نام انگلیسی: Pluribus
نام فارسی: پلوریبوس
نقد سریال پلوریبوس
«سریال پلوریبوس » از آن مجموعههایی است که پیش از آنکه داستانش را آغاز کند، ایدهاش را جلوی مخاطب میگذارد و از همان ایده انتظار دارد بخش بزرگی از جذابیت فصل را به دوش بکشد: چه میشود اگر «من»های پراکندهی جهان ناگهان به یک «ما»ی واحد تبدیل شوند؟ اگر فردیت از میان برود، اما در عوض اختلاف، تنهایی و بخش بزرگی از رنج انسانی نیز حذف شود، آیا با پایان جهان روبهرو هستیم یا آغاز شکل دیگری از زندگی؟ این پرسش بهخودیخود آنقدر جذاب است که میتواند چندین ساعت مخاطب را درگیر کند. مشکل فصل نخست «سریال پلوریبوس » از جایی آغاز میشود که وینس گیلیگان همین پرسش جذاب را با یک گزارهی ساختهشده اشتباه میگیرد.
سریال پلوریبوس دائم از «من» در برابر «ما» حرف میزند، اما کمتر پیش میآید این دو مفهوم را چنان در موقعیت، شخصیت و انتخاب به جان هم بیندازد که از دلشان استدلالی بیرون بیاید. یک سؤال فلسفی لزوماً یک روایت فلسفی نمیسازد. برای رسیدن به دومی باید نشان داد فردیت دقیقاً چه چیزی دارد که حفظ آن ارزش تنهایی و رنج را پیدا میکند؛ ذهن جمعی چه چیزی به انسان میدهد که وسوسهی تسلیمشدن را واقعی میکند؛ رضایت در جهانی که همه از نیازهای یکدیگر آگاهاند چه معنایی دارد؛ و آیا خوشبختیای که انتخاب نشده هنوز خوشبختی است؟ فصل نخست بیشتر این پرسشها را اعلام میکند تا اینکه آنها را زندگی کند.
کارول استورکا باید بدن اصلی همین نزاع باشد، اما از همان ابتدا شخصیتی بیش از اندازه طراحیشده است. گیلیگان انگار میخواهد خیلی زود به ما بفهماند با یک شمایل تازه طرفیم؛ زنی تنها، عصبانی، ناسازگار و در تضاد با تمام جهان. حتی استفادهی مداوم از رنگ زرد و نوع تصویرکردن تجرد او گاهی این احساس را ایجاد میکند که خالق مجموعه در پی ساختن نوعی والتر وایت مؤنث است؛ نه به معنای شباهت مستقیم شخصیتها، بلکه در تلاش برای تولید شمایلی که مخاطب از همان فصل نخست آن را به نام خالقش بشناسد.
اما والتر وایت با اعلام اهمیتش به شخصیت تبدیل نشد. آنچه او را ساخت انتخاب، پیامد و تغییری بود که بهمرور درونش رسوب میکرد. در «سریال پلوریبوس » گاهی مسیر برعکس است؛ ابتدا از مخاطب خواسته میشود کارول را شخصیتی مهم و پیچیده بداند و سپس روایت قسمتبهقسمت با او ور میرود تا شاید بالاخره به شکلی پایدار برسد. یکبار خشم او را جلو میاندازد، بار دیگر تنهاییاش را، بعد نیاز عاطفی، بعد مقاومت و سپس دوباره میل به فاصلهگرفتن از «ما». اگر این تغییرها نتیجهی تجربهی دراماتیک بودند، میشد از رشد یا فرسایش شخصیت حرف زد؛ اما در بخش مهمی از فصل بیشتر احساس میشود نویسندگان برای ادامهی آزمایش خود به نسخهی تازهای از کارول احتیاج دارند.
ریا سیهورن نیز نمیتواند این ناپایداری را به انسجام تبدیل کند. بازی او بیش از اندازه روی بالا و پایینبردن تن صدا، عصبانیت و واکنشهای غلوشده تکیه میکند و در نتیجه هرچه سریال پلوریبوس بیشتر میخواهد کارول را به مرکز ذهن مخاطب بچپاند، فاصله با شخصیت بیشتر میشود. مسئله این نیست که کارول باید دوستداشتنی باشد؛ شخصیت میتواند آزاردهنده، خودخواه یا حتی غیرقابلتحمل باشد و همچنان جذاب بماند. مشکل این است که برای تحمل چنین شخصیتی باید منطق رفتاری و مسیر درونیاش آنقدر محکم باشد که مخاطب حتی هنگام پسزدنش بتواند بفهمد چرا در این نقطه ایستاده است.
