صفحه اصلی > معرفی سریال : نقد سریال هزار و یک شب

نقد سریال هزار و یک شب

سریال هزار و یک شب

«سریال هزار و یک شب»؛ جاه‌طلبی بزرگی که فعلاً زیر بار روایت کم آورده است

سریال هزار و یک شب، تازه‌ترین ساخته‌ی مصطفی کیایی برای شبکه‌ی نمایش خانگی، از همان قسمت اول می‌خواهد نشان دهد با یک پروژه‌ی معمولی طرف نیستیم. همه‌چیز در ظاهر خبر از یک تولید بزرگ و پرهزینه می‌دهد؛ از استفاده از لوکیشن‌های خارج از کشور گرفته تا حضور تعداد زیادی بازیگر و چندین خط داستانی که قرار است در ادامه به یکدیگر متصل شوند.

خود نام «سریال هزار و یک شب» نیز انتظارات را بالا می‌برد؛ اثری که می‌تواند از یکی از مشهورترین منابع ادبی و افسانه‌ای جهان الهام بگیرد و جهانی متفاوت بسازد. بااین‌حال، قسمت نخست بیشتر از آنکه نتیجه‌ی این جاه‌طلبی را نشان دهد، ضعف‌هایی را آشکار می‌کند که ممکن است در ادامه به مشکل اصلی سریال تبدیل شوند.

نخستین مسئله را می‌توان در همان بخش اساطیری ابتدایی پیدا کرد؛ جایی که سریال هزار و یک شب قرار است مخاطب را وارد جهانی قدیمی، افسانه‌ای و رازآلود کند. چنین فضایی طبیعتاً به نوعی زبان، رفتار و اجرای متناسب با جهان خودش احتیاج دارد، اما «سریال هزار و یک شب» خیلی زود در این زمینه شکست می‌خورد.

شخصیت‌هایی که باید متعلق به دوره‌ای دور و افسانه‌ای باشند، با لحنی حرف می‌زنند که بیشتر به آدم‌های دنیای امروز شباهت دارد. برای نمونه، با ورود شخصیتی که حبیب رضایی آن را بازی می‌کند، به‌جای اینکه فاصله‌ای میان مخاطب و جهان واقعی ایجاد شود و ما به تدریج وارد فضای اسطوره‌ای شویم، بیشتر احساس می‌کنیم همان آدم‌های امروزی را در لباس‌هایی متفاوت قرار داده‌اند.

این مشکل فقط به دیالوگ سریال هزار و یک شب محدود نمی‌شود؛ مسئله، نبود هماهنگی میان اجزای جهان اثر است. یک دنیای فانتزی زمانی باورپذیر می‌شود که همه‌چیز در آن، از زبان شخصیت‌ها گرفته تا رفتار، طراحی صحنه و مناسبات میان آدم‌ها، از یک منطق مشترک پیروی کند. در «هزار و یک شب» اما این اجزا هنوز کنار هم ننشسته‌اند. مقدمه‌ای که باید حکم دروازه‌ی ورود به یک جهان تازه را داشته باشد، به‌جای ایجاد حس کنجکاوی و شگفتی، بیشتر حال‌وهوای یک بازسازی کم‌جان و مصنوعی از یک فضای اساطیری را پیدا می‌کند.

مشکل جدی‌تر زمانی خودش را نشان می‌دهد که سریال از این مقدمه عبور می‌کند و وارد روایت اصلی می‌شود. به‌جای اینکه قسمت اول زمان کافی برای معرفی شخصیت‌های اصلی و شکل‌دادن به روابط میان آن‌ها صرف کند، خیلی زود چندین خط داستانی مختلف را باز می‌کند. آدم‌ربایی، تعقیب یک دختر جوان، اتفاق‌های بیمارستان و شخصیت‌هایی که بدون زمینه‌چینی وارد داستان می‌شوند، پشت سر هم قرار می‌گیرند؛ اما هیچ‌کدام هنوز آن‌قدر پرداخت نشده‌اند که مخاطب بداند باید به کدام بخش اهمیت بیشتری بدهد.

معرفی بهترین فیلم و سریال‌های ایرانی برای آخر هفته

 

معرفی و نقد سریال گرگ و میش خدایان: سفری به دنیای اساطیر نورس
بیشتر بخوانید

یکی از مشکلات اساسی همین است که سریال میان «ابهام» و «تعلیق» تفاوتی قائل نمی‌شود. ابهام زمانی می‌تواند جذاب باشد که مخاطب اطلاعات کافی برای طرح پرسش در اختیار داشته باشد. ما باید چیزی بدانیم تا از ندانستن بخش دیگری کنجکاو شویم. اما وقتی تقریباً هیچ زمینه‌ای درباره‌ی شخصیت یا موقعیت وجود ندارد، پرسش‌های ایجادشده بیشتر باعث سردرگمی می‌شوند تا هیجان.

شخصیتی را می‌بینیم که به دنبال دختری است و ظاهراً برای رسیدن به او دست به هر کاری می‌زند، اما نمی‌دانیم این دختر چه اهمیتی برای او دارد. فرد دیگری نیمه‌شب وارد خانه‌ای می‌شود و درباره‌ی دخترش حرف می‌زند، اما هنوز رابطه‌ی او با این ماجرا برایمان روشن نیست. این‌ها می‌توانستند عناصر یک معمای جذاب باشند، اما فعلاً بیشتر شبیه قطعاتی پراکنده از پازلی هستند که حتی نمی‌دانیم تصویر نهایی آن چیست.

