تقریبا یک دهه پس از آخرین فیلمش، لی چانگ دونگ، کارگردان «فیلم سوزاندن»، این بار سراغ آثار یکی دیگر از استادان سینما رفته است. او برای ساخت فیلم عشق ممکن از دهمین قسمت «ده فرمان» ساخته کریشتف کیشلوفسکی الهام گرفته؛ فیلمی که یکی از آثار برجسته سینمای سال ۲۰۲۶ است. لی فیلم را با همان فرمان دهمی آغاز میکند که الهامبخش هر دو اثر بوده است: «چشم طمع به داشتههای دیگران نداشته باش.» اما فیلم صرفا داستانی درباره حسادت و حسرت نیست؛ مطالعهای پیچیده درباره این است که روابط نامتوازن میان آدمها چگونه میتواند بر امکان شکلگیری ارتباط انسانی اثر بگذارد.
عنوان فیلم شاید آدم را یاد اقتباس دیگری از یکی از رمانهای نیکلاس اسپارکس بیندازد، اما در اینجا بیشتر میتوان آن را «همدلی ممکن» دانست؛ پلی میان انسانها که گاهی عبور از آن عملا غیرممکن به نظر میرسد. طبقه اجتماعی چه تاثیری بر شفقت و همدلی ما دارد؟ و وقتی دوربین را در مرکز این رابطه قرار میدهیم چه اتفاقی میافتد؛ دوربینی که یکی را به ناظر و دیگری را به سوژهای برای مشاهده تبدیل میکند و به این ترتیب، تعادل رابطه را بیش از پیش تغییر میدهد؟
فیلم لی از نظر مضمونی یکی از غنیترین آثار سالهای اخیر است، اما در سطح ظاهری نیز به شکلی درخشان به یک نمایش تمامعیار بازیگری تبدیل میشود؛ فیلمی که پیش از آنکه بخواهد پیامی را به تماشاگر تحمیل کند، شخصیتهایش را در مرکز توجه قرار میدهد. در سالهای اخیر فیلمهای زیادی ساخته شدهاند که ایده و مضمون را بر رفتار واقعی و باورپذیر انسانها مقدم دانستهاند، اما لی مسیر را برعکس طی میکند. او ابتدا چهار انسان سهبعدی و کامل خلق میکند؛ آدمهایی با گذشته، اختیار و دنیای درونی مشخص، و بعد آنها را در موقعیتهایی روبهروی یکدیگر قرار میدهد که از خلال رابطه میانشان میتوان به بخش بزرگی از وضعیت انسانی پی برد.
داستان فیلم عشق ممکن
فیلم عشق ممکن با خانوادهای آغاز میشود که خود را برای مراسم خاکسپاری آماده میکنند. در همین مراسم است که دو زوج یکدیگر را میبینند و آشناییشان آنها را وارد مسیری غیرمنتظره میکند؛ مسیری که با یک پروژه فیلمسازی گره خورده است.
یه-جی با بازی چو یو-جونگ، که او را از «انگل» به یاد داریم، مشغول ساخت مستندی درباره اعتصاب کارگرانی است که سرانجام به خشونت و اخراج گسترده آنها منجر شده است. اگر بخواهیم بیپرده حرف بزنیم، این اعتصاب برای کارگران پایان خوبی نداشته است. آنها بیکار شدهاند و آنقدر از اتفاقاتی که بر سرشان آمده آسیب دیدهاند که حتی گروههای درمانی برای کمک به آنها تشکیل شده است.
یکی از این کارگران هو-سوک با بازی سول کیونگ-گو است؛ مردی که انگار چیزی از یک شبح کم ندارد. به ندرت لبخند میزند و همسرش میگوید وقتی بیرون از خانه مشروب میخورد، معمولا جنجال به پا میکند. زنی که همچنان تلاش میکند در کنار او بماند، می-اوک با بازی جون دو-یون است؛ زنی سرزنده و شاد که با وجود فاصله طبقاتی قابل توجه میان خودش و یه-جی، با او دوست میشود.
