صفحه اصلی > نقد فیلم : نقد فیلم رستاخیز 2025

نقد فیلم رستاخیز 2025

فیلم رستاخیز

محصول: ۲۰۲۵ – کشور چین، کشور فرانسه
ژانر: جنایی، درام، دلهره، عاشقانه، ماجراجویی، هیجان‌انگیز
رده‌ی سنی۱۵+
امتیاز: ۴ / ۴
کارگردان: Bi Gan

نقد اختصاصی بامدادی ها

نقد فیلم رستاخیز

سینما بیش از صد سال است که برای ما شخصیت خلق میکند؛ آدم‌هایی که عاشق می‌شوند، می‌ترسند، می‌کشند، کشته می‌شوند و گاهی چند دقیقه بعد در قالبی تازه دوباره به زندگی بازمی‌گردند. ما در این سوی پرده نشسته‌ایم و زندگی شخصیت‌هایی را دنبال می‌کنیم که هیچ‌وقت واقعاً متعلق به جهان ما نبوده‌اند، اما بعضی از آنها از بسیاری از آدم‌های واقعی زندگی‌مان ماندگارتر شده‌اند. «فیلم رستاخیز» بی گان، پیش از هر چیز، درباره‌ی همین جهان موازی‌ست؛ جهانی که سینما طی یک قرن ساخته و موجوداتش می‌توانند بارها بمیرند و در زمان، شکل و حتی ژانری تازه دوباره متولد شوند.

از این منظر، موجود محوری فیلم رستاخیز را نمی‌توان یک شخصیت معمولی با هویتی ثابت در نظر گرفت. او در حقیقت ترکیبی از تمام شخصیت‌هایی‌ست که تاریخ سینما از نخستین تصاویر متحرک تا پایان قرن بیستم خلق کرده است. گاهی در یک فیلم صامت ظاهر می‌شود، جایی دیگر وارد جهان نوآر می‌شود، در روایتی دیگر به موجودی افسانه‌ای تبدیل می‌شود و سرانجام در سپیده‌دمی خون‌آلود جان می‌دهد. بدن او پابرجاست، اما همه‌چیز پیرامونش تغییر می‌کند؛ هویت، زمان، زبان تصویر، قواعد ژانر و حتی جهانی که در آن زندگی می‌کند. انگار سینما بازیگری ابدی را برای بیش از صد سال در اختیار داشته و هر بار نقش تازه‌ای برایش نوشته است.

یکی از جذابیت‌های اصلی فیلم در این است که بی گان برای بیان این ایده به سراغ نمادپردازی‌های پیچیده و روشنفکرانه نمی‌رود. او مستقیماً با خود سینما حرف می‌زند. «فیلم رستاخیز» درباره‌ی تصویر متحرک است و برای توضیح این موضوع نیز از خود تصویر متحرک استفاده می‌کند. برای درک تغییر دوره‌های مختلف تاریخ سینما نیازی نیست مخاطب متخصص تاریخ این هنر باشد. کافی‌ست تغییر قاب، رنگ، نور، معماری، شیوه‌ی بازی بازیگران و حتی ورود صدا را دنبال کنیم تا متوجه شویم چند دهه از زندگی این موجود جاودان را پشت سر گذاشته‌ایم.

نزدیک به نوزده دقیقه‌ی نخست فیلم رستاخیز، یکی از چشمگیرترین قسمت‌های این سفر است. پیش از آنکه سینمای ناطق وارد جهان اثر شود، گویی چند دهه‌ی نخست تاریخ سینما را در قالب یک تجربه‌ی فشرده پشت سر می‌گذاریم. تصویر میان سیاه‌وسفید و مونوکروم‌های فرسوده حرکت می‌کند و قاب‌های آکادمیک صرفاً برای ایجاد ظاهر قدیمی استفاده نشده‌اند؛ آنها بخشی از جهان شخصیت‌ها هستند. بی گان تلاش نمی‌کند تنها فیلمی بسازد که «شبیه آثار قدیمی» باشد، بلکه برای مدتی منطق بصری و روح سینمای دوران آغازین را می‌پذیرد و در همان قواعد حرکت می‌کند.

