۲۰۲۵ – کشور آلمانژانر: درام، کمدیردهی سنی: ۱۴+امتیاز: ۳ / ۴کارگردان: Julian Radlmaier
نقد فیلم اشباح ماه جولای
سینما بیش از صد سال است که آدمهایی را روی پرده به دنیا میآورد، به آنها عشق و ترس میدهد، میکشدشان و بعد، در فیلمی دیگر، با چهره و هویتی تازه دوباره زندهشان میکند. ما از این سوی پرده به زندگی کسانی نگاه میکنیم که هیچوقت واقعاً بخشی از جهان ما نبودهاند، اما گاهی خاطرهشان از آدمهای واقعی زندگیمان ماندگارتر میشود. فیلم اشباح ماه جولای را میتوان بیش از هر چیز اثری درباره همین جهان موازی دانست؛ سرزمینی که سینما طی یک قرن ساخته و ساکنانش در آن میتوانند بارها بمیرند و در زمان، ژانر و شکلی دیگر دوباره متولد شوند.
از این زاویه، موجود محوری فیلم را نمیتوان یک شخصیت معمولی دانست. او در واقع پیکر تمام شخصیتهایی است که تاریخ سینما از نخستین روزهای تصویر متحرک تا پایان قرن بیستم ساخته است. یکبار در جهان سینمای صامت ظاهر میشود، جای دیگری به شخصیت یک نوآر تبدیل میشود، در جایی دیگر رنگوبوی افسانه پیدا میکند و سرانجام در سپیدهدم یک روز، خونش مکیده میشود. بدن باقی میماند، اما همهچیز اطراف آن عوض میشود: هویت، ژانر، دوره تاریخی، زبان تصویر و حتی قواعد جهانی که شخصیت در آن زندگی میکند. انگار سینما بازیگری جاودانه را بیش از صد سال پشت پرده نگه داشته و هر بار نقش تازهای به او داده است.
بی گان برای ساختن چنین ایدهای نیازی به نمادپردازیهای پرطمطراق یا رمزگذاری روشنفکرانه ندارد. یکی از جذابیتهای اصلی فیلم اشباح ماه جولای همین صراحت آن است. فیلم درباره سینما حرف میزند، اما این کار را با خودِ تصویر انجام میدهد. لازم نیست مخاطب برای کشف هر ارجاع، مجموعهای از نشانههای پنهان را رمزگشایی کند. حتی اگر کسی تاریخ سینما را بهخوبی نشناسد، باز هم تغییر زبان فیلم را احساس خواهد کرد. قاب عوض میشود، رنگ تغییر میکند، صدا وارد جهان میشود، شیوه بازی بازیگران دگرگون میشود و نور و معماری شکل تازهای پیدا میکنند. ناگهان متوجه میشویم چندین دهه از عمر این موجود جاودانه گذشته است.
نزدیک به نوزده دقیقه ابتدایی فیلم، یکی از درخشانترین بخشهای این سفر است. پیش از آنکه سینما به جهان ناطق برسد، انگار نخستین دهههای تاریخش را با تمام هیجان کشف، آزمون و خطا و بیقراری دوباره تجربه میکنیم. تصویر میان سیاهوسفید و نوعی مونوکروم زنگزده حرکت میکند و قابهای آکادمیک صرفاً ظاهر قدیمی به فیلم نمیدهند؛ خودشان تبدیل به محیط طبیعی زندگی شخصیتها میشوند. بی گان نمیخواهد فیلمی بسازد که فقط شبیه سینمای قدیم باشد. برای مدتی، خودش را در منطق تصویری همان دوران قرار میدهد.
میزانسن و طراحی صحنه نیز در این بخش، با وجود ظاهر سادهشان، پر از جزئیات تاریخیاند. هرچه بیشتر به قاب دقت کنیم، نشانههای بیشتری از تاریخ سینما پیدا میشود: دکورهای تئاتری، سایههای اغراقشده، بدنهایی که هنوز بخش مهمی از معنا را باید بدون دیالوگ منتقل کنند، معماری غیرواقعگرا، بازی با اندازه و مقیاس و مرزی که مدام میان خیال و واقعیت جابهجا میشود. همهچیز یادآور دورهای است که سینما هنوز مثل کودکی کنجکاو داشت کشف میکرد تصویر تا کجا میتواند پیش برود.
میتوان ردپای اکسپرسیونیسم آلمان را در معماری، سایهها و بدنها دید. مورنائو و هیولاهای سینمای صامت در موجود محوری فیلم انعکاس پیدا میکنند و بازی با ماه، دکور و شعبده تصویری ما را به جهان ژرژ ملییس میبرد. اما بی گان در همین نقطه متوقف نمیشود. سینمای صامت شانگهای و فضای چین در سالهای آغازین قرن بیستم نیز به این ترکیب راه پیدا میکند. اینها مجموعهای از ارجاعات برای نمایش اطلاعات فیلمساز نیستند؛ منابعی هستند که در یک زبان مشترک حل شدهاند تا بخشی از روح تصویر متحرک دوباره زنده شود.
در بعضی لحظات نیز برخورد سریع نماها و انرژی مونتاژی فیلم، تجربههای سینمای شوروی را تداعی میکند. اما اهمیت این بخش نه در تقلید از یک الگوی مشخص، بلکه در زندهکردن همان لحظه تاریخی است که سینما تازه فهمیده بود برخورد دو تصویر میتواند معنایی تازه بسازد. یک نما دیگر الزاماً معنای مستقلی نداشت و میتوانست معنایش را از تصویری بگیرد که قبل یا بعد از آن قرار میگرفت. اثر بهجای آنکه تاریخ سینما را درس بدهد، هیجان کشف ابزارهای آن را دوباره تجربه میکند.
بعد صدا وارد میشود و همین اتفاق به ظاهر ساده، ساختار فیلم را دگرگون میکند. موجود پشت پرده دیگر فقط دیده نمیشود؛ حالا صدا دارد. تصویر تنها نیست و همین تغییر کوچک، شکل حضور شخصیت را عوض میکند. فیلم نیز همزمان از یک زبان به زبان دیگر حرکت میکند، بدون اینکه گذشته را کاملاً کنار بگذارد. زبان تازه روی زبان قبلی قرار میگیرد و تاریخ، به شکل لایهلایه، ادامه پیدا میکند.
در این میان استفاده دقیق و مکرر بی گان از دیزالو یکی از جذابترین انتخابهای فرمی فیلم است. دیزالو در اینجا فقط یک تکنیک قدیمی نیست. تصویر قبلی هنوز کاملاً محو نشده که تصویر بعدی از دل آن بیرون میآید. گذشته و آینده برای چند لحظه در یک قاب با هم زندگی میکنند. برای فیلمی که اساسش بر مرگ و تولد دوباره تصویر بنا شده، شاید تکنیک مناسبتری از این وجود نداشته باشد.
دیزالو در «رستاخیز» در واقع شکل فشرده ایده اصلی فیلم است. یک بدن محو میشود و بدن دیگری در همان لحظه شکل میگیرد؛ یک دوره سینمایی رو به پایان میرود و زبان تازه، پیش از آنکه زبان قبلی کاملاً بمیرد، متولد میشود. به همین دلیل است که فرم فیلم صرفاً ویترینی برای نمایش تکنیکهای قدیمی نیست. بی گان ابزارهای تاریخ سینما را از موزه بیرون آورده و دوباره به کار گرفته است.
با ورود فیلم به قلمرو نوآر، رابطه آن با تاریخ سینما شکل دیگری پیدا میکند. تاریکی، آینه، هویتهای ناپایدار و فضای رازآلود دیگر صرفاً ظاهر یک ژانر نیستند؛ شخصیتها واقعاً در جهانی زندگی میکنند که قواعد نوآر بر درک آنها از خود و اطرافشان تأثیر گذاشته است. تالار آینهها بهطور طبیعی «بانویی از شانگهای» اورسن ولز را به یاد میآورد؛ ارجاعی که خود بی گان نیز منشأ آن را تأیید کرده است. اما مهمتر از پیدا کردن منبع این تصویر، کاربرد آینه در خود فیلم است. شخصیتی که درگیر یافتن یا از دست دادن هویت خویش است، ناگهان در تعداد زیادی بازتاب تکثیر میشود.
به همین دلیل ارجاعات فیلم اشباح ماه جولای هیچوقت به یک بازی ساده برای شناسایی فیلمهای قدیمی تبدیل نمیشوند. شناختن مورنائو، ملییس یا ولز لذت تماشای فیلم را بیشتر میکند، اما برای فهم آن ضروری نیست. بی گان ارجاع را از سطح اشاره بالاتر میبرد و به بخشی از روایت تبدیل میکند. یک زبان سینمایی زمانی ارزش احضار دوباره دارد که هنوز بتواند با آن زبان، داستانی تازه تعریف کند.
ساختار اپیزودیک فیلم نیز کمک میکند این سفر تاریخی هیچوقت به یک مرور خشک و موزهای تبدیل نشود. ما صرفاً از یک دوره تاریخی به دوره بعدی پرتاب نمیشویم؛ در هر بخش با راز، رابطه، عشق یا موقعیتی معمایی روبهرو هستیم. تاریخ سینما در لایه زیرین جریان دارد و قصه در سطح دیده میشود. هم میخواهیم بدانیم سرنوشت شخصیتها چه خواهد شد و هم کنجکاویم بدانیم دالان بعدی ما را به چه شکل دیگری از سینما میرساند.
تغییر نسبت تصویر نیز همین حس عبور زمان را تقویت میکند. هرچه فیلم جلوتر میرود، گویی دیوارهای جهان کنار میروند و پنجرهای که از طریق آن به این جهان خیالی نگاه میکنیم، تغییر شکل میدهد. قاب دیگر فقط ظرف تصویر نیست؛ خودش بخشی از تاریخ شده است. فیلم اجازه میدهد گذر این تاریخ را نه از طریق اطلاعات، بلکه مستقیماً در تجربه بصری احساس کنیم.
بخشهای میانی یلم اشباح ماه جولای همچنین تاریخ سینما را از انحصار روایت غربی خارج میکنند. داستان معبد، ارواح، گناه و پیامدهای آن از سنت قصهها و افسانههای چینی تغذیه میشود. بی گان برای این قسمت از «قصههای شگفتانگیز از استودیوی چینی» نوشته پو سونگلینگ و روایتهایی که از نسلهای پیش شنیده الهام گرفته است. بنابراین تاریخی که «رستاخیز» از آن حرف میزند فقط تاریخ فیلمها نیست؛ تاریخ قصههایی هم هست که پیش از اختراع دوربین وجود داشتند و بعدها دوربین به آنها بدن بخشید.
همین نگاه باعث میشود قواعد واقعیت در هر اپیزود از نو تعریف شوند. اگر شخصیتها تلهپاتی کنند، زمان خم شود یا بدن از قوانین طبیعی فاصله بگیرد، احساس نمیکنیم فیلم قرارداد خودش را شکسته است. از همان ابتدا پذیرفتهایم وارد جهانی شدهایم که خیال در آن محدودیت چندانی ندارد. جهان هر اپیزود باز است و شخصیتها میتوانند تقریباً هر کاری را انجام دهند که سینما قادر به تصویرکردنش باشد.
اینجاست که مسئله حواس نیز از یک ایده صرفاً نظری فراتر میرود. «رستاخیز» فقط نمیخواهد چیزی را به ما نشان دهد؛ میخواهد شنیدن، لمسکردن، چشیدن و حتی بوکردن را از طریق تصویر به تجربه ما اضافه کند. فیلم نمیگوید این بخش نماد یک حس خاص است و سپس از ما میخواهد آن را تفسیر کنیم. تلاش میکند خودِ حس را به بدن مخاطب منتقل کند. وقتی جسمی تیز وارد گوش میشود، واکنش ما صرفاً ذهنی نیست؛ انگار برای لحظهای خود گوش تماشاگر نیز درگیر اتفاق میشود.
