محصول: ۲۰۲۲ – کشور کره جنوبیفصل: ۱تعداد اپیزود: ۲۰ژانر: درام، عاشقانه، کمدیردهی سنی: ۱۴+امتیاز: ۴ / ۴خالق / شورانر: Kim Kyu-tae
نقد سریال غمهای ما
«سریال غمهای ما» پیش از آنکه دربارهی اندوه باشد، دربارهی خود زندگی است؛ دربارهی همان چیزی که معمولاً در فاصلهی میان اتفاقهای بزرگ فراموشش میکنیم. آدمهای این سریال منتظر نمیمانند تا داستان از راه برسد و چیزی را در زندگیشان تغییر دهد؛ آنها از همان لحظهی نخست در حال زیستناند.
کار میکنند، معامله میکنند، دلخور میشوند، به گذشته فکر میکنند، عشق قدیمی را میبینند، پول کم میآورند، دروغ میگویند، عصبانی میشوند، میخندند و صبح روز بعد دوباره سر کار میروند. همین خردهرفتارهای بهظاهر ساده است که از قسمتهای ابتدایی سریال غمهای ما به مخاطب هجوم میآورد و خیلی زود ججو را از یک لوکیشن زیبا به جهانی تبدیل میکند که انگار سالهاست آدمهایش را میشناسیم.
سه قسمت نخست سریال غمهای ما و داستان هانسو و اونهی شاید بهترین ورودی ممکن برای چنین جهانی باشند. هانسو به زادگاهش بازمیگردد، با دوستی و عشق قدیمی مواجه میشود و خیلی زود مخاطب را در موقعیتی قرار میدهد که نمیتوان بهآسانی برایش حکم صادر کرد. او از اعتماد اونهی استفاده میکند و کاری که انجام میدهد خودخواهانه است، اما «سریال غمهای ما» بهقدری بیپرده درد پشت این خودخواهی را نشان میدهد که محکومکردنش به همان اندازه دشوار میشود که بخشیدنش.
هانسو آدم بدی نیست؛ مردی است که سالها پیش تصمیم گرفته دخترش زندگی متفاوتی داشته باشد، نوجوانیای شبیه خودش را تجربه نکند و از همان حفرهای که خودش در آن بزرگ شده بیرون بیاید. غرور ناشی از همان تصمیم حالا او را دوباره به همان حفره برگردانده است.
در این سه قسمت، عشق قدیمی و خانوادهی اکنون به دو سر یک طناب تبدیل میشوند و هانسو میان آنها آویزان است. آنچه مخاطب را آزار میدهد نه کشف یک دروغ، بلکه مواجهه با موقعیتی آشناست: لحظهای که میدانی داری از یکی از عزیزترین آدمهای زندگیات سوءاستفاده میکنی تا زندگی عزیز دیگری را دوباره به جریان بیندازی.
خالق سریال غمهای ما هیچ حفاظ اخلاقی میان مخاطب و هانسو قرار نمیدهد. اجازه میدهد ناچاری، غرور، شرم و امید همزمان در یک رفتار وجود داشته باشند و همین بیرحمی در مواجهه با واقعیت است که سه قسمت نخست را به ورودی درخشانی برای جهان «غمهای ما» تبدیل میکند.
این منطق بعدتر در تقریباً تمام آدمهای سریال ادامه پیدا میکند. گذشته در «سریال غمهای ما» چیزی نیست که پشت سر گذاشته شده باشد؛ درون اکنون آدمها زندگی میکند و شکل رابطهی امروز آنها را تعیین میکند. در جزیرهای کوچک که همه یکدیگر را میشناسند، گذشته حتی امکان پنهانشدن ندارد. آدمی که زمانی دوستت داشته هنوز روبهرویت در بازار ایستاده، کسی که از او زخمی شدهای ممکن است هر روز از کنارت عبور کند و خانوادهای که تصور میکنی از آن فاصله گرفتهای دوباره در اولین بحران وارد زندگیات میشود.
دونگسوک و اونهی برای من دو مرکز اصلی این جهاناند؛ دو آدم پرسروصدا و مقتدر که هر کدام بهشکلی متفاوت گذشته را با خود حمل میکنند. اونهی بخش مهمی از زخم و غرورش را در کار خالی کرده و از دل آن برای خودش جایگاهی اجتماعی ساخته است. او در ارتباط دائم با دیگران زندگی میکند، کار میکند، میبخشد، دعوا میکند و دوباره به جمع بازمیگردد. گذشته هنوز با اوست، اما شکل زیستن اکنونش را کاملاً تسخیر نکرده است.
دونگسوک در سوی دیگر قرار دارد. بار گذشته در تکتک روابطش حضور دارد؛ حتی زمانی که قصهی یک اپیزود متعلق به او نیست. او میتواند در حاشیهی داستان دیگری ظاهر شود و همان چند دقیقه کافی است تا احساس کنیم چیزی حلنشده با خودش حمل میکند. خشم، غرور و خشونت رفتاری او از خلأ نمیآیند؛ از کودکیای آمدهاند که در ذهنش با تصمیمی خودخواهانه از سوی مادر گره خورده است. همین مسئله رابطهی او با مادرش را به یکی از پیچیدهترین و در نهایت تکاندهندهترین خطوط سریال تبدیل میکند.
