نام انگلیسی: The Hunt
نام فارسی: فیلم شکار
محصول: ۲۰۱۲ – دانمارک
ژانر: درام
ردهی سنی: ۱۳+
امتیاز: ۳.۵ از ۴
مصطفی ملکی
همین دیروز بود که فیلم «آرماند» منتشر شد. بهمحض تماشای فیلم گویی اثر سال ۲۰۱۲ آقای «توماس وینتربرگ» در ذهنام تداعی شد. بهتر آن دیدیم که ابتدا وارد فیلم شکار آقای وینتربرگ شویم و سپس آرماند را در بر بگیریم. توماس وینتربرگ را همه با آغاز جنبش دگما ۹۵ میشناسند و اثر ساختارشکن «جشن» که چند وقت پیش در کانال به مرور آن پرداختیم.
توماس وینتربرگ پس از رهایی از قوانین دگما بهنوعی وارد مقولهی همهژانری در سینما شد و هر از گاهی در ژانری جدید نمایان میشد؛ از عاشقانه تا کمدی و جنایی. اما شاید قلهی روایتهای آقای وینتربرگ را باید فیلم «شکار» نامید. وینتربرگ در همهی کارهای خود معیار سینماییاش را حفظ کرده، اما این شکار بود که باعث تکرار شدن نام او در شبکههای اجتماعی شد.
آیا دوست دارید بیشتر دربارهای بازیگر اصلی فیلم بدانید؟ مس میکلسن: از رقص باله تا شرورهای هالیوود
داستان فیلم شکار در باب یک مربی مهد کودک با نام «لوکاس» است که در شهری کوچک مشغول زندگیست. آقای وینتربرگ از ابتدا روایت را با لوکاس آغاز نمیکند، بلکه از طریق مردمان شهر و رابطهی نزدیک آنها با یکدیگر وارد روایت میشود. گویی در این شهر همهی درها باز است و چراغ همهی خانهها روشن.
آقای وینتربرگ بهجای شخصیتپردازی ابتدایی کاراکار اصلی خود، ابتدا شهر را شخصیتپردازی میکند، چون این شهر و مردماناش هستند که قرار است روایت را پیش ببرند و نه صرفاً لوکاس.
همهچیز در داستان آقای وینتبرگ مشخص است و صرفاً قرار نیست با لایهای مبهم روی یکی از بخشهای روایت دچار پازلچینی شویم. نه، این داستان یکی از خطیترین روایتهای سینمایی است. اما چرا کار تبدیل به اثری میشود که مخاطب ناخودآگاه از دیدن آن شرم دارد و همزمان ذوق میکند؟ آقای وینتربرگ در اثر خود پاسخی زیبا به این پرسش میدهد.
فیلم شکار اثری کاملاً اخلاقیست تا روانکاوانه. آقای وینتبرگ طی ۳۸ دقیقه شهر و مردماناش را شخصیتپردازی میکند و سپس گزارهی روایی خود را پیش میکشد. «کلارا»، یکی از دختران مهد کودک، بهیکباره ادعا میکند که لوکاس آلت تناسلی خود را به او نشان داده است. همین جملهی کوتاه گویی برقی از نگرانی و هیجان را در چشمان مدیر مهد ایجاد میکند و قطعات دومینو شروع به سقوط میکنند.
مخاطب و آقای وینتبرگ بههمراه کلارا میدانند که این صرفاً حسادتی کودکانه بوده که یک دختربچه بیان کرده است. آقای وینتبرگ طی آن ۳۸ دقیقه به اندازهی کافی شرایط زندگی خانوادهی کلارا که از قضا پدرش دوست صمیمی لوکاس نیز هست به تصویر میکشد.
کلارا به شهادت همه قدرت تخیل بسیاری دارد و از این قدرت برای قلب واقعیت نهایت بهره را میبرد. همه این تخیلپردازی را میدانند و میشناسند و بهراحتی از کنار آن عبور میکنند، اما زمانی که نیاز است این تخیل را از پوستهاش خارج میکنند.
از سوی دیگر لوکاس بهعنوان روی دیگر داستان وجود دارد. آن تخیل شکاری جدید را برای مردمان شهر تدارک میبیند. زبان کارگردان در این اثر گویی صرفاً دانمارکی نیست و در همهی مناطق جغرافیایی قابل درک است؛ شهرهای کوچکی که مردماناش برای گذران روزمرگیهایاشان نیاز به شکاری جدید دارند تا داستانها را حول او شکل دهند؛ از دختر یا پسر فلان خانواده که بقالی سر کوچه او را با دیگری دیده تا لوکاس در دل دانمارک که بر اساس تخیل یک کودک یکشبه تبدیل به شیطان میشود.
آقای وینتربرگ در اثر خود صرفاً سعی ندارد مخاطب را با هیجان و تپش قلبی آکنده از خشم و نفرت نسبت به این مردمان و همدردی با لوکاس سرگرم کند.
او در فیلم شکار بهدنبال وسیعتر کردن دایرهی این مناقشهی محلی است.
او برای این کار نیاز دارد تا لکهی سیاه این رخداد را در جشن شکار فرزند لوکاس به تصویر بکشد؛ تیری ک به نشانهی هشدار زوزهکشان از کنار سر لوکاس به درخت میخورد.
فیلم شکار شاید با در آغوش گرفته شدن لوکاس توسط تیو طی شب کریسمس به پایان رسیده باشد، اما داستان آن تخیل همچنان در ذهن برخی دیگر حضوری همچون واقعیت دارد.
فیلم شکار آقای وینتربرگ یکی از سادهترین و در عین حال پر التهابترین آثار اوست. آقای وینتربرگ در فیلم شکار بار دیگر نشان میدهد که قابهای او پشتوانهی روایی محکمی دارند و همین پشتوانه باعث نقش بستن آثار او در ذهن مخاطب میشود.