یه-جی با سانگ-وو، با بازی جو این-سونگ، ازدواج کرده؛ مردی ثروتمند و بانفوذ که می-اوک میگوید شبیه استیو جابز است؛ احتمالا منظورش اعتمادبهنفس و نوع حضور اوست، نه شباهت ظاهری.
یه-جی و می-اوک به هم نزدیک میشوند، اما آیا این دوستی فقط به این دلیل شکل گرفته که یه-جی یک سوژه فوقالعاده برای مصاحبه و فیلمش پیدا کرده است؟ احتمالا خود او چنین چیزی را انکار میکند، اما سانگ-وو به «بازیگری» یه-جی در برخورد با این زوج کمدرآمد اشاره میکند؛ انگار آنها ناچارند در حضور یکدیگر نسخهای کمتر صادق از خودشان باشند.
طبقه اجتماعی، دوربین و مرزهای همدلی
دوستی این دو زن به تدریج ترکهایی را در ازدواج می-اوک و هو-سوک آشکار میکند؛ آن هم در شرایطی که زندگی آنها از یک طرف با یادآوری مداوم تراژدی اعتصاب احاطه شده و از طرف دیگر با نشانههای ثروت زوج مقابل. مخالفت با اعتصاب آنقدر خشونتآمیز بوده که هو-سوک سر از بیمارستان درآورده است.
در یکی از صحنهها، می-اوک به یه-جی پیشنهاد میکند برای جلسه مصاحبه لباس ارزانتری بپوشد تا در برابر کارگرانی که اخراج شدهاند، ثروتمند به نظر نرسد. او میگوید شاید لباس گرانقیمت آنها را ناراحت کند، بیآنکه تقریبا متوجه باشد همین مسئله چه تاثیری بر روان خودش گذاشته است.
وقتی دو زوج برای تعطیلات آخر هفته به عمارت ساحلی سانگ-وو میروند، تنشهایی که تا آن لحظه زیر سطح داستان جریان داشتهاند بالاخره به نقطه جوش میرسند و شخصیتها را به رویاروییهایی با خود و دیگران میکشانند؛ رویاروییهایی که هم به شکلی غیرقابل پیشبینی رخ میدهند و هم کاملا با منطق همین داستان جور درمیآیند.
یکی از ویژگیهای فیلمسازی لی که آثارش را تا این اندازه مسحورکننده میکند، همین است: هیچوقت کاملا مطمئن نیستیم داستان قرار است به کجا برسد، اما وقتی به مقصد میرسیم، آن پایان چنان طبیعی و دقیق به نظر میرسد که انگار از ابتدا تنها پایان ممکن بوده است.
لی در فیلم عشق ممکن، که نزدیک به سه ساعت طول میکشد، با حوصله فراوان چهار شخصیت متفاوت و باورپذیر را شکل میدهد؛ آدمهایی با چنان عمق و جزئیاتی که تصمیمهایشان بیشتر از آنکه حاصل فیلمنامه به نظر برسد، از زندگی پرباری سرچشمه میگیرد که پیش از آغاز فیلم داشتهاند.
اینها آدمهایی هستند که بهخصوص هو-سوکِ خاموش و خویشتندار، به ندرت احساساتشان را به زبان میآورند. اما احساساتشان در بدنشان، رفتارشان و انتخابهایی که میکنند حضور دارد.
در همین زمینه، حضور مداوم دوربین در دستهای یه-جی نیز در سطحی فراتر از داستان، نکتهای بسیار جالب ایجاد میکند. دوربین ابزاری است که میتواند احساسات آدمهایی مثل هو-سوک را به شکلی بیرون بکشد که حتی جلسات درمانی از انجامش عاجزند؛ او در جریان یک مصاحبه از هم میپاشد، اما از جلسه گروهدرمانی بیرون میآید. در عین حال، همین دوربین میان فیلمساز و سوژه نیز فاصله ایجاد میکند.
تقریبا در نیمه فیلم، هو-سوک برای خرید کیک تولد پسرشان به یک نانوایی میرود. آنجا مرد دیگری را میبیند که شاید او را میشناسد، یا شاید فقط نسبت به او احساس حسادت میکند. آن مرد هم برای تولد کسی کیک و ده شمع میخرد. هو-سوک به دلایلی که خودش توضیح نمیدهد، مرد را تا یک رستوران دنبال میکند؛ جایی که مرد با شادی در کنار خانوادهاش تولد را جشن گرفته است.
کیم جی-یونگ، فیلمبردار، دوربینش را بیرون از رستوران نگه میدارد؛ انگار ما هم از پشت پنجره ساختمان شاهد ماجرا هستیم. هو-سوک را میبینیم که قدم میزند، مینشیند و به خانوادهای خیره میشود که نمیدانیم دقیقا چه چیزی در آنها توجهش را جلب کرده است. آیا آنها شادترند؟ ثروتمندترند؟ یا هر دو؟
در این لحظه اضطراب و هراسی فوقالعاده وجود دارد. به یاد داشته باشیم که پیشتر به ما گفتهاند هو-سوک وقتی بیرون از خانه مشروب میخورد، ممکن است جنجال به پا کند. با این حال، صحنه اصلا ساختگی یا تحمیلی به نظر نمیرسد. از اینجا به بعد، داستان وارد قلمرویی از آشفتگی احتمالی میشود و با ظرافتی ویرانگر، یک احساس انسانی کاملا قابل درک را به چیزی تبدیل میکند که ممکن است سرانجام به تراژدی منجر شود.
بخشی از تاثیرگذاری فیلم عشق ممکن به این برمیگردد که لی چانگ دونگ کارگردان فوقالعادهای در هدایت بازیگران است. هر چهار بازیگر اصلی درخشاناند، اما جون دو-یون مسیری را طی میکند که از همه قدرتمندتر است. می-اوک از آن زنهایی است که در این دوره دشوار زندگی چنان تلاش میکند در کنار همسر و پسرش بماند و از آنها حمایت کند که تقریبا به یه-جی مثل کسی که به جلیقه نجات چنگ زده، میآویزد.
در یکی از صحنهها، این دو زن سر میز شام مست میکنند و با هم میخندند. جون دو-یون به خوبی حس رهایی این لحظه را منتقل میکند؛ اینکه چیزی به این سادگی، در میان زندگیای پر از اندوه، میتواند برای مدتی کوتاه مثل مرهمی بر زخم باشد.
سول کیونگ-گو نیز نقشی را بر عهده گرفته که به راحتی میتوانست به تصویر کلیشهای مردی درهمشکسته تبدیل شود، اما او هو-سوک را به شخصیتی واقعی بدل میکند؛ شخصیتی که به همان اندازه که تاثیرگذار است، تماشایش نیز جذاب است.
چو یو-جونگ هم زنی را بازی میکند که واقعا به این فکر نمیکند موقعیت اجتماعیاش چه تاثیری بر حرفه و روابط دوستانهاش میگذارد. او شبیه بسیاری از آدمهایی است که حرف درست را میزنند و حتی کار درست را انجام میدهند، بیآنکه همه متغیرهای موجود در یک موقعیت را در نظر بگیرند.
پایان فیلم عشق ممکن
فیلم عشق ممکن به اندازه بهترین آثار ادبی غنی و متراکم است؛ فیلمی سرشار از لحظههای دقیق شخصیتپردازی که هم با آنچه پیش از خودشان آمدهاند پیوند دارند و هم مسیر اتفاقاتی را که در ادامه برای این آدمها رخ خواهد داد، شکل میدهند.
فیلم در پایان برای این شخصیتها نقطه نمیگذارد؛ بیشتر یک سهنقطه باقی میگذارد. شاید این دوره کوتاه از زندگی بعضی از آنها را برای همیشه تغییر داده باشد و شاید برخی دیگر خیلی زود آن را به فراموشی بسپارند.
اما شما آن را فراموش نخواهید کرد.