طراحی صحنه و میزانسن در این بخش نیز اهمیت زیادی دارند. ممکن است در نگاه اول دکورها ساده و حتی تئاتری به نظر برسند، اما با دقت بیشتر می‌توان نشانه‌های متعددی از تاریخ سینما را در آنها پیدا کرد. سایه‌های اغراق‌شده، بدن‌هایی که بخش قابل‌توجهی از معنا را بدون دیالوگ منتقل می‌کنند، معماری غیرواقعی، تغییر مقیاس و محو شدن مرز میان واقعیت و خیال، همگی یادآور دورانی هستند که سینما هنوز در حال کشف ظرفیت‌های خودش بود.

در معماری و سایه‌های این بخش می‌توان ردپای اکسپرسیونیسم کشور آلمان را دید. حال‌وهوای آثار مورنائو و هیولاهای سینمای صامت در موجود مرکزی فیلم تداعی می‌شوند و بازی با ماه، دکور و شعبده‌های تصویری نیز یادآور ژرژ ملی‌یس است. با این حال، فیلم رستاخیز خود را در تاریخ سینمای اروپا محدود نمی‌کند. عناصر سینمای صامت شانگهای و کیفیت بصری چین در سال‌های نخست شکل‌گیری سینما نیز وارد این جهان می‌شوند. بی گان این منابع را کنار یکدیگر قرار نداده تا صرفاً دانش سینمایی خود را به رخ بکشد؛ بلکه آنها را در یک زبان بصری تازه ادغام کرده است.

فیلم بهارات روایتی حماسی از هند مدرن در قالب زندگی یک مرد
بیشتر بخوانید

در بخش‌هایی حتی ریتم برخورد نماها و انرژی مونتاژ، تجربه‌های سینمای شوروی را به ذهن می‌آورد. البته اهمیت این بخش در تقلید مستقیم از یک سبک مشخص نیست. بیشتر می‌توان آن را یادآور دوره‌ای دانست که سینما تازه به قدرت برخورد دو تصویر و تولید معنا از کنار هم قرار گرفتن نماها پی برده بود. «فیلم رستاخیز» به جای آنکه تاریخ سینما را در قالب یک کلاس درس عرضه کند، هیجان کشف ابزارهای سینمایی را دوباره برای مخاطب زنده می‌کند.

بعد صدا وارد می‌شود و همین اتفاق به ظاهر ساده، جایگاه مهمی در ساختار فیلم پیدا می‌کند. انگار موجود پشت پرده برای نخستین بار صاحب صدا شده است. تصویر دیگر تنها نیست و عنصر تازه‌ای به آن اضافه می‌شود که شکل حضور شخصیت‌ها را تغییر می‌دهد. سینما از یک زبان به زبان دیگری عبور می‌کند، اما گذشته را کاملاً کنار نمی‌گذارد؛ بلکه زبان تازه روی دستاوردهای قبلی ساخته می‌شود.

به همین دلیل استفاده‌ی مکرر از دیزالو در فیلم برایم جذاب بود. کمتر فیلم‌سازی را می‌توان یافت که امروز از این تکنیک استفاده کند و در عین حال ضرورت آن را درک کرده باشد. در «فیلم رستاخیز» تصویر قبلی هنوز به‌طور کامل محو نشده که تصویر بعدی از دل آن سر برمی‌آورد. گذشته و آینده برای چند لحظه روی یکدیگر قرار می‌گیرند و دو زمان هم‌زمان در یک قاب نفس می‌کشند. برای فیلمی که درباره‌ی مرگ و تولد دوباره‌ی تصویر است، شاید هیچ تکنیکی به‌اندازه‌ی دیزالو مناسب نباشد.

دیزالو در اینجا فقط یک تکنیک قدیمی نیست؛ خلاصه‌ای از ایده‌ی مرکزی فیلم است. یک تصویر می‌رود و تصویر دیگری در همان لحظه متولد می‌شود. یک دوره از سینما به پایان می‌رسد، اما زبان دوره‌ی بعدی پیش از مرگ کامل آن شروع به شکل‌گیری می‌کند. بنابراین فیلم ابزارهای تاریخی سینما را در ویترین نگذاشته تا صرفاً آنها را به تماشا بگذاریم؛ آنها را دوباره فعال کرده است.

