نام انگلیسی: A Normal Family
نام فارسی: فیلم یک خانوادهی معمولی
محصول: ۲۰۲۴ – کرهی جنوبی
ژانر: درام
ردهی سنی: ۱۵+
امتیاز: ۳.۵ از ۴
مصطفی ملکی
«هور جین هو» کار خود را در سینمای کرهی جنوبی با دستیاری کارگردانی آثاری چون «یک جرقهی واحد» آغاز کرد و در نیمهی دوم دههی ۱۹۹۰ تبدیل به فیلمسازی شد که در دنیای عاشقانههایی چون «کریسمس در آگوست» به سر میبرد و این مسیر را تا سال ۲۰۱۶ و ورود به دنیای آثار تاریخیای چون «آخرین شاهدخت» ادامه داد. حال پس از ۵ سال او با اثری جدید در دنیای روایی جدید به سینما بازگشته است.
داستان فیلم یک خانوادهی معمولی آقای هور با افتتاحیهای آغاز میشود که قرار نیست بخشی از زندگی یکی از کاراکترها باشد، بلکه از آن دست افتتاحیههاست که جزءبهجزء آن درونمایهی اثر را شکل میدهد. مردی با عصبانیت مقابل مازراتی قرمزرنگ که رانندهی آن یک جوان است متوقف میشود. گویی این دو در طول مسیر با یکدیگر تنش داشتهاند و حال این مرد بهسوی پسر حملهور میشود.
زمانی که مرد با چوب بیسبال خود به کاپوت ماشین پسر جوان میزند، او نیز دنده عقب گرفته و سپس با سرعت بالا مرد را زیر میگیرد و به ماشین آن مرد که دخترش در آن گریه میکند اصابت میکند.
آقای هور در فیلم یک خانوادهی معمولی با همان ضربآهنگ ملایم آثار دیگرش پرداخت و گره زدن زندگی دو برادر به حادثهی ابتدایی را در برابر مخاطب قرار میدهد. آن مرد راننده مرده و فرزندش در بیمارستان بستری است. جه-گیو پزشک این دختر است و جه-وان وکالت آن پسر جوانی را که باعث مرگ مرد شده است بر عهده دارد. این دوگانه را در مهمانی شام ماهانهای میبینیم که جه-وان ترتیب میدهد و دو خانواده در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
آقای هور پس از پرداخت ابتدایی بلند خود مخاطب را وارد دالان پر پیچ و خم اخلاقی میکند. در همین نقطه است که روایت او شانهبهشانهی داستان هانکه پیش میرود. او برعکس هانکه داستان را بر تلفیق مستند-داستان ترجیح میدهد و از منظر والدین وارد این دالان میشود.
فیلم یک خانوادهی معمولی اصطکاک چندانی با دنیای دو نوجوان خود، جز لحظهی وقوع حادثه و مکالمات کوتاهاشان با والدین، ندارد و اجازه میدهد مخاطب روایت را از منظری وسیعتر مقابل خود برانداز کند. در این روایت گویی پدر و مادر بنی از سایه بیرون میآیند و در قامت دو زوج وادار به تصمیمگیری در باب یک جنایت میشوند.
او در پایان فیلم یک خانوادهی معمولی مخاطب را درگیر یک استدلال در باب گزارهای میکند که جه-وان در بیرون از رستوران جه-گیو را درگیر آن کرد و حال قبل از سیاهشدن صفحه جه-گیو را درگیر آن گزاره میکند.
نگاههای بهتزدهی کاراکترها به یکدیگر بار دیگر مخاطب را وادار میکند روایت را از مقابل چشم بگذراند؛ آیا میتوان با یک تصمیم درست هیولاهای کوچک این داستان را در جایی متوقف کرد یا عشقی که هیچ تعریفی منطقی از آن نداریم باعث تبدیل شدن خود ما به یک هیولا خواهد شد؟