محصول: ۲۰۲۶ – کشور آمریکاژانر: دلهرهردهی سنی: ۱۷+امتیاز:۴ / ۴کارگردان: Curry Barker
نقد فیلم شیفتگی
کاری بارکر در نخستین اثر نیمه بلندش نشان داده بود که علاقهاش به سینما از جنس یک تجربه گذرا نیست. او از همان ابتدا میدانست میخواهد در قلمرو دلهره و وحشت ماندگار شود و «میلک و جنایت سریالی» بیشتر از یک شروع، نوعی اعلام حضور بود. حالا در «فیلم شیفتگی»، بارکر قدم بعدی را برمیدارد و نشان میدهد که کلیشههای ژانر را نه فقط میشناسد، بلکه میداند چطور میتوان آنها را دوباره در ساختاری شخصی به کار گرفت.
ممکن است در نگاه اول تصور کنیم با اثری پیچیده و انتزاعی روبهرو هستیم، اما داستان در اساس بسیار ساده است. روایت از موقعیتی کاملاً معمولی شروع میشود و بعد، بدون آنکه به پیچیدگیهای مصنوعی متوسل شود، آرام آرام به سمت دلهرهای ماورایی حرکت میکند. بارکر برخلاف رویکردی که در «اسلحهها» دیده بودیم، اینجا علاقه چندانی ندارد میان انتزاع، نمادپردازی و خاطرات شخصیاش از رخدادهای تلخ واقعی رفت و آمد کند. با این حال، میان آن فیلم و فیلم شیفتگی یک نقطه اتصال مهم وجود دارد: هر دو فیلم از بازی با انتظار مخاطب و قواعد آشنای ژانر دلهره استفاده میکنند.
برای فهم این رویکرد، کافی است دوباره به «اسلحهها» نگاه کنیم. بخش مهمی از تعلیق آن فیلم در فاصلهای شکل میگرفت که پیش از جامپاسکر ایجاد میشد. دوربین، سایهها و نور به تدریج اضطرابی را در صحنه میساختند و مخاطب را وادار میکردند زمان وقوع اتفاق را حدس بزند. سپس فیلم با تغییر همین تخمین ذهنی، انتظار ما را به بازی میگرفت.
بارکر در اثر تازه نیز از همین مسیر عبور میکند، اما یک قدم جلوتر میرود. او همیشه قرار نیست پاداش انتظار مخاطب را با یک جامپاسکر بدهد. گاهی اجازه میدهد خود انتظار به مقصد تبدیل شود و صحنه بدون آن انفجار ناگهانی به پایان برسد. همین امتناع از پاسخ دادن به انتظار، بخشی از امضای اوست.
این امضا در حضور نیکی بیش از هر جای دیگری خودش را نشان میدهد: جیغهای ممتد، خندههایی که به تدریج از حالت انسانی فاصله میگیرند و بدنی که دیگر کاملاً متعلق به نیکی نیست. بازی او با نور و تاریکی در خانه بیر نیز به همین اندازه اهمیت دارد. نیکی هر بار بیشتر در دل تاریکی فرو میرود و شیفتگی عاشقانهاش به بیر، به شکلی هرچه ناآرامتر و ترسناکتر خودش را نشان میدهد.
نکته مهم این است که بارکر در بسیاری از این لحظات عجلهای برای ترساندن مخاطب ندارد. به جای آنکه هر بار به یک شوک تصویری پناه ببرد، اجازه میدهد دیالوگ، حرکت بدن و کنش شخصیتها تنش را بالا ببرند. بنابراین دلهره پیش از آنکه با یک اتفاق ناگهانی منفجر شود، درون صحنه جمع میشود.
از یک علاقه ساده تا ورود به کابوس
شروع فیلم شیفتگی عامدانه آرام است. بیر در یک فروشگاه موسیقی کار میکند و به همکارش نیکی علاقه دارد. تلاشهای نه چندان موفق او برای نزدیک شدن به دختر، ما را وارد زندگی روزمره شخصیت میکند؛ روزمرگیای که نه آن قدر کش پیدا میکند که فیلم در دام سکون بیفتد و نه آن قدر سریع قطع میشود که فرصت شناخت آدمها را از بین ببرد.
بارکر این بخش را با نوعی ایجاز حساب شده پیش میبرد. او به اندازهای از رابطه بیر و نیکی میگوید که اتفاق بعدی معنا پیدا کند، اما آن قدر در این مرحله نمیماند که مسیر اصلی فیلم به حاشیه برود. همین تعادل باعث میشود مخاطب تقریباً بدون آنکه متوجه شود، از یک روایت ساده عاشقانه به سمت چیزی بسیار تاریکتر حرکت کند.
بعد طلسم وارد داستان میشود؛ اتفاقی که همانند «اسلحهها» مسیر روایت را ناگهان تغییر میدهد. شکستن یک تکه چوب آرزو در ظاهر اتفاقی کوچک است، اما از نظر روایی دو کار مهم انجام میدهد: هم به عنوان رخدادی مستقل عمل میکند و هم دروازهای برای ورود داستان به قلمرو دلهره ماورایی میشود.
از همین نقطه است که فیلم فضای بزرگتری برای بازی با قواعد ژانر پیدا میکند.
نیکی؛ قلب کابوس فیلم
پرده دوم جایی فیلم شیفتگی است که بارکر تقریباً تمام ظرفیت روایی فیلم را برای بازی با عناصر آشنای دلهره آزاد میکند. اما یکی از دلایل موفقیت این بخش، انتخاب بازیگران است.