وقتی روایت به فضای نوآر نزدیک می‌شود، مواجهه‌ی فیلم با تاریخ سینما نیز شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. تاریکی، آینه‌ها، هویت‌های متزلزل و فضای رازآلود دیگر صرفاً نشانه‌های ظاهری یک ژانر نیستند؛ بلکه بر رفتار شخصیت و جهان اطرافش تأثیر می‌گذارند. تالار آینه‌ها طبیعتاً فیلم «بانویی از شانگهای» اورسن ولز را به یاد می‌آورد؛ ارجاعی که خود بی گان نیز درباره‌ی منشأ آن صحبت کرده است. با این حال، مهم‌تر از تشخیص ارجاع، کاربرد آینه در ساختار فیلم است. شخصیتی که درگیر مسئله‌ی هویت است ناگهان در تعداد زیادی بازتاب تکثیر می‌شود.

این همان نقطه‌ای‌ست که باعث می‌شود ارجاعات فیلم به بازی ساده‌ی شناسایی آثار تبدیل نشوند. شناخت مورنائو، ملی‌یس یا ولز می‌تواند لذت تماشای اثر را بیشتر کند، اما برای ارتباط با فیلم ضروری نیست. بی گان ارجاعات سینمایی را از سطح اشاره فراتر برده و آنها را به بخشی از روایت تبدیل کرده است. یک زبان سینمایی زمانی ارزش بازگشت دارد که بتواند با استفاده‌ی دوباره از آن، داستان تازه‌ای تعریف کند.

ساختار اپیزودها نیز کمک می‌کند فیلم رستاخیز تنها به یک مرور تاریخی تبدیل نشود. در هر بخش علاوه بر تغییر دوره و زبان سینمایی، یک رابطه، راز، موقعیت عاشقانه یا کشمکش داستانی نیز وجود دارد. تاریخ سینما در پس‌زمینه حرکت می‌کند و روایت در مرکز باقی می‌ماند. بنابراین تماشاگر هم‌زمان دو چیز را دنبال می‌کند؛ از یک طرف می‌خواهد سرنوشت شخصیت‌ها را بداند و از طرف دیگر کنجکاو است ببیند مرحله‌ی بعدی این سفر چه شکل تازه‌ای از سینما را به نمایش خواهد گذاشت.

معرفی و نقد فیلم عطش شهرت | Magazine Dreams 2023
بیشتر بخوانید

تغییر نسبت تصویر نیز بخشی از همین تجربه است. زمانی که قاب گسترده‌تر می‌شود، احساس می‌کنیم خود جهان نیز وسیع‌تر شده است. تغییر فرمت در اینجا تنها یک انتخاب فنی نیست؛ حس عبور زمان را به وجود می‌آورد. هرچه تاریخ سینما جلوتر می‌رود، پنجره‌ای که از طریق آن جهان را می‌بینیم نیز تغییر می‌کند. خود قاب هم تاریخ دارد و فیلم اجازه می‌دهد این تاریخ را با چشم احساس کنیم، نه اینکه صرفاً درباره‌ی آن اطلاعات دریافت کنیم.

در بخش‌های میانی، فیلم رستاخیز حتی از تاریخ رسمی سینمای غرب نیز فاصله می‌گیرد. روایت معبد، ارواح، گناه و پیامدهای آن به سنت داستان‌های عامیانه‌ی چینی نزدیک می‌شود و بی گان برای این بخش از «قصه‌های شگفت‌انگیز از استودیوی چینی» پو سونگ‌لینگ و روایت‌هایی که از نسل‌های قبل شنیده الهام گرفته است. بنابراین تاریخ خیالی فیلم فقط تاریخ سینما نیست؛ تاریخ قصه‌گویی نیز بخشی از آن است. قصه‌هایی که ابتدا بدون دوربین وجود داشتند و بعدها سینما به آنها جسم و تصویر بخشید.

همین آزادی در ساخت جهان باعث می‌شود قواعد واقعیت نیز در هر اپیزود دوباره تعریف شوند. اگر شخصیت‌ها از تله‌پاتی استفاده کنند، زمان تغییر کند یا بدن‌ها از قوانین طبیعی فاصله بگیرند، مخاطب احساس نمی‌کند فیلم قرارداد خودش را شکسته است. از ابتدا پذیرفته‌ایم که وارد جهانی خیال‌پردازانه شده‌ایم؛ جهانی که محدودیت‌های واقعیت روزمره در آن الزام‌آور نیستند.

