محصول: کشور آمریکا
نمره: 2.5 از 4
«فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما» از همان نخستین تصاویرش نشان میدهد قرار است با چه نوع فیلمی روبهرو باشیم. جین شوئنبرون قبل از اینکه وارد بحثهایی درباره جنسیت، میل، سینمای اسلشر، حافظه سینمایی یا مناسبات هالیوود شود، ابتدا جهانی تصویری میسازد که همه این موضوعات بتوانند درون آن جای بگیرند. تصاویر کلاژشده، دانههای فیلم، تغییر عمدی کیفیت تصویر و تاریخچهای ساختگی برای مجموعه «کمپ میازما» باعث میشوند خیلی زود بپذیریم که این فیلم متعلق به فرنچایزی قدیمی و ویدیویی است؛ چیزی که انگار از گذشته بیرون آمده تا خودش را به زمان حال تحمیل کند.
همین رویکرد، یکی از اساسیترین تفاوتهای این فیلم با «من مجذوب نور تلویزیون شدم» است. در فیلم قبلی، شوئنبرون گاهی تلاش میکرد محتوا را در فرمی عمدا ناپایدار جا بدهد، اما اینجا مسیر برعکس است: ابتدا جهان و قواعد بصری آن ساخته میشوند و بعد ایدهها و شخصیتها اجازه پیدا میکنند در این چارچوب حرکت کنند. نتیجه، فیلمی است که حتی در پیچیدهترین بازیهای فرمیاش نیز کمتر احساس سردرگمی میکند.
کریس در برابر بیلی؛ وقتی تجربه از نظریه جلو میزند
کریس در آغاز دقیقا همان چیزی است که احتمالا انتظار داریم. او با مجموعهای از مفاهیم و تعاریف درباره جنسیت، زنستیزی، تاریخ اسلشر و شیوه نمایش بدن وارد داستان میشود. گاهی اطمینان او در بیان این مفاهیم آنقدر زیاد است که به جای یک شخصیت مستقل، شبیه سخنگوی مستقیم فیلمساز به نظر میرسد.
در همین بخش، فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما برای لحظاتی به یکی از مشکلات رایج برخی آثار هویتی معاصر نزدیک میشود: ابتدا نتیجه مشخص میشود و سپس تاریخ سینما به عنوان مجموعهای از شواهد برای اثبات همان نتیجه مورد استفاده قرار میگیرد. اما شوئنبرون اجازه نمیدهد فیلم برای مدت زیادی در این وضعیت بماند. او خیلی زود شخصیت دیگری را وارد میکند که عملا در برابر تمام این نظریهپردازیها قرار میگیرد: بیلی.
تجربه بیلی را نمیتوان به سادگی در مجموعهای از تعاریف آماده خلاصه کرد. بدن، خاطرات، تجربه زیسته و رابطه او با میل، پیچیدهتر از آن چیزی هستند که زبان نظری کریس میتواند توضیح دهد. بیلی به همین دلیل قلب فیلم است؛ زنی که هم از دل تاریخ سینمای اسلشر بیرون آمده و هم از آن عبور کرده است.
بدن او زمانی در یک فیلم قدیمی به نمایش گذاشته شده، اما این تصویر برایش صرفا نشانه قربانیشدن یا مصرفشدن نیست. بخشی از شناخت او از خودش و حتی حافظه جنسیاش نیز در همان تجربه شکل گرفته است. اینجاست که فیلم به یکی از مهمترین ایدههایش دست پیدا میکند: کریس میخواهد گذشته را با واژگان امروز توضیح دهد، در حالی که بیلی یادآوری میکند تجربه بدن همیشه قابل تقلیل به زبان نظری نیست.
بنابراین، مسئله اصلی دیگر این نیست که اسلشر را باید از منظر «درست» یا «غلط» چگونه خواند. تقابل مهمتر، میان دو شیوه مواجهه با میل شکل میگیرد: یک نفر ابتدا میخواهد میل را تعریف کند و بعد آن را تجربه کند، و دیگری ابتدا آن را زندگی کرده و تازه پس از آن به دنبال زبانی برای توضیحش رفته است.
رابطهای که نظریه را کنار میزند
رابطه کریس و بیلی نیز دقیقا از همین تضاد نیرو میگیرد. کریس در ابتدای ورودش به خانه بیلی، با انبوهی از مفاهیم هویتی و تعاریف از پیش آماده همراه است. اما هرچه داستان جلوتر میرود، مشخص میشود پشت این زبان مطمئن، سردرگمی زیادی درباره بدن، میل و تجربه واقعی لذت وجود دارد.
