سهگانه «فیلم آخرین وسوسه بکی» از همان ابتدا بر ایدهای عجیب و تا حدی خندهدار بنا شده است: داستان دختری نوجوان و سرخورده که به جان نئونازیها میافتد و یکی پس از دیگری آنها را از دم تیغ میگذراند. لولو ویلسون در هر سه قسمت نقش بکی هوپر را بازی میکند و فیلمهای مجموعه هم، با تغییراتی جزئی، مدام همان داستان و موقعیتهای آشنای قبلی را تکرار میکنند.
نقد فیلم آخرین وسوسه بکی
با این حساب، انتظار میرود سازندگان تا قسمت سوم، «فیلم آخرین وسوسه بکی»، بالاخره راه استفاده درست از این ایده را پیدا کرده باشند. ترکیب یک دختر جوان سرکش و بیپروا با شوخیهای نیشدار و خشونتی بیمحابا، ظرفیت آن را دارد که هم تماشاگر را سرگرم کند و هم از تماشای مجازات فاشیستها نوعی لذت و رضایت زودگذر به او بدهد. اما با وجود اینکه شوخیها و صحنههای اکشن این قسمت از دو فیلم قبلی بهتر از کار درآمدهاند، هنوز چیز زیادی برای تحسین کردن در آن پیدا نمیشود. چند صحنه خونین و تماشایی و بازی خوب جیمز اوربانیاک در یکی از نقشهای مکمل، از معدود امتیازهای فیلماند.
در باقی ماجرا، نازیها به رهبری آدولف هیتلر باز هم به شکلهای مختلف کشته و تکهتکه میشوند، اما این خشونت، درست مثل دو قسمت قبلی، چندان حسبرانگیز نیست. نیل پاتریک هریس هم این بار نقش یک نازی را بازی میکند؛ انتخابی که در نگاه اول بامزه به نظر میرسد، اما فیلم حتی از همین فرصت جذاب هم استفاده چندانی نمیکند.
بکی حالا نوزده سال دارد، اما چه چیزی او را به این مسیر کشانده و چرا خودش را مسئول کشتن نازیها میداند؟ فیلم آخرین وسوسه بکی با یک فلاشبک کوتاه به این پرسش جواب میدهد؛ صحنهای که تکهتکه شده و در سه مقطع مهم داستان به نمایش درمیآید. در همین مرور کوتاه میفهمیم که رفتار بکی از زخمی قدیمی و درماننشده میآید: در فیلم اول، محصول سال ۲۰۲۲، گروهی از نئونازیها به خانه خانوادگی آنها در کنار دریاچه حمله کردند.
بااینحال، فیلم آخرین وسوسه بکی چندان پیگیر گذشته و زخمهای روانی بکی نیست. ترجیح میدهد ماجرا را از جایی ادامه دهد که او، حالا بهعنوان مأموری مهارنشدنی برای سازمان سیا کار میکند و بار دیگر تصمیم گرفته نازیها را به خاک و خون بکشد؛ این بار در لهستان.
در مقر قدیمی گرگ، همان پناهگاه زیرزمینی معروف هیتلر، خبرهایی است و ظاهرا فقط بکی میتواند جلوی فاجعه را بگیرد. این مکان تاریخی حالا به مهمانخانهای دنج با حالوهوای هیتلری تبدیل شده که خانواده رویس ادارهاش میکنند؛ خانوادهای آلمانی که اعضایش با ظاهری آراسته و رفتاری بهشدت متظاهرانه، انگار از دل یک کمدی خانوادگی بیرون آمدهاند. هلگا (کاترین واکر)، مادر خانواده، و ویلهلم (شان هریس)، پدرسالار آنها، این تشکیلات عجیب را میگردانند. البته ایدهای که روی کاغذ خندهدار به نظر میرسد، روی پرده چندان خندهای به لب نمیآورد.
بعد از آنکه مافوقهای بکی در سیا بهخاطر رفتارهای خودسرانه و دردسرسازش، که یادآور هری کثیف است، او را توبیخ میکنند، مأموریتی ساده به او میسپارند: خانواده رویس را زیر نظر بگیرد و هرچه میبیند گزارش کند. بکی اما مأموریت قبلیاش را هم خراب کرده و این اتفاق تازهای نیست. یکی از معدود لحظات واقعا بامزه فیلم، مونتاژی کوتاه از خرابکاریهای قبلی اوست. در این مرور سریع، میبینیم که بکی در مأموریتهای مختلف بارها سراغ نقشه اضطراری و انفجاریاش، موسوم به «نقشه ج»، رفته است؛ نقشهای که معمولا همان لحظه و بدون هیچ برنامهریزی قبلی سرهم میکند و حاصلش چیزی جز چند جسد دیگر از نازیها نیست.