در نتیجه سینما در این فیلم دیگر فقط هنر چشم نیست. تصویر میتواند بدون لمسکردن، حس لمس را ایجاد کند؛ بدون وجود بو، خاطره یک بو را زنده کند و بدون آنکه چیزی را بچشیم، مزهای را در ذهنمان بسازد. شاید این یکی از دقیقترین تعریفهایی باشد که فیلم اشباح ماه جولای از قدرت تصویر متحرک ارائه میدهد: هنری با ابزار فیزیکی محدود که میتواند بدن تماشاگر را متقاعد کند بسیار بیشتر از آنچه واقعاً دریافت کرده، تجربه کرده است.
بی گان در اینجا سینما را تقریباً به جایگاه یک خدا میرساند؛ البته نه خدایی مذهبی یا استعاری با شکوهی سنگین. این خدا جهانی موازی ساخته است. طی صد سال میلیاردها انسان را پشت پرده متولد کرده، برایشان خانه و شهر و گذشته ساخته، عاشقشان کرده، کشته و دوباره در کالبدهایی دیگر به زندگی بازگردانده است. این موجودات قوانین خودشان را دارند و ما فقط برای چند ساعت اجازه داریم از آن سوی پرده زندگیشان را تماشا کنیم.
از همین منظر، موجود مرکزی فیلم دیگر یک «شخصیت» به معنای معمول نیست. او خود امکان شخصیتشدن در سینماست؛ بدن مشترک همه کسانی که روی پرده زندگی کردهاند. هر بار فیلمی آغاز میشود، انسانی در آن سوی پرده متولد میشود و با پایان فیلم میمیرد. اما بازی متوقف نمیشود. پرده دوباره روشن میشود، بدن دیگری ظاهر میشود و جهانی تازه شکل میگیرد. رستاخیز در اینجا یک اتفاق نهایی نیست؛ وضعیت همیشگی سینماست.
به همین دلیل فیلم برای گذشته سینما سوگواری نمیکند. با وجود تمام ارجاعات و بازسازی زبانهای قدیمی، نگاه بی گان حسرتآلود نیست. «رستاخیز» نمیگوید سینمای گذشته بهتر بوده و اکنون چیزی از دست رفته است. بیشتر شبیه جشن گرفتن توانایی سینما برای تغییر شکل و تولد دوباره است. یک زبان کنار میرود تا زبان دیگری فرصت ظهور پیدا کند. سینمای صامت جای خود را به ناطق میدهد، قاب تغییر میکند، رنگ وارد تصویر میشود، ژانرها تغییر شکل میدهند و ابزارهای تازهای به زبان سینما اضافه میشوند، اما خود سینما همچنان باقی میماند.
پس گذشته در «فیلم رستاخیز» قبرستان نیست؛ ماده خام آینده است. بی گان به تکنیکهای قدیمی برنمیگردد تا صرفاً ما را به گذشته ببرد. او میخواهد نشان دهد هیچکدام از این ابزارها واقعاً مرده نیستند. دیزالو هنوز میتواند معنا تولید کند، قاب آکادمیک هنوز ظرفیت روایی دارد، زبان صامت هنوز میتواند تماشاگر امروز را درگیر کند و لانگتیک، اگر دلیل وجودش را پیدا کند، همچنان قادر است زمان را به یک تجربه محسوس تبدیل کند.
و درست در همین نقطه باید به اپیزود پایانی رسید؛ بخشی که برای من یکی از کاملترین نمونههای درک بی گان از فرم است. نکته جالب این است که هنگام تماشای نخست، آنقدر در جریان تصویر و روایت غرق میشویم که ممکن است اصلاً متوجه نشویم تمام این بخش در یک برداشت بلند اتفاق میافتد. این همان تفاوت میان تکنیک فهمیدهشده و تکنیکی است که صرفاً برای خودنمایی به کار میرود. وقتی پیچیدهترین کار فیلمساز چیزی باشد که تماشاگر بتواند فراموشش کند، تکنیک به نتیجه واقعی خودش رسیده است.