در اینجا مسئله‌ی حواس نیز اهمیت پیدا می‌کند. فیلم تنها قصد ندارد مخاطب را وادار به دیدن کند، بلکه تلاش می‌کند حس‌های دیگر را نیز فعال کند. قرار نیست فیلم رستاخیز صرفاً اعلام کند که یک بخش درباره‌ی حس بویایی یا شنوایی است؛ بلکه می‌کوشد آن تجربه را به بدن تماشاگر منتقل کند. وقتی جسمی تیز وارد گوش می‌شود، واکنش مخاطب فقط ذهنی نیست؛ انگار بدن او نیز برای لحظه‌ای درگیر این اتفاق می‌شود.

از این منظر، سینما در فیلم فقط هنر چشم‌ها نیست. تصویر می‌تواند بدون لمس واقعی، حس لمس ایجاد کند؛ بدون آنکه بویی وجود داشته باشد، حافظه‌ی بویایی مخاطب را فعال کند و حتی بدون چشیدن چیزی، مزه‌ای را به ذهن او بیاورد. قدرت تصویر متحرک دقیقاً در همین نکته است: ابزار فیزیکی سینما محدود است، اما تجربه‌ای که می‌تواند در ذهن و بدن مخاطب ایجاد کند بسیار گسترده‌تر از آن چیزی‌ست که واقعاً در مقابل او قرار دارد.

بی گان در این مسیر، سینما را تقریباً به جایگاه یک خالق می‌رساند؛ خالقی که جهان موازی خودش را ساخته است. طی صد سال میلیاردها شخصیت را پشت پرده متولد کرده، برای آنها گذشته، خانه، شهر و روابط ساخته، عاشق‌شان کرده و سپس آنها را کشته است. اما مرگشان پایان کار نیست؛ کافی‌ست نور بار دیگر روی پرده بتابد تا همین موجودات در شکل و جهانی تازه دوباره متولد شوند.

به همین دلیل موجود اصلی فیلم را نمی‌توان یک شخصیت منفرد دانست. او خودِ امکان شخصیت‌بودن در سینماست؛ بدن مشترک تمام کسانی که طی تاریخ روی پرده زندگی کرده‌اند. هر بار فیلمی آغاز می‌شود، انسانی تازه در آن سوی پرده متولد می‌شود و با پایان فیلم می‌میرد. اما بازی ادامه دارد و فیلم بعدی دوباره جهان دیگری را پیش روی ما قرار می‌دهد. رستاخیز در این معنا یک حادثه‌ی استثنایی نیست؛ وضعیت دائمی سینماست.

نقد فیلم گربه‌ها و سگ‌ها ۳ | 2020
بیشتر بخوانید

به همین دلیل فیلم رستاخیز برای گذشته‌ی سینما سوگواری نمی‌کند. با وجود تمام ارجاعات و بازسازی زبان‌های بصری قدیمی، نگاه بی گان حسرت‌آلود نیست. فیلم مرثیه‌ای برای سینمای گذشته نیست، بلکه نوعی جشن گرفتن ظرفیت این هنر برای تغییر و زنده‌شدن دوباره است. هر دوره کنار می‌رود تا زبان تازه‌ای متولد شود. سینمای صامت جای خود را به ناطق می‌دهد، قاب‌ها تغییر می‌کنند، رنگ وارد جهان فیلم می‌شود و ژانرها شکل‌های تازه‌ای پیدا می‌کنند، اما خود سینما همچنان زنده می‌ماند.

پس اگر بخواهیم از گذشته در فیلم رستاخیز صحبت کنیم، گذشته قبرستان نیست؛ ماده‌ی اولیه‌ی آینده است. بی گان از تکنیک‌های قدیمی استفاده می‌کند نه برای بازگرداندن ما به گذشته، بلکه برای اثبات این نکته که هیچ ابزار سینمایی الزاماً تاریخ مصرف ندارد. دیزالو هنوز می‌تواند معنا تولید کند، قاب آکادمیک هنوز می‌تواند جهان بسازد، سینمای صامت هنوز توانایی ارتباط با مخاطب امروز را دارد و لانگ‌تیک، اگر دلیل درستی برای استفاده از آن وجود داشته باشد، همچنان می‌تواند زمان را به تجربه‌ای محسوس تبدیل کند.