بااینهمه، بکی انگیزه شخصی خودش را هم برای سراغ گرفتن از خانواده رویس دارد. نئونازیهایی که در قسمت اول پدرش را کشتند، دنبال کلیدی بودند که روی آن مختصات جغرافیایی خاصی حک شده بود؛ مختصاتی که، درست حدس زدهاید، به مقر گرگ میرسد. بکی حالا میخواهد کار خانواده رویس و همدستانشان را یکسره کند؛ گروهی که دکتر فریدریش متزگر (اوربانیاک)، دانشمندی تندخو و بدقلق، رهبریشان میکند.
اوربانیاک تنها بازیگر خوشانتخاب فیلم نیست، اما تنها کسی است که از دل نقش کممایهاش چیزی فراتر بیرون میکشد و به شخصیتش جان میدهد. هریس هم چندان فرصتی برای درخشش پیدا نمیکند و فقط در اواخر فیلم، هنگام اجرای خطابهای طولانی با حالوهوای فیلمهای تارانتینو، کمی مجال خودنمایی مییابد. بکی در جواب حرفهای او میگوید: «تا حالا کسی بهت نگفته زیادی حرف میزنی؟» قرار است ویلهلم آدمی پرحرف و اعصابخردکن باشد، اما این ویژگی بهتنهایی توجیه نمیکند که چرا سخنرانیاش اینقدر کسلکننده است؛ بهخصوص وقتی جواب بکی هم چندان بامزه از آب درنمیآید.
لولو ویلسون در این سالها بهخوبی در نقش بکی جا افتاده، اما هرچه بیشتر با این شخصیت آشنا میشویم، ادا و اطوار از پیش تعیینشدهاش بیشتر به چشم میآید. مثلا ببینید چطور موقع گزارش دادن و آماده کردن انبوهی از سلاحها، با صدای بلند از قمقمه بزرگش جرعهجرعه مینوشد؛ گویی جیمز باندی است که بهجای مارتینی، به قمقمه علاقه دارد.
یا به تلاشهای فیلم برای تحریک تماشاگر به خشونت و خونخواهی توجه کنید؛ از جمله وقتی بکی از هلگا و پسرش اتو (نوآ لگات)، که مثل مادرش در قتل و جنایت دستی دارد، میپرسد آیا هنوز در آلمان سازمان جوانان هیتلری وجود دارد. حتی برای نشان دادن سرسختی بکی هم فیلم به چند جمله کلیشهای و سرهمبندیشده بسنده میکند: «همین که گفتی نازی، منو قانع کردی» یا «مأموریت فهمیدن اینکه این عوضیها چه غلطی میکنند، شروع شد!» چنین دیالوگهایی قرار است به شخصیت بکی جذابیت و جسارت بدهند، اما بیشتر از هر چیز از کمبود خلاقیت در پرداخت او خبر میدهند.
شاید اگر صحنههای مبارزه بهتر طراحی شده بودند یا کارگردانی اکشن جانودل بیشتری داشت، فیلم میتوانست هیجان لازم را به تماشاگر منتقل کند. برای مثال، مبارزه شمشیری بکی با لوییزا (آویف هیوز)، دختر دیگر هلگا و ویلهلم، فرصتی برای خلق یک صحنه اکشن جذاب است؛ فرصتی که فیلم چندان از آن استفاده نمیکند. هرچند ضربه نهایی بکی، بعد از آنکه لوییزا از واژهای با حرف «ک» استفاده میکند، آنقدر اغراقآمیز است که بیشتر به یک شوخی میماند.
فیلم آخرین وسوسه بکی از نظر شوخی و طنز هم میتوانست جسورتر و خلاقانهتر عمل کند. موقعیت اصلی داستان بهخودیخود عجیب و خندهدار است: دختر جوانی که یک گروه نازی را با لهجههای غلیظ و اغراقشده به قتل میرساند.
اما فیلم بهندرت از ظرفیت کمدی چنین موقعیتی استفاده میکند. وقتی مدام به ما یادآوری میشود که خانواده رویس بکی را فقط یک دختر میدانند و به همین دلیل او را چندان باهوش نمیشمارند، انتظار داریم دستکم تماشای فریب دادن و شکست دادن آنها به اندازه کشتنشان سرگرمکننده باشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. «فیلم آخرین وسوسه بکی» از دو قسمت قبلی سرگرمکنندهتر است، ولی این برتری، متأسفانه، چندان معنای خاصی ندارد.