این شتاب در روایت، بار دیگر یکی از ضعف‌هایی را به یاد می‌آورد که در بخشی از آثار مصطفی کیایی دیده‌ایم؛ یعنی علاقه‌ی زیاد به اتفاق، شلوغی و برخورد شخصیت‌ها، بدون اینکه همیشه این اتفاق‌ها از دل یک منطق روایی محکم بیرون آمده باشند. کیایی در ساختن موقعیت‌های پرتحرک و شلوغ توانایی دارد، اما وقتی این انرژی قرار است در قالب داستانی پیچیده‌تر سازمان پیدا کند، ضعف‌های فیلمنامه بیشتر به چشم می‌آیند.

دیالوگ‌ها نیز در قسمت اول چندان کمکی به این وضعیت نمی‌کنند. بسیاری از جمله‌ها بیش از آنکه بخشی از گفت‌وگوی طبیعی شخصیت‌ها باشند، شبیه جملاتی به نظر می‌رسند که وظیفه‌شان انتقال مستقیم اطلاعات یا ایجاد یک حس خاص است. گاهی حتی حال‌وهوای دیالوگ‌ها به متن‌هایی نزدیک می‌شود که می‌توان آن‌ها را به‌راحتی روی یک کلیپ احساسی در شبکه‌های اجتماعی قرار داد. چنین جمله‌هایی ممکن است به‌تنهایی تأثیرگذار به نظر برسند، اما وقتی درون یک صحنه قرار می‌گیرند، باید به شخصیت، موقعیت و پیشرفت داستان خدمت کنند. این اتفاق در «سریال هزار و یک شب» هنوز به اندازه‌ی کافی رخ نمی‌دهد.

از نظر فنی اما شرایط متفاوت است. سریال هزار و یک شب در سطح تصویر، آشکارا از تولیدات معمول شبکه‌ی نمایش خانگی فاصله گرفته است. قاب‌بندی‌ها چشم‌نوازند، نورپردازی حساب‌شده است و استفاده از رنگ‌های مات، ظاهر اثر را جدی‌تر و سینمایی‌تر کرده است. لوکیشن‌های خارجی، به‌خصوص بخش‌هایی که در ترکیه فیلم‌برداری شده‌اند، نیز به سریال ابعاد بصری بیشتری داده‌اند. کاملاً مشخص است که برای ظاهر اثر هزینه و انرژی قابل‌توجهی صرف شده و گروه سازنده تلاش کرده‌اند محصولی شکیل و بزرگ‌مقیاس ارائه دهند.

سریال مداخله سگ: جنجال‌های یه برنامه پرحاشیه
بیشتر بخوانید

اما همین‌جا یک مشکل آشنا در سینمای ایران دوباره خودش را نشان می‌دهد: زیبایی تصویر به‌تنهایی نمی‌تواند ضعف فیلمنامه را جبران کند. ممکن است یک سریال از قاب‌های زیبا، لوکیشن‌های گران‌قیمت و طراحی تولید چشمگیر برخوردار باشد، اما اگر شخصیت‌ها انگیزه‌ی مشخصی نداشته باشند و اتفاق‌ها از منطق روایی واحدی پیروی نکنند، این زیبایی به مرور فقط به یک پوسته تبدیل می‌شود. «سریال هزار و یک شب» فعلاً بیش از آنکه جهان خود را بسازد، ظاهر یک جهان بزرگ را به نمایش می‌گذارد.

بااین‌حال، نباید از همان قسمت نخست سریال هزار و یک شب حکم نهایی درباره‌ی سریال صادر کرد. پروژه‌ای با چنین گستره‌ای طبیعتاً برای معرفی تمام ایده‌هایش به زمان احتیاج دارد و هنوز بخش‌هایی از جهان فانتزی، اساطیری و احتمالاً جهان‌های موازی آن به‌طور کامل وارد داستان نشده‌اند. همین عناصر می‌توانند در ادامه مسیر متفاوتی برای سریال ایجاد کنند و بخشی از مشکلات قسمت اول را پشت سر بگذارند.

اما چیزی که قسمت نخست به‌وضوح نشان می‌دهد، یک دوگانگی مهم است: «سریال هزار و یک شب» از نظر تولید و ظاهر می‌خواهد بزرگ باشد، اما فیلمنامه هنوز نتوانسته به اندازه‌ی همان ظاهر، جهان و شخصیت خلق کند. سریال در حال حاضر بیش از آنکه مخاطب را با داستانش درگیر کند، او را با اندازه و هزینه‌ی پروژه تحت تأثیر قرار می‌دهد.

در نهایت، قسمت اول «سریال هزار و یک شب» را باید بیشتر یک هشدار دانست تا یک شروع قدرتمند. لوکیشن‌های متنوع، تولید پرهزینه، بازیگران شناخته‌شده و تلاش برای خلق فضایی اساطیری، همه ظرفیت تبدیل‌شدن به یک اثر متفاوت را دارند؛ اما این ظرفیت زمانی ارزش پیدا می‌کند که فیلمنامه بتواند همه‌ی این امکانات را در خدمت داستان قرار دهد. اگر سریال در قسمت‌های بعدی بتواند خطوط روایی خود را منسجم کند، انگیزه‌ی شخصیت‌ها را روشن‌تر نشان دهد و برای جهان فانتزی‌اش منطق قابل‌باوری بسازد، هنوز می‌توان به نتیجه‌ی نهایی امیدوار بود.

فعلاً اما آنچه روی پرده دیده‌ایم، بیشتر شبیه یک پروژه‌ی بزرگ با فیلمنامه‌ای کوچک‌تر از ابعاد خودش است؛ اثری که هزینه و جاه‌طلبی لازم برای ساخت یک جهان متفاوت را داشته، اما هنوز نتوانسته دلیل کافی برای باورکردن آن جهان به مخاطب بدهد.

دیدگاهتان را بنویسید

13 + 10 =