اطلاعات تکمیلی فیلم شب 1961
فیلم شب (به ایتالیایی: La Notte) فیلم ایتالیایی به گونهٔ درام به کارگردانی میکل آنجلو آنتونیونی و بازی مارچلو ماسترویانی، ژن مورو و مونیکا ویتی است.
فیلم شب که در میلان کشور ایتالیا فیلمبرداری شده در مورد روزی در زندگی زوجی ناکام و رابطهٔ روبه زوالشان است.
فیلم شب در یازدهمین جشنواره بینالمللی فیلم برلین برندهٔ جایزهٔ خرس طلایی و نیز برندهٔ جایزهٔ دیوید دی دوناتلو برای بهترین کارگردان شد.
فیلم شب فیلم میانی در سهگانهای از آنتونیونی است که با ماجرا شروع و با کسوف تمام میشود.
نقد فیلم شب 1961
فیلم شب درباره به بنبست رسیدن انسانهائی فرهیخته در دوره اوج معجزه اقتصادی ایتالیاست.
پس زمینه روایت نیز زیبائی “سرد” معماری مدرن میلان صنعتی است که پرسه مورو (در نقشی که از آن متنفر بود) در خیابانهایش به یادماندنیترین صحنه فیلم را رقم میزند.
زوجی که روزگاری دلباخته هم بودهاند، دیگر قادر به دوستداشتن هم نیستند.
همپائی و همراهی و همفهمی یک زوج در جوامع معاصر همانقدر سخت است که بالا بردن یک پیانو از پلههائی تمامنشدنی (توسط لورل و هاردی در فیلم جعبه موسیقی، ۱۹۳۲).
به لحاظ مولفه های سبکی ، شب تشدیدی بر المان های زیباشناختی و تمایلات فرمالیستی آنتونیونی در ماجرا است.
همان برداشت های بلند و حرکات مطول و غامض دوربین برای نمایش ترکیب بندی های معنادار و بی پیرایه و دنبال نمودن شخصیت ها و چشم اندازهای سمبلیکِ روانی _ ذهنی در ماجرا، در شب به مقدار زیادی تشدید و تقویت می شوند.
با این تفاوت که ساندرو در ماجرا به عنوان مردی ظاهراً انتلکت و پولدار و بی تفاوت که اسیر میله های زندان امیال شهوانی و غریزی خودش است، اینجا جای خودش را به جیووانی با پیش زمینه ای متفاوت می دهد.
مناظر سنگلاخی و صخره های داغ جزیره ی سیسیل در ماجرا جایش را به آپارتمان ها و آسمان خراش های بتونی بی روح داده است.
شروع فیلم شب، تجسسی کلی است در ماهیت جیووانی و تعریفی اختصاری از وضعیت روحی بغرنج او و لیدیا.
زوجی که رابطه ی شان علیرغم اینکه ده سال علی الظاهر به خوبی با یکدیگر زندگی کرده اند، دفعتاً دچار تغییر و اضمحلال می شود و توانایی ارتباط و تماس درست با یکدیگر را در جهان مخمور و بی قاعده مدرن از دست داده اند.
این همان تئوری “فقدان ارتباط با آدم ها” سورن کی یرگگور در جهان مدرن است که هر انسانی در درون خود محصور شده است.
جهانی که در آن هر انسانی گویی در مرداب انزوا زندانی شده و راهی به جهان بیرون نمی یابد و همانطور که گفته شد این اعتکاف و از خود بیگانگی امری است قائم به ذات پرسوناژها.
از همان ابتدا که در یک نمای لانگ شات جیووانی و لیدیا از ماشین پیاده می شوند، با اکت های منبسط و گرفته شان و چهره ی تهی از احساسشان وضعیت روانی آنها تا حدودی برای مخاطب آشناپنداری می شود.
جیووانی و لیدیا همچون دو ربات بی روح، داخل راهرو های بیمارستان به سمت اتاق تومازو_ دوست قدیمی شان حرکت می کنند که فضای آن به اشمئزازی از مرگ آغشته است و آنتونیونی در اینجا است که در این مدخل مثالی کانسپت شخصیتی جیووانی را به عنوان ناظری منفعل و خشک در برابر مرگ تدریجی دوست قدیمی اش معرفی می کند که گویی مرگ هم در این زیستنِ عاری شده از غایت قدسی و اخلاق، برای او اباهت و وزنه و سنگینی خودش را از دست داده و امری عادی و مکرر شده. او همچون یک مجسمه بی روح شاهد مرگ دوستش است و هیچ کاری نمی کند.

