بررسی سریال ماده تاریک
از «سریال پلوریبوس» گرفته تا «سریال سیلو»، اپل تی وی در این دهه پای بسیاری از بهترین سریال های علمی تخیلی را به تلویزیون باز کرده است. البته همه آثارش در این حد نبوده اند و فصل اول «سریال ماده تاریک» هم بیشتر در دسته آثار متوسط قرار می گرفت.
این سریال که از روی رمانی به همین نام نوشته بلیک کراوچ ساخته شده، داستان جیسون دسن (جوئل اجرتون)، فیزیکدان کوانتومی، را دنبال می کند؛ مردی که همزاد خودش، جیسون ۲، او را به جهانی دیگر می کشاند تا زندگی او را از چنگش دربیاورد. در پایان فصل اول، جیسون، همسرش دانیلا (جنیفر کانلی) و پسرشان چارلی (اوکس فگلی) بالاخره دوباره کنار هم قرار می گیرند و در نسخه ای از شیکاگو پناه می گیرند که تفاوت چندانی با شهری که می شناختند ندارد.
فصل دوم در فضایی آرام و تقریبا رویایی شروع می شود. خانواده صبح ها با نور آفتاب از خواب بیدار می شوند و سر تعمیر سقف خانه که چکه می کند با هم جر و بحث می کنند. اما هفت ماه بعد از ورودشان، همین زندگی آرام ناگهان به هم می ریزد. جیسون دیگری وارد خانه می شود و سعی می کند دانیلا را اغوا کند؛ درست همان کاری که جیسون فصل اول کرده بود.
این بار اما دانیلا گولش را نمی خورد؛ به او شلیک می کند و می کشدش. وقتی یک پلیس از راه می رسد و جسد را می بیند، خانواده دسن دوباره مجبور می شوند فرار کنند و به دنبال جهانی بگردند که نسخه های دیگری از خودشان در آن، کیلومترها دورتر از آنها، زندگی می کنند.
فصل دوم سریال ماده تاریک یک قدم عقب می کشد و سریالی را که زمانی با رفت و آمدهای دیوانه وار میان جهان های مختلف، بیشتر گیج کننده بود تا سرگرم کننده، به اثری جذاب درباره انسان و نیازش به داشتن جایی برای تعلق تبدیل می کند. این بار خود چندجهانی دیگر موضوع اصلی نیست؛ آدم هایی که در این جهان ها زندگی می کنند، اهمیت پیدا می کنند.
فصل اول سریال ماده تاریک تقریبا تمام تمرکزش را روی این گذاشته بود که «جعبه» ــ همان اختراعی که امکان رفت و آمد میان ابعاد را فراهم می کند ــ چه بلایی سر جیسون و خانواده اش می آورد. فصل دوم اما دامنه نگاهش را وسیع تر می کند و تاثیر «جعبه» بر آدم های دیگر زندگی جیسون و حتی بر دنیای اطرافشان را بررسی می کند. سریال ماده تاریک با کنار گذاشتن آن همه منظره پر از جلوه های ویژه و اصطلاحات سنگین فیزیک، دوباره پایش را روی زمین می گذارد؛ و همین باعث می شود بیشتر به آدم ها نزدیک شویم.
کراوچ، که این فصل شورانر و نویسنده اصلی سریال است، با این تغییر جهت جیسون را از مرکز داستان کنار می زند تا دانیلا، رایان (جیمی سیمپسون) و آماندا (آلیس براگا) فرصت بیشتری برای دیده شدن پیدا کنند؛ فرصتی که واقعا سزاوارش هستند. هر سه هنوز گرفتار خاطرات زندگی قبلی شان هستند. دیگر نمی خواهند صرفا راه برگشت به خانه را پیدا کنند؛ حالا باید بفهمند در میان این همه جهان و نسخه های مختلف خودشان، کجا ایستاده اند.
