محصول : کشور نیوزلندژانر: درام، هیجانانگیزردهی سنی: ۱۶+امتیاز: ۲.۵ / ۴کارگردان: James Ashcroft
نقد فیلم بازگشت به خانه در تاریکی
«فیلم بازگشت به خانه در تاریکی» از همان چند دقیقهی ابتدایی نشان میدهد که جیمز اشکرافت میتواند فیلمساز صبوری باشد. حدود هفت دقیقه زمان در اختیارش کافی است تا بدون فشار برای آغاز حادثه، خانوادهای چهارنفره را در برابر ما قرار دهد و از خلال چند رفتار ساده، نسبت میان اعضای آن را شکل دهد. دوربین کنارشان میماند، طبیعت فرصت نفسکشیدن پیدا میکند و رفتارها پیش از آنکه داستان به آنها معنا بدهد، خودشان چیزی دربارهی شخصیتها میگویند.
در همین افتتاحیه است که هاگی بیش از همه توجه را جلب میکند؛ مردی که روی حرف همسر و فرزندانش حرف نمیزند، تنش را بالا نمیبرد و هرجا میتواند اوضاع را آرام میکند. این سکوت در ابتدا میتواند نشانهی آرامش و متانت باشد، اما فیلم بعدتر معنای تاریک دیگری برایش پیدا میکند.
اشکرافت همین خصوصیت را به گذشتهی هاگی متصل میکند. مردی که امروز کنار میایستد و اجازه میدهد دیگران حرف بزنند، زمانی هم در برابر رخدادهایی دهشتناک کنار ایستاده و سکوت کرده است. او شکنجهگر نبوده، اما درون ساختاری حضور داشته که شکنجه در آن اتفاق میافتاده و چشمبستن او بخشی از امکان ادامهی همان خشونت بوده است. این یکی از دقیقترین انتخابهای فیلم در شخصیتپردازی است؛ گذشته پیش از آنکه برای مخاطب توضیح داده شود، در رفتار امروز شخصیت حضور دارد.
بعد شوک ابتدایی از راه میرسد و اشکرافت بدون ترس قراردادی را میشکند که بسیاری از فیلمهای گروگانگیری و جادهای تا مدتها حاضر به شکستن آن نیستند. خشونت ناگهانی و بیپرده است و فیلمساز برای حفظ امنیت مخاطب عقب نمینشیند. این جسارت قابل تحسین است. مسئله نه خود خشونت، بلکه چیزی است که بعد از آن اتفاق میافتد. «بازگشت به خانه در تاریکی» در همان لحظهای که باید از شوک به روایت بازگردد، شروع به از دست دادن همان صبری میکند که افتتاحیه را ساخته بود.
ماندریک و تابز وارد فیلم بازگشت به خانه در تاریکی شدهاند تا گذشتهای را به زمان حال بکشند. فیلم بازگشت به خانه در تاریکی خیلی زود روشن میکند که این برخورد اتفاقی نیست و آنچه در مسیر جاده رخ میدهد ریشه در سالهایی دارد که هاگی ترجیح داده از آنها فاصله بگیرد.
اما اشکرافت برای بازکردن این گذشته به اندازهای که لازم است وقت نمیگذارد. نه الزاماً باید همهچیز را در قالب فلاشبک ببینیم و نه برای درک خشونت به تصویر مستقیم آن نیاز داریم. تصور ذهنی مخاطب میتواند به همان اندازهی تصویر کارگردان قدرتمند باشد، به شرط آنکه فیلم مواد لازم را برای ساختن آن تصور فراهم کند. اینجا چنین اتفاقی نمیافتد.
فیلم بازگشت به خانه در تاریکی بخشی از گذشته را میگوید، بخشی را نشان میدهد و بخش دیگری را در ابهام نگه میدارد، اما این ابهام همیشه به غنا منجر نمیشود. تفاوت مهمی میان «ناگفتهماندن» و «ساختهنشدن» وجود دارد. وقتی فیلمساز چیزی را نمیگوید اما نشانههای کافی در اختیار مخاطب میگذارد، ذهن تماشاگر خلأ را پر میکند. اما وقتی اطلاعات، روابط و تجربههای گذشته آنقدر هرس شدهاند که وزن امروز شخصیتها را تحمل نمیکنند، مخاطب در برزخی باقی میماند که نه امکان فهم کامل دارد و نه امکان ساختن روایت در ذهن خودش.
ماندریک از نظر حضور و تصویرگری بسیار مؤثرتر از منطقی است که فیلم برای خشونتش میسازد. این تمایز مهم است. مسئلهی فیلم بازگشت به خانه در تاریکی قساوت او نیست؛ اتفاقاً بیرحمی و جزئیات خشونت از نقاط قوت اثرند. فیلم نباید برای قابلقبولشدن ماندریک خشونتش را کم کند. مشکل این است که برای رسیدن انسانی از گذشتهای دردناک به این حجم از توحش، نیاز به منطق دراماتیک محکمتری داریم. اشکرافت نتیجه را با قدرت نشان میدهد اما مسیر را بیش از اندازه کوتاه کرده است.
