محصول: ۲۰۲۵ – کشور آلمان، کشور کره جنوبیژانر: درام، علمی-تخیلی، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۲ / ۴کارگردان: Park Syeyoung
نقد فیلم «باله»
«فیلم باله» از همان نمای نخست نشان میدهد که قرار نیست تماشاگر را با داستان و شخصیت به درون جهانش بکشاند. مسیر فیلم برعکس است: ابتدا باید این جهان را ببینیم و بعد، اگر چیزی برای کشف باقی مانده باشد، به سراغ آن برویم. پارک سهیونگ در مدت کمی بیش از هفتاد دقیقه، بیش از هر چیز به ساختن یک تجربه بصری مشغول است. خیابانهای خیس، راهروهای صنعتی، پلهها، دود، دیوارهای فرسوده و چرک، زردهای بیمارگونه، سبزهای آلوده و قرمزهای اشباعشده، در کنار تغییرات مداوم کنتراست، چنان حسابشده کنار هم قرار گرفتهاند که خیلی زود رنگ از یک ابزار زیباییشناختی به نیروی اصلی فیلم تبدیل میشود.
از این نظر، «فیلم باله» با فیلمسازی طرف است که به تصویر مسلط است. پارک سهیونگ قاب را میشناسد، با نور آشناست و میداند چگونه از اصلاح رنگ برای خلق فضایی افسرده و مالیخولیایی استفاده کند. مشکل اما درست از همینجا شروع میشود: هرچه بیشتر به فیلم نگاه میکنیم، بیشتر متوجه میشویم که تقریبا تمام انرژی آن صرف ساختن این ظاهر شده است. ظرف بسیار دقیق طراحی شده، اما محتوایی که قرار است درون آن قرار بگیرد، به اندازه کافی شکل نگرفته است.
جهانی که پیش از ساختهشدن، نشانهگذاری شده است
فیلم باله برای معرفی جهان سیاسی خود به سراغ مجموعهای از نشانههای آشنا میرود. بلندگوهایی که مدام فرمان و پیام پخش میکنند، تبلیغات حکومتی، نظم اجتماعی خفقانآور و جامعهای که فرد در آن زیر سایه ساختاری بزرگتر قرار گرفته است، همه از همان ابتدا مشخص میکنند با چه نوع دیستوپیایی مواجهیم.
ارجاعهای غیرمستقیم به «۱۹۸۴» و تصویری که سینما بارها از کره شمالی ساخته، آنقدر واضحاند که مخاطب تقریبا بلافاصله میتواند قواعد کلی این دنیا را حدس بزند. ایراد فیلم البته استفاده از این عناصر نیست. مشکل این است که پارک سهیونگ چیز تازهای به آنها اضافه نمیکند.
بلندگو همان کارکرد همیشگی را دارد، تبلیغات همان معنای آشنا را منتقل میکنند و حکومت سرکوبگر نیز با همان شمایلی ظاهر میشود که پیش از این بارها در فیلمهای دیستوپیایی دیدهایم. جهان «فیلم باله» بیشتر با مجموعهای از علائم شناختهشده به مخاطب معرفی میشود تا اینکه از دل منطق داخلی خودش شکل بگیرد.
اُمگاها؛ بدنهایی که هنوز به شخصیت تبدیل نشدهاند
این مشکل در مورد اُمگاها حتی پررنگتر است. فیلم بدنهای تغییرشکلیافته، آدمهای طبقهبندیشده و نشانههای نوعی نظم زیستی متفاوت را پیش روی ما قرار میدهد، اما درباره هیچکدام به اندازه کافی جهان نمیسازد.
نمیدانیم این موجودات در ساختار اجتماعی چه جایگاهی دارند، چه قوانینی بر زندگیشان حاکم است، مرز میان آنها و دیگران دقیقا کجاست و اساسا چرا بدنهایشان به این شکل درآمده است. البته هیچ فیلم علمیتخیلیای موظف نیست جهان خود را مانند یک کتاب راهنما توضیح دهد. اما «توضیح ندادن» با «نساختن» تفاوت دارد.
فیلم میتواند اطلاعات را پنهان کند و مخاطب را وادار کند خودش جهان را کشف کند؛ اما ابتدا باید جهانی وجود داشته باشد که چیزی برای کشفکردن در آن پیدا شود. در «فیلم باله»، بدنهای جهشیافته بیشتر شبیه بخشی از طراحی بصری فیلم به نظر میرسند تا موجوداتی که واقعا به جامعهای مستقل تعلق دارند.
