و خودنمای لوسآنجلس است؛ همان تیپهایی که احتمالاً همه ما دستکم یک بار در مهمانیهای بزرگ و پرزرق و برق با یکی از آنها برخورد کردهایم.
بخشی از جذابیت شوخیهای فرستمن از اینجا میآید که گمان میکنیم خودش هم یکی از همان آدمهاست، با این تفاوت که کمی بیشتر از آنها از رفتار خودش خبر دارد و میتواند به آن بخندد. حالا اما او، درست مثل پیتر، شخصیت اصلی نخستین فیلم بلندش «فیلم بچه کلاب» (Club Kid)، ظاهراً تصمیم گرفته کمی بزرگ شود. نکته غافلگیرکننده این است که این تغییر لحن، هم برای شخصیت داستان و هم برای خود فرستمن، بهخوبی جواب میدهد.
داستان فیلم بچه کلاب | از مهمانیهای شبانه تا مسئولیت پدری
فیلم بچه کلاب با نمایی آغاز میشود که تماشاگر را یکراست به گرداب زندگی پیتر میاندازد. در پیشدرآمدی که سال ۲۰۱۶ در بروکلین میگذرد، فرستمن دوربینی را وسط یک ون اوبر نصب کرده است؛ ون شش نفر از مهمانیروهای کوییر، از جمله پیتر، را سوار میکند. آنها با جیغ و هیاهو در کابین میچرخند و ترانه «رابطه با من» از ریانا را با صدای بلند همخوانی میکنند. دوربین هم همراه آنها میچرخد و تصویری آشفته و سرگیجهآور میسازد؛ حسی که با دنبال کردن گروه به مهمانی زیرزمینی مقصدشان، در فیلمبرداری آدام نیوپورتبرا ادامه پیدا میکند.
نورهای نئونی روی بدنهای در حال رقص میافتند و موسیقی رقص با ضرباهنگ کوبندهاش، صدای گفتوگوها را تقریباً محو میکند. صحنه حالوهوای گم شدن زمان را دارد؛ همان تجربهای که مصرف کتامین میتواند ایجاد کند. پیتر هم واقعاً در چنین وضعیتی قرار میگیرد: در اتاقی تاریک، وارد رابطهای سهنفره با زنی بریتانیایی میشود که همان شب با او آشنا شده است. پیتر همجنسگراست، اما مردی که با او رابطه دارد میخواهد آن زن هم به آنها ملحق شود و پیتر سرانجام با خواستهاش کنار میآید.
ده سال میگذرد و پیتر هنوز همان آدم سابق است؛ فقط سبک زندگیاش بهعنوان برگزارکننده مهمانیهای شبانه بیشتر از گذشته فرسودهاش کرده. او در آپارتمانی بزرگ با اجارهای ثابت در بروکلین زندگی میکند و جوان آذربایجانی سرباری به نام نیکی را هم در خانهاش جا داده است. نیکی، با بازی الدار اسگانداروف، یکی از شیرینترین شخصیتهای فرعی فیلم است؛ جوانی که با طنزی خشک توضیح میدهد بهمحض اینکه بتواند شغلی در حوزه فلسفه با درآمدی ششرقمی پیدا کند، اجارهاش را خواهد پرداخت.
اما افتهای شدید ناشی از مصرف مواد سرانجام شکافی جبرانناپذیر میان پیتر و سوفی، شریکش در برگزاری مهمانیها، ایجاد میکند. سوفی، با بازی کارا دلوین، وقتی پیتر در وضعیتی نامناسب به جلسهای مهم کاری میآید، بیدرنگ او را از کسبوکارشان کنار میگذارد. دیگر نمیتوان واقعیت را نادیده گرفت: چیزی باید تغییر کند و این بچهکلاب سیوچندساله باید بالاخره بزرگ شود.
