در واپسین دقایق فیلم دختران بزرگ گریه نمیکنند، نخستین فیلم بلند پالومـا اشنایدرمن، سید (آنی پالمر) پس از مهمانی شب سال نو به خانه برمیگردد؛ مهمانیای که هم خوشایند بوده و هم تلخ، هم رضایتبخش و هم دلشکن، اما در نهایت او را با تنهایی عمیقی تنها گذاشته است. کمی جلوتر، پدرش لئو (نوآ تیلور) را میبیند. صورت سید از شدت گریه درهم میرود و شروع میکند به صدا زدن او، اما لئو صدایش را نمیشنود.
این صحنه هم مثل بسیاری از لحظات دیگر فیلم، از نظر روانشناختی پیچیدگی چندانی ندارد و قرار نیست به کشف بزرگی درباره شخصیت برسد؛ اما این سادگی چیزی از تأثیرگذاری و ارزش آن کم نمیکند. اتفاقا یکی از تکاندهندهترین لحظات فیلم همینجاست، چون حسی آشنا و دردناک را زنده میکند: سید کمک میخواهد، میخواهد کسی او را ببیند و در آغوش بگیرد، اما هیچکس حتی برنمیگردد تا نگاهش کند. فیلم دختران بزرگ گریه نمیکنند از این نظر شبیه خود یک دختر نوجوان است؛ اثری که جاهطلبی چندانی ندارد، اما بیتردید و با تمام وجود، جسور و شجاع است.
داستان فیلم دختران بزرگ گریه نمیکنند
داستان در سال ۲۰۰۶ و در شهری کوچک و روستایی در کشور نیوزلند میگذرد. سید چهارده سال دارد و تعطیلات تابستانیاش را با شنا کردن در نهر یا گذراندن وقت در خانه تیا (نگاتای تانگوروا هیتا)، بهترین دوستش، سپری میکند. او با هک کردن حساب اماسان برادر بزرگتر تیا، با لانا (بئاتریکس رین وولف) حرف میزند؛ دختری بلوند، خوشپوش و بهشدت محبوب که با سید و تیا سوار یک اتوبوس میشود. سید و تیا از کودکی با هم دوست بودهاند، اما حالا که علایقشان کمکم از هم فاصله میگیرد، دوستیشان هم رو به سردی میرود.
سید تازه دارد با میل و کشش جنسی خود آشنا میشود و مثل بسیاری از نوجوانانی که در آستانه نخستین قاعدگی قرار دارند، از اشتیاقی بیقرار، خام و گاه نسنجیده برای تجربه کردن همهچیز لبریز است. خوشبختانه یا متأسفانه، اینترنت به کنجکاوی او میدان میدهد. سید از یک اتاق گفتوگوی اینترنتی در اومگل به اتاقی دیگر میرود، صفحه شخصی لانا را که شبیه صفحات مایاسپیس است زیر نظر میگیرد و همچنان با حساب اماسان برادر تیا وارد گفتوگو میشود. تیا علاقهای به این ماجراجوییها ندارد و سید هم که طاقت انتظار کشیدن ندارد، بهمحض آنکه لانا از او دعوت میکند با هم وقت بگذرانند، بیآنکه چندان به دوستش فکر کند، او را جا میگذارد.
فریا (رین اسپنسر)، دوست دانشگاهی ادل (تارا کانتون)، خواهر سید، وارد دنیای پرالتهاب او میشود. لئو آنقدر درگیر کار باغبانی و کنار آمدن با شکست حرفهایاش بهعنوان یک هنرمند است که فرصت چندانی برای توجه پدرانه به سید ندارد. ادل هم بیش از اندازه نقش مادر را برای خواهرش بازی میکند و نمیتواند واقعا با او و دنیای ذهنیاش ارتباط برقرار کند. اما فریا سید را به شکلی میبیند که دیگران نمیبینند. کارنامه تحصیلیاش را میخواند، به او یاد میدهد چطور ریمل به مژههایش بزند و روش کشیدن ماریجوانا را به او نشان میدهد. وقتی سید مست میکند، مراقبش است؛ و سید نیز همانطور که شیفته لانا شده، به فریا دل میبندد.
