محصول: ۲۰۲۶ – ایالات متحدهژانر: جنایی، درام، رازآلودردهی سنی: ۱۵+امتیاز: ۲ / ۴کارگردان: James Ashcroftنام انگلیسی: فیلم The Whisper Man
نقد فیلم مرد نجواگر
جیمز اشکرافت در دو فیلم نخستش نشان داده بود که بیش از هر چیز بلد است مخاطب را در همان دقایق ابتدایی به جهان فیلم پرتاب کند. «فیلم بازگشت به خانه در تاریکی» با صبری غریب خانوادهای معمولی را مقابل ما گذاشت و بعد با یک شوک خشونتبار همهچیز را ویران کرد. «فیلم قانون جنی پن» نیز از میز دادگاه و سقوط ناگهانی یک قاضی از جایگاه اجتماعیاش آغاز شد و خیلی زود جهان بستهی خودش را بنا کرد.
حالا در «فیلم مرد نجواگر» دوباره با همان فیلمسازِ افتتاحیههای ویرانکننده روبهرو هستیم؛ فیلم مرد نجواگر با کشف سرد جنازهای آغاز میشود که امضای یک قاتل را در خودش دارد و اشکرافت بار دیگر ثابت میکند که برای انداختن قلاب در دهان مخاطب مهارت بالایی دارد. مشکل اینجاست که اینبار بعد از گرفتن مخاطب، انگار خودش هم نمیداند با این همه آدم، ستاره، تروما و خط روایی چه کند.
ورود اشکرافت به ساختاری بزرگتر و هالیوودیتر، برخلاف آنچه ممکن بود انتظار داشته باشیم، باعث گسترش تواناییهایش نشده است. برعکس، انگار حجم تولید و تعداد بازیگران شناختهشده او را شوکه کرده و بخشی از کنترلش را از بین برده است. رابرت دنیرو، آدام اسکات، مایکل کیتون، میشل موناهن و اوون تیگ هرکدام بهتنهایی ظرفیت ساختن بخشی از یک فیلم جنایی-روانشناختی سنگین را دارند، اما اشکرافت باید تمام این ظرفیتها را در یک ساختار واحد مدیریت کند و دقیقاً همینجا است که فیلم شروع به از دست دادن انسجام میکند.
رابرت دنیرو حتی در نقش محدود خودش همچنان میتواند شخصیت را از سطح اطلاعات فیلمنامه بالاتر بکشد. حضورش آن وزن لازم برای ساختن پدری را دارد که سالها خودش را از خانواده تبعید کرده و حالا پسرش در بحرانی تازه ناچار است دوباره به او برگردد. اشکرافت در ابتدا این رابطه را بهدرستی از دل سکوت میسازد. تام از ادامهی بعضی دیالوگها فرار میکند، پدر مجبور نیست دربارهی تمام گذشته توضیح بدهد و فاصلهی میانشان بیشتر از طریق مکثها و نگاهها شکل میگیرد تا جملههای توضیحی.
این دقیقاً همان نقطهای است که اشکرافتِ دو فیلم قبلی را دوباره میبینیم؛ فیلمسازی که میداند سکوت چگونه میتواند حامل گذشته باشد. اما «فیلم مرد نجواگر» به این خط اعتماد نمیکند. هرچه پردهی سوم نزدیکتر میشود، رابطهی پدر و پسر زیر لایهای از هیجان القایی، تعقیب، درگیری و اکشن دفن میشود. گویی فیلمی که میتوانست دربارهی میراث خانوادگی، سکوت، فرار از پدر و بازگشت ناگزیر به همان ریشهها باشد، ناگهان یادش میافتد که باید یک تریلر پرتحرک استودیویی هم باقی بماند.
آدام اسکات در نقش تام دقیقاً روی مرز جذابی حرکت میکند؛ مرز میان غرور، تروما، حماقت و تلاش خستگیناپذیر یک پدر برای پیدا کردن فرزندش. این موقعیت ناخودآگاه «زندانیان» دنی ویلنوو را به یاد میآورد؛ نه بهدلیل شباهت صرف پیرنگ، بلکه بهخاطر جایگاه اخلاقی پدری که در بحران ناپدیدشدن فرزندش قرار گرفته است. ویلنوو اجازه میداد عشق پدرانه همزمان با حماقت، خشونت و استیصال رشد کند. قهرمانش چون عاشق فرزندش بود الزاماً درست عمل نمیکرد.
اما «فیلم مرد نجواگر» گاهی از همین حماقت تام میترسد. فیلمنامه هر وقت شخصیت به مرزی میرسد که غرور و اضطرابش میتواند او را به تصمیمی اشتباه و انسانی برساند، عقب میکشد و دوباره از او قهرمانی قابلقبول میسازد. اسکات دارد شخصیتی خاکستریتر از متن بازی میکند، اما فیلم مرد نجواگر مدام سعی دارد خطوط این خاکستری را تمیز کند.
این احتیاط در مورد تام فقط یکی از نشانههای شلختگی روایت است. بزرگترین حسرت فیلم مرد نجواگر شاید مایکل کیتون باشد؛ بازیگری که در نقش قاتلی سریالی قرار گرفته اما فرصت بسیار کمی برای ساختن هیولای خودش پیدا میکند. حضور کوتاه او کافی است تا بفهمیم چه ظرفیت هولناکی در این شخصیت وجود دارد، اما فیلم مرد نجواگر بیشتر از «ایدهی» این قاتل استفاده میکند تا خود او.
این کمبود زمانی آزاردهندهتر میشود که بخش بزرگی از پردهی سوم بر رابطهی او و پسرش بنا شده است. فرانک کارتر جونیور قرار است محصول پدری باشد که سایهاش حتی بعد از سالها روی زندگی او مانده؛ پسری که برای گرفتن تأیید پدر تبدیل به نسخهای از همان هیولا شده است. اما اگر قرار است چنین رابطهای قلب تاریک فیلم باشد، پدر باید پیش از پایان وزن بیشتری در جهان داستان پیدا کند.
اوون تیگ نیز قربانی همین شتاب است. شخصیت او در زندگی اجتماعی مردی ضعیف، کماعتمادبهنفس و تقریباً بیخطر بهنظر میرسد، اما هنگام ارتکاب جنایت به موجودی وسواسی و خونخوار تبدیل میشود. همین تضاد میتوانست یکی از جذابترین خطوط شخصیتپردازی فیلم باشد. اشکرافت حتی بازیگری در اختیار دارد که میتواند میان این دو وضعیت حرکت کند، اما بخش عمدهی این دوگانگی را برای افشای پردهی سوم نگه میدارد.
در نتیجه شخصیت بهجای اینکه آرامآرام کشف شود، ناگهان افشا میشود. تفاوت این دو بسیار مهم است. اگر فیلم در طول روایت نشانههای رفتاری، وسواسها، ضعف اجتماعی و روابط او با پدر را لایهبهلایه نشان میداد، پردهی سوم میتوانست لحظهی کاملشدن تصویر باشد. اما حالا بخش زیادی از اطلاعات درست زمانی وارد فیلم میشود که قصه باید در حال جمعکردن خودش باشد.
باز هم «زندانیان» در ذهن زنده میشود. پل دینو در فیلم ویلنوو فقط مهرهای برای گرهگشایی نبود؛ فضای کافی داشت تا ضعف، آسیب، ابهام و ترس در وجودش کنار هم قرار بگیرند. اوون تیگ در «فیلم مرد نجواگر» چنین فرصتی ندارد. فیلم به شخصیتش نیاز دارد تا معما را حل کند، نه اینکه انسانی پیچیده را بسازد.
حسرت بزرگتر در ساختار خانوادگی دو سوی روایت پنهان شده است. دو پسر داریم که به شکلی از نام و میراث پدر فرار کردهاند. تام نام خانوادگی خودش را تغییر داده تا فاصلهای میان خود و پدرش ایجاد کند و در سوی دیگر نیز پسر قاتل با هویتی متفاوت زندگی میکند. همین تقارن بهتنهایی میتوانست استخوانبندی تمام فیلم باشد؛ دو پسر، دو نام تازه و دو شکل کاملاً متفاوت از مواجهه با میراث پدر.
یکی میخواهد پدرش نباشد، اما بحران دوباره او را به همان پدر برمیگرداند. دیگری ظاهراً از نام پدر فاصله گرفته، اما در واقع تمام زندگیاش را صرف تبدیلشدن به چیزی میکند که پدر بتواند تأییدش کند. یکی از پدر فرار میکند تا خودش باشد و دیگری در همان فرار آرامآرام تبدیل به پدر میشود. «فیلم مرد نجواگر» این تقارن زیبا را در اختیار دارد اما هیچوقت اجازه نمیدهد به هویت اصلی فیلم تبدیل شود.
اگر اشکرافت همین دو خط را جدی میگرفت، حتی مسئلهی تروماهای زنجیرهای خانوادهها نیز معنا پیدا میکرد. گذشته دیگر صرفاً مجموعهای از رازها برای حل معما نبود؛ تبدیل به چیزی میشد که از پدر به پسر منتقل شده، نام عوض کرده اما همچنان زنده مانده است. فیلم بارها به این امکان نزدیک میشود و هر بار پیش از شکوفاشدن از آن عبور میکند.
فرزند تام نیز باید بخشی از همین زنجیره باشد. کودکی که آخرین تصویر مادرش را با خودش حمل میکند، میتوانست کالبد انتقال تروما از یک نسل به نسل دیگر باشد. بدن، سکوت، خوابها و نگاه او میتوانستند محل تلاقی مرگ مادر، زخم پدر و تهدید تازهی مرد نجواگر باشند. اما نه بازی بازیگر نوجوان توانایی لازم را برای حمل چنین حجمی دارد و نه اشکرافت به اندازهی کافی او را تصویر میکند.
فیلم مرد نجواگر دربارهی آسیب این کودک اطلاعات دارد، اما کمتر میتواند آن آسیب را به تجربهی بصری تبدیل کند. دانستن اینکه او چه دیده با حسکردن اینکه آن تصویر هنوز در بدنش حضور دارد تفاوت دارد. «مرد نجواگر» در این بخش بیشتر به اولی میرسد.
حتی خود مفهوم نجوا هم آنقدر که باید در جهان فیلم شکوفا نمیشود. عنوان به ما وعدهی تهدیدی میدهد که میتواند از صدا، زمزمه، خیال کودک و وسواس قاتل ساخته شود. نجوا باید چیزی باشد که آرامآرام وارد جهان صوتی فیلم شود و مرز میان واقعیت و ذهن را مخدوش کند. اما اینجا بیشتر به نشانهای از پرونده تبدیل میشود تا زبان دلهره.
این مسئله به بازی فیلم مرد نجواگر میان ماوراء و واقعیت نیز لطمه میزند. اشکرافت در «قانون جنی پن» بهخوبی میتوانست مخاطب را میان این دو سطح نگه دارد. یک لحظه تصور میکردیم جنی پن نیرویی شیطانی است و لحظهای دیگر دوباره به واقعیت قلدری انسانی پرتاب میشدیم. آن ابهام ساخته شده بود.
در «فیلم مرد نجواگر» چنین ابهامی بیشتر شلخته است تا رازآلود. دختر با پلیور آبی، تصاویر ذهنی، حضورهای غیرقابلتوضیح و عناصر مربوط به قاتل کنار هم قرار گرفتهاند، اما فیلم نتوانسته زبان مشترکی میان آنها ایجاد کند. مخاطب نه به این دلیل که فیلم با مهارت دو امکان را زنده نگه داشته، بلکه چون قوانین این امکانها بهاندازهی کافی روشن نیستند میان واقعیت و ماوراء جابهجا میشود.
فضای بصری نیز همین وضعیت را دارد. «مرد نجواگر» جهانی سرد و خاکستری ساخته که در بخشهایی میان حالوهوای «اسلحهها» و «زندانیان» معلق است. قابها مدام تلاش میکنند سنگینی، تاریکی و شخصیت مستقل تولید کنند، اما این فضا هیچگاه واقعاً متعلق به خود فیلم نمیشود.
در «فیلم بازگشت به خانه در تاریکی» باد و طبیعت بخشی از تجربهی فیلم بودند. در «فیلم قانون جنی پن» چرکی و سکون خانهی سالمندان مستقیماً با پیری، مرگ و از دستدادن قدرت پیوند داشت. اما خاکستریبودن «فیلم مرد نجواگر» بیشتر یک انتخاب زیباییشناختی است تا بخشی از منطق درونی اثر. فیلم ظاهر یک تریلر روانشناختی سرد را دارد، ولی محیط کمتر از دو فیلم قبلی وارد معنا میشود.
میشل موناهن نیز قربانی همین ساختار شلوغ است. آماندا بک با همان سردی و کنترل همیشگی وارد پرونده میشود و بدون پیشقضاوت مسیر تحقیق را دنبال میکند. چنین شخصیتی میتوانست وزنهای عقلانی در برابر اضطراب تام و فضای رازآلود فیلم باشد. او میبیند، بررسی میکند و قرار نیست خیلی زود نتیجه بگیرد.
اما تمام این سرمایهگذاری وقتی پردهی سوم به سمت اکشن میرود بخش زیادی از ارزش خودش را از دست میدهد. فیلم دیگر به همان روشمندی ابتدایی احتیاج ندارد. پلیسی که قرار بود از دل مشاهده و استنتاج شخصیت پیدا کند، ناگهان وارد جهانی میشود که بیشتر دنبال رسیدن سریع به درگیری و گرهگشایی است. قدرت بازی موناهن باقی میماند، اما شخصیتش در داستان حیف میشود.
همین پایانبندی اکشنگونه فیلم مرد نجواگر شاید بیش از هر چیز نشان دهد اشکرافت در نخستین مواجههاش با چنین تولید بزرگی چگونه افسار کار را از دست داده است. او چندین خط ظریف در اختیار دارد؛ رابطهی پدر و پسر، میراث خانوادگی، تغییر نام، تروما، قاتلی که برای تأیید پدر زندگی میکند، کودکی آسیبدیده و پلیسی که بدون قضاوت پرونده را پیش میبرد. اما بهجای اینکه این خطوط در پردهی سوم به یکدیگر برسند، هیجان روی آنها ریخته میشود.
این تفاوت مهمی است. گرهگشایی خوب باید حاصل انباشت تمام چیزهایی باشد که پیش از آن ساخته شدهاند. اینجا بخشهایی از فیلم بیشتر کنار زده میشوند تا جا برای پایان باز شود.
بااینحال اشکرافت هنوز در لحظات کوتاه خودش را نشان میدهد. همان افتتاحیهی سرد، بعضی سکوتهای تام و پدرش، حضور کوتاه کیتون و حتی برخی لحظات آماندا بک یادآوری میکنند که فیلمساز توانایی ساختن فضا و رابطه را دارد. مسئله این است که این بار مواد بیش از اندازهاند و او نمیتواند همه را با همان ظرافت قبلی مدیریت کند.
اگر سه فیلم بلند اشکرافت را کنار هم قرار دهیم، مسیر جالبی دیده میشود. در «فیلم بازگشت به خانه در تاریکی» تصویر از روایت جلوتر بود؛ او آدم معمولی، طبیعت و خشونت را خوب میدید اما گذشته را بیش از حد هرس میکرد. در «فیلم قانون جنی پن» به تعادل بسیار بهتری میان مفهوم، شخصیت و فرم رسید و ابهام را به ابزار واقعی دلهره تبدیل کرد. حالا در «فیلم مرد نجواگر» امکانات بزرگتر شدهاند، اما کنترل کمتر شده است.
شاید اشکرافت در این مرحله هنوز فیلمساز فضاهای محدود و آدمهای کمتر باشد؛ کسی که وقتی چند شخصیت را در یک جاده یا خانهی سالمندان حبس میکند، میتواند روی کوچکترین رفتارشان مکث کند، اما وقتی ستارهها، چند نسل از یک خانواده، پروندهی پلیسی، قاتل سریالی، ماوراء و اکشن همزمان وارد قاب میشوند، نظم شخصیاش آسیب میبیند.
تلخی ماجرا اینجاست که نسخهی بهتر «مرد نجواگر» را میتوان در تمام طول فیلم دید. مایکل کیتونی وجود دارد که میتوانست سایهی سنگین یک پدر هیولا باشد؛ اوون تیگی که امکان ساختن دوگانگی ضعف و توحش را داشت؛ آدام اسکاتی که میتوانست عشق پدرانه را تا مرز حماقت ببرد؛ کودکی که میتوانست حامل تروماهای یک خانواده باشد؛ آماندا بکی که میتوانست عقل سرد پرونده باشد و دو پسر با دو نام تازه که میتوانستند دو پاسخ کاملاً متفاوت به میراث پدرانشان ارائه دهند.
همهچیز وجود دارد، اما کمتر چیزی فرصت کاملشدن پیدا میکند. شاید «فیلم مرد نجواگر» دقیقاً به همین دلیل فیلم مناسبی برای فهم مرحلهی فعلی سینمای اشکرافت باشد. او هنوز میداند چگونه شروع کند، هنوز میتواند تصویر بسازد و هنوز در دل سکوت شخصیتهایش چیزهایی پیدا میکند که بسیاری از فیلمسازان با چند صفحه دیالوگ هم نمیسازند. اما اینبار فیلمی در اختیارش قرار گرفته که بزرگتر از کنترل فعلی اوست.
و چه تناقض تلخی که فیلمی با نام «فیلم مرد نجواگر» در بهترین لحظاتش درست زمانی زنده میشود که آرام حرف میزند، اما هرچه به پایان نزدیکتر میشود، آنقدر صدایش را بالا میبرد که دیگر نجواهای مهم خودش را نمیشنود.