در این میان اپیزود پایانی فیلم رستاخیز برای من یکی از دقیق‌ترین نمونه‌های فهم بی گان از فرم است. نکته‌ی جالب اینجاست که در تماشای نخست، آن‌قدر درگیر تصاویر و جریان روایت می‌شویم که حتی ممکن است متوجه نشویم تمام این بخش در قالب یک برداشت بلند شکل گرفته است. این تفاوت میان استفاده‌ی واقعی از تکنیک و نمایش تکنیک است. پیچیده‌ترین مهارت فیلم‌ساز زمانی به نتیجه می‌رسد که تماشاگر هنگام تماشای فیلم اصلاً به مهارت فیلم‌ساز فکر نکند.

بی گان لانگ‌تیک را صرفاً به دلیل اینکه این تکنیک بخشی از امضای سینمایی‌اش شده به کار نمی‌گیرد. طبق توضیح خودش، این بخش ابتدا قرار بود در چند صحنه ساخته شود، اما پیوستگی روایت و حرکت آن از شب سال ۱۹۹۹ تا طلوع باعث شد برداشت ممتد به انتخابی طبیعی برای فیلم تبدیل شود. حتی تغییر تدریجی رنگ‌ها و عبور تصویر از تاریکی شب به نور صبح نیز با الهام از منطق لایه‌های رنگی آثار مارک روتکو طراحی شده است.

همین مفهوم «ضرورت» تفاوت مهمی میان استفاده‌ی بی گان از لانگ‌تیک و استفاده‌ی اجباری شهرام مکری از آن ایجاد می‌کند. مشکل آثار مکری از نگاه من این است که گاهی احساس می‌شود ابتدا تصمیم گرفته شده فیلم باید با برداشت بلند ساخته شود و بعد شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها و حرکت دوربین مجبور شده‌اند خود را با این تصمیم تطبیق دهند. در چنین شرایطی فرم به جای آنکه از دل روایت بیرون بیاید، بر روایت تحمیل می‌شود.

بی گان مسیر دیگری را انتخاب می‌کند. اینجا داستان به زمان ممتد احتیاج دارد و لانگ‌تیک از همین نیاز متولد می‌شود. مهم‌تر اینکه حذف برش به معنای حذف تدوین نیست. دوربین مدام جایگاه خود را تغییر می‌دهد، به شخصیت‌ها نزدیک و از آنها دور می‌شود، بدن‌ها جای یکدیگر را می‌گیرند، فضا باز و بسته می‌شود و تنش آرام‌آرام افزایش پیدا می‌کند. در واقع فیلم‌ساز تدوین را از روی میز مونتاژ برداشته و آن را داخل خود پلان بازسازی کرده است.

بی گان می‌داند که یک برداشت بلند باید ریتم داشته باشد. مخاطب نباید مدام منتظر پایان تکنیک باشد؛ باید آن‌قدر در جریان صحنه غرق شود که فراموش کند فیلم قطع نشده است. وقتی بعداً متوجه دشواری چیزی می‌شویم که دیده‌ایم، تازه ارزش تکنیکی آن آشکار می‌شود. این همان نقطه‌ای است که مهارت به جای خودنمایی، در خدمت تجربه‌ی تماشاگر قرار گرفته است.

معرفی و نقد فیلم میان‌ستاره‌ای: سفری به فراسوی بشریت
بیشتر بخوانید

بنابراین نمی‌توان «فیلم رستاخیز» را صرفاً به دلیل حجم بالای تکنیک، اثری متظاهرانه دانست. فیلم سرشار از انتخاب‌های فرمی است، اما این انتخاب‌ها دائماً خودشان را فریاد نمی‌زنند. بی گان می‌توانست هر چند دقیقه یک‌بار با نمایی پیچیده مخاطب را متوجه توانایی‌های خودش کند، اما ترجیح داده تکنیک درون جهان فیلم حل شود. فیلم گاهی بسیار زیبا و حتی پرزرق‌وبرق است، اما این زیبایی مانع حرکت روایت نمی‌شود.