در این میان، موقعیت مرکزی سریال پلوریبوس هنوز ظرفیت خودش را حفظ میکند. تصور بیدارشدن در جهانی که تقریباً همهی آدمها دیگر آدمهای مستقل دیروز نیستند، بالقوه ترسناک است. کافی است فصل نخست «مردگان متحرک» و بیدارشدن ریک در بیمارستان را به یاد بیاوریم. آنجا ایدهی آخرالزمان فقط یک قلاب نبود؛ راهرو، سکوت، جسد، درهای بسته و خروج از بیمارستان قدمبهقدم قواعد جهان تازه را به شخصیت و مخاطب تحمیل میکردند. موقعیت، شخصیت را مجبور به حرکت میکرد. در «پلوریبوس» بارها احساس میشود برعکس، کارول باید حرکت کند تا سریال بتواند بخش دیگری از ایدهی اولیهاش را نمایش دهد.
جزئیات روزمره گاهی بهترین لحظات همین جهاناند. هواپیما، خدماتی که «دیگران» ارائه میدهند، اطلاعاتی که بیش از اندازه دقیق و شخصی در اختیار کارول قرار میگیرند و نوعی ادب ماشینی که جای رابطهی انسانی را گرفته، میتوانند برای چند لحظه حس غریب این جهان را زنده کنند. مسئله اینجاست که این جزئیات کمتر به یک منطق عمیقتر متصل میشوند. آنها جهان را عجیب میکنند، اما الزاماً جهانبینی سریال پلوریبوس را نمیسازند.
مانوسوس قرار است آلترناتیو کارول باشد؛ انسانی که در برابر همان «ما» ایستاده اما شکل دیگری از مقاومت را انتخاب کرده است. روی کاغذ این تقابل میتوانست یکی از مهمترین امکانهای فصل باشد. یک نفر آرامآرام با جهان تازه وارد بدهبستان میشود و دیگری حتی کمک آن را هم نمیپذیرد. یکی امکان نزدیکی را آزمایش میکند و دیگری «نه» گفتن مطلق را. اما مانوسوس هم بیش از آنکه شخصیت باشد، به گزارهی دوم تختهسیاه گیلیگان تبدیل میشود. حضورش قرار است شکل دیگری از مقاومت را تعریف کند، بیآنکه زندگی این مقاومت به اندازهی کافی ساخته شود.
از همینجا کلیشهی سکون و اتفاق وارد ساختار فصل میشود. اپیزودها گاهی بهجای آنکه مرحلهای تازه از جدال فکری سریال پلوریبوس باشند، تبدیل به فاصلههایی میشوند که باید با رخدادی کوچک، مکثی طولانی یا کشفی تازه به هم متصل شوند. سریال پلوریبوس حرکت میکند، اما استدلال جلو نمیرود. بعد از چند قسمت هنوز همان پرسشی جلوی ماست که در ابتدا بود: فردیت یا جمع؟ تفاوت اینجاست که حالا چند مثال بیشتر دیدهایم، نه اینکه الزاماً فهم عمیقتری پیدا کرده باشیم.
رابطهی کارول و زوشا نیز قرار بوده یکی از راههای عاطفیکردن همین نزاع باشد؛ نشاندادن اینکه «ما» فقط تهدید نیست و میتواند نیاز، صمیمیت و حتی چیزی شبیه عشق ایجاد کند. اما این خردهروایت بیشتر از آنکه گزارهی مرکزی را عمیق کند، سریال پلوریبوس را لوس میکند. رابطه بهجای اینکه استدلال تازهای وارد بحث فردیت و جمع کند، تبدیل به ابزاری برای افزودن احساس به مجموعهای میشود که هنوز بنیاد فکری خودش را محکم نکرده است. وقتی هستهی اصلی هنوز شکل نگرفته، عاطفه نمیتواند جای آن را پر کند.
رنگ زرد نیز یکی از همین نشانههای آشکار تلاش برای ساختن هویت است. استفاده از آن خوشقواره و شیک است، اما دقیقاً همین شیکی مشکل دارد. ما ظاهراً با جهانی روبهرو هستیم که چیزی بنیادین در آن به پایان رسیده؛ فردیت بشر تقریباً نابود شده و نظم سابق از میان رفته است. بااینحال زرد سریال کمتر نشانی از ابزوردیسم بودن این پایان، چرکی فروپاشی یا حتی بیگانگی یک آخرالزمان دارد. بیشتر شبیه امضایی است که گیلیگان گوشهی قاب گذاشته تا بگوید: «من برگشتهام.»
میان امضای مؤلف و خودارجاعی مؤلف فاصلهای وجود دارد. فرم زمانی متعلق به اثر تازه است که از نیاز همان جهان بیرون آمده باشد. اگر رنگ، میزانسن یا حتی نوع شخصیتپردازی بیش از آنکه از «سریال پلوریبوس » بیاید، مخاطب را به سرمایهی بصری و اعتباری «برکینگ بد» یادآوری کند، خالق اثر بیشتر از گذشتهی خودش خرج کرده است تا اینکه زبان تازهای ساخته باشد.