از این جهت ماندریک شبیه ابزاری میشود که باید بار تمام خشونت گذشته را تا زمان حال بکشد. هرچه فیلم جلوتر میرود، قساوت بیشتری روی دوش او قرار میگیرد تا در نهایت تقابل نهایی شکل بگیرد. خود شخصیت حضور دارد، اما گذشتهای که باید پشت این حضور قرار گرفته باشد آنقدر متراکم نشده که بتواند همهی رفتار امروز او را در جهان فیلم قابلفهم کند. قابلفهم بودن البته به معنای موجه بودن نیست. فیلم میتواند شخصیت را به نهایت شر برساند بدون آنکه اعمالش را اخلاقاً توجیه کند؛ اما باید بتواند نشان دهد این شر چگونه درون جهان خودش شکل گرفته است.
هاگی در سوی دیگر این تقابل، جذابترین مسئلهی اخلاقی فیلم را ایجاد میکند. اشکرافت اجازه نمیدهد او را بهراحتی محکوم کنیم. هاگی کسی نیست که دستش مستقیم به خشونت آلوده بوده باشد. او دیده، سکوت کرده و به زندگی خودش برگشته است. همین موقعیت بسیار آشناتر و ترسناکتر از تصویر یک شکنجهگر است، چون مخاطب ناچار میشود خودش را جای او بگذارد. اگر ما در همان موقعیت بودیم، واقعاً چه میکردیم؟ آیا مقابل ساختار میایستادیم یا چشمهایمان را میبستیم تا زندگی خودمان را حفظ کنیم؟
همین پرسش است که اجازه نمیدهد فیلم بازگشت به خانه در تاریکی به اخلاقیاتی ساده دربارهی مجازات تبدیل شود. هاگی گناهکار است، اما گناه او از جنس مشارکت خاموش است. او بخشی از ساختار شکنجه بوده، حتی اگر خودش شکنجه نکرده باشد. سکوتش بیگناه نیست، همانطور که قربانیبودن ماندریک نیز برای او حق نامحدود انتقام ایجاد نمیکند. فیلم در بهترین لحظاتش میان این دو حقیقت حرکت میکند و از مخاطب میخواهد بدون پناهبردن به پاسخهای راحت، نسبت خودش را با آنها پیدا کند.
جیل نیز از موفقترین شخصیتهای فیلم بازگشت به خانه در تاریکی است، دقیقاً چون اشکرافت او را قهرمان نمیکند. بعد از شوک ابتدایی، جیل دیگر هیچوقت واقعاً از آن حادثه بیرون نمیآید. قرار نیست ناگهان توانایی پنهانی پیدا کند یا مانند قهرمانان معمول ژانر کنترل موقعیت را به دست بگیرد. او یک انسان معمولی است که چیزی فراتر از ظرفیتش بر او تحمیل شده است و فیلم این ناتوانی را ضعف شخصیت نمیداند.
این فهم از آدم معمولی ارزشمند است. جیل شوکه باقی میماند، میترسد، واکنش نشان میدهد و تا پایان همان انسانی است که درون حادثه افتاده، نه کسی که برای پاسخدادن به نیازهای ژانر بازطراحی شده باشد. تصویر او در گرگومیش سحر، گمشده میان صدای خروشان رودخانه، امتداد همین نگاه است. فیلم حتی در پایان نیز به او لحظهای قهرمانانه برای ترمیم همهچیز نمیدهد. جهان طبیعی بزرگتر از اوست و آنچه بر او گذشته با رسیدن صبح پاک نمیشود.
طبیعت در کل فیلم بازگشت به خانه در تاریکی از مهمترین نقاط قوت اشکرافت است. باد، فضای سبز، جاده و برخورد مناظر طبیعی با عناصر صنعتی، فقط پسزمینهی رخدادها نیستند. افتتاحیه بهخصوص نشان میدهد اشکرافت چگونه میتواند بدون عجله محیط را به بخشی از حس فیلم تبدیل کند. طبیعت آرام است، اما آرامش آن امنیت ایجاد نمیکند. زیبایی مناظر در کنار خشونت انسانها تضادی میسازد که از بسیاری از توضیحات روایی فیلم مؤثرتر است.
حتی میتوان گفت اشکرافت در تصویرکردن جهان بیرونی مطمئنتر از بازسازی جهان گذشتهی شخصیتها عمل میکند. باد را توضیح نمیدهد و ما آن را حس میکنیم. رودخانه را معنا نمیکند و حضورش برایمان قابل لمس است. اما وقتی نوبت به گذشته میرسد، فیلمساز آنقدر از اطلاعات کم میکند که بهجای اینکه ذهن مخاطب فعال شود، گاهی چیزی برای اتصال نقاط باقی نمیماند.