زندگی ای که زمانی می شناختند دیگر از هم پاشیده و این تغییر فقط دنیای اطرافشان را عوض نکرده؛ خودشان را هم از درون متلاشی کرده است. هرچه فشار فرار از زندگی قبلی بیشتر می شود و توان مقاومتشان تحلیل می رود، هر سه بازیگر هم با قدرت بیشتری این فروپاشی را به نمایش می گذارند؛ و تاثیرش در تمام سریال پخش می شود.
اجرتون در سریال ماده تاریک بازیگر بسیار خوبی است، اما اینکه جیسون دیگر تنها رشته ای نیست که همه این آدم ها را به هم وصل می کند، واقعا نفس تازه ای به داستان داده است. وقتی سریال کمتر سراغ او می رود، شخصیت هایی مثل بلر کاپلان (آماندا بروگل) و لیتون ونس (دایو اوکنیی) که در فصل اول بیشتر در حاشیه بودند، حالا با بعضی از بهترین لحظات سریال روبه رو می شوند.
جیسون که دیگر در مرکز توجه نیست، باعث می شود آدم های اطرافش به شکل های غیرمنتظره ای به هم نزدیک شوند. از اینجا به بعد، دیدن نسخه های مختلف یک شخصیت دیگر گیج کننده نیست؛ اتفاقا جذاب است. هرچه سریال بیشتر به حال و هوای داستان های جاسوسی نزدیک می شود، بهتر جواب می دهد. چندجهانی کم کم جای خودش را به تعقیب و گریزهای پرهیجان، جست وجوی پرتنش در میان پرونده ها و داستان های عاطفی شخصیت ها می دهد.
این البته به این معنا نیست که سریال کاملا از علمی تخیلی بودن دست کشیده است. عناصر رازآلود و عجیب همچنان حضور دارند، اما این بار در دل داستان آدم ها جا گرفته اند، نه اینکه خودشان داستان را ببلعند. از همان قسمت اول، این فصل نسبت به فصل ۲۰۲۴ جمع و جورتر و کم زوائدتر به نظر می رسد و به جای اینکه مدام جهان های مختلف را به رخمان بکشد، روی شخصیت های جذابی تمرکز می کند که درون آنها زندگی می کنند.
نتیجه، دو قسمت سریال ماده تاریک درخشان است که می توانند در میان بهترین قسمت های تلویزیونی سال قرار بگیرند. هر کدام از این دو قسمت سراغ شخصیتی، یا نسخه ای از یک شخصیت، می روند که مخاطب تا آن لحظه شناخت چندانی از او نداشته است. کراوچ با این دو قسمت کاری می کند که وجه انسانی داستان فقط گوشه ای از سریال نباشد، بلکه از اینجا به بعد به یکی از پایه های اصلی آن تبدیل شود.
«سریال ماده تاریک» با کنار گذاشتن بخش زیادی از زوائدش، حالا به یکی از بهترین سریال های علمی تخیلی سال تبدیل شده است. سریال به شخصیت هایش فرصت می دهد با غم و فقدانشان روبه رو شوند و در همین مسیر روشن می کند که آن نسخه هایی از خودشان که در جهان های قبلی وجود داشتند، برای همیشه از دست رفته اند.
هرقدر هم تلاش کنند، نمی توانند آن تکه های از دست رفته وجودشان را دوباره پس بگیرند. سریال در بسیاری از لحظات شبیه یک مرثیه است، اما در نهایت دغدغه اصلی اش چیز دیگری است: اینکه وقتی علم زندگی و جهان اطرافمان را زیر و رو می کند، چطور می توانیم انسانیت خودمان را حفظ کنیم. و اگر این فصل چیزی را به روشنی نشان دهد، این است که هرچقدر میل انسان به خودخواهی و برتری طلبی سیری ناپذیر باشد، همدلی و نیاز به دیگران هم به همان اندازه در سرشت ما ریشه دارد و هیچ کدام به این راحتی از بین نمی روند.