ایندی نوَرتی در نقش نیکی حضوری دارد که به راحتی در ذهن میماند. بازی او در بعضی لحظات حتی کیفیتی کالت پیدا میکند. جیغهای کشیده و پراضطراب، خندههای غیرعادی و آن لبخند مشوشی که کم کم روی صورت نیکی مینشیند، از مهمترین نشانههای بصری و صوتی فیلم هستند.
این ویژگیها فقط نتیجه اجرای بازیگر نیستند؛ بخشی از شخصیتپردازیای هستند که بارکر از ابتدا برای نیکی طراحی کرده است. ترس در اینجا فقط از رفتار نیکی نمیآید، بلکه از فاصلهای میآید که میان بدن او و شخصیتی که قبلاً میشناختیم ایجاد میشود. چیزی در وجود او تغییر کرده، اما فیلم این تغییر را بیش از آنکه توضیح دهد، در بدن و صدا و نگاه او نشان میدهد.
در مقابل، مایکل جانستون برای نقش بیر به سمت دیگری میرود. بیر شخصیتی ساده، نسبتاً خنثی و تا حدی تقدیرگراست و جانستون نیز با بازیای کنترل شده و بدون اغراق این ویژگیها را حفظ میکند. همین تفاوت میان دو بازی باعث میشود رابطه آنها در نیمه دوم وزن بیشتری پیدا کند.
قابهایی که اجازه میدهند ترس در پس زمینه شکل بگیرد
یکی از انتخابهای فرمی قابل توجه فیلم، نسبت تصویر ۱.۵۰:۱ و استفاده مداوم از قابهای متمرکز و مدیومشات است. بارکر به جای اینکه همه چیز را با کلوزآپ یا حرکتهای تهاجمی دوربین به مخاطب تحمیل کند، فضای کافی در قاب باقی میگذارد تا پیش زمینه و پس زمینه خودشان به منبع تهدید تبدیل شوند.
همین عمق میدان، بخش مهمی از تعلیق را میسازد. گاهی شخصیت در مرکز قاب قرار دارد و چیزی در پس زمینه آرام آرام وارد محدوده دید ما میشود. گاهی نیز سکوتی کاملاً عادی ایجاد شده و سپس یک تغییر کوچک در میزانسن، همان سکوت را به انتظار تبدیل میکند.
در این لحظات، بارکر نشان میدهد که برای ایجاد ترس الزاماً به حرکت سریع یا شوک ناگهانی احتیاج ندارد. دکوپاژ میتواند خودش نقطهگذاری کند و مخاطب را وادار کند منتظر چیزی بماند که هنوز نمیداند دقیقاً چیست.
نور نیز در این میان نقش مهمی دارد. تقابل روشنایی و سایه بار اصلی انتظار را به دوش میکشد. تاریکی در فیلم شیفتگی صرفاً فقدان نور نیست؛ فضایی است که میتواند چیزی را پنهان کند و همین احتمالِ حضور چیزی در دل تاریکی، بخشی از دلهره را میسازد.
عاشقانهای که به چرخهای ابزورد تبدیل میشود
بارکر در کنار استفاده از عناصر ژانر، یک بازی دیگر نیز با ساختار عاشقانه انجام میدهد. رابطه بیر و نیکی در ابتدا یادآور یک عاشقانه نسبتاً آشناست؛ علاقهای که از یک زندگی معمولی شروع میشود و قرار است به نزدیکی دو نفر منجر شود.
اما فیلم به تدریج همین الگو را از درون خراب میکند. آنچه در ابتدا میل به نزدیک شدن است، تبدیل به نوعی چرخه ابزورد میشود که هرچه بیشتر ادامه پیدا میکند، از منطق عادی رابطه فاصله میگیرد.
این تغییر باعث میشود دلهره صرفاً چیزی نباشد که از بیرون به یک داستان عاشقانه اضافه شده است. خود مفهوم شیفتگی، به تدریج تغییر شکل میدهد. علاقهای که در ابتدا معصومانه و آشنا به نظر میرسید، وقتی با تسخیر، تاریکی و از دست رفتن اختیار بدن همراه میشود، معنایی کاملاً متفاوت پیدا میکند.
یکی از نقاط قوت اثر این است که بارکر به ندرت اجازه میدهد نماها صرفاً برای انتقال اطلاعات داستانی باقی بمانند. تقریباً هر صحنه تلاشی برای ساختن یک تجربه بصری یا حسی است؛ گاهی از طریق نور، گاهی صدا، گاهی بازی بازیگران و گاهی فقط با نگه داشتن دوربین در جایی که انتظار نداریم.
همین نگاه باعث میشود روایت ساده فیلم در فرم، پیچیدهتر و غنیتر از چیزی به نظر برسد که روی کاغذ است. داستان در اصل درباره چند اتفاق نسبتاً سرراست است، اما نحوه چیدن این اتفاقها، فاصله میان آنها، طراحی صحنه و بازی با انتظار مخاطب، به آنها وزن دیگری میدهد.
در پایان، بعد از آن همه جیغ، خندههای ناآرام و تصاویری که مدام میان شیفتگی و وحشت در رفت و آمد بودهاند، فیلم شیفتگی اثری از خود باقی میگذارد که بیشتر از پیچیدگی داستان، به خاطر تجربهای که ساخته در ذهن میماند.
شاید به همین دلیل باشد که موسیقی آرام تیتراژ پایانی را هم میتوان تا آخر گوش داد و اجازه داد تصاویر دوباره در ذهن مرور شوند. اتفاقهایی که در ظاهر سادهاند، در قالب روایی و بصری بار پیچیدهتری پیدا کردهاند؛ و این دقیقاً همان جایی است که کاری بارکر نشان میدهد ژانر را فقط بلد نیست، بلکه میداند چگونه از قواعدش برای ساختن امضای شخصی خودش استفاده کند.

