نام انگلیسی: فیلم Love and Monsters
نام فارسی: فیلم عشق و هیولاها
محصول: ۲۰۲۰
امتیاز: ۲.۵ از ۴ – 〇◐⬤⬤اختصاصی بامدادی ها
نقد فیلم عشق و هیولاها
مایکل متیوز در سال ۲۰۱۷ فیلم کوتاه هفتدقیقهای «آخرالزمان، همین حالا» را ساخت؛ اثری که با وجود زمان بسیار کوتاهش توانست توجه زیادی را به خود جلب کند. متیوز اما ایدهی آن فیلم را رها نکرد و چند سال بعد تصمیم گرفت همان جهان را در قالب یک فیلم بلند گسترش دهد.
در «فیلم عشق و هیولاها» زمین در آستانهی نابودی قرار گرفته است. شهابسنگی عظیم در مسیر برخورد با سیاره قرار دارد و انسانها برای جلوگیری از این اتفاق، فارغ از مرزها و اختلافات، موشکهای خود را به سمت آن شلیک میکنند. شهابسنگ منفجر میشود، اما نتیجه برخلاف انتظار است. انفجار نهتنها زمین را نجات نمیدهد، بلکه باعث جهش موجودات زنده میشود و حیوانات به هیولاهایی عظیم و خطرناک تبدیل میشوند که حالا انسانها را شکار میکنند.
تنها یک سال کافی است تا جمعیت انسانها به حدود پنج درصد برسد. بازماندگان دیگر توان زندگی در سطح زمین را ندارند و برای زنده ماندن به غارها، شکافهای صخرهای و پناهگاههای زیرزمینی پناه بردهاند. در یکی از همین پناهگاهها با «جوئل» روبهرو میشویم؛ جوانی ۲۴ ساله که همراه گروهی از بازماندگان زندگی میکند. این گروهها در «فیلم کلونی» نامیده میشوند. جوئل در شرایطی اتفاقی از طریق امواج رادیویی موفق میشود نشانی از دوستدختر سابقش، اِمی، پیدا کند. حالا باید مسیری یکهفتهای را از میان جهانی پر از هیولا طی کند تا دوباره به او برسد.
«فیلم عشق و هیولاها» زمانی جذاب میشود که به جهان آخرالزمانی خودش اجازه میدهد دیده شود. متیوز برخلاف بسیاری از فیلمهایی که در چنین فضایی ساخته میشوند، ترسی از بیرونبردن دوربین به سطح زمین ندارد. در بسیاری از آثار پادآرمانشهری، ویرانی جهان بیشتر در پسزمینه باقی میماند و فیلمساز ترجیح میدهد بخش عمدهای از روایت را در فضاهای بسته پیش ببرد؛ شاید به دلیل محدودیتهای تولید، شاید هم به دلیل دشواری ساختن جهانی باورپذیر در ابعاد وسیع. اما متیوز مسیر دیگری را انتخاب کرده است.
او بخش قابلتوجهی از فیلم عشق و هیولاها را در فضای باز میگذراند و موجودات جهشیافته را با اعتمادبهنفس وارد قاب میکند. جلوههای ویژه نیز در این بخش عملکرد قابل قبولی دارند و کمک میکنند هیولاها صرفاً موجوداتی دیجیتالی و بیوزن به نظر نرسند. جهان فیلم در نتیجه، دستکم در سطح بصری، توانایی آن را دارد که مخاطب را با خودش همراه کند. زمین دیگر همان زمینی نیست که میشناسیم و هر گوشهی آن میتواند تهدیدی تازه در خود داشته باشد.
با این حال، مسئله اینجاست که «فیلم عشق و هیولاها» در نهایت قصد ندارد فیلمی دربارهی آخرالزمان باشد. تمام این جهان ویرانشده، هیولاهای عجیب و سفر خطرناک جوئل در خدمت یک هدف سادهتر قرار گرفتهاند: رساندن او به اِمی. فیلم عشق و هیولاها بیش از آنکه بخواهد دربارهی بقای انسان، فروپاشی تمدن یا معنای زندگی در جهانی پس از نابودی صحبت کند، از این عناصر بهعنوان موانعی برای شکلگیری یک رابطهی عاشقانه استفاده میکند.
در این میان شخصیتهای فرعی نیز نقش مهمی در جذابیت فیلم دارند. هرکدام برای مدتی وارد داستان میشوند و چیزی به مسیر جوئل اضافه میکنند؛ گاهی یک رابطهی تازه، گاهی یک موقعیت طنز و گاهی راهی برای عبور از یکی از خطرهای جهان بیرونی. همین شخصیتها باعث میشوند فیلم در بخشهایی از مسیر خود سرحال و سرگرمکننده باقی بماند.