بی گان لانگتیک را فقط به این دلیل انتخاب نمیکند که این شیوه به امضای سینمای او تبدیل شده است. او توضیح داده که ابتدا قرار بوده این قسمت به چند صحنه تقسیم شود، اما پیوستگی آخرین شب سال ۱۹۹۹ و حرکت آن تا طلوع باعث شد برداشت ممتد به ضرورت روایت تبدیل شود. حتی تغییر تدریجی رنگها و رسیدن از تاریکی شب به نور طبیعی صبح نیز با الهام از منطق لایهلایه رنگ در آثار مارک روتکو طراحی شده است.
همین «ضرورت» تفاوت مهمی با استفاده اجباری شهرام مکری از لانگتیک دارد. مسئله آثار مکری برای من این است که گاهی احساس میکنم ابتدا تصمیم گرفته شده یک برداشت بلند وجود داشته باشد و بعد داستان، بازیگران، دیالوگها و حرکتها مجبور شدهاند خودشان را با این تصمیم تطبیق دهند. در چنین حالتی، فرم به جای اینکه از دل روایت بیرون بیاید، روی روایت تحمیل میشود.
بی گان مسیر دیگری میرود. اینجا قصه به زمان ممتد نیاز دارد و لانگتیک از دل همین نیاز شکل میگیرد. مهمتر اینکه برداشت بلند او فاقد ریتم نیست. حذف قطع به معنای حذف تدوین نیست. دوربین نزدیک میشود و فاصله میگیرد، زاویه دید تغییر میکند، شخصیتها جای یکدیگر را در قاب میگیرند، فضا باز و بسته میشود، تنش بالا میرود و دوباره فروکش میکند. بی گان عملاً درون یک پلان، منطق تدوین را بازسازی میکند.
او میفهمد که یک داستان طولانی در یک برداشت ممتد باید فراز و فرودش را با ادراک تماشاگر تنظیم کند. مخاطب نباید تمام مدت منتظر لحظهای باشد که تکنیک تمام شود؛ باید آنقدر در زندگی صحنه فرو برود که اصلاً یادش برود فیلم قطع نشده است. تازه وقتی بعداً به آنچه دیده فکر میکنیم، متوجه پیچیدگی اجرایش میشویم. تکنیک بعد از انجام وظیفهاش خودش را نشان میدهد، نه هنگام اجرا.
به همین دلیل نمیتوان «رستاخیز» را به نمایش متکبرانه تکنیک متهم کرد. فیلم پر از تکنیک است، اما تکنیک دائماً خودش را به رخ نمیکشد. بی گان میتوانست هر چند دقیقه یک بار تماشاگر را وادار کند به تواناییهای فرمی او فکر کند، اما ترجیح داده فرم را درون جهان فیلم حل کند. نتیجه اثری بسیار صیقلی و گاهی بهشدت زیبا و پرزرقوبرق است که زیباییاش مانع حرکت روایت نمیشود.
اپیزود پایانی در عین حال کیفیتی دارد که سینمای وونگ کار-وای را تداعی میکند. منظورم لزوماً ارجاع مستقیم نیست، بلکه حالوهوایی است که از ترکیب شب، رنگ، جوانان عاشق، فضای گنگستری، حرکت آدمها در فضا و عشقی که از همان لحظه شکلگیری سایه فقدان را با خود حمل میکند، به وجود میآید. خود بی گان نیز درباره حضور عناصر سینمای گنگستری و حالوهوای هنگکنگی در این بخش صحبت کرده است؛ بنابراین این تداعی کاملاً بیریشه نیست، هرچند بهتر است همچنان آن را یک تداعی حسی بدانیم.