اشنایدرمن که فیلمنامه را هم خودش نوشته، با دقت و ظرافت تمام، ذهن و احساسات سید را در مرکز روایت نگه میدارد. دوربین او همیشه چنان به نظر میرسد که کنار سید ایستاده است، نه اینکه از بیرون رفتارهایش را تماشا کند. نگاه مهربان فیلمساز به دختر نوجوانی تعلق دارد که با وجود ویژگیهای منحصربهفردش، تجربههایی را از سر میگذراند که برای بسیاری از ما آشناست. قرار نیست فاجعه بزرگی در زندگی سید رخ دهد. شاید بعضیها بگویند اتفاق خاصی در فیلم نمیافتد، اما همین ویژگی برای داستانی درباره تجربه دختر بودن در نوجوانی کاملا بجاست.
تابستان سید زندگیاش را دگرگون میکند، نه به این دلیل که اتفاقی خارقالعاده رخ میدهد، بلکه چون او کمکم دارد خود واقعیاش را کشف میکند؛ مسیری که بسیاری از دختران در این سن از آن میگذرند. بلوغ تجربهای همگانی است، اما هیچ راهنمایی برای پشت سر گذاشتنش وجود ندارد. هر تجربهای، از هر خجالت و شرمندگی گرفته تا هر دروغی درباره تجربه جنسی، هر صمیمیت و هر اندوهی، برای نخستین بار اتفاق میافتد؛ و همین تازگی باعث میشود همهچیز عمیقا بر آدم اثر بگذارد و گاهی تا مدتها آزارش دهد. در آن سن، کوچکترین اتفاقها هم به بزرگی یک فاجعه یا یک پیروزی به نظر میرسند.
فیلم دختران بزرگ گریه نمیکنند مثل سریال «سرخوشی» فضایی تیره و ملودراماتیک ندارد. فیلم بر واقعگرایی استوار است، اما در عین حال از عشقی عمیق به سید و همه دختران نوجوان سرشار است. سید هم مثل هر نوجوان دیگری گاهی آزاردهنده، بیرحم و احمقانه رفتار میکند، اما در نهایت انسانی است با احساسات و تناقضهای خودش. آنی پالمر این دختر نوجوان را با حساسیت و درک فوقالعادهای جان میبخشد. او با اطمینانی که گاهی مشتاقانه و گاهی مردد است، به درون شخصیت میرود و پیچیدگیهایش را آشکار میکند.
شخصیت سید از درون به بیرون شکل گرفته است و به همین دلیل میتوانیم او را بفهمیم. در چشمهای درشتش، اشتیاق دیده شدن را میبینیم؛ در ابروهای درهمکشیدهاش، اندوه و ترس را؛ و در لب پایینی که جلو میدهد، سرکشی و لجبازیاش را. یکی از بزرگترین موهبتهای فیلم، همین شجاعتی است که اشنایدرمن بهتدریج در وجود سید پرورش میدهد و در عین حال آن را زنده نگه میدارد. دختر با وجود هر ناکامی، هر سرافکندگی و هر اشتباهی، به راهش ادامه میدهد.
فریاد سید در میان غرش ماشین چمنزنی پدرش، شبیه فریادی است که در دل اقیانوسی بیاعتنا گم میشود؛ فریادی در جهانی که به نظر میرسد همه جای خود را در آن پیدا کردهاند، جز خود او. حتی اگر اطرافیان سید هم در تلاش باشند در زندگی نامطمئنشان جای پایی محکم پیدا کنند، این خود سید است که احساس میکند تنها کسی است که نمیداند باید چه کار کند. این تنهایی در دل سردرگمی، این احساس فراگیری که بااینحال آدم را از درون سنگین و منزوی میکند، در فیلم اشنایدرمن با چنان ظرافت و زیباییای به تصویر کشیده شده که دشوار است باور کنیم با نخستین فیلم بلند او روبهرو هستیم.
گفتن اینکه لئو سرانجام برمیگردد و سید را میبیند، داستان را لو نمیدهد. چون فیلم دختران بزرگ گریه نمیکنند هم مثل بسیاری از فیلمهای بلوغ، درباره لحظهای شکلدهنده در زندگی است: سید به راهش ادامه میدهد، چون همه ما همین کار را کردهایم و هنوز هم ناچاریم ادامه بدهیم. به همین دلیل، نمیتوان بهسادگی از کنار این فیلم شیرین و امیدوارکننده گذشت.