سوجین و میا؛ رابطهای که فرصت شکلگرفتن پیدا نمیکند
رابطه سوجین و میا نیز دقیقا از همین کمبود آسیب میبیند. فیلم ظاهرا میخواهد این دو شخصیت را به یکی از مسیرهای اصلی ورود مخاطب به جهان خود تبدیل کند، اما رابطه آنها هیچوقت از سطح تعریف اولیه عبور نمیکند.
وقتی جامعه، طبقات اجتماعی و قوانین حاکم بر این دنیا هنوز مبهماند، رابطه میان دو شخصیت نیز نمیتواند وزن دراماتیک کافی پیدا کند. تغییر نگاه آنها به یکدیگر، نزدیکیشان، شکلگیری اعتماد یا حتی فاصلهای که میانشان ایجاد میشود، بیشتر در سطح تصویر اتفاق میافتد تا در دل داستان.
پارک میتواند فاصله دو بدن را در قاب به شکلی زیبا تنظیم کند، نور را روی چهرهها بیندازد یا سکوت میان دو شخصیت را به تصویری تاثیرگذار تبدیل کند. اما هیچکدام نمیتواند به تنهایی جای تاریخ مشترک، کشمکش و تجربهای را بگیرد که باید رابطه را بسازد. در «فیلم باله» فرم آنقدر رشد کرده که درام دیگر توان پر کردن فضای آن را ندارد.
فروشگاه ماهیگیری؛ ایدهای که فیلم رهایش میکند
فروشگاه ماهیگیری احتمالا روشنترین نمونه از فرصتهایی است که فیلم از دست میدهد. ایده بسیار جذاب است: در جهانی که طبیعت و دریا آلوده شدهاند و دسترسی به آنها دیگر ممکن نیست، انسانها تجربه ماهیگیری را در فضایی مصنوعی بازسازی میکنند.
ورود به این مکان میتوانست مقدمه یک طنز گروتسک عالی باشد؛ جامعهای که تجربهای واقعی را از دست داده و حالا نسخه مصنوعی همان تجربه را با جدیت مصرف میکند. این موقعیت حتی میتوانست بخشی از منطق اجتماعی جهان فیلم را برای ما آشکار کند.
اما «فیلم باله» هیچکدام از این مسیرها را دنبال نمیکند. نه طنز را بسط میدهد، نه از موقعیت به ابزورد میرسد و نه فروشگاه را به بخشی معنادار از ساختار این جامعه تبدیل میکند. مکان، درست در لحظهای که جذاب میشود، دوباره به یکی از توقفگاههای روایی فیلم تبدیل میشود و کنار میرود.
وقتی قاب از داستان جلو میزند
شاید تناقض اساسی «فیلم باله» را بتوان همینجا پیدا کرد: هر بار که روایت کم میآورد، تصویر دست فیلمساز را میگیرد.
تقریبا همیشه قابهای پارک سهیونگ از اتفاقی که درونشان رخ میدهد جذابترند. خیابانهای خیس، پلههایی که شخصیتها را در ارتفاعهای متفاوت از یکدیگر جدا میکنند، فاصلههای غیرمعمول دوربین، فضاهای خالی و زاویههای انتخابشده، دائما این تصور را ایجاد میکنند که فیلمساز توانایی ساختن جهانی بسیار بزرگتر از داستانی را دارد که در اختیار گرفته است.
حتی زمانی که درام متوقف میشود، چشم همچنان چیزی برای دنبالکردن دارد. این همان نقطهای است که استعداد پارک در سینمای تجربی آشکار میشود. او میتواند از یک راهرو، دیوار، انعکاس آب یا سطحی فرسوده، تصویری بسازد که بیش از آنچه در روایت اتفاق میافتد در ذهن بماند.
تدوین و موسیقی؛ معماری یک فضای مالیخولیایی
تدوین نیز در امتداد همین رویکرد عمل میکند. برشها همیشه برای جلو بردن داستان طراحی نشدهاند؛ بسیاری از آنها وظیفه دارند حس ایجاد کنند. در بهترین لحظات، ریتم تدوین چنان دقیق با رنگ، نور، موسیقی و سکون قاب هماهنگ میشود که مخاطب برای چند لحظه واقعا در فضای مالیخولیایی فیلم فرو میرود.
موسیقی نیز بیشتر از آنکه بخواهد معنای مستقلی وارد داستان کند، بخشی از همین معماری بصری و حسی است. صدا، رنگ، تدوین و قاب در کنار هم یک ساختار فرمی منسجم میسازند و از نظر زیباییشناختی، فیلم کاملا قابل توجه میشود.