بیلی نقطه مقابل اوست. نوعی اعتماد جسمانی و جنسی در رفتار او وجود دارد که برای اثبات خودش به توضیح مداوم نیاز ندارد. بنابراین نزدیکشدن این دو نفر به یکدیگر را نمیتوان صرفا نوعی پیروزی یک دیدگاه ایدئولوژیک بر دیدگاه دیگر دانست. چیزی که اتفاق میافتد، بیشتر فروپاشی زبان در برابر تجربه است.
وقتی کریس در نهایت در آغوش بیلی آرام میگیرد، این آرامش دیگر درون تعاریف و نظریههای او اتفاق نمیافتد. بدن و تجربه جای نظریه را میگیرند. شوئنبرون در همین نقطه به یکی از جذابترین ایدههای فیلم میرسد: گاهی چیزی که نمیتوان با زبان تعریفش کرد، از تمام تعریفها واقعیتر است.
«فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما» به عنوان یک متافیلم
شوئنبرون برای روایت این رابطه، ساختار یک متافیلم را انتخاب میکند. کریس و بیلی در مقاطع مختلف خودشان به تماشاگران «کمپ میازما» تبدیل میشوند و فیلم نیز ما را همراه آنها میان چند سطح متفاوت جابهجا میکند: از فیلم اصلی به خاطره آن، از خاطره به بازسازی و سپس از بازسازی دوباره به زمان حال.
این رفتوآمدها برخلاف «من مجذوب نور تلویزیون شدم» حس آشفتگی ایجاد نمیکنند، چون فیلم از همان ابتدا قرارداد بصری خودش را مشخص کرده است. رنگهای اغراقشده، تغییر پالت، تفاوت بافت تصویر و حتی نحوه حرکت دوربین، متناسب با دورهای که هر تصویر به آن تعلق دارد تغییر میکنند. بنابراین مخاطب بدون نیاز به توضیح اضافی میفهمد در کدام لایه روایی قرار دارد.
حتی زمانی که فیلم تصمیم میگیرد مرز میان این لایهها را از بین ببرد، مخاطب همچنان میتواند این فروپاشی را دنبال کند؛ چون قواعد آن پیشتر تعریف شدهاند. فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما ابتدا زبان بصری خودش را به ما آموزش میدهد و بعد شروع به شکستن همان زبان میکند.
«مرگ کوچک»؛ قاتل، مؤلف یا خدای این جهان؟
«فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما» در این مرحله دیگر صرفا یک فیلم جعلی درون فیلم نیست. این مجموعه به تدریج به جهانی تقدیرگرایانه تبدیل میشود که در آن رابطه میان سکس و مرگ نقش محوری دارد. قاتل فیلم، «مرگ کوچک»، فقط آدمها را نمیکشد؛ او شرایطی میسازد که میل باید در نهایت به نقطه پایان خودش برسد.
ورود شخصیتها، ظاهرشدن اشیا و خوراکیهایی که از منطق واقعگرایانه پیروی نمیکنند و حتی حذف ناگهانی آدمها از صحنه، همگی یادآور قدرت نویسنده یا کارگردان بر جهان داستان هستند. انگار یک نیروی بیرونی دائما در حال چیدن مهرههای این جهان است.
فیلم حتی در بعضی لحظات ما را به جایگاه چشم قاتل میبرد؛ گویی همه اتفاقات از پشت مانیتوری دیده میشوند که او کنترلش میکند. این بازی با مفهوم «مؤلف» یکی از هوشمندانهترین تصمیمهای فرمی فیلم است. «مرگ کوچک» هم شخصیت درون داستان است و هم تصویری از نیرویی که خود جهان داستان را کنترل میکند.
اما همین شخصیت، در عین حال بزرگترین ضعف فیلم نیز محسوب میشود.
جایی که «مرگ کوچک» به مشکل تبدیل میشود
تا زمانی که «مرگ کوچک» در قالب یک نیروی ژانری، یک مؤلف درون فیلم یا چیزی شبیه خدای کوچک جهان خشونت و میل باقی میماند، حضورش جذاب است. مشکل از جایی شروع میشود که فیلم میخواهد از او برای توضیح جهانبینی هویتی خود استفاده کند.
در این لحظات، «مرگ کوچک» دیگر از رابطه کریس و بیلی یا حتی قواعدی که «کمپ میازما» برای خودش ساخته، بیرون نمیآید. او به نماینده ذهن فیلمساز تبدیل میشود؛ نیرویی که قرار است درباره جنسیت، میل و حتی نظم کلی جهان، یک دیدگاه مشخص را به عنوان حقیقت توضیح دهد.
