«فیلم بادی» | وقتی برنامههای شاد کودکانه به کابوس تبدیل میشوند
بیشتر کسانی که در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بزرگ شدهاند، احتمالا با یکی از آن برنامههای تلویزیونی کودکانهای آشنا هستند که شادی اغراقآمیزشان گاهی تحملناپذیر میشد؛ برنامههایی با عروسکهای پشمالو، شخصیتهای رنگارنگ و گروهی از بچهها که با لبخند آواز میخواندند و کارهای روزمرهشان را انجام میدادند. منظورم بیش از همه «بارنی و دوستان» و دایناسور بنفش معروفش است؛ هرچند «خیابان سسمی» هم تا حدی در همین دسته قرار میگیرد. این برنامهها زمانی پای ثابت بعدازظهرهای کودکی ما بودند، اما حالا دستمایه یک کمدی ترسناک خلاقانه شدهاند؛ اثری به نام «فیلم بادی» که با شیطنتی تمامعیار، دنیای بهظاهر معصوم آنها را به کابوسی تاریک و خونین تبدیل میکند.
از کاسپر کلی، خالق «آشپزهای زیادی»، بعید نیست که چنین ایدهای به ذهنش رسیده باشد. او خوب میداند پشت آن شادی مصنوعی و لبخندهای همیشگی برنامههای کودکانه، چه فضای غریبی پنهان شده است. در واقع، «آشپزهای زیادی» هم به همین شیوه کار میکرد: هجوی طولانی از تیتراژ سریالهای کمدی قدیمی که در آن شخصیتها یکییکی با موسیقی شاد معرفی میشدند، رو به دوربین لبخند میزدند و در حالی که مشغول کاری روزمره یا موقعیتی دستوپاچلفتی بودند، به تماشاگران خوشامد میگفتند. اما هرچه آن اثر پیش میرفت، فضای آن هم تاریکتر و هولناکتر میشد.
«فیلم بادی» همین مسیر را ادامه میدهد؛ با این تفاوت که کلی و همکارش در نگارش فیلمنامه، جیمی کینگ، ابایی ندارند از اینکه شوخیهایشان از مرزهای معمول عبور کند یا حجم فزاینده خونریزی و خشونت، تماشاگر را پس بزند. بادی، تکشاخ نارنجی و ستاره برنامه، با لباسپوشی سرگئی ژوراوسکی و صداپیشگی کیگان-مایکل کی جان میگیرد. او نه موجودی دوستداشتنی، بلکه شخصیتی بهشدت اعصابخردکن و گاه آشکارا مستبد است؛ موجودی که باید به هر شکل ممکن از تخت قدرت پایین کشیده شود.
در ابتدای کار قرار است عاشق بادی باشید. ترانه آغازین برنامه هم مدام همین را به شما یادآوری میکند: «تو بادی رو دوست داری، آره، دوستش داری!»؛ آن هم با ملودی آشنای «چشمک بزن، چشمک بزن، ستاره کوچک». نتیجه به همان اندازه که تصور میکنید خندهدار است، حالوهوایی وهمآلود هم دارد. ظاهرا بچهها، صندوق پست، نامهرسان، پرستار، قطار و بقیه شخصیتهای برنامه همگی باید بادی را دوست داشته باشند؛ دستکم تکرار مداوم این ترانه و عبارتهای مشابه بهصورت دستهجمعی چنین چیزی را القا میکند.
بازیگران کودک، دلینی کویین، کلب ویلیامز، لوک اسپیکمن، مدیسون اسکای پولن و تریستان بوردرز، همگی عملکرد درخشانی دارند. در کنار آنها، بنی تیلور، پتن آزوالت، فونگ کوباکی، جیمیکا کالینز و سدوان هوکس نیز در گروه صداپیشگان حضور دارند.
کلی برای بازسازی فضای برنامههای تلویزیونی اواخر قرن بیستم، به جزئیاتی توجه کرده که باورپذیری دنیای فیلم بادی را بالا میبرند: از دانهدانههای تصویر و نسبت قاب گرفته تا طراحی صحنهای رنگارنگ که بهخوبی حالوهوای آن دوران را زنده میکند. در آغاز، همهچیز در برنامه بادی طبق روال پیش میرود. شخصیتها به حرفهای سطحی و دستورهای بیپایان او گوش میدهند و بادی هم با لحنی مؤدبانه و لبخندی همیشگی، آنها را هدایت میکند.