این همان جایی است که اعتبار وینس گیلیگان به بخشی از مسئله تبدیل میشود. او بعد از یکی از موفقترین مجموعههای تلویزیونی چند دههی اخیر وارد پروژهای شده که از همان ابتدا با انتظار عظیم مخاطب روبهروست. اما اعتبار پیشین نمیتواند جای مؤلفبودن در اثر تازه را بگیرد. حرف بزرگزدن بهواسطهی جایگاهی که «سریال برکینگ بد» ساخته با ساختن همان حرف در اثر تازه یکی نیست. «سریال پلوریبوس » هنوز بیش از اندازه به اعتماد ما به نام خالقش وابسته است.
شاید به همین دلیل فصل نخست تا این اندازه از وعدهی آینده تغذیه میکند. هر بار که تصور میکنیم قرار است یکی از پرسشهای اولیه بالاخره وارد مرحلهی استدلال شود، سریال پلوریبوس امکان تازهای باز میکند و پاسخ را عقب میاندازد. در پایان نیز بهجای اینکه فصل نخست بهعنوان واحدی مستقل بخش قابلاعتنایی از مسئلهی خودش را ببندد، قلابی بزرگ برای فصل بعد میاندازد.
قلابانداختن ذاتاً ضعف نیست و تعلیق نهایی هم میتواند یکی از ابزارهای طبیعی روایت سریالی باشد. مشکل زمانی شروع میشود که یک فصل کامل بیشتر به آزمون ذائقهی مخاطب شبیه شود؛ شخصیتها، ایدهها و رازها را بچینیم، واکنش شبکههای اجتماعی را بسنجیم و بعد تصمیم بگیریم این مسیر تا چند فصل ادامه پیدا کند. قلاب بهتدریج تبدیل به نان شب سریالسازی میشود و پاسخدادن به پرسشها مدام به آینده حواله داده میشود.
شاید یکی از امتیازهای مهم مینیسریالهای تکفصلی دقیقاً ایستادن در برابر همین منطق باشد. مینیسریال مجبور است جهانش را ببندد و نمیتواند برای همیشه از وعدهی «بعداً میفهمید» خرج کند. این اجبار لزوماً کیفیت تولید نمیکند، اما دستکم فیلمساز را وادار میکند مسئولیت همان چیزی را که در ابتدا وعده داده تا پایان بپذیرد.
«سریال پلوریبوس» در نقطهای فصل نخستش را تمام میکند که هنوز بخش بزرگی از جذابیتش نه در آنچه ساخته، بلکه در چیزی است که ممکن است در آینده بسازد. شاید فصل بعد بتواند بسیاری از این پرسشها را جدیتر دنبال کند، شاید کارول بالاخره ثباتی در مسیر شخصیتی پیدا کند، شاید مانوسوس از یک آلترناتیو نظری به انسان تبدیل شود و شاید «من» و «ما» بالاخره بهجای شعار، درون یک استدلال دراماتیک با یکدیگر برخورد کنند.
اما فصل نخست باید بهعنوان فصل نخست هم چیزی در اختیار مخاطب بگذارد. نمیتوان تمام نارساییها را به حساب نقشهی بلندمدتی گذاشت که هنوز دیده نشده است. آنچه فعلاً در برابر ماست مجموعهای است با یک موقعیت بسیار جذاب، طراحی تولید شیک، خالقی صاحبنام و پرسشی بزرگتر از روایتی که برای حمل آن ساخته شده است.
«سریال پلوریبوس» میخواهد دربارهی حذف «من» و پیدایش «ما» حرف بزند، اما خودش هنوز نمیداند این «ما» را باید کابوس، آرمانشهر، وسوسه یا صرفاً آزمایشگاهی برای کارول بداند. این تردید اگر از دل پیچیدگی میآمد، میتوانست فضیلت باشد؛ اما فعلاً بیشتر شبیه بلاتکلیفی است. سریال پلوریبوس سؤال را پیدا کرده، اما هنوز زبان پاسخدادن به آن را نه.
فصل نخست را نمیتوان کاملاً بیچیز دانست، چون ظرفیتهای فراوانی هنوز درون آن خوابیدهاند؛ اما نمیتوان بهخاطر ظرفیتهای آینده نیز نادیده گرفت که آنچه تا اینجا ساخته شده، عقیمتر از آن است که بتواند وزن ادعاهای خودش را تحمل کند. شاید فصل دوم ثابت کند تمام این مکثها مقدمهی چیزی بزرگتر بودهاند. تا آن زمان «سریال پلوریبوس» بیشتر از آنکه مانیفستی دربارهی «من» و «ما» باشد، پیشنویس مانیفستی است که هنوز نویسندهاش هم دقیقاً نمیداند میخواهد با آن چه بگوید.