مادر دونگسوک یکی از همان آدمهایی است که بسیاری از ما بخشی از وجودشان را در خودمان پنهان میکنیم. زندگی گاهی آدم را به نقطهای میرساند که میخواهد همهچیز را رها کند، از مسئولیت فرار کند یا برای بیرونآمدن از وضعیتی غیرقابلتحمل تصمیمی بگیرد که از بیرون خودخواهانه به نظر میرسد. اما جبر زندگی، فقر، وابستگی و نیاز اجازه نمیدهند این تصمیمها به سادگی یک انتخاب اخلاقی باشند. این زن زمانی برای بیرونآمدن از گنداب فقر مسیری را انتخاب کرده و دونگسوک یک عمر آن مسیر را بهعنوان خیانت مادرش با خود حمل کرده است.
ارزش سریال غمهای ما در این است که برای دفاع از مادر، دونگسوک را بیاعتبار نمیکند. درد پسر واقعی است و خشمش حق دارد وجود داشته باشد. اما در نقطهای باید از جایگاه کودک زخمی فاصله بگیرد و با گذشتهی مادر بهعنوان زندگی یک انسان دیگر روبهرو شود. همین مواجهه است که رابطهی آنها را از محدودهی ملودرام خارج میکند. سریال برای گرفتن اشک مخاطب مادر را به موجودی مقدس تبدیل نمیکند و پسر را هم مجبور به بخششی ناگهانی نمیکند. اشک از جایی میآید که دو زندگی پس از سالها بالاخره برای لحظهای از دو زاویهی متفاوت دیده میشوند.
به همین دلیل «سریال غمهای ما» را نمیتوان صرفاً یک ملودرام دانست. سریال از بیماری، فقر، مرگ، عشق، جدایی و شکست استفاده میکند، اما این عناصر را در ویترین احساسی نمیچیند تا از مخاطب گریه گدایی کند. آنها بخشی از زندگی روزمرهاند. خنده و اندوه در کنار هم حرکت میکنند و گاهی حتی در یک صحنه جایشان را به هم میدهند. مخاطب زمانی گریه میکند که دیگر کاراکتر را بهعنوان وسیلهی روایت نمیبیند؛ احساس میکند مدتی با او زندگی کرده است.
خط نوجوانان هم یکی از دقیقترین نمونههای همین نگاه است. بارداری ناخواستهی یونگجو بهراحتی میتوانست تبدیل به وسیلهای برای بحرانسازی یا صدور حکم اخلاقی شود، اما در اینجا به شکاف میان دو نسل راه پیدا میکند. یونگجو و هیون هم به جامعهی کوچک پیرامونشان وابستهاند و هم میخواهند مالک آیندهی خود باشند. آنها نمیخواهند صرفاً ادامهی تصمیمهای پدرانشان باشند و در عین حال نمیتوانند اثر همان خانواده و جامعه را از زندگیشان حذف کنند.
واکنش پدرها و آدمهای اطراف نشان میدهد که در ججو تصمیم هیچکس کاملاً خصوصی باقی نمیماند. شهر کوچک هم پناه است و هم فشار. همه به کمک هم نیاز دارند، اما همین نزدیکی گاهی نفسکشیدن را دشوار میکند. نوجوانها باید در برابر همین فشار بایستند و در عین حال یاد بگیرند مسئولیت انتخاب خودشان را بپذیرند. سریال نه آنها را به نماد شورش نسل تازه تبدیل میکند و نه والدین را به نسلی عقبمانده تقلیل میدهد؛ فقط دو شکل متفاوت از تصور آینده را مقابل هم قرار میدهد.
یونگاوک و خواهرش نیز به شکل دیگری همین مسئلهی فرار از گذشته را ادامه میدهند. یونگاوک سالها بخشی از زندگی خودش را پنهان کرده و در نتیجه انگار مدام تلاش میکند به خودش و دیگران ثابت کند در حال لذتبردن است. اما لذت زمانی تبدیل به زندگی واقعی میشود که دیگر مجبور نباشد بخشی از خودش را از نگاه دیگران دور نگه دارد. مواجهه با خواهر فقط افشای یک راز نیست؛ بازگشت چیزی است که سالها تلاش کرده از آن فاصله بگیرد.
این خط بهطرز عجیبی مادر دونگسوک را در جوانی به یاد میآورد. هر دو زن در برابر موقعیتی قرار گرفتهاند که احساس کردهاند بارش بیشتر از توانشان است. یکی هنوز در مرحلهی فرار از آن قرار دارد و دیگری سالهاست پیامد تصمیمش را زندگی کرده است. سریال غمهای ما باز هم نمیگوید کدام تصمیم درست است. فقط یادآوری میکند بعضی انتخابها حذف نمیشوند؛ همراه آدم حرکت میکنند و تا زمانی که با آنها مواجه نشوی، شکل دیگری از همان فشار را وارد زندگی اکنونت خواهند کرد.