رفتارش بیش از هر چیز یادآور مدیر شرکتی چندشآور است که پشت ظاهری موجه پنهان شده و از اعمال قدرت در شغلی بیخاصیت لذت میبرد. تا وقتی همه مطابق میل او رفتار میکنند، ظاهرا خبری از دردسر نیست. اما کافی است جاش، یکی از بچهها که لوک اسپیکمن نقشش را بازی میکند، بگوید دلش نمیخواهد در برنامه همراهی کند؛ آنوقت اوضاع بهکلی تغییر میکند.
این نخستین حذف به سبک «سریال بازی مرکب» خارج از قاب اتفاق میافتد، اما سرنوشت جاش هشداری روشن برای بقیه است: هرکس در برابر خواستههای نامعقول بادی مقاومت کند، ممکن است به سرنوشتی مشابه دچار شود. بازی بازیگران کودک بهویژه از زمانی چشمگیرتر میشود که شخصیتهایشان به تدریج به ماهیت واقعی بادی شک میکنند و درمییابند زیر آن پوست نارنجی و زشت، چیزی بهمراتب هولناکتر پنهان شده است. البته رنگ نارنجی بادی پرسش دیگری هم به ذهن میآورد: آیا انتخاب این رنگ عمدی و سیاسی بوده است؟ آیا قرار است این هیولای تمامیتخواه، یادآور شخصیتی واقعی در دنیای سیاست باشد؟
بازیگران جوان فیلم بادی در موقعیتی دشوار قرار گرفتهاند. آنها باید همزمان در فضای یک برنامه کودکانه حضور داشته باشند که احساسات ساختگی و شادی تصنعی از شخصیتهایش میخواهد، و با ترسهایی واقعی دستوپنجه نرم کنند؛ ترس از مرگ، رهاشدگی و تنهایی. سوءظن بچهها سرانجام آنها را به سفری در جنگلی افسونشده میکشاند؛ سفری که یادآور «جادوگر شهر اُز» است، با این تفاوت که این بار هدف فقط رسیدن به مقصد نیست. آنها باید راهی برای فرار پیدا کنند و پیش از آنکه دیر شود، جان خود را نجات دهند.
در بخش دیگری از داستان فیلم بادی، با خانوادهای در دنیای واقعی روبهرو میشویم. بن و گریس، با بازی توفر گریس و کریستین میلیوتی، ظاهرا فرزندی را از دست دادهاند؛ کودکی که حتی به یاد نمیآورند زمانی در زندگیشان وجود داشته است. بااینحال، گریس نمیتواند از این احساس رها شود که چیزی در زندگی خانوادگیشان سر جای خودش نیست. او کمکم به این فکر میافتد که شاید زمانی کودک دیگری هم در خانه داشتهاند. آیا ممکن است بادی آن کودک را ربوده باشد؟ ایدهای که چندان هم با فضای فیلم «پولترگایست» و کابوسهای ماورایی آن بیگانه نیست.
با پیش رفتن داستان، این خطوط روایی بسیار منسجمتر از آنچه در ابتدا انتظار میرود، به هم میرسند. «فیلم بادی» نیز تا پایان به ایده عجیب و جسورانهاش وفادار میماند و با بالا بردن میزان خشونت و خونریزی، هم تماشاگر را به مرز تهوع میرساند و هم از خنده به گریه میاندازد. دگردیسیهای هیولایی بادی و آسیبهایی که میبیند، از جمله لحظاتی هستند که فیلم در آنها بیمحابا میان وحشت و کمدی حرکت میکند.
حاصل کار، فیلمی دیوانهوار، بیپروا و بهطرز غافلگیرکنندهای سرگرمکننده است؛ ترکیبی که روی کاغذ نباید جواب بدهد، اما در عمل از پس کار برمیآید. «فیلم بادی» ایدهای بهظاهر ناممکن را به تجربهای تماشایی تبدیل میکند و آنقدر با اعتمادبهنفس پیش میرود که در پایان، آدم بهسختی باور میکند چنین فیلمی واقعا ساخته شده باشد.