سپس اتفاقی رخ میدهد که انگار مستقیماً از دل کمدی «بابای بزرگ» (Big Daddy) آدام سندلر بیرون آمده است؛ البته با این تفاوت که این بار ماجرا چندان هم سرراست نیست. ادیسون، با بازی کربی هاول-باپتیست، بهترین دوست زنی که در پیشدرآمد فیلم دیدیم، ناگهان از راه میرسد و پسربچه دهسالهای به نام آرلو را با خود میآورد؛ کودکی با موهایی شبیه کلم بروکلی که رجی ابسولوم با شیرینی و جذابیت خاصی نقشش را بازی میکند.
مادر آرلو بر اثر خودکشی مرده است و حالا پیتر باید مسئولیت مراقبت از او را بر عهده بگیرد. پیش از آنکه پیتر بفهمد دقیقاً چه اتفاقی افتاده، ادیسون از صحنه خارج میشود و او را تنها میگذارد؛ با پسربچهای که هفتاد پوند وزن دارد و ناگهان تمام بار مسئولیتهای بزرگسالانه را روی دوش او گذاشته است.
از اینجا به بعد، «بچه کلاب» مسیرش را تغییر میدهد؛ نه آنقدر که پیوندش با بخش اول از بین برود، اما بهاندازهای محسوس که لحن عرقکرده، گزنده و نیشدار پرده نخست جایش را به فضایی شیرینتر و پرنشاطتر بدهد. در بخش ابتدایی، فرستمن با خودنمایی و کنایههای تندوتیزش در برخورد با دوستان کوییر خود جولان میدهد؛ اما حالا فیلم باید وجه دیگری از زندگی پیتر را کشف کند.
البته برای کسی که سالها به بیقیدی عادت کرده، یاد گرفتن قواعد تازه چندان آسان نیست. پیتر در ابتدا نمیداند با آرلو چه کند. از او میپرسد: «پیتزا دوست داری؟» و بعد او را به پیتزافروشی میبرد؛ جایی که آرلو در دستشویی بالا میآورد و پیتر هم از شدت همدردی، روی موهای او استفراغ میکند! ظاهراً عدم تحمل لاکتوز هم در این خانواده مسئلهساز است.
اما جذابترین تفاوت فیلم بچه کلاب با نمونههای مشابه این است که آرلو نه بچهای لوس و دردسرساز است، نه یکدنده و بدخلق. برعکس، پسربچهای مهربان و خوشبرخورد است که بهراحتی میتوان با او وقت گذراند. او هم اسلیپنات گوش میدهد و هم کوکتو توینز را میشناسد. از آنجا که در لندن، نزدیک به آدمهای اهل مهمانی و شبزندهداری زندگی کرده، با دوستان کوییر و ترنس پیتر که برای شرکت در مهمانی به خانهاش میآیند، کاملاً راحت است.
وقتی چند نفر از دوستان ترنس پیتر را میبیند، با سادگی میگوید: «من عروسکها رو دوست دارم.» همین جمله کافی است تا آنها را شیفته خودش کند. یکی از مهمانها هم با تعجب میپرسد: «آخرین بار کی یه بچه دیدی؟» این شوخی طعنهای هوشمندانه به فضای بسته و کودکگریز مهمانیهای شبانه است؛ محیطی که ساکنان همیشگیاش ظاهراً در این مرحله از زندگی، بلندپروازی مهمتری از دیجی شدن ندارند.
البته باید به دوستان پیتر هم اعتبار داد. هیچکدام تلاش نمیکنند آرلو را به دنیای خودشان بکشانند یا او را در معرض رفتارهای نامناسب قرار دهند. برعکس، به او اعتماد میکنند، با او حرف میزنند و سعی میکنند دنیا را از زاویه نگاهش ببینند. در اینجا خبری از برخورد دو فرهنگ متضاد نیست؛ آنچه میبینیم، سازگاریای طبیعی و دلپذیر است. بخش بزرگی از گرمای عاطفی فیلم نیز از همینجا میآید: از تماشای جامعهای که در موقعیتی غیرمنتظره دور پیتر جمع میشود و به شیوهای که خودش هم انتظارش را ندارد، به کمکش میآید.