این تغییر، بخشی از قدرت فیلم را از بین میبرد. رابطه کریس و بیلی زمانی متقاعدکننده بود که تجربه و بدن جای شعار را گرفته بودند، اما «مرگ کوچک» دوباره همان تجربه را به گزاره تبدیل میکند. فیلم در لحظهای که توانسته بود از دام شعار فاصله بگیرد، دوباره وسوسه میشود که همان شعار را به قانون حاکم بر جهانش تبدیل کند.
فیلم در مواجهه با صنعت سرگرمی اما رویکرد بسیار سنجیدهتری دارد. صحنههای مربوط به گفتوگوی کریس با استودیو و واکنش سرمایهگذاران به زبان جنبشهای اجتماعی نشان میدهند که شوئنبرون به خوبی متوجه سازوکار هالیوود است؛ صنعتی که میتواند حتی زبان اعتراض را نیز به محصول قابل فروش تبدیل کند.
میتو، سیاستهای هویتی، ووکیسم و جریانهای اجتماعی مشابه، وقتی قابلیت تبدیلشدن به ارزش تبلیغاتی و تجاری پیدا کنند، میتوانند خیلی سریع وارد چرخه تولید و بازاریابی هالیوود شوند. نکته مهم این است که فیلم در اینجا زنان، قربانیان یا حتی اصل اعتراض را هدف قرار نمیدهد. تمرکز آن روی صنعتی است که یاد گرفته چگونه در کنار هر جریان اجتماعی تازه قرار بگیرد و از آن سرمایه فرهنگی و اقتصادی استخراج کند.
این بخش از فیلم شاید از پختهترین لحظات آن باشد، زیرا شوئنبرون به جای اینکه درباره افراد حکم صادر کند، سازوکار منفعت را به نمایش میگذارد.
همین تفاوت رویکرد است که شوئنبرون را به فیلمسازی هم جذاب و هم گاهی آزاردهنده تبدیل میکند. زمانی که او صنعت، بدن، تصویر و سرمایه را در کنار یکدیگر قرار میدهد، پیچیدگی را میبیند و به آن اجازه میدهد باقی بماند. اما وقتی نوبت به جهانبینی هویتی شخصی خودش میرسد، گاهی همین پیچیدگی کنار گذاشته میشود و یک تجربه محدود به الگویی کلی برای توضیح میل و جنسیت انسان تبدیل میشود.
مسئله، حضور شخصیتهای کوییر یا غیر دودویی نیست. همچنین مشکل، پرداختن به تجربههای مربوط به این هویتها نیست. مسئله از جایی شکل میگیرد که فیلم از روایت یک تجربه مشخص فراتر میرود و تلاش میکند همان تجربه را به ابزاری برای توضیح کلیت میل و جنسیت انسان تبدیل کند. «مرگ کوچک» بیش از هر شخصیت دیگری گرفتار همین زیادهروی میشود.
پایانی که دوباره به رابطه بازمیگردد
خوشبختانه فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما در پایان دوباره از این مسیر فاصله میگیرد. در نهایت آنچه اهمیت دارد «مرگ کوچک» و جهانبینی او نیست؛ کریس و بیلیاند.
آرامگرفتن کریس در آغوش بیلی، پس از تمام خشونتها، تصاویر، گفتوگوها و بازیهای هویتی فیلم، به این دلیل اثرگذار است که رابطه میان این دو از قبل شکل گرفته است. بیلی برای کریس یک پاسخ نظری نیست؛ او امکان تجربهکردن است. کریس نیز برای لحظهای در کنار او از آن نیاز دائمی به تعریف و توضیح خودش فاصله میگیرد.
در واقع، پایان فیلم سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما نشان میدهد که بهترین لحظات «سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما» همان لحظاتی هستند که برای معنا دادن به خودشان به توضیح اضافی احتیاج ندارند.
«سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میازما» زمانی به بهترین شکل خودش میرسد که به بدن، تصویر، حافظه ژانری و رابطه میان شخصیتها اعتماد میکند. هر جا فیلم به این عناصر اجازه میدهد خودشان حرف بزنند، فرم آن جان میگیرد؛ و هر زمان که شوئنبرون دوباره به بیان مستقیم جهانبینی خودش پناه میبرد، بخشی از این قدرت از دست میرود.
با این حال، تفاوت مهم فیلم با «من مجذوب نور تلویزیون شدم» این است که این بار شوئنبرون ابتدا ظرف را ساخته و سپس محتوا را درون آن قرار داده است. به همین دلیل، حتی وقتی با بخشی از گزارههای فیلم موافق نیستیم، همچنان میتوانیم وارد جهان بصری آن شویم و درون آن حرکت کنیم.
شاید تناقض مرکزی فیلم نیز همین باشد: اثری که در بهترین لحظاتش درباره رهایی بدن از قید تعریفهاست، اما فیلمسازش هنوز گاهی نمیتواند میل خودش به تعریفکردن جهان را مهار کند.