تابز دقیقاً در نقطهی مقابل پیچیدگی هاگی قرار میگیرد. او یکی از کلیشههای آشنای چنین روایتهایی است؛ شخصیتی که از همان سکوتها و عقبایستادنهای ابتداییاش میتوان حدس زد قرار است در نهایت تصمیمی اخلاقی بگیرد. اشکرافت بیش از اندازه بر این نکته تأکید میکند که تابز هنوز هم در رابطه با ماندریک زیر نوعی قلدری قرار دارد. مسئله این است که مخاطب خیلی زود این رابطهی قدرت را فهمیده است و دیگر نیازی نیست فیلم بارها همان معنا را یادآوری کند.
این تأکید مداوم به تصمیم نهایی تابز لطمه میزند. اتفاقی که میتوانست نتیجهی تحول شخصیت باشد، تبدیل به پرداخت وعدهای میشود که فیلم بازگشت به خانه در تاریکی از مدتها قبل صادر کرده است. ما منتظر نیستیم ببینیم تابز چه خواهد کرد؛ منتظریم ببینیم چه زمانی همان کاری را انجام میدهد که از ابتدا نشانهگذاری شده است. در فیلمی که بهترین بخش شخصیت هاگی از ابهام اخلاقی میآید، این وضوح بیش از حد دربارهی تابز ناامیدکننده است.
این مسئله تناقض عجیبی در روش اشکرافت ایجاد میکند. او اطلاعاتی را که واقعاً برای فهم گذشته نیاز داریم بیش از حد هرس میکند، اما چیزی را که مخاطب خیلی زود دربارهی تابز فهمیده بارها مورد تأکید قرار میدهد. گویی فیلمساز در یک بخش بیش از حد به مخاطب اعتماد دارد و در بخشی دیگر اصلاً به او اعتماد نمیکند. همین عدم تعادل یکی از دلایلی است که روایت بعد از افتتاحیه به اندازهی همان دقایق اول مطمئن باقی نمیماند.
دوئل و گرهگشایی پایانی نیز قربانی همین ایجاز افراطی میشوند. فیلم بازگشت به خانه در تاریکی حجم بزرگی از خشونت، گناه، سکوت و انتقام را تا این نقطه آورده، اما مواجههی نهایی توان حمل همهی این بار را ندارد. ایجاز زمانی ارزشمند است که آنچه پیش از آن ساخته شده اجازه بدهد یک حرکت کوتاه حامل معانی فراوان باشد. اینجا بخشی از آن گذشته هنوز ساخته نشده و در نتیجه اختصار پایان بیشتر از آنکه فشردگی ایجاد کند، احساس حذف به وجود میآورد.
بااینحال «فیلم بازگشت به خانه در تاریکی» هرگز فیلم بیاهمیتی نیست. همین که اشکرافت در نخستین فیلم بلندش میتواند آدمهای معمولی را بدون تبدیلکردنشان به ابزار ژانر تصویر کند، خشونت را بدون ترس نشان دهد و طبیعت را وارد فضای روانی داستان کند، نشان از فیلمسازی دارد که زبان تصویر را میشناسد. جیل، هاگی و حتی ماندریک در لحظاتی بسیار بیشتر از آنچه فیلمنامه دربارهشان توضیح میدهد، با حضور و رفتارشان قابل لمساند.
مشکل از جایی آغاز میشود که این توانایی تصویری باید به یک منطق روایی کامل متصل شود. اشکرافت بهخوبی میداند چگونه سکوت هاگی را نشان دهد، اما به اندازهی کافی نمیسازد که این سکوت در گذشته دقیقاً در چه ساختاری شکل گرفته است. میداند چگونه توحش ماندریک را تصویر کند، اما مسیر کافی برای رسیدن او به آن توحش ایجاد نمیکند. میداند چگونه جیل را در دل شوک نگه دارد، اما وقتی باید تمام این آدمها را در پایان به گذشتهای مشترک متصل کند، روایت از نفس میافتد.
شاید بهترین تصویر برای توصیف فیلم همان رودخانهی انتهایی باشد. آب با قدرت حرکت میکند و آدمها در برابرش کوچکاند. «فیلم بازگشت به خانه در تاریکی» نیز در سطح تصویر نیرویی قابل لمس دارد؛ خشن، سرد و گاهی بسیار زیباست. اما زیر این جریان، بخشهایی از گذشته همچنان در تاریکی باقی ماندهاند، نه به این دلیل که فیلم تصمیم گرفته رازآلود باشند، بلکه چون اشکرافت بیش از حد آنها را هرس کرده است.
فیلم بازگشت به خانه در تاریکی نشان میدهد با کارگردانی روبهرو هستیم که از همان اثر نخست میداند چگونه یک انسان معمولی را ببیند، چگونه از طبیعت استفاده کند و چگونه بدون ترس خشونت را وارد قاب کند. اما هنوز باید یاد بگیرد چه زمانی سکوت، ایجاز است و چه زمانی تبدیل به حذف میشود. هاگی سالها با سکوت زندگی کرده و حالا گذشته سراغش آمده است؛ خود فیلم بازگشت به خانه در تاریکی نیز گویی گرفتار همین سکوت است. چیزهای مهمی در آن ناگفته باقی میمانند، اما همهی ناگفتهها الزاماً به تاریکی عمق نمیدهند