رابطهی دونگسوک و سونآ نیز از همین گذشته تغذیه میکند. این دو قرار نیست فقط بهدلیل یک عشق قدیمی دوباره به هم برسند. زندگی باید از روی هر دو عبور کند تا امکان انتخاب تازهای ایجاد شود. رابطهی آنها از منطق سادهی ناجی و نجاتیافته فاصله میگیرد، چون هر دو برای رسیدن به نقطهای که بتوانند دیگری را انتخاب کنند باید مسیرهای جداگانهای را تجربه کرده باشند. عشق در اینجا بازگشت به گذشته نیست؛ امکان ساختن چیزی است که در گذشته هنوز ظرفیت ساختهشدنش وجود نداشته است.
تمام این زندگیها بدون ججو شکل دیگری پیدا میکردند. جزیره در «سریال غمهای ما» پسزمینه نیست؛ یکی از شخصیتهای اصلی روایت است. آدمها از آن ارتزاق میکنند، در آن پنهان میشوند، شادیهایشان را با هم قسمت میکنند و هنگام شکست دوباره به جمع بازمیگردند. دریا هم میتواند سفره باشد و هم تهدید، بازار هم محل کسب است و هم شبکهای که زندگی همه را به هم متصل نگه میدارد. ججو مانند آدمهایش گاهی مهربان است، گاهی خشمگین و گاهی بیرحم.
همین جغرافیا باعث میشود مفهوم تنهایی در سریال غمهای ما کیفیت خاصی پیدا کند. آدمها میتوانند گوشهگیر شوند اما نمیتوانند کاملاً ناپدید شوند. زندگی دیگران دائم از کنارشان عبور میکند. شخصیت مرکزی یک قسمت ممکن است چند قسمت بعد فقط چند دقیقه در گوشهی قاب دیده شود، اما احساس نمیکنیم زندگیاش متوقف شده است. او همچنان کار میکند، با کسی دعوا دارد، چیزی میفروشد یا از کنار داستان دیگری رد میشود. این رفتوآمدها به مجموعه کیفیتی میدهند که بسیاری از روایتهای اپیزودیک از رسیدن به آن عاجزند: حس استمرار زندگی خارج از محدودهی داستان.
بازیگران نقش تعیینکنندهای در شکلگیری همین حس دارند. مجموعهای از مهمترین چهرههای سینما و تلویزیون کره کنار هم قرار گرفتهاند، اما ارزش حضورشان در تعداد ستارهها نیست؛ در این است که تقریباً همه میتوانند این احساس را ایجاد کنند که شخصیتشان پیش از شروع قسمت هم وجود داشته است. لی بیونگهون خشم و زخم دونگسوک را بدون تبدیلکردنش به یک تیپ عبوس حمل میکند، لی جونگاون به اونهی آن حجم از اقتدار و آسیبپذیری را همزمان میدهد و کیم ههجا با کمترین نمایش، زندگی فرسودهی زنی را مقابل مخاطب میگذارد که بخش بزرگی از حرفهایش را سالهاست نگفته است.
«سریال غمهای ما» در نهایت نه دربارهی یک غم، بلکه دربارهی شکلهای مختلف ادامهدادن است. بعضی آدمها با کار ادامه میدهند، بعضی با خشم، بعضی با عشق، بعضی با فرار، بعضی با پذیرفتن و بعضی فقط چون صبح شده و باید دوباره سر بازار حاضر شوند. سریال این آدمها را درمان نمیکند و زندگیشان را هم به نتیجهای تمیز نمیرساند. چیزی که تغییر میکند بیشتر شیوهی نگاه آنها به زخمی است که سالها همراهشان بوده است.
شاید به همین دلیل است که اشکهای «سریال غمهای ما» اینقدر آسان به هقهق تبدیل میشوند. سریال برای گرفتن این اشک زمینهچینی تصنعی نمیکند؛ آنقدر کنار آدمهایش میماند تا لحظهای برسد که اندوه آنها دیگر چیزی بیرون از تجربهی خودمان نباشد. گاهی در هانسو بخشی از خودمان را میبینیم که برای نجات یک عزیز به دیگری آسیب زده، گاهی در مادر دونگسوک میل به رهاکردن باری را که دیگر توان حملش را نداریم و گاهی در خود دونگسوک زخمی را که آنقدر نگه داشتهایم تا تبدیل به بخشی از هویتمان شده است.
عنوان «سریال غمهای ما» شاید در ابتدا وعدهی مجموعهای از اندوهها را بدهد، اما آنچه پس از پایان باقی میماند بسیار بزرگتر از غم است. «ما» در این عنوان همان آدمهایی هستند که در بازار، کنار دریا، در کامیون، خانه و کوچههای ججو به یکدیگر گره خوردهاند و بدون آنکه الزاماً بخواهند، بخشی از زندگی هم شدهاند. غم فقط یکی از چیزهایی است که میانشان تقسیم میشود؛ شادی، شرم، خشم، غرور، عشق و بخشش نیز در همان مسیر حرکت میکنند.
«سریال غمهای ما» از زندگی حرف نمیزند؛ زندگی میکند. شاید همین سادهترین و دشوارترین کاری باشد که یک سریال میتواند انجام دهد.