اما همان پرسش اساسی دوباره سر برمیآورد: این ظرف قرار است چه چیزی را در خود نگه دارد؟
سیاستی که به تمثیل تبدیل نمیشود
به همین دلیل، عناصر سیاسی فیلم نیز در نهایت به تمثیل منسجمی تبدیل نمیشوند. یک تمثیل زمانی قدرت پیدا میکند که عناصر جهان داستان ابتدا درون همان جهان معنا و کارکرد داشته باشند و بعد بتوان آنها را در سطحی دیگر تفسیر کرد.
در «فیلم باله» بسیاری از نشانهها پیش از آنکه فرصت پیدا کنند در جهان داستان زندگی کنند، از ابتدا حامل معنایی هستند که فیلمساز میخواهد منتقل کند. حکومت فرمان میدهد، بلندگوها پیام پخش میکنند، اُمگاها وجود دارند و جامعه طبقاتی است؛ اما این عناصر کمتر به انتخاب، حادثه یا رابطه تبدیل میشوند.
در نتیجه، ما پیام را میبینیم و از کنارش عبور میکنیم. فیلم نه آنقدر جهان خود را دقیق ساخته که بتوان آن را یک تمثیل سیاسی کامل دانست و نه آنقدر از قواعدش فاصله گرفته که آشفتگی آن به ابزوردیسم تبدیل شود.
پایانی که تصویر دارد، اما تراژدی ندارد
پایان فیلم باله نیز گرفتار همین مسئله است. فاصله میان پرتگاه و دریا، بدنهای افتاده و تغییر زاویه دوربین از نظر بصری ماندگارند؛ حتی شاید بیشتر از سرنوشت خود شخصیتها در ذهن باقی بمانند.
این تصاویر بالقوه میتوانستند پایان یک تراژدی یا حتی یک جهان ابزورد باشند؛ جهانی که پس از طی کردن مسیر خود سرانجام در نقطهای فرو میریزد. اما برای رسیدن به چنین پایانی، باید پیش از آن جهانی ساخته شده باشد که سقوطش اهمیت داشته باشد.
وقتی روابط هنوز به بلوغ نرسیدهاند و خود جهان فیلم ناقص باقی مانده، مرگ و سقوط هم نمیتوانند بار عاطفی لازم را پیدا کنند. دوربین همچنان دقیق عمل میکند: جای مناسب را پیدا میکند، فاصله میگیرد، زاویه عوض میکند و تصویری ماندگار میسازد. چیزی که وجود ندارد، تراژدیای است که باید پیش از این تصویر ساخته میشد.
جمعبندی؛ جهانی که هنوز ساخته نشده است
«فیلم باله» بیش از هر چیز نمایش فاصله میان استعداد بصری و توانایی روایی یک فیلمساز است. پارک سهیونگ چشم دارد؛ و این شاید یکی از مهمترین سرمایههایی باشد که یک فیلمساز تجربی میتواند در اختیار داشته باشد. او رنگ، بافت، فضا، قاب و ریتم را به خوبی میشناسد و میتواند از ترکیب آنها فضایی مالیخولیایی بسازد که مخاطب را برای مدتی با خود همراه کند.
اما دیدن جهان با ساختن جهان تفاوت دارد.
یک جهان سینمایی علاوه بر رنگ و فضا، به آدمها، روابط، قوانین، تاریخ و کنش احتیاج دارد. «باله» همه این عناصر را معرفی میکند، اما کمتر موفق میشود آنها را به چیزی زنده و مستقل تبدیل کند.
در نهایت، فیلم جهانی را رنگآمیزی میکند که هنوز به طور کامل ساخته نشده است. قابها در ذهن میمانند، اما شخصیتها نه. خیابانها را به خاطر میآوریم، اما جامعهای که در آنها زندگی میکند شکل روشنی پیدا نمیکند. بدنهای تغییرکرده را میبینیم، اما هویت و جایگاهشان در جهان فیلم همچنان مبهم است. پایان نیز تصویری قدرتمند دارد، اما تراژدی لازم برای اثرگذاری آن تصویر را ندارد.
به همین دلیل «فیلم باله» نه فیلمی است که بتوان به سادگی کنار گذاشت و نه اثری که بتوان به تمامی پذیرفت. چیزی در آن هست که نشان میدهد پارک سهیونگ استعداد واقعی برای ساختن تصویر دارد. چالش بعدی او این است که این تصاویر را به جهانی تبدیل کند که حتی بیرون از قاب، رنگ و نور هم بتواند زندگی کند.