فرستمن که هم نویسندگی و هم کارگردانی فیلم را بر عهده داشته، برای یک فیلمساز تازهکار با چابکی چشمگیری از پس این تغییرات لحنی برمیآید. فیلمبرداری نیوپورتبرا که روی نگاتیو انجام شده، نوعی واقعگرایی بیتکلف دارد؛ واقعگراییای که در ثبت چشماندازهای نیویورک همانقدر شور و شوقی عاشقانه به خرج میدهد که در نمایش فضای تنگ، عرقگرفته و پرهیاهوی مهمانیهای پیتر. خود فرستمن هم بازی قابلتوجهی ارائه میدهد.
در نگاهش چیزی هست که نشان میدهد پیتر ــ و شاید خود فرستمن ــ آماده است بزرگ شود، هرچند در این مسیر احتمالاً خرابکاریهای بزرگی به بار خواهد آورد. وقتی پدر و پسر برای نخستین بار به یکدیگر میگویند «دوستت دارم»، این لحظه باورپذیر و تأثیرگذار از کار درمیآید. شیمی میان فرستمن و ابسولوم نیز چیزی از رابطه واکین فینیکس و وودی نورمن در فیلم «بیا بیا» (C’mon C’mon)، ساخته چند سال پیش درباره مردی که ناخواسته در جایگاه پدر قرار میگیرد، کم ندارد.
البته همهچیز بینقص نیست. فیلم بچه کلاب گاهی در بخشهایی از حرکت بازمیماند که حالوهوای خودمانی و روزمره پدر شدن پیتر با موانع و گرههای آشنای این نوع داستانها برخورد میکند. دیهگو کالوا در نقش مددکار اجتماعی آرلو که به علاقه عاطفی پیتر هم تبدیل میشود، رابطهای دلنشین با شخصیت اصلی برقرار میکند؛ اما جز چند صحنه کوتاه از معاشقه و نزدیک شدن آن دو، چیز چندانی از داستان عاشقانهشان نمیبینیم.
نقطه فرود پرده دوم نیز از یک سو قابل پیشبینی است و از سوی دیگر ناگهان از راه میرسد: وضعیت نامشخص اقامتی آرلو، همانطور که انتظار میرود، به مانعی جدی در مسیر آینده مشترک او و پیتر تبدیل میشود. این اتفاق چنان ناگهانی مهمانی را به پایان میرساند که ناکامی حاصل از آن، برای تماشاگر بهاندازه خود پیتر ناامیدکننده است؛ هرچند سخنرانی پیتر در دادگاه، در تلاشی نومیدانه برای نجات اوضاع، اشک به چشم میآورد.
با وجود این ایرادهای جزئی، «فیلم بچه کلاب» هم بهعنوان داستانی درباره بلوغ و مسئولیتپذیری، اثری گرم و موفق است و هم نمونهای از توانایی فرستمن در گذار از چهرهای شناختهشده در شبکههای اجتماعی به بازیگر و سپس فیلمساز. او پیشتر هم در فیلم «پوسیدن زیر آفتاب» (Rotting in the Sun) و سریال دلپذیر «عاشق لسآنجلس هستم» (I Love LA) ساخته ریچل سنات، در قالب نسخههایی از خودش ظاهر شده و تماشاگران را به خود جذب کرده بود.
شاید وسوسهانگیز باشد که فیلم را به باد انتقاد بگیریم که چرا مردان کوییرِ مهمانیرو و شهرنشین را افرادی نابالغ، گرفتار مواد و ناتوان از سروسامان دادن به زندگیشان نشان میدهد. اما «فیلم بچه کلاب» از این تصویر سادهانگارانه فراتر میرود و سویه امیدوارکنندهتری از زندگی جمعی کوییر را به نمایش میگذارد؛ جامعهای که میتواند مسئولیتی مانند فرزندپروری را هم در دل خود جا بدهد، بیآنکه هویت و پیوندهایش را از دست بدهد. فرستمن نیز درست مثل پیتر میکوشد بزرگ شود، بیآنکه در این مسیر خودش را گم کند.