اما ساختار فیلم را اگر دقیقتر نگاه کنیم، میتوان آن را به سه بخش تقسیم کرد. دو بخش نخست تقریباً همان جایی هستند که «فیلم عشق و هیولاها» بهترین عملکرد خود را دارد. جهان آخرالزمانی، موجودات جهشیافته، سفر جوئل و برخورد او با آدمهای مختلف، همگی به فیلم انرژی میدهند. در این قسمتها فیلم توانسته میان ماجراجویی، کمدی و بقا تعادل قابل قبولی ایجاد کند.
مشکل از جایی آغاز میشود که فیلم عشق و هیولاها به پردهی سوم نزدیک میشود و قرار است همهی مسیرهای داستانی به یک نقطه برسند. ناگهان فیلم به همان الگوی آشنای ملودرامهای عاشقانهی نوجوانانه سقوط میکند؛ گویی تمام آن جهان متفاوت و جذابی که پیش از این ساخته شده بود، کنار گذاشته میشود تا فیلم به یک پایان عاشقانهی کاملاً قابل پیشبینی برسد.
متیوز میتوانست برای دیدار دوبارهی جوئل و اِمی راههای مختلفی انتخاب کند، اما انتخاب او یکی از کلیشهایترین و کماثرترین راههای ممکن است. مسئله این نیست که پایان باید حتماً تلخ یا غیرمنتظره میبود؛ مسئله این است که فیلم تا آن لحظه جهانی ساخته بود که ظرفیت بسیار بیشتری از یک جمعبندی سادهی عاشقانه داشت. وقتی چنین جهانی در نهایت به یک راهحل تکراری و احساساتی تقلیل پیدا میکند، بخش زیادی از ارزشهایی که فیلم در طول مسیر به دست آورده بود، از بین میرود.
به همین دلیل، هرچقدر جلوههای ویژه، طراحی موجودات و اجرای صحنههای بیرونی قابل توجه باشند، پردهی سوم اثر بخش زیادی از دستاوردهای فنی فیلم را خنثی میکند. فیلم در دو سوم ابتدایی خودش نشان میدهد که متیوز میتواند جهان متفاوتی بسازد و مخاطب را درون آن نگه دارد، اما در پایان ترجیح میدهد به امنترین و آشناترین شکل ممکن قصه را جمع کند.
شاید سؤال مهمتر این باشد که موفقیت «فیلم عشق و هیولاها» آیا میتواند متیوز را به سمت ساخت قسمت دوم سوق دهد یا نه. فیلم به اندازهای جهان داستانی و شخصیت دارد که بتوان ادامهای برای آن تصور کرد. اما مسئله اینجاست که اگر قرار باشد همان رویکرد قسمت اول ادامه پیدا کند، خطر آن وجود دارد که ایدهی اولیه خیلی زود مصرف شود.
متیوز در فیلم عشق و هیولاها نشان میدهد که توانایی ساخت یک اثر سرگرمکننده را دارد؛ میتواند جهان آخرالزمانی را به قاب بیاورد، هیولاهای قابلقبولی خلق کند و در میان این ویرانی لحظات مفرح بسازد. اما ضعف او زمانی آشکار میشود که باید این جهان را به یک پایان دراماتیک برساند. او در بخش پایانی فیلم چنان سریع از مسیر اصلی خودش فاصله میگیرد که انگار تمام آن ماجراجویی صرفاً مقدمهای برای رسیدن به یک پایان عاشقانه بوده است.
«فیلم عشق و هیولاها» بنابراین فیلمی جذاب اما نابرابر است؛ اثری که دو سوم ابتداییاش نشان میدهد ایدهی اولیه هنوز ظرفیت زیادی برای سرگرمکردن مخاطب دارد، اما در آخرین بخش خودش گرفتار همان کلیشههایی میشود که میتوانست از آنها فاصله بگیرد. متیوز جهان جالبی ساخته، اما هنوز نمیداند چگونه باید به بهترین شکل از آن استفاده کند.
اگر روزی قسمت دوم ساخته شود، امیدوارم فیلمساز بهجای تکرار رابطهی جوئل و اِمی، از همان دنیایی که ساخته استفادهی بیشتری کند. چون «فیلم عشق و هیولاها» زمانی بهترین است که دربارهی هیولاها، سفر و بقای انسان حرف میزند؛ نه زمانی که تمام این جهان عظیم را کنار میگذارد تا فقط یک داستان عاشقانه را به پایان برساند.

