محصول: کشور اسپانیا, کشور آمریکا
نمره: 2.5 از 4
ژانر:درام, عاشقانه
فیلم عشق زندگیت؛ نقد و بررسی فیلم «Love of Your Life»
فیلم عشق زندگیت به کارگردانی ریچل موریسون، یک درام عاشقانه درباره عشق، فقدان و تلاش برای دوباره پیدا کردن مسیر زندگی در جهانی است که زیر سایه همه گیری کووید ۱۹ تغییر کرده است. این فیلم داستان مایا، پرستار جوان اورژانس، را دنبال می کند که در طول یک دهه با عشق، ازدواج، سوگ و تلاش برای بازسازی زندگی اش روبه رو می شود. با وجود ایده ای سنگین و به روز، فیلم در نهایت نمی تواند به اندازه موضوعش تاثیرگذار باشد.
فیلم ریچل موریسون از ۲۶ سالگی مایا تا اواسط دهه سی زندگی او را دنبال می کند و داستان را در سال های مختلف پیش می برد. مایا ابتدا در اورژانس بیمارستانی در بوستون معرفی می شود؛ جایی که بعد از یک شیفت طولانی و فرساینده، به جای رفتن مستقیم به خانه، با چارلی آشنا می شود. چارلی مردی صمیمی و خوش برخورد است که مایا از او یک میز عسلی می خرد و خیلی زود به او علاقه مند می شود.
داستان فیلم عشق زندگیت
مایا از کودکی عشق والدین را تجربه نکرده و به همین دلیل چندان به عشق رمانتیک باور ندارد. او حتی معتقد است در دنیایی که تا این اندازه وضعیت نابسامانی دارد، بچه دار شدن تصمیمی غیرمسئولانه است. در مقابل، چارلی دانشجوی دکتری و فردی بسیار باهوش است که در کودکی به خانواده ای صمیمی در بوستون سپرده شده و برخلاف مایا، از همان ابتدا در محیطی سرشار از روابط خانوادگی و دوستانه رشد کرده است.
رابطه مایا و چارلی به ازدواج می رسد و در جشن تولد سی سالگی چارلی، این دو در مراسمی غافلگیرکننده با یکدیگر ازدواج می کنند. فیلم این رابطه را با صحنه هایی زیبا و احساسی روایت می کند، اما مشکل اصلی اینجاست که کمتر به جزئیات و ویژگی های منحصربه فرد این دو شخصیت می پردازد. در عوض، دیالوگ های کلی و ضربه های احساسی مستقیم، وظیفه ساختن رابطه را بر عهده می گیرند.
مایا در مراسم ازدواج به چارلی می گوید: «تو رویای برآورده شده من بودی، رویایی که حتی نمی دانستم در سر دارم.» جمله ای که به خوبی نشان می دهد فیلم می خواهد رابطه این دو را به عنوان عشقی سرنوشت ساز در زندگی مایا معرفی کند.
فیلم و تراژدی همه گیری کووید ۱۹
نقطه عطف داستان زمانی فرا می رسد که همه گیری آغاز می شود. مایا که پرستار اورژانس است، در خط مقدم مبارزه با بیماری قرار می گیرد. اورژانس بیمارستان خیلی زود از تخت های بیمار پر می شود و مایا هر روز با بیمارانی روبه رو می شود که با وجود دریافت مراقبت و همدلی فراوان، در همان شیفت جان خود را از دست می دهند.
این بخش از فیلم عشق زندگیت از نظر ریتم و تنش، یکی از پویاترین قسمت های آن است. فیلم اضطراب حاکم بر بیمارستان را به تصویر می کشد و بعد با بازگشت مایا به خانه و انجام مراحل ضدعفونی، اجازه می دهد این تنش برای لحظاتی فروکش کند.
اما فاجعه زمانی به زندگی شخصی مایا وارد می شود که چارلی بیمار می شود. مایا از او می خواهد برای در امان ماندن به خانه مادرش برود، اما چارلی حاضر نیست او را تنها بگذارد. وقتی حال چارلی وخیم می شود، مایا نمی تواند وارد بیمارستان شود و ناچار است از طریق فیس تایم با او خداحافظی کند.