در لحظاتی، انرژی شناور حرکت آدمها در شب و عبور احساس از میان بدن، شهر و نور حتی تجربه «بابل» اینیاریتو را به یاد میآورد. نه به معنای اقتباس یا ارجاع مستقیم، بلکه بهعنوان بخشی از حافظه تصویری تماشاگر. یکی از ویژگیهای فیلم این است که حافظه سینمایی ما را فعال میکند، بدون اینکه آن را مجبور به یک پاسخ قطعی کند. هر تماشاگر با تجربههای تصویری خودش وارد این جهان میشود و ممکن است در گوشهای از آن، شبح فیلمی دیگر را ببیند.
شاید همین اپیزود پایانی است که «رستاخیز» را از یک مرور تاریخی به یک فیلم زنده تبدیل میکند. دیگر کمتر به این فکر میکنیم که هر نما متعلق به کدام دوره است یا کدام فیلم را به یادمان میآورد. عاشق، خونآشام، خیابان، کلوپ، رنگ، خشونت و صبح، هرکدام زندگی مستقل خودشان را پیدا میکنند. تاریخ سینما دیگر موضوع فیلم نیست؛ تبدیل به ماده اولیهای شده که بی گان از آن تجربهای تازه ساخته است.
این همان تفاوت میان موزه و رستاخیز است. در موزه، ابزارهای مرده را تماشا میکنیم؛ در اینجا آن ابزارها دوباره کار میکنند. ملییس دیگر صرفاً یک نام در تاریخ سینما نیست؛ امکان شعبده تصویری او دوباره زنده میشود. اکسپرسیونیسم فقط نام یک جنبش نیست؛ سایه و دکور دوباره روان شخصیت را تغییر میدهند. نوآر فقط نور تاریک و خیابان خیس نیست؛ هویت و ادراک را بیثبات میکند. دیزالو دوباره زمان میسازد و لانگتیک دوباره امکان تجربه پیوسته یک شب تا صبح را فراهم میکند.
به همین دلیل، هرچه فیلم اشباح ماه جولای بیشتر درباره گذشته سینما حرف میزند، کمتر حس یک اثر قدیمی را پیدا میکند. تناقض زیبای فیلم همینجاست: بی گان برای تصور آینده سینما به صد سال گذشته نگاه میکند. انگار میگوید هنری که بارها در طول یک قرن تغییر شکل داده، مرده و دوباره زبان تازهای پیدا کرده، هنوز دلیلی برای تمامشدن ندارد.
در پایان، فیلم به نوعی وضوح میرسد؛ وضوحی برای تماشاگری که شاید تا آن لحظه هنوز کاملاً نفهمیده در چه خیال بزرگی حرکت کرده است. بدنها، ژانرها، رنگها، قابها، حسها و مرگها در یک نقطه به هم میرسند. ما تمام این مدت در این سوی پرده نشسته بودیم و زندگی موجوداتی را تماشا میکردیم که سینما در آن سوی پرده خلق کرده بود.
آنها میمیرند، اما مرگشان قطعی نیست. کافی است دوباره نور روی پرده بیفتد. شخصیت دیگری متولد میشود، داستان دیگری آغاز میشود و همان نیروی قدیمی بار دیگر جهانی تازه با آدمهایی تازه میسازد.
بی گان در «رستاخیز» برای سینما عزاداری نمیکند؛ با آن بازی میکند، عشق میورزد و ابزارهایش را دوباره به حرکت درمیآورد. تصویر، صدا، رنگ، قاب، مونتاژ، دیزالو، دکور، ژانر و زمان را از جعبهابزار صدساله این هنر بیرون میکشد و هرکدام را دوباره مقابل چشم ما زنده میکند.
شاید شکوه فیلم دقیقاً همین باشد: فیلم اشباح ماه جولای درباره جاودانگی سینما مانیفست صادر نمیکند؛ آن را در طول نزدیک به سه ساعت به نمایش میگذارد. سینما یک بار دیگر میمیرد، پرده برای لحظهای تاریک میشود و بعد، تصویری تازه از دل همان تاریکی بیرون میآید.
رستاخیز همین است.