اپیزود پایانی همچنین برای من تداعی‌هایی از سینمای وونگ کار-وای دارد. منظورم الزاماً تقلید یا ارجاع مستقیم نیست، بلکه شباهتی حسی میان جهان این بخش و برخی آثار او وجود دارد. شب، رنگ، جوانان عاشق، فضای گنگستری، حرکت آدم‌ها در شهر و عشقی که از همان ابتدا سایه‌ی فقدان را با خود حمل می‌کند، ناخودآگاه بخشی از سینمای وونگ کار-وای را زنده می‌کند. خود بی گان نیز درباره‌ی حضور عناصر گنگستری و حال‌وهوای هنگ‌کنگی در این قسمت صحبت کرده است.

در بعضی لحظات حتی کیفیت حرکت شخصیت‌ها در دل شهر و ارتباط نور، بدن و فضا، تجربه‌ی من از «بابل» اینیاریتو را نیز تداعی می‌کرد. البته این را نباید به معنای ارجاع مستقیم گرفت؛ بیشتر صحبت از حافظه‌ی سینمایی است. فیلم آن‌قدر منابع مختلف را درون خود حل کرده که هر تماشاگر می‌تواند بر اساس تجربه‌ی شخصی‌اش ردپای فیلم دیگری را در آن پیدا کند.

شاید همین ویژگی باشد که «فیلم رستاخیز» را از یک موزه‌ی سینمایی جدا می‌کند. در موزه، ابزارهای قدیمی را نگاه می‌کنیم؛ اما اینجا همان ابزارها دوباره به کار افتاده‌اند. ملی‌یس فقط یک اسم تاریخی نیست، بلکه امکان شعبده‌ی تصویری دوباره زنده شده است. اکسپرسیونیسم صرفاً یک جنبش هنری نیست و دوباره سایه و معماری را به ابزار بیان روان شخصیت تبدیل می‌کند. نوآر فقط نور تاریک و خیابان خیس نیست؛ هویت را بی‌ثبات می‌کند. دیزالو دوباره مفهوم زمان را می‌سازد و لانگ‌تیک امکان تجربه‌ی مداوم عبور شب به صبح را فراهم می‌کند.

به همین دلیل هرچه فیلم رستاخیز بیشتر درباره‌ی گذشته‌ی سینما صحبت می‌کند، کمتر احساس می‌کنیم با اثری قدیمی مواجهیم. تناقض زیبای فیلم همین‌جاست: بی گان برای تصور آینده‌ی سینما به گذشته‌ی آن نگاه می‌کند. انگار می‌خواهد یادآوری کند هنری که طی یک قرن بارها مرده و هر بار زبان تازه‌ای پیدا کرده، هنوز قرار نیست به پایان برسد.

در پایان، همه‌چیز به نوعی وضوح می‌رسد. بدن‌ها، ژانرها، قاب‌ها، رنگ‌ها، حس‌ها، مرگ‌ها و تولدهای دوباره به یکدیگر متصل می‌شوند. ما تمام این مدت در این سوی پرده نشسته بودیم و زندگی موجوداتی را نگاه می‌کردیم که سینما در آن سوی پرده خلق کرده است.

آنها می‌میرند، اما مرگشان قطعی نیست. کافی‌ست دوباره نور روی پرده بیفتد. شخصیت تازه‌ای متولد می‌شود، داستان جدیدی آغاز می‌شود و همان جهان قدیمی بار دیگر آدم‌های تازه‌ای خلق می‌کند.

بی گان در «فیلم رستاخیز» برای سینما مراسم سوگواری برگزار نمی‌کند؛ او با سینما بازی می‌کند، با تصویر و صدا و رنگ و قاب و مونتاژ و ژانر و زمان. دستش را در جعبه‌ابزار صدساله‌ی این هنر فرو می‌برد و عناصر فراموش‌شده را بیرون می‌کشد تا دوباره در برابر چشم ما به حرکت درآیند.

و شاید شکوه واقعی فیلم نیز همین باشد. «فیلم رستاخیز» برای اثبات جاودانگی سینما بیانیه صادر نمی‌کند؛ این ایده را نزدیک به سه ساعت مقابل چشمان ما به اجرا درمی‌آورد. سینما می‌میرد، پرده برای لحظه‌ای تاریک می‌شود و بعد تصویری تازه از دل همان تاریکی بیرون می‌آید.

رستاخیز همین بود.

دیدگاهتان را بنویسید

2 × 1 =