مرگ چارلی یکی از تلخ ترین بخش های داستان است. مایا بعد از این اتفاق خودش را مقصر می داند و احساس گناه او زمانی شدت می گیرد که روث، مادر چارلی، مستقیما او را مسئول مرگ پسرش می داند.
مایا پس از مرگ چارلی
نیمه دوم فیلم عشق زندگیت از بوستون فاصله می گیرد و مایا را به پرتغال می برد؛ جایی که قرار بود همراه چارلی به آن سفر کند. او در این مرحله از زندگی اش به وضوح افسرده است. لباس های سیاه و خط چشم تیره، نوشیدن بیش از حد و رابطه های گذرا با مردان مختلف، نشانه هایی هستند که فیلم برای نشان دادن وضعیت روحی او به کار می گیرد.
در پرتغال، مایا با فلیکس آشنا می شود؛ مردی جذاب با بازی آرون پیر که خودش نیز زخمی عاطفی دارد و برادرش را بر اثر خودکشی از دست داده است. رابطه این دو خیلی سریع شکل می گیرد و مایا احساس می کند وارد «زندگی یک نفر دیگر» شده است.
رابطه آنها حتی مایا را به لندن می برد؛ جایی که با دختر جوان و همسر سابق فلیکس آشنا می شود و برای نخستین بار با خانواده ای دیگر روبه رو می شود که شاید بتواند در صورت تعهد به این رابطه، بخشی از آن باشد.
بازی مارگارت کوالی در فیلم
مارگارت کوالی در نقش مایا تلاش می کند زنی را به تصویر بکشد که زیر فشار فقدان و احساس گناه کاملا از درون فرو ریخته است، اما فیلم در انتقال این آشفتگی درونی چندان موفق نیست. چهره کوالی در بسیاری از لحظات نمی تواند شدت احساسات شخصیت را منتقل کند و فیلم بیش از اندازه به حالت های جدی چهره و نگاه های او متکی می شود.
گابریل باسو نیز به اندازه ای که لازم است در نقش چارلی ماندگار نیست. در نتیجه، بعد از کنار رفتن او از داستان، به خصوص با ورود فلیکس، خیلی راحت فراموش می کنیم که چه چیزی قرار بود چارلی را به عشق بزرگ زندگی مایا تبدیل کند. موریسون حتی برای تاکید دوباره بر شیمی میان مایا و چارلی، به نخستین قرار آنها فلش بک می زند؛ گویی فیلم نگران است که تماشاگر این رابطه را آن طور که باید به یاد نیاورد.
پایان فیلم عشق زندگیت
وقتی مایا درمانش را آغاز می کند و به آمریکا برمی گردد، مسیر داستان کاملا قابل پیش بینی می شود. او باید با روث روبه رو شود و با گذشته ای که هنوز رهایش نکرده، مواجه شود.
مشکل اصلی در این بخش، دیالوگ های فیلم است. جمله هایی که جولیا کاکس برای کاترین کینر نوشته، مجموعه ای از حرف های کلیشه ای درباره زندگی، مرگ، عشق و سوگ هستند. این دیالوگ ها آن قدر شیرین و مستقیم نوشته شده اند که حتی بازیگری باتجربه مثل کینر نیز نمی تواند با لحن خود عمق چندانی به آنها اضافه کند.
در این نقطه، فیلم یادآور «حفره خرگوش» ساخته جان کامرون میچل می شود؛ فیلمی که در آن دایان ویست در نقشی نامزد اسکار، درباره سنگینی سوگ، ماندگاری آن و تاثیری که بر رشد انسان می گذارد، با شخصیت نیکول کیدمن صحبت می کند. آن صحنه، به دلیل عمق و شاعرانگی اش، سال ها در ذهن نویسنده این نقد باقی مانده است و حتی بعد از مرگ پدرش به آن رجوع کرده است.
در مقایسه با چنین صحنه ای، مشکل فیلم عشق زندگیت بیشتر به چشم می آید: فیلم درباره عشق و سوگ حرف های بزرگی می زند، اما کمتر موفق می شود آنها را به تجربه ای عمیق و ماندگار تبدیل کند.
در نهایت، نویسنده نقد معتقد است که «عشق زندگی تو» برخلاف نامش، فیلمی نیست که به این راحتی در ذهن بماند؛ فیلمی که بعد از تمام شدنش، بعید است دوباره به آن فکر کنید